Saturday, 18 July 2015
02 June 2020
پس‌نشینی تند

«سینه‌بندی در باد»

2011 April 19

اکبر ترشیزاد/ رادیوکوچه

بیژن دوسه ‌ماهی بود که مستاجر یکی از آپارتمان‌های طبقه‌ی بالای مجتمع مسکونی ما شده بود. هنوز درست نمی‌شناختمش ولی می‌دونستم که پسر بسیار باسوادیه. سرش تو کار خودش بود و دایم کتاب می‌خوند و فیلم می‌دید. بچه‌ی شهرستان بود و تو تهران دانش‌جوی دوره‌ی دکترا بود. خیلی خوش‌تیپ بود، از اون جوونایی نبود که بخواد به ضرب‌ و زور لباسای گرون‌قیمت و مدل موی آن‌چنانی جذاب بشه، ذاتن چهره‌ی گیرایی داشت، با پوست سبزه و موهای جو‌گندمی پرپشت. چند باری ازش فیلم امانت گرفته بودم، آرشیوش حرف نداشت. اون‌روز بعد‌از‌ظهر تو اتاق نشسته بودم و داشتم موسیقی گوش می‌کردم که دیدم از کوچه صدای داد و هوار می‌آید. سرمو از پنجره کردم بیرون که ببینم چه خبره.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

حاجی «کرامت‌الاسلامی» رو به مجتمع ما وایستاده بود و داشت بلند بلند فحش می‌داد و داد می‌زد.

– بیا پایین حروم‌زاده، بیا پایین پفیوز، بیا پایین بی‌ناموس تا بهت بگم مزاحم ناموس مردم شدن چه عاقبتی داره. مگه با تو نیستم بچه‌قرتی بیا پایین.

کم‌کم اهالی محل داشتن دور و بر حاجی جمع می‌شدن که منم زدم پایین. این حاجی «کرامت‌الاسلامی» که سعید رفیقم اسمشو گذاشته بود «کراهت‌الاسلامی» و ازون به بعد بچه‌های محل هم به همین اسم می‌شناختندش، ازون حروم‌زاده‌های روزگار بود. راست و دروغش پای مردم اما می‌گفتن که طرف قبل انقلاب تو شهرستان با پدرش عرق‌فروشی داشته و موقع انقلاب کوچ کرده تهران و اسم فامیلشو عوض کرده و رفته تو کمیته و حالام از کله‌گنده‌های وزارت‌ اطلاعاته. هیکلش عین گاو بود با کله‌ی کچل و تنی مثل خرس پر مو که همیشه یه مقدارش از زیر پیراهن یقه‌ی آخوندی‌ چرکش زده بود بیرون.

وقتی رسیدم پایین بیژن تازه اومده بود لب پشت‌بوم و پایینو نگاه می‌کرد. «کراهت‌الاسلامی» داد زد.

– مگه با تو نیستم آشغال، بهت می‌گم بیا پایین

بیژن که بنده‌ی خدا از همه‌‌جا بی‌خبر بود تازه متوجه ماجرا شده بود.

– شما با منی؟

– نه پس با عمه‌تم مرتیکه حروم‌زاده

بیژن رفت طرف پله‌ها تا بیاد پایین. در همین حین بود که سعید و سه چهار تا از دختر و پسرای محلم خودشونو رسونده بودن جلوی آپارتمان ما و کم‌کم بقیه‌ی اهالی هم داشتن جمع می‌شدن. «کراهت‌الاسلامی» همسایه‌ی دیوار به دیوار سمت چپ ما بود و آقای «زمانی» سمت راست مجتمع ما. «زمانی» پیرمرد بازنشسته‌ای بود که شیرین 90 سالو داشت، اما هنوز سالم و سر‌حال به نظر می‌رسید. بیژن که از در اومد بیرون، اهالی محل دو دسته شدند و جلوی هر دو طرف دعوا را گرفتن. دعوایی که هنوز کسی درست نمی‌دونس سر چیه.

آقای «زمانی» همین‌طور که سعی می‌کرد «کراهت‌الاسلامی» رو آروم کنه، از بیژن پرسید:

– پسرم می‌شه بگی جریان چیه منم بدونم؟

– من نمی‌دونم، از این آقا بپرسین که همین‌طور چاک دهنشو کشیده و هر‌چی لیاقت خودشه به من می‌گه.

– ببند دهنتو بچه سوسول بی‌ناموس، اون بالا داشتی چه گهی می‌خوردی ها؟

من ندیدم که کی و کجا «کراهت‌الاسلامی» سنگ برداشت، ولی تا من و سعید بیاییم بجمبیم اونو به طرف صورت بیژن پرت کرد. سنگ به گوشه‌ی لبش خورد و شکافت و خون از اون زد بیرون. بیژن که جا خورده بود تا اومد خودشو جمع و جور کنه و به طرف «کراهت‌الاسلامی» حمله کنه، صدای آژیر 110 بلند شد و ماشین پلیس پیچید توی کوچه. معلوم نشد کدوم آدم ترسویی زنگ زده بود به 110 و حالا پلیس این‌جا بود. افسر که پیاده شد یه راست  طرف جمعیت اومد و نگاهی به دهن پرخون بیژن کرد و پرسید:

– جریان چیه؟

«کراهت‌الاسلامی» پیش‌دستی کرد و گفت:

– ببین برادر ایشون رفته رو پشت‌بوم و داره ایوون خونه‌ی منو، ناموس منو، دید می‌زنه

افسر پرسید:

-یعنی زن شما رو؟

-برادر اگه زنمو دید می‌زد که الان زنده نبود

-پس چی؟

– بالاخره رو ایوون هزار جور چیز خصوصی آدم پهنه.

منظورش لباس‌های زیر زنش بود. این «کراهت‌الاسلامی» بدجوری رو زنش حساس بود. زنش یه بیست‌سالی از خودش جوون‌تر بود. شایع بود که دختر فراری بوده و اینم که دیده طرف خوش بر و روست، تو همون کمیته عقدش کرده. ما که صورتشو ندیدیم اما می‌گفتن که خیلی خوشگله. هربار که با هم تو کوچه راه می‌رفتن، زنش چادرمشکیشو با دستش از بدنش جلوتر می‌گرفت. سیامک که مادرش خیاطه، می‌گفت که یه دفعه که زن «کراهت‌الاسلامی» برای دوخت لباس رفته بوده است پیش مادرش، به اون گفته که شوهرش روی سینه‌های بزرگ اون خیلی غیرت داره و اون مجبوره تا چادرشو طوری بگیره که یه وقت خدای نکرده نامحرم به اندازه‌ی پستونایش پی نبره.

بگذریم داشتم می‌گفتم، «کراهت‌الاسلامی» که گفت، «هزار جور چیز خصوصی»، شاهرخ که یه کم پپه‌ست از سعید پرسید:

این «کراهت‌الاسلامی» می‌گه چیز خصوصی، منظورش چیه؟

سعید گفت:

-بابا «سوتین» زنش رو بند بوده دیگه، تعطیل

سعید که اینو گفت همه‌ی دختر و پسرای محل زدند زیر خنده، خانم «اتقیایی» همسر سوپری سرمحل، برگشت به یکی از دخترای کنار دستش گفت:

-دخترم، این «سوتین» که می‌گه یعنی چی؟

دختره تا اومد جواب بده، سعید کره‌خر پیش‌دستی کرد و بلند گفت:

-«کرست» آبجی «کرست»، «کرست» زنش رو ایوون بوده

اینو که گفت بچه‌ها عین بمب ترکیدن. با وجود اون‌که دو‌سه متری با افسره فاصله داشتیم، برگشت و نگاه غضب‌ناکی به ما کرد.

یکی از دخترها، از پشت سر من به دوستش گفت:

-اووووووووه حالا خوبه جاش بوده، اگه اصل جنس هم توش بود می‌خواست چیکار کنه

بیژن که خیلی جا خورده بود گفت:

-‌چرا دروغ می‌گی مرد حسابی، جناب سروان حرف مفت می‌زنه، من داشتم مطالعه می‌کردم. تازه از روی پشت‌بوم ساختمون ما ایوون شما اصلن دیده نمی‌شه.

منم در تایید حرفاش گفتم:

-‌راست می‌گه جناب سروان. حیاط مجتمع ما از خونه‌ی اینا بزرگ‌تره، واسه همین ایوون اونا از رو پشت‌بوم ما دیده نمی‌شه

«کراهت‌الاسلامی» که انتظارشو نداشت، گفت:

– خوب حالا چه فرقی می‌کنه؟ اصل کارش نادرسته، خونه‌ی ما دید نداره، خونه‌ی آقای زمانی که داره.

سعید آروم گفت:

-احمق زن آقای زمانی صدسالشه به کار آقا بیژن نمی‌آد که

باز همه زدیم زیر خنده

«کراهت‌الاسلامی» که بدجوری تو هچل افتاده بود، یه نگاهی به کتاب توی دست بیژن کرد و تازه مثل این‌که چیزی یادش افتاده باشه، افسره رو کشوند کنار و یه کارت از تو جیبش درآورد و نشون ماموره داد و بعد با سرش به بیژن اشاره کرد. چند ثانیه بعد دو نفری برگشتن و افسره که رفتارش کلی تغییر کرده بود، رو کرد به بیژن و گفت:

– تو آپارتمانت کجاست؟

– همین‌جا جناب سروان

– بریم بالا باید یه نگاهی بهش بندازیم

– آخه چه ربطی به موضوع داره جناب سروان؟

– خفه‌شو با منم یکی به دو نکن، فهمیدی، راه بیفت

بعد از یه ربع، بیست دقیقه‌ای، افسر نیروی‌ انتظامی و «کراهت‌الاسلامی» و بیژن از پله‌ها اومدن پایین، در حالی‌که دست بیژن از پشت بسته شده و خنده‌ی پیروزمندانه‌ای رو لبای «کراهت‌الاسلامی» بود. همه‌ی اهل محل بی‌سر و صدا و کم‌کم از جلوی آپارتمان ما رفتند و من موندم و سعید و یه دنیا غم و غصه رو دلم. همه که رفتن، من و سعید رفتیم تو مجتمع تا یه نگاهی به واحد بیژن بندازیم. در آپارتمانشو پلمب کرده بودن. از پنجره‌ی نورگیر که تو راه‌رو باز می‌شد یه نگاهی به آپارتمانش انداختم. کتابای کتابخونش وسط حال پخش و پلا بود و همه‌چیز بهم ریخته. بغض گلومو گرفته بود. برگشتم به سعید گفتم:

-دیدی کثافت آخر کار خودشو کرد؟ حروم‌زاده‌ی اطلاعاتی

سعید زد رو شونم و گفت:

-‌غصه نخور، دارم واسش

شب بود و من نشسته بودم و توی لاک خودم بودم که زنگ زدن، سعید بود. گفت:

-درو واکن بیام بالا کارت دارم.

اومد بالا. تو دستش یه پلاستیک مشکی بود. گفتم:

– اینا چیه؟

– به موقش می‌فهمی، شما چوب پرده‌ی بلند دارین؟

– آره

– برو وردار بیار می‌خوام باهاش قلاب درست کنم.

وسایلو برداشتیم و با هم رفتیم رو پشت‌بوم و بعد یه ساعت همه‌چی ردیف شد.

سعید شبو پیش من موند تا دونفری نتیجه‌ی کارمونو ببینیم. صبح همون‌طوری که انتظار داشتیم شروع شد، با هوار هوارای «کراهت‌الاسلامی» حروم‌زاده. اومدیم پشت‌ پنجره، بیش‌تر اهل محل داشتن از پشت پنجره‌هاشون نگاه می‌کردن و هیچ‌کی پایین نمی‌رفت. «سوتین‌« توری‌‌صورتی‌رنگ زن «کراهت‌الاسلامی» از سیم برق روبه‌روی خونش آویزون شده بود، با یک مقوای بزرگ زیرش که روش نوشته بودیم: «ناموس آقای «کراهت‌الاسلامی» آدم‌فروش». توی سوتین رو با ابر پرش کرده بودیم، باد که می‌زد و اونو تکون می‌داد، انگار که سینه‌های زنش تکون تکون می‌خورن. «کراهت‌الاسلامی» همین‌جور که با یه چوب سعی می‌کرد که سوتینو از سیم جدا کنه به همه فحش می‌داد و منو و سعید و مطمئنم بقیه‌ی اهل محل همگی حال می‌کردیم. «کراهت‌الاسلامی» که تلاش‌هاش بی‌نتیجه مونده بود هوار می‌زد که:

– بالاخره که می‌فهمم کار کی بوده، باباشو در می‌آرم. اینو می‌دم انگشت‌نگاری و معلوم می‌شه

و با دست به سوتین زنش اشاره می‌کرد.

اینو که گفت من و سعید کف اتاق ولو شدیم از خنده و از تصور این‌که «کراهت‌الاسلامی» سینه‌بند زنشو ببره آگاهی واسه انگشت‌نگاری، روده‌بر شدیم. خلاصه یه یک ساعتی طول کشید تا حاجی به کمک دوسه تا از بچه‌های پای‌گاه بتونن سوتین زنشو بیارن پایین.

الان یک سال ازون ماجرا گذشته و بیژن بنده خدا هنوز تو زندونه. هر‌وقت که بهش فکر می‌کنم دلم خون می‌شه و بعدش به بلایی که سر «کراهت‌الاسلامی» آوردیم فکر می‌کنم و می‌بینم در برابر کاری که اون حروم‌زاده کرده بود، این حداقل کاری بود که می‌تونست یه کمی دل مارو خنک کنه.

 

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , , 

۱ Comment

  1. 1

    O7Gs83 ayzyhizduqiz, [url=http://ndgppxgcbimd.com/]ndgppxgcbimd[/url], [link=http://hnadnspizkga.com/]hnadnspizkga[/link], http://repofdvutyyo.com/