شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۴
11 October 2016
پرسه‌ای در دیار غربت

«این‌جا باید تنها گریست…»

۱۳۹۰ اردیبهشت ۰۱

سیمین/ رادیو کوچه

[email protected]

زندگی در غربت لحظه‌های تلخ و شیرین زیادی دارد که شاید بشود از کنار بعضی از تلخ‌هایش به راحتی عبور کرد و با کمی صبوری آن را به جان خرید اما گاهی لحظه‌های بسیار تلخ‌تری هم دارد که به سختی می‌توان آن را تحمل کرد.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

در کنار لحظه‌هایی که فکر می‌کنی الان نوروزه و تمامی فامیل دور هم جمع‌اند و تو نیستی یا غایب آیین ازدواج تنها خواهرت تو هستی‌. یا زمانی که نیستی تا بزرگ‌شدن و مرد‌شدن برادر کوچک‌ترت رو ببینی یا از به حرف درآمدن برادرزاده‌ات لذت ببری، یک زمان‌هایی هست که غمش به عمق جان آدمی نفوذ می‌کنه،.. وقتی یکی از عزیزانت می‌آد و می‌ره و تو نمی‌دونی چه‌طوری جای خالیش رو تحمل کنی… وقتی دلت هوای اونارو می‌کنه ولی هوایی این‌جا نیست که بوی اون‌ها رو بده … وقتی فکر می‌‌کنی چه لحظه‌هایی را دور از اون‌ها هستی …  این‌ها از همون لحظه‌هاست که دستت به هیج‌جا بند نیست و تنها چاره کار مزه‌مزه کردن درده…

اما بازهم از این شرایط سخت‌تر هست. چند‌روز پیش دوستی در یادداشتی با عنوان «غربت» این‌طور نوشته بود: «امروز وقتی خبر فوت ناگهانی پدر همسرم به ما رسید مزه غربت را به گونه‌ای دیگر چشیدم … وقتی توی ایرانی و خبر از دست‌دادن عزیزی رو می‌شنوی‌، اشک می‌ریزی، افسوس می‌خوری و سوگواری می‌کنی ولی احساس می‌کنی کسانی رو داری که هم‌درد تو هستند و می‌دونی کجا باید بری، سر‌در‌گم نیستی، می‌دونی دیگرانی هستند که مثل خودت در حالی که غم همون عزیز رو به دل دارند. همه به سوی مقصدی مشخص در راه‌اند و می‌دونی که دست‌کم تا رسیدن به این باور که او برای همیشه از کنارت رفته تنها نخواهی بود‌، ولی در غربت حتا مرگ هم به گونه‌ی دیگری است، انگار دنبال چیزی می‌گردی برای چنگ‌زدن‌، دنبال جایی برای رفتن‌، دنبال کسی برای حرف زدن…همسرم رو می‌دیدم که با همین حال از اتاقی به اتاق دیگر می‌رفت، غافل از این‌که آن‌چه او در جست‌جویش بود فرسنگ‌ها با ما فاصله دارد و غافل از این‌که این‌جا باید تنها گریست …»

با خواندن این نوشته به واقع با خودم فکر کردم که این همان لحظه‌های دردناک غربت است و بعد از اون شنیدن خبر دیگری از یک دوست این حس را در من تقویت کرد.

«سینا مسیح آبادی»، دانش‌جوی ایرانی دوره دکترای دانش‌گاه تگزاس آمریکا، پس از دو سال دوری از مادرش، هنگامی که برای استقبال از او به فرودگاه می‌رفت، در راه دچار سانحه رانندگی شده و در سال‌روز تولدش جانش را از دست می‌دهد. دوستان سینا در وبلاگ‌هاشون نوشته‌های خواندنی دارند از درد از دست‌دادن در غربت، که حیفم آمد که شما را در آن سهیم نکنم:

دو تا چمدون بیست کیلویی

یکی از دوستان او مطلبی نوشته با عنوان «دو تا چمدون بیست کیلویی»:

«بعد از شنیدین این خبر تصویرهایی مدام جلوی چشم‌هایم می‌آیند و می‌روند. می‌نویسم‌شان شاید‌‌ رهایم کنند…

‏‏‏‏۱ – دست یک زن را می‌بینم که گوشی تلفن را به گوشش چسبانده و می‌گوید: «امروز پولیورتو تموم می‌کنم.»

–  دستت درد نکنه مامان، ولی این‌جا هوا سرد نمی‌شه، خودتونو به زحمت نندازین.

–  چه زحمتی، هر چیزی هم لازم داری زود‌تر بهم بگو که واست بخرم.

‏‏‏‏‏۲- چشم‌های زن را می‌بینم که اشک ازشان جاری شده است. کم‌کم صورت زن و بعد دست‌هایش… حالا تصویر زن کامل شده که در آشپزخانه نشسته است و پیاز خرد می‌کند. دخترش وارد می‌شود.

– آخه مامان، فکر کردی داداش من آشپزی بلده که داری واسش پیاز سرخ کرده درست می‌کنی؟

لبخند رو صورت زن نقش می‌بندد.

‏‏‏‏‏‏۳- دست‌های زن را می‌بینم که سبزی پاک می‌کند، تصویر محو می‌شود، دوباره دست‌های زن را می‌بینم که سبزی‌ها را با یک چاقو بزرگ خرد می‌کند. تصویر کم کم کامل می‌شود. زن در آشپزخانه نشسته است، دخترش می‌گوید: «مامان یه کم هم به فکر من باش، همه فکر و ذکرت شده این خان داداش.»

– به جای این حرف‌ها بیا بهم کمک کن.

‏‏‏‏‏‏‏۴- مرد روی یک پارچه سفید نشسته است و با قند شکن کله قندی را تکه تکه می‌کند. زن قندهای شکسته شده را تو پلاستیک می‌ریزد، چسب می‌زند و کناری می‌گذارد.

دختر کتابی به دست وارد صحنه می‌شود، پدر و مادرش را می‌بیند، سرش را تکان می‌دهد، لبخندی می‌زند و از تصویر خارج می‌شود.

‏‏‏‏‏‏۵- زن بولیز و شلوار گرم کنی را کادو پیچ می‌کند. دختر چسب تکه می‌کند و به دست مادرش می‌دهد.

–  مامان، آخه این همه چیز میز واسش می‌بری، این دیگه چه کاریه؟

– روزی که می‌رسم تولدشه، می‌خوام کادوی تولدش رو جدا بهش بدم.

‏‏‏‏‏‏‏۶- زن یک بسته پسته، یک بسته بادام، یک بسته تخمه، یک بسته بادام زمینی و یک بسته فندق به دست گرفته و در صف ایستاده تا نوبتش شود و حساب کند…

‏‏‏‏‏‏‏‏۷- زن چند بسته زرشک و لیمو عمانی را جلوی آقای فروشنده می‌گذارد…

‏‏‏‏‏‏‏۸- زن با لبخندی که از لبانش محو نمی‌شود، نشسته است و با وسواس جعبه‌های شیرینی و بسته‌های نبات را کنار بقیه چیز‌ها در چمدان می‌چیند. دختر روی چمدان می‌نشیند تا مادرش در چمدان را ببندد. مرد چمدان را بلند می‌کند و روی ترازو می‌رود. دختر وزن چمدان را حساب می‌کند.

– این یکی چمدون که از اون یکی سنگین‌تره

– اشکالی نداره، اضافه بارش رو می‌دیم.

– مادر من، چمدونات که نمی‌شه بیش‌تر از ۳۵ کیلو باشه.

زن ساک دستی‌اش را باز می‌کند، چندتا از لباس‌هایش را از ساک دستی بیرون می‌آورد و چند بسته کشک و زعفران به جایش می‌گذارد…

‏‏‏‏‏‏‏‏۹- زن پاسپورتش را از کیفش در می‌آورد و به مامور سیاه پوست و قوی هیکل آمریکایی نشان می‌دهد. مامور او را به اتاقی برای مصاحبه راه‌نمایی می‌کند. شکسته بسته به سوال‌ها جواب می‌دهد. دیگر انرژی در بدنش باقی نمانده. تنها نیرو‌یی که بعد از ساعت‌ها سفر سرپا نگه‌‌اش می‌دارد تصور به آغوش کشیدن پسرش بعد از یک و نیم سال است. دو تا مامور چمدان‌هایش را وارسی می‌کنند. یکی از آن‌ها بسته زرشک را بیرون می‌آورد و به زن نشان می‌دهد و می‌گوید که نمی‌تواند این را با خودش ببرد. بسته‌های لیمو عمانی و تخمه هم به دنبال زرشک داخل سطل آشغال می‌افتند. زن آن‌قدر خسته است که فقط به در آغوش کشیدن پسرش فکر می‌کند.

‏‏‏‏‏‏‏‏‏۱۰- زن روی صندلی نشسته است. چمدان‌ها را کنارش گذاشته. به ساعت روی دیوار فرودگاه نگاه می‌کند. هنوز لبخند روی لب‌هایش هست. گاهی از خستگی چشمانش بسته می‌شود. سعی می‌کند چشم‌هایش را باز نگه دارد. دلش نمی‌خواهد وقتی پسرش می‌رسد خواب باشد.

‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏۱۱- سه تا از دوست‌های پسرش به هم‌راه یک پلیس کنارش ایستاده‌اند. پلیس به انگلیسی چیزهایی می‌گوید. یکی از دوست‌های پسرش ترجمه می‌کند که پسرش تصادف کرده و در بیمارستان است. خستگی مجالش نمی‌دهد. نمی‌تواند بایستد، روی صندلی می‌نشیند.

‏‏‏‏‏‏‏‏‏۱۲- زن مبهوت روی صندلی نشسته است. دوست‌های پسرش یکی یکی می‌آیند، تسلیت می‌گویند، اشک می‌ریزند و می‌روند. زن گاهی آرام آرام اشک می‌ریزد، گاهی به دیوار خیره می‌ماند، گاهی حرف‌های اطرافیان را می‌شنود، گاهی هم صدای پسرش را…

‏‏‏‏‏‏‏‏۱۳- زن روی تخت دراز کشیده است، ملحفه را روی صورت‌اش می‌کشد. دوربین بالا می‌رود. آخرین تصویری که می‌بینم تصویری زنی است که در غربت، روی تخت، زیر ملحفه دراز کشیده و آرام آرام اشک می‌ریزد که کسی صدای هق هقش را نشنود. دوتا چمدان باز نشده هم کنار تخت دیده می‌شود…»

تلخ‌ترین صحنه‌ای که به عمرم دیده‌ام

و دوست دیگری که چنین می‌نویسد:

«یکی از دوستان ایرانی‌مون در کالج «استیشن» روز جمعه تصادف کرد. این تلخ‌ترین صحنه‌ی زندگی‌ام نبود. تصادف شدید بوده و ظاهرن دوست ما در جا کشته شده. خیلی تلخ بود، اما این هم تلخ‌ترین صحنه‌ی زندگی‌ام نبود. این تلخ بود که در راه «هیوستون» کشته شد. داشت به فرودگاه می‌رفت که دنبال مادرش بره، که بعد از یک و نیم سال از اومدن دوست ما به آمریکا، برای اولین‌بار هم‌دیگه رو ببینن. مادر وارد سالن فرودگاه شده و به دنبال پسرش گشته و پیداش نکرده. منتظر مونده و پسرش نیومده….

در دو سه روز گذشته مادرش رو دیدیم. این تلخ بود که جلوی پای تک‌تک مهمون‌ها بلند می‌شد و از اومدن‌شون تشکر می‌کرد. این تلخ بود که هر از گاهی از حضار عذرخواهی می‌کرد که گریه‌های بی‌صدای گاه‌گاهی‌اش باعث ناراحتی‌شون شده. این تلخ بود که شنیدم وقتی چند تا از بچه‌ها همون شب از هیوستون به کالج استیشن رسونده بودنش، ازشون عذرخواهی کرده که سفرشون رو خراب کرده.

ولی تلخ‌ترین صحنه‌ای که به عمرم دیده‌ام هیچ‌کدوم این‌ها نبود. چیزی که توجه من رو جلب کرد، انگشت‌های دست این مادر بود. وقتی بین یک جمع نا‌آشنا بود و سکوت حاکم شده بود، به آرومی با انگشت‌اش دسته‌ی صندلی رو فشار می‌داد. با چین‌های لباسش بازی می‌کرد. به‌وضوح می‌دیدم که انگشتش بیش از هر چیز نشون‌دهنده‌ی دردشه. نشون‌دهنده‌ی استیصالشه. این که دست‌اش به هیچ‌جا بند نیست. هیچ‌کس رو نمی‌شناسه. به نیت دیدن پسرش اومده و حالا جسد پسر در شهر آستینه و خودش کالج استیشنه، در بین صد نفر نا آشنا که همه رو برای اولین‌بار می‌بینه. درد وجودش رو در سر انگشتانش می‌دیدم که به‌دنبال راهی می‌گرده که بیرون بره. ولی درد همون‌جا هست و جایی نمی‌ره.

تا حالا پیش اومده از شدت استیصال و ناراحتی و درد به اشیا بی‌جان پناه ببرین؟ در اشیا بی‌جان به‌دنبال یک روزنه باشین و این اشیا هم هیچ کاری برای شما نکنن؟ من همین رو در انگشت‌های این مادر دیدم. چهره‌اش آروم بود، زیاد اشک نمی‌ریخت، شیون نمی‌کرد، آداب معاشرت رو تمام و کمال به جا می‌آورد، به همه توجه می‌کرد و چیزی از دردش رو نشون نمی‌داد.

اما احساس می‌کردم دردش به وضوح جلوی چشمم هست. انگشت‌هاش که با اشیا بازی می‌کردن داشتن حرف می‌زدن. نهایت درماندگی یک انسان از زمین و زمان رو فریاد می‌زدن. درد این مادر رو ناله می‌کردن و داشتن می‌گفتن که یک انسان این جا هست که از درد به خودش می‌پیچه و هیچ‌راه فراری نداره. یک انسان این جا هست که داره عذاب می‌کشه و هیچ‌کس نمی‌تونه به دادش برسه. این انگشت‌ها (که شاید در این سه روز بیش از قبل چروک شده بودن)، تلخ‌ترین صحنه‌ای بود که به عمرم دیده بودم.»

با آرزوی آرامش برای سینا مسیح آبادی و صبوری برای خانواده داغ‌دار او

به‌خاطر داشته باشیم که همیشه لحظه‌های سخت‌تری هم هست

به نقل از وبلاگ‌های

زمرد

کروسان با قهوه

 

 

 

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , 

۹ Comments


  1. Mohammad Hadi
    1

    Khoda rahmateshoon Koneh, natonestam joloye ashk ham ro begirammm


  2. ardavan
    2

    از خواندن این مجموعه کارهای پرسه در غربت حس های مختلفی در خودم احساس می کنم
    دست مریزاد به نویسنده


  3. محبوبه
    3

    این نوشته واقعن بوی غم غربت میداد و دردش بسیار سنگین بود و ناخداگاه اشکهام ریخت خیلی حس سختی بود انتظار و شوق دیدن و ……خداوند خودش صبر بده به اون مادر که دیدارش رفت تا قیامت
    ممنون از سیمین عزیز

  4. 4

    نوشته‌ی «دو تا چمدون بیست و سه کیلویی» در وبلاگ «از روزهایی که گذشت برای روزهایی که می‌آیند» نوشته شده و وبلاگ «زمرد» تنها نقل کننده بوده


  5. farzad
    5

    متن ناراحت کننده بود . سیمین جان شما هم با احساس تموم خوندی و من در حال رانندگی تو ماشین حسابی منقلب شدم. شما یکی از بهترین و یکی از معدود مجری های رادیو کوچه هستین که متنی رو که میخونین قبلا تمرین کردین و بهش تسلط کامل دارین. اگر چه از شنیدنش حسابی منقلب شدم اما از اون لذت بردم. موفق باشی و پایدار


  6. faeze
    6

    برا من که اون مادر رو روز تشیع جنازه پسرش دیدم ، زیبایی متن به چشم نمیاد …فقط می تونم اون غم بزرگ رو دوباره جلو چشام ببینم…


  7. آیدا

  8. Mostafa
    8

    Gham e delam tazeh shod. Ey khoda….


  9. محمد رضا
    9

    اوست که انتظار را می پروراند – مقصد را شکل می دهد – دیدار را تازه می کند -و هم اوست که در انتظار وصل صبر می دهد —- روحش شاد و صبر مادرش فزون