Saturday, 18 July 2015
06 August 2020
پرسه‌ای در دیار غربت- به یاد هجرتی در یکم اردیبهشت‌ماه

«چه کسی گفت سهراب؟»

2011 April 27

سیمین / رادیو کوچه

simin@koochehmail.com

در این برنامه با هم سری به میان دل‌نوشته‌های یکی از هم‌راهان پرسه‌ای در دیار غربت می‌زنیم.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

«تورج عاطف» سال‌هاست که می‌نویسد و به گفته خودش دغدغه نوشتن هیچ‌گاه رهایش نکرده است:

«… سال‌ها است که درد دل‌ها را قلم زدم و اگر توان ابراز خون دل خوردن‌هایم را نداشتم در عو‌ض کیبورد کامپیوترم را خون به دل کردم. نخست الکترونیک خواندم و بعد از اتمام آن تحصیلاتم را در رشته مدیریت بازرگانی ادامه دادم و در حوزه‌های مدیریت و بازرگانی بین‌المللی و آنالیز بازارهای مالی کار کرده‌ام اما نوشتن دغدغه اصلی‌ام بوده است و ماحصل نوشته‌هایم را در شش کتاب: «سولماز» و «عرو‌س قول‌نامه‌ای» و «دختری در قاب پنجره» و کتاب «ذهن قهرمان» و «ترانه‌های بیوه» و «عشق ناخدا» چاپ کرده‌ام.»

«تورج عاطف» در کنار نگارش رمان، مقاله‌ها و نوشته‌های پراکنده اجتماعی، در زمینه روزنامه‌نگاری ورزشی نیز فعالیت داشته است. ‌‌آن‌چه در نوشته‌های او بیش از هر چیزی نمود می‌کند گذشته از لطافت، دل‌بستگی او به تنها دخترش «آیلی» است هم‌چنین علاقه‌مندی او به سهراب سپهری.

برای این برنامه و در روزهای آغازین اردیبهشت‌ماه نوشته‌ای را از او انتخاب کردم با عنوان «چه کسی گفت سهراب؟» که با هم می‌شنویم:

اردیبهشت‌گان آمد

فرشته دوم ایرانیان عطر حضور داد

نفحه پیچ امین‌الدوله و بهار نارنج …

ماه اوج بهار آمد ماهی که سراسر از شادمانی طبیعت است و صد البته غم‌نامه‌هایی دارد. ماه اردیبشهت حکایت تولدها است و حکایت رفتن‌ها است ماهی با سعدی و خیام و امیر کبیر و مصدق و بالزاک و فلورانس نایتینگل و ماندلا و هیچکاک و…

اما ماه اردیبهشت با سر آغازی آید که یاد دوست است، یاد او که چینی تنهایی‌اش را هم شکستند او که به دنیای کویر خود پناه برده بود و شقایق را نظاره می‌کرد او که نقاش بود و شاعر بود و عاشق بود و سهراب بود.

آری سرآغاز اردیبهشتی‌ها سهراب است.

او را چه باید نامم؟ نقاشی که شعر را رسم می‌کرد و یا شاعری که نقاشی می‌سرود؟

حکایت غریبی دارد این  منزوی مردی که روزگار ما مردمان، او را به این دیار کشاند و سهراب نام داشت و ما را چنین پند بداد و به مهمانی‌اش فرا خواند:

«به سراغ من اگر می‌آئید

نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک

بردارد چینی نازک تنهایی من»

و لابد نمی‌دانست که روزی خواهند آمد و چینی نازک تنهایی او که هیچ بلکه سنگ مقبره‌اش را هم خواهند شکست و…

بگذریم روزی است که سهراب هجرت کرده است سهرابی که بهاری بود و سر‌انجام در اردیبهشتی زیبا برفت و  بهاری را بی‌بهار کرد. می‌خواهم در اولین‌روز از ماه دوم بهار از مردی بگویم که بهاری نقاشی کشید بهاری شعر سرود و بهاری زندگی کرد و این‌گونه است که او را می‌خوانم:

سهراب …. سهراب …

و جوابم چنین دهد:

«کفش‌هایم کو

چه کسی بود صدا زد سهراب‌؟

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ

مادرم در خواب است

و منوچهر و پروانه و شاید همه مردم شهر…»

 

آری او همه را خواب بیند مادر را، «منوچهر»، «پروانه» و همه مردم شهر را خواب‌آلود می‌بیند. خوابی به وسعت ندیدن‌ها و نشنیدن‌ها و…. راستی مردم شهر چه کسانی بودند؟ همین مردمان امروز نبودند که ز سر ریا خندند و به جاهلانه‌ترین‌ها ایمان دارند و بی‌دلیل پرسند و به‌دنبال جواب‌هایی روند که هیچ قفلی را نگشاید و شاید هم قفل‌ها را محکم کند.

اما خود سهراب خود  این گونه پاسخ داد:

«من که از باز‌ترین پنجره‌ها با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم

و هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد

هیچ‌کس زاغچه‌ای را بر سر یک مزرعه جدی نگرفت»

 

جمله‌ها آشنا نیست؟

آری سهراب هم در میان مردمانی بود که فروغ یادآور آنان است. همان‌هایی که هم‌چنان که تو را می‌بوسند در ذهن خویش طناب دار می‌بافند. حکایت بی‌زمانی سهراب و قصه تکرار ندیدن‌ها و نشنیدن‌ها و نبوسیدن‌ها و نخندیدن‌ها و لمس‌نکردن‌ها و نچشیدن‌های طعم آدمی و… حکایت تکراری است قصه همان چشم‌هایی است که نمی‌بیند نمی‌خواهد که بیند و همان چشم‌هایی که عاشقانه نه به زمین که به هیچ‌جا دوخته نمی‌شود همه جا تکراری گفته‌اند انواع شعر و سخن و ادعاهای تو خالی اما کسی افتادن برگ درخت را ندید هیچ کس کلامی ز عشق نگفت و چنین بود که سهراب نیز چون فروغ دریافت که هیچ صیادی در جویی حقیر که به گودالی می‌ریزد، مرواریدی صید نخواهد کرد و او دردانه‌های عشق و انسانیت و مهربانی و بخشش‌های فارغ از ادعاهای پوچ را هیچ‌جا چون فروغ نیافت و چنین بود که تنهایی را برگزید و این گونه قصه تنهایی را بگفت:

«تو تنهاترین «من» بودی

تو نزدیک ترین «من» بودی

تو رساترین «من» بودی

ای «من» سحرگاهی

پنجره‌ای بر خیرگی دنیای سحرانگیز»

 

آری پنجره‌ای که خیرگی دنیای اسرارآمیز را نشان دهد، این همان پنجره‌ای است که فروغ گفت که به ازدحام کوچه خوش‌بختی می‌نگرد اما این «من» که بود؟ این من که سهراب نام بداشت چه تعریفی داشت این «من» را سهراب چنین یافت:

«من کتابی دیدم واژه‌هایش همه از جنس بلور

کاغذی دیدم از جنس بهار

موزه‌ای دیدم دور از سبزه

مسجدی دور از آب

سر بالین فقیهی نومید کوزه‌ای دیدم لبریز سوال»

و سهراب دید همه چیز را بنگریست  چون همان زاغ‌چه سر مزرعه و یا شقایق‌اش که بهر آن زندگی را «باید» دانست و یا غنچه‌ای که حکایت کلام بداشت یا آن آبی که نباید گل می‌کردیم ما تا اندوه سپیدار را حلال باشد و یا طعام درویشی را گوارا سازد و یا روی زنی زیبا را دو برابر نمایان کند و یا مهتابی که بالای تنهایی بود و رسید به شاعری که خود آنان را چنین گوید:

«شاعران وارث آب و خرد و روشنی‌اند

 

وارث آب و خرد و روشنایی؟

آری همان خردی که فرق سازد شاعر را ز دیده‌های سهراب

قاطری دیدم بارش «انشا»

اشتری دیدم بارش سبد خالی «پند و مثال»

و او چقدر دید و ترانه خواند:

«من قطاری دیدم فقه می‌برد و  چه سنگین می‌رفت

من قطاری دیدم که سیاست می‌برد و چه خالی می‌رفت

و…»

اما همه حکایت‌های سهراب از این گونه نبود او زندگی را می‌دید زیستن را حس می‌کرد و با زندگی پر می‌شد و این بی‌انتهای مملو از زندگی را که فروغ با لحن «آه ای زندگی با تمام پوچی باز از تو لبریزم» را این‌گونه ترسیم می‌کرد:

«زندگی خالی نیست

مهربانی هست

سیب هست

ایمان هست

آری تا شقایق هست زندگی باید کرد

در دل من چیزهایی است مثل یک بیشه نور و مثل خواب دم صبح

و چنان بی‌تابم که دلم می‌خواهد بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه

دورها آوایی مرا می‌خواند»

 

آری او را دور آوایی نزدیک می‌خواند همان نوایی که از امید می‌گفت از ایمان و از عشق و از دم به دم و لحظه به لحظه زیستن سخن‌ها می‌خواند و چنین بود که شعرهایش را نقاشی کرد و نقش‌هایش را سرود و نیاندیشید که چه‌قدر تنها ومنزوی است او به اندازه خود پر بود از همه سهراب‌‌هایی که اندرون داشت و سر انجام قصه هجرت را در چنین روزی خواند و شاید بهر یادآوری چنین روزی بود که برایمان سرود:

«باید امشب چمدانی را که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بر دارم

و به سمتی بروم

که درختان جهانی پیدا است

رو به آن وسعت بی واژه که مرا می‌خواند

یک نفر باز صدا زد سهراب

کفش‌هایم کو ؟»

و امروز او را صدا می‌زنیم

سهراب … سهراب …

با تو هم نوا می‌شویم به سوی چشم‌هایی می‌رویم که با عشق به زمین چشم دوخته‌اند چشم‌هایی که آب را گل نکنند و سیب را ببینند و مهربانی را باور کنند و ایمان به شقایق‌ها آورند و در دل‌شان بیشه نوری ز عشق و امید و ایمان باشد و بگویند:

سهراب … سهراب

عاشقی باید

عاشقی باید

بهاری باشیم و اردیبشهت‌گان گوارای‌تان»

منبع

ناخدای شاپرکی

 

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , , , , , , , 

۱ Comment

  1. 1

    دوستان نازنین
    سپاس از مهر و توجه شما