Saturday, 18 July 2015
06 August 2020
پرسه‌ای در دیار غربت

«خاطرات خوش‌مزه وطنی»

2011 May 11

سیمین/ رادیو کوچه

simin@koochehmail.com

ما که می‌ترسیم از هجرت دوست…کاش می‌دانستیم، روزگاری که بهم نزدیکیم، چه بهایی دارد…

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

کاش می‌دانستیم، حس د‌‌ل‌تنگی هرروز غروب، چه دلیلی دارد…

کاش می‌دانستیم، که سفر یعنی چه…

و چرا مرغ مهاجر، وقت پرواز بخود می‌لرزد…

دوستی چند روز پیش در کنار عطر و یاد وطن اون هم از نوع اردی‌بهشت ماهی‌اش، جای همه دوستان خالی، چند کیلویی گوجه‌سبز فرد اعلا برای من به سوغات آورد. حالا این‌که یک آدم خوش‌خوراک چه‌قدر از دیدن چنین سوغاتی به‌خصوص اون‌که چند سالی هم باشه که در فراقش بوه باشی خوش‌حال می‌شود بماند. اما این‌که با دیدن و چشیدن دانه به دانه این گوجه‌سبزها انگار یه حسی در آدم زنده می‌شود، حکایت دیگری دارد.

به این فکر می‌کنم که این خاطرات خوراکی هم به‌واقع بخشی از اون جاذبه‌های وطنی است که به‌شدت در تمامی ما وجود دارد.

حالا بگذریم از عادت‌های خوراکی که وقتی از کشور خارج می‌شویم کنار گذاشتن‌شون برامون به‌طور معمول خیلی مشکل است و حتا توی ایسلند هم که باشیم دنبال زرشک‌پلو با مرغ می‌گردیم اما گاهی تو پرسه‌هایی که در ذهن‌مون داریم یک تصویر، یک طعم و یا یک بو مارو می‌بره به  عمق زندگی در وطن.

وقتی داری یک میوه عجیب غریب و نخراشیده نتراشیده رو امتحان می‌کنی و ته مزه اون می‌دونی که یه چیزی آشناست.

وقتی یه دفعه توی سبزیجاتی  که خریدی، با خیارهایی روبه‌رو می‌شوی که یک کمی تردی و بوی خیارهای وطنی رو دارن، اون‌وقت یاد خیارهای گل به سر تابستونا می‌افتی که تازه تازه نمک می‌زدی و می‌خوردی.

وقتی توی گرما دلت یه دفعه هوس یه فالوده شیرازی یا یه لیوان از اون ترکیب آب زرشک و آلبالوی خنک رو می‌کنه می‌فهمی که خداییش حتا اگه اهل امتحان‌کردن و خوردن خوراکی‌های جاهای دیگه هم باشی و باهاشون مشکلی نداشته باشی هیچ‌چیز جای این خوردنی‌ها رو برات پر نمی‌کنه.

وقتی هنوز برای صبحانه، دلت نون بربری تازه و پنیرلیقوان می‌خواد می‌فهمی که حتا خوش‌مزه‌ترین نون‌های فرنگی هم نمی‌تواند پاسخ‌گوی اون خواستنت باشه.

وقتی دلت لک می‌زنه برای اون کله‌پزی مرحوم سر فرشته، برای اون کوکو سبزی‌های «مخبرالدوله» و چلو کباب «شرف الاسلامی» یا حتا خوردن یه قهوه تو کافه نادری،

وقتی دلت شیرینی‌های قنادی «چهار راه آبرسان» تبریز و می‌خواد، یا بستنی سنتی تجریش رو، وقتی هوس خوردن سمنوی «عمه لیلا» رو می‌کنی و بعدش هم خریدن چند دسته از اون سبزی‌خوردن‌های ترو تازه که رنگ سرخ تربچه‌هاش تا آخر عمر از یادت نمی‌ره. حتا وقتی دل تنگ نوبرانه‌های بهاری و پائیزی از چغاله بادام و ذغال اخته تا زال‌زالک هستی،

اون‌وقته که می‌فهمی پیوندت با وطنت عمیق‌تر از ایناست که بخواهی با عادت‌کردن به خوردنی‌های فرنگی اونو فراموش کنی.

اون موقع است که می‌بینی یک زنجیرهای نامریی هنوز تورو وصل می‌کنند به اون‌جا که ریشه داری حتا اگه بخوای بی‌خیال هرچی ریشه و وطنه بشی.‌ ‌

می‌فهمی که به قول دوستی: «هر تصویر،حتا یک میوه که به نظر هیچ نمی‌آد، هر بو، هر کلام می‌تونه عمق درد غربت رو بخراشه. و به‌نظرت میاد که دل تنگی‌هات داره از حجم وجودت بزرگ‌تر می‌شه.»

 

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , , , 

۲ Comments


  1. Kaveh
    1

    واقعا همینطوره. من که همه مزه ها و طعم های ایرانی رو می پرستم. با وجود اینکه خیلیاشونو دیگه به خاطر گذشت زمان از یادم رفته


  2. guita
    2

    وای چه عکسی گذاشتی !!!!!!!!! کلی دلم هوای وطن و کرد. از غربت گفتی یادم میاد وقتی دبستان می رفتم دوستی داشتم که اقامت امریکا را داشت ولی حاظر نبود بیشتر از ۱ ماه انجا بماند هر وقت ازش مب پرسیدم چرا بیشتر نمی مانی می گفت باور می کنی دلم برای رفتگرهای کو چمون تنگ میشه .اونروز نمی فهمیدم چی میگه ولی امروز به خوبی درک می کنم چون دل خودم هم تنگ شده حتی برای میدان تجریش و نوبری هاش

    یادش بخیر