Saturday, 18 July 2015
18 June 2021
دایره‌ی شکسته

«یک سیندرلای دیوانه»

2011 May 16

مه‌شب‌ تاجیک/ رادیو کوچه

مطلقن هیچ‌چیز را به یاد نمی‌آورد نه از دسته گل پرت‌شده نه از حلقه‌ی پس داده شده، فقط تنها چیزی را که به یاد می‌آورد صورت مادرش بود که خود را خنج می‌کشید، برایش دردناک بود که مادرش این‌گونه او را به هیچ انگاشت، از وقتی مادر را به یاد می‌آورد تنها متانت و آرامش او را به یاد داشت. حالا که این‌جا به زنجیر بسته شده است، کم‌کم دسته و گل و حلقه و ظرف عسل را هم به یاد می‌آورد. دلش می‌خواست بپرسد می‌تواند عسل را بازهم بخورد ولی نپرسید، می‌دانست که نباید بپرسد و نخورد.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

حلقه‌ها را که به‌دست کردند، دید که چه‌قدر هر دو بدسلیقه بودند که این حلقه‌ها را انتخاب کردند، همان لحظه فهمید که چرا عاشق نمی‌شود و چرا حالا این‌جا پای این سفره نشسته، زنجیرها پایش را اذیت می‌کردند ولی هرچه که بیش‌تر به پایش فشار می‌آورد بیش‌تر یادش می‌آمد، به دست‌اش که نگاه کرد هیچ حلقه‌ای نبود. چه‌قدر سر انتخاب حلقه با او به جواهر‌فروش خندیده بودند. هر دو خود را مغز عالم می‌دانستند و فکر می‌کردند که اگر حلقه‌ها پرزرق و برق باشد به قظب عالم‌شان خیانت‌شده برای همین دوتا حلقه‌ی خیلی بدترکیب را انتخاب کردند. الان یادش می‌آمد که او اصلن خوش‌حالی را نیاموخته است و به دست و حلقه و کل کشیدن‌های سر عروسی که مخش را ساب می‌دادند ربطی نداشته است.

به خانه‌اشان که رفتند خوش‌حال‌تر بود که همه‌چیز بالاخره تمام شد، چون برای او تمام‌شدن خوب بود. مردی که دوست می‌داشتم اکنون نه از آسمان‌ها آمده بود و نه یگانه بود یک آدم با پاپیون و شیک و زشت. سال‌ها پیش می‌خواستم از این جا بگذرم اما حالا رسیده بودم و گذشتن را به دست‌های باد  سپرده بودم یعنی دیگر نمی‌توانستم بگذرم با کلمه‌ای به سادگی یک بله خود را در اعماق یک ماندن عمیق دفن کردم. بگذرد در این روزگار دیگر در میان نبود هرچه که بود ثبات من بود و رفتن گریزها. من دست‌های پرازدحام هیچ‌کس را دوست نداشتم. الان خرداد‌ماه است و خرداد‌ماه گریه است این‌جا که بسته شده است  این‌جا که دست‌های گرسنه  هر کس او را می‌بلعد.

مقدس، مقدس، این واژه را همه بیش از آن‌چه که باید ستایش می‌کنند و مقدسات‌اش را برای او تعریف می‌کنند برای او که وحشی بود و الان وحشی‌ترین آدم زمین است، برای او که فقط به جرم پرتاب دسته گل و حلقه‌ای به زنجیرش بسته‌اند. تازه او یادش نمی‌آید چیزی را پرت کرده باشد مادرش گفت که او پرت کرده و رفته است.

فردای عروسی ناهار را که درست کرد شوهرش با خنده خورد و نگفت که این‌چه آشغالی است که پخته‌ای… فقط خورد و لبخند زد ولی وقتی مادرش برایشان غذا آورد لبخندش کش‌دارتر شد، برای مادرش تعریف کرد که از صبح چه کرده است و چه پخته است ولی مادرش لبخند زد و گفت مادر خوب که بشوی می‌پزی… پخته بود که فقط بدمزه ولی پخته بود که ….

این‌جا ساعت‌ها زل می‌زد به دیوارها که شاید او را بفهمند، مگر پس‌دادن یک حلقه این‌همه کار بدی است؟ اگر می‌دانست پرتش نمی‌کرد با متانت بیش‌تری می‌داد که این‌جا نیاورند و سوزن سوزنش نکنند، یک‌بار از مادرش پرسید من خوب نمی‌دانستم پس دادن حلقه خوب نیست، کار بدی است‌، گل را هم به شوخی پرت کردم، حالا می‌شود از این‌جا برویم، مادر خندید با همان متانت…دخترکم می‌رویم…پرت‌کردن حلقه بد است اما تو چرا چاقوی کیک را به شکم شوهرت فرو کردی؟

یادش آمد همه‌چیز را خودش خواسته بود، خودش دلش لرزیده بود و مرد جوان را انتخاب کرده بود، مرد خوبی بود با همه‌چیز او می‌خندید، او هم صادق بود همه‌چیز را به جوان مهربان گفت…فقط پیش خودش گفت بعد به او می‌گویم که من ازدواج را دوست ندارم…

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , ,