Saturday, 18 July 2015
16 December 2019
پس‌نشینی‌تند

«همه برای «هانیه»، «هانیه» برای همه»

2011 May 17

اکبر ترشیزاد/ رادیو کوچه

با پدر و مادرم یازده نفر می‌شدیم. پدر کارمند قراردادی یک شرکت دولتی بود و حقوق بخور و نمیری داشت. یک‌شب مادرم خواب دید که پدرم سر یک سفره‌ی پر زرق و برق نشسته است و با اولیا‌‌ الله و چهارده ‌معصوم شام می‌خورد. فردا صبحش موقعی که پدرم می‌خواست سرکار برود، چاه‌فاضلاب حیاط خلوت‌مان ریزش کرد و تا ماموران آتش‌نشانی برسند، داخل گند و گه خفه شد. باز جای شکرش باقی بود که همان خانه‌ی 50 متری را داشتیم. رییس شرکت پدرم هم لطف کرد و مادرم را به عنوان نظافت‌چی در همان‌جا استخدام کرد.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

ما نه‌تا بچه یکی در میان ویژگی‌های ظاهری پدر و مادرمان را به ارث برده بودیم، البته عیب و ایرادهای‌شان را. یکی دماغش مثل پدرم کوفته‌ای شده بود و آن یکی قد کوتاه مادرم را به ارث برده بود. یکی از برادرهایم چشم‌هایش به بابا رفته و باید با ذره‌بین توی صورتش دنبال‌شان می‌گشتی و خواهر دیگرم تنش مثل خرس پرمو بود عین مادرم. اما این وسط فقط «هانیه» شانس آورده بود و هر‌چیز خوبی که پدر و مادرم داشتند را یک‌جا جمع کرده بود. قدش به بابا رفته بود و چشم‌هایش به مامان. تنش مثل بلور سفید بود و موهایش پرپشت و قشنگ. خلاصه شده بود گل سرسبد خانواده و امید مادر. مادرم می‌گفت که او را به هر‌کسی نخواهد داد و تا یک شوهر پول‌دار و تحصیل‌کرده سراغش نیاید در خانه نگهش می‌دارد.

بالاخره روز موعود فرا رسید و خواستگار رویایی خواهرم در خانه‌ی ما را زد. خواستگار مردی 45 ساله بود که در آمریکا زندگی می‌کرد و وضعش توپ بود. یکی از هم‌کاران مادرم عکس خواهرم را به خانواده‌ی پسر نشان داده بود و چون آن وقت‌ها اینترنت و ایمیل و این دفتر دستک‌ها نبود، عکس را برای پسرشان در آمریکا پست کرده بودند و طرف پسندیده بود و داشت می‌آمد ایران تا بیایند خواستگاری خواهر ما. راستش خواهرم که سن و سال پسر را شنید، جا خورد و مخالفت کرد اما مادرم با کلی بحث و کلنجار رفتن با او راضی‌اش کرد که به خاطر آینده‌ی خودش و هشت خواهر و برادر کوچک و بزرگش به این ازدواج تن بدهد. از یک هفته قبل از مراسم خواستگاری تلاش‌های مادرم برای آبرومندانه برگزارکردن مجلس خواستگاری شروع شد.

تمام وسایل اتاق پذیرایی و حال خانه را در دو اتاق دیگر تلنبار کردیم. یکی از اتاق‌ها اتاقی بود که با یک در دو لتی ‌بزرگ چوبی-شیشه‌ای از پذیرایی جدا می‌شد. یک‌دست مبل‌ کهنه‌ی قدیمی خودمان را گذاشتیم زیر و رختخواب‌ها را یکی یکی چیدیم رویش. بعد مادرم رفت سراغ «رعنا»‌خانم همسایه‌ی دیوار به دیوار ما، که توی محل وضعش از همه به‌تر بود. شوهر این «رعنا»خانم در «عسلویه» کارگر بود و حقوق بالایی می‌گرفت و هر سه ماه یک بار که برمی‌گشت «مشهد» یک عالم کریستال و چیزهای تزیینی شیک برای زنش سوغات می‌آورد. تازه یک دست مبل استیل قشنگ هم داشتند که کلی قیمتش بود. خلاصه مادرم با وجود آن‌که دوست نداشت این «رعنا»خانم از جیک و پیک زندگی ما خبردار باشد، برای حفظ آبرویش همه‌چیز را به او گفت و کلی چاخانش کرد که شما مثل خاله‌ی «هانیه» می‌مانید و باید در مراسم باشید و از این حرف‌ها و در آخر به او رو انداخت و مبلمان و چندتا از کریستال‌هایش را برای شب خواستگاری قرض گرفت.

همه پشت‌ پنجره منتظر بودیم و سرک می‌کشیدیم تا خواستگارها برسند. هر‌چند دقیقه یک‌بار مادرم می‌آمد و توی سر ما می‌زد و ما را از پشت پنجره می‌کشید کنار، که مبادا آبرویش جلوی میهمان‌ها برود، چراکه هم‌کار مادرم از سر محبت و برای این‌که خواستگار خواهرم نپرد به آن‌ها گفته بود که مادرم پنج‌تا بچه دارد نه نه‌تا. بالاخره یک ماشین بنز 230 پیچید توی کوچه و جلوی خانه‌ی ما ایستاد. ما هم همگی بدو بدو رفتیم توی اتاق دیوار به دیوار پذیرایی و در را بستیم و مادرم برای آخرین بار تاکید کرد که اگر صدای‌مان در بیاید سرمان را خواهد کند. خواستگاران که نشستند توی اتاق‌ پذیرایی، مادرم یکی از برادرهای کوچکم را فرستاد توی کوچه که مراقب باشد یک وقت بچه‌های همسایه‌ روی ماشین خواستگار خواهرم خط نکشند. میهمان‌ها که شروع به حرف زدن کردند، ما صدا‌ی‌شان را از پشت در می‌شنیدیم. یه کم که گذشت فضولی‌مان گل کرد و یکی از خواهرهایم پیشنهاد داد تا بی‌سر و صدا از مبل‌ها و رختخواب‌هایی که روی‌شان گذاشته بودیم بالا برویم و یواشکی از شیشه‌ی بالای آن چهره‌ی خواستگار و خانواده‌اش را دید بزنیم.

خواستگار تر تمیز و اتوکشیده و کراوات زده نشسته بود کنار مادرش و روی میز جلوی‌شان توی ظرف‌های کریستال «رعنا»خانم پر بود از میوه و شیرینی‌های خامه‌ای که خودم خریده بودم و همگی انتظار می‌کشیدیم تا پس از پایان مراسم خواستگاری ترتیب همه‌اش را بدهیم. همه خم شده بودیم روی در و از شیشه‌ی بالای آن توی پذیرایی را نگاه می‌کردیم که «هانیه» با سینی چای در دست وارد اتاق شد و همگی جلوی پایش بلند شدند و حال و احوال‌پرسی کردند و پسر با دیدن خواهرم نیشش تا بناگوش باز شد. بعد همه نشستند و خواهرم شروع کرد به تعارف‌کردن چای. درست همان موقعی که «هانیه» سینی را جلوی پسر گرفته بود و ما داشتیم به همدیگر فشار می‌آوردیم تا سهمی از یک وجب شیشه برای دیدن داماد احتمالی به‌دست بیاوریم، صدای قرچ و قروچی از در بلند شد و ناگهان در چهارطاق باز شد و همه‌ی ما و رختخواب‌ها هوار شدیم روی سر خواستگارها.

سینی چای به سر داماد خورد و یه چیزی از روی سرش پرت شد آن طرف که بعد فهمیدیم کلاه‌گیس بنده‌ی خداست. یکی از خواهرهایم افتاد روی میز و با ظرف شیرینی‌خامه‌ای رفت توی دل خواهر داماد. برادرم هم در حالی‌که پیژامه‌ی آبی‌رنگش را که از پایش در آمده بود بالا می‌کشید یکی از خواهرهایم را از روی شکم مادر داماد‌بالقوه بلند می‌کرد. «رعنا»خانم با دیدن شکسته‌شدن کریستال‌هایش رنگش مثل گچ سفید شده بود و هی پشت سرهم روی دستش می‌زد. بنده‌ی خدا مادرم هم نمی‌دانست که سر ما هوار بکشد یا از مهمانان معذرت‌خواهی کند. خلاصه دردسرتان ندهم خواستگاران رفتند و دیگر پشت سرشان را هم نگاه نکردند و مادر بدبختم هم تا چند ماه بخشی از حقوقش را بابت خسارت کریستال‌ها دودستی تقدیم «رعنا»خانم می‌کرد.

دو‌ سال بعد «هانیه» عاشق یکی از بچه‌خوشگل‌های محل شد و باوجود مخالفت‌های مادرم، با او که آس و پاس‌تر از خود ما بود ازدواج کرد و بعد از سه سال زندگی مشترک و با یک بچه‌ی توی بغل از شوهر عملی‌اش جدا شد و برگشت پیش ما و روز از نو روزی از نو، با این تفاوت که حالا به تعداد بچه‌ها یکی دیگر هم اضافه شده بود.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , , , 

۳ Comments


  1. Farvahar
    1

    من دلم این وسط برای شیرینی سوخت


  2. neda
    2

    man ino shenideh boodam vali jore digeh. inkeh aroos khanom keh lokht shodeh bood lebasasho avaz koneh dar otagh poshti, tasmim migireh az rakhtekhab breh bala va damad o bebineh keh hamonjor lokht miyofteh vasat otagh va damad lokht ono mibineh. az on beh bad agha har ja khastgari mireh nemipasandeh va migeh man hamono mikham keh lokht didam.


  3. من خودم
    3

    حیف این داستان جالب با اون موزیک نبود که با این صدای بی روح و خسته کننده خواننده و اجرا شد؟ گوینده از این بهتر یعنی واقعا در اروپا پیدا نمیشه؟! از موزیک زیبای بین قصه نمیشه چشم پوشید ولی اجرا ، بسیار بسیار ضعیف و سطحی بود .لازما واجب نیست که هر نویسنده ای ، خودش قصه و متن خودش رو اجرا کنه ! نه؟