Saturday, 18 July 2015
08 December 2019
کتابی منسوب به آیت‌اله خمینی،

«مقدمه ای بر کشف‌الاسرار»

2011 May 19

تذکار از رادیو کوچه: یکی از سیاست‌های کاری در رادیو کوچه انتشار نظرها و نامه و ایده‌های خوانندگان است. بی‌شک رادیو کوچه تایید و یا تکذیبی بر این مطالب ندارد. اما با توجه به روش این رسانه، اگر منطبق با اصول کاری رادیو باشد -که در بخش‌هایی به این نکات اشاره شده است- آن را منتشر خواهد کرد. مخاطب این مطالبدر هر شرایطی حق دارند که نوشته‌ای در پاسخ به این نامه‌ها به رادیو ارسال کنند. بی‌شک این نوشته بی‌کم و کاست در پایگاه اینترنتی رادیو کوچه منتشر خواهد شد. برای هر نوع پاسخ به این نوشته شما می‌توانید با آدرس پست اکترونیکی: contact(at)koochehmail.com در تماس باشید.

مهیار فرآورده

«کشف‌الاسرار» کتابی است منسوب به آیت‌اله خمینی که تاریخ انتشار ندارد ولی باید در اواسط و یا اواخر دهه ۱۳۲۰ و پس از حکومت رضاشاه تالیف شده‌ باشد. این کتاب پاسخی است بر جزوه‌ای از علی‌اکبر حکمی‌زاده با عنوان «اسرار هزارساله» که در نقد عقاید شیعه امامیه خطاب به فقیهان نوشته شده و در سال ۱۳۲۲ در هفته‌نامه پرچم به چاپ رسیده بود.

حمله آیت‌اله در کشف‌الاسرار تنها متوجه روشن‌فکران آن زمان مانند علی‌اکبر حکمی‌زاده و احمد کسروی که کتاب «شیعیگری» را در سال 1323 نگاشت و ایراداتی بر کیش شیعی وارد نمود نیست، بلکه هم‌چنین به وهابیت است که واسطه کردن شخص و بندگان خدا – از جمله روحانیون – را کفر به خدا و شرک مطلق می‌دانند. و خمینی در این کتاب همه آن‌ها را «بی‌خردان»، «وحشی‌های نجد» و «شترچران‌های ریاض» می‌خواند.

از همان اوایل کتاب دست‌مایه فکری و توشه نظری آقای خمینی از آن‌چه به نام جمهوری‌اسلامی در نظر دارد به‌خوبی آشکار می‌شود و آن‌چه ترسیم می‌کند همین نظامی است امروز در ایران پیاده شده، و اگر او در زمان حیات خویش قصوری در قصاوت از او سر زد، مرگ بیش از آن به او اجازه نداد.

اگر کشف‌الاسرار در زمان انقلاب در دست‌رس بود و مردم آن‌را می‌خواندند، بی‌تردید آن‌گونه محو کاریزمای آیت‌اله نمی‌شدند و معلوم نیست امروز به‌چه دلیل «مرکز نشر آثار امام» حاضر نیست این کتاب را تجدید چاپ کند!

کشف‌الاسرار جدا از ادبیات ناسزاگویی به منتقدین، از نیمه دوم که موضوع امامت به‌میان می‌آید، مانیفست خمینی شروع می‌شود و می‌بینیم چگونه فقها با زمینه‌چینی و شوراندن مردم علیه حکومت وقت، برای برپا کردن بساط حکمرانی خویش در جامعه بذر می‌پاشیدند.

آیه‌اله در کتاب خود کوشش نموده تا برخی ایرادهایی را که به‌مذهب شیعه گرفته شده پاسخ داده و وجود روحانیت را برای اشاعه دین و تفسیر آداب و سنن آن لازم و واجب جلوه دهد، به‌طوری‌که می‌نویسد: «یک‌سره دل از روحانیت بریدن و با اسباب طبیعی سروکار داشتن و مردم  را از معنویات منصرف کردن خیانت بنوع انسانی[!] و کمک کاری به جهالت و مرگ است[!]»

مشخص نیست به‌چه دلیل اکثر شماره‌های آیه‌های قرآن در کشف‌الاسرار به غلط آمده است. این‌گونه اشتباه‌ها یک بار و دو بار پیش نیامده تا آن‌را اشتباه چاپی فرض کنیم، بلکه شماره اغلب آیه‌ها غلط درج شده که هر جا در متن به آن برسیم، شماره صحیح آیه را در [قلاب] قید می‌کنم. حداقل کاری که نویسنده کتاب می‌توانست برای جلوگیری از این اشتباهات بکند، تطبیق دادن حافظه خود با قرآن بود.

استفاده ابزاری از واژه‌های «عقل» و «خرد»

نخستین و شگفت‌انگیزترین نکته‌ای که جابه‌جا در کشف‌الاسرار نظر خواننده را جلب می‌کند، به‌کار گرفتن واژه‌های «عقل» و «خرد» و کمک‌خواستن از آن دو عنصر برای داوری در مسایل است. معناهایی که با احکام مذهبی جور درنمی‌آیند. زیرا در مذهب دستوراتی دیکته شده که نمی‌شود آن‌ها را با خرد تطبیق داد و در موردشان استدلال نمود. بارزترین آن‌ها شلاق زدن، قطع‌کردن دست دزد و حکم سنگ‌سار است که نمی‌توان با هیچ خردی آن‌ اعمال را معقول به‌شمار آورد.

در جریان انقلاب بهمن 57 و پس از آن، «خرد» و «عقل» در بین نادر واژگانی بودند که آقای خمینی به کار می‌برد و ایشان در مورد موضوعی یک‌بار حتا گفت؛ اگر 35 میلیون بگویند آری، من می‌گویم نه! که چنین سحنی را نمی‌شود پایه خردمندانه‌ای برایش یافت. اضافه بر همه این‌ها، اعدام 438 نفر که بلافاصله پس از انقلاب در مدت کم‌تر از یک ماه صورت گرفت، بر اساس تعصبات مذهبی و بدون محاکمه عادلانه انجام شد، نه از روی تامل، اندیشه و تعقل.

با مقایسه متن کتاب و متن سخن‌‌رانی‌های آقای خمینی می‌توان حدس زد بخش‌هایی از کشف‌الاسرار احتمالن توسط فردی دیگری که او نیز خیلی مهارت آن‌چنانی در ادبیات فارسی نداشته ویرایش شده باشد. با این‌حال ویرایش کننده با نقطه و سایر علامات نوشتاری بیگانه بوده و در سراسر 340 صفحه کتاب به ندرت جایی این علامت‌ها دیده می‌شوند و من هر جا که از متن کتاب نقل کنم، برای روان‌تر خوانده شدن، علامات را در [قلاب] جای می‌دهم.

مقوله تقلید؛ دعوای اصلی با روشن‌فکران

آقای خمینی در ده صفحه مقدمه‌ای که پیش از گفتار اول نوشته، از جمله شرحی در زمینه به‌وجود آمدن وهابیت آورده و این‌گونه آن بخش را پایان می‌برد: «این‌ها بادعای خود متنورالفکرند و می‌خواهند از زیر بار تقلید بیرون روند و چنین پنداشتند که از زیر بار تقلید بیرون رفتن[،] از فرمان قرآن و اسلام سرپیچیدن و به‌بزرگان دین ناسزا گفتن است[،] غافل از آن‌که ما می‌دانیم که این‌ها از وحشی‌های نجد و شترچران‌های ریاض که از رسواترین ملل جهان و از وحشی‌ترین عائله بشری هستند پیروی و تقلید کردند و از زیر خراجات شاه و خدا گریخته بارکش غول بیابان نجد شدند»!

بنده به‌عنوان خواننده کشف‌الاسرار از خود می‌پرسم آیا این لقب‌هایی که نویسنده کتاب به منتقدین داده؛ اولن ناسزا نیست؟ و اگر هست آیا خرد حکم می‌کند که انسان در مقابل ناسزاگویی منتقد افکارش به ناسزاگویی روی برد؟ نتیجه دیگری هم از سخن بالا به‌دست می‌آید و آن این‌که آقای خمینی افرادی را که از زیر خراج شاهان گریخته بودند، از «وحشی‌ترین عائله بشری» می‌دانسته که همگی «بارکش غول بیابان نجد» شدند!

مشکل آقای خمینی این بود که رشن‌فکران می‌خواستند جامعه را از تمسک به فقها بی‌نیاز کنند. بنابراین او موقعیت خود و طبقه خویش را در خطر می‌دید. زیرا در آن صورت شغل مرجع‌تقلید که دست‌مزدش از محل خمس و ذکات و سهم امام که مردم می‌پردازند تامین می‌شود از میان می‌رفت و آقایان باید برای گذران زندگی کار دیگری می‌کردند!

آن‌طور که آقای خمینی در کتابش آورده؛ روحانیت برای اجرای «حدود اسلامی»، یعنی «بریدن دست دزد» و «گردن زدن فتنه‌انگیزان» و «دوری جستن از اجانب و کفار» لازم و مطابق با اصول اسلامی است تا فقها مراقب باشند که نکند مردم «در لباس و خوراک و مرکوب» از اجانب تقلید کنند، زیرا «شباهت به‌ بیگانه‌گان فعلی حرام است»!

ایران را تنها عده معدودی از لشگریان اسلام تسخیر کردند!

«نظامیان اسلام شصت نفرشان به‌شصت‌هزار لشگر رومی حمله کرد و آن‌ها را در هم شکستند و چند هزار آن‌ها هفت‌صدهزار رومی را از پا در آوردند و عده معدودی ایران‌را مسخر نمودند»

این‌ها سخنانی نیستند که بشود با هیچ خردی سنجید. زیرا نه تنها شصت نفر، هر چه‌چقدر هم که آزموده و جنگ‌جو بوده باشند، هرگز ممکن نبود بتوانند شصت‌هزار لشگر رزمنده رومی را در هم شکنند، بلکه جنگ‌ها و بزرگی قشون اسلام در تاریخ منعکس شده و قلب کردن تاریخ تنها به‌هدف خوار جلوه دادن ملت‌های بزرگ در مقابل اسلام آن‌روز است.

او در کتاب مورد بحث هم‌چنین ایران را چنان ذلیل معرفی می‌کند که «عده معدودی» توانستند آن سرزمین پهناور را تسخیر کنند! آن‌کس که تاریخ خوانده باشد می‌داند بخش بزرگی از سپاهیان اسلام را با وعده و وعید تاراج مال و حلال بودن خون ملت‌ها و به‌بردگی گرفتن زنان و کودکان آن‌ها به جنگ تشویق می‌کردند.

نویسنده کشف‌الاسرار از یک چیز غافل مانده، و آن این‌که حمله‌کننده‌گان به ایران آن‌روز، از همان «وحشی‌های نجد» و «شترچران‌های ریاض» بودند که آقای خمینی آن‌ها را به ناسزاگویی گرفته! تازه اگر آن‌ها نیم قرن پیش شترچران بودند پس خواننده باید خود حساب کند 13 قرن پیش چه نوع مردمی بودند که به ایران یورش بردند!

دسیسه ملایان

دغدغه آقای خمینی خود دین نیست، بلکه طبقه «روحانیت» است. طبقه‌ای که هرگز در تولید ثروت ملی شرکت نداشته و همیشه از راه بخشش‌های مردم زیسته است، اما معلوم نیست به‌کدام دلیلی که بشود با خرد سنجید، حقوق «ویژه» برای خود قائل بوده است.

روح‌اله خمینی در بخش «عوام فریب کیست؟» می‌نویسد: «شما اول دم از دین می‌زنید و برای اسلام دل‌سوزی می‌کنید و سنگ قرآن را به‌سینه می‌زنید و خود را در ردیف دینداران و هواخواهان قرآن قرار می‌دهید و در چند صفحه بعد با کمال جرات و جسارت می‌گویید قانون هزار سال پیش درد امروز را دوا نمی‌کند برای آن‌که قانون ثبت و گمرک را ندارد[.] ما پس از این خواهیم روشن کرد که خدای محمد(ص) که قانون‌گذار است تکلیف گمرک و ثبت و هر جزیی از جزییات احتیاج بشر را برای همه دوره‌ها معین کرده[!] شما چه می‌دانید قانون اسلام چیست…»

این گونه کوشش‌های نویسنده کشف‌الاسرار از آن رو بود که عده‌ای در جامعه برخاستند تا دین را با زندگی روز تطبیق دهند. همین علی‌اکبر حکمی‌زاده که مورد بی‌مهری آیت‌اله قرار گرقته، فرزند یکی از روحانیون قم بود و خود نیز زمانی لباس طلبگی پوشید و تحصیلات قدیم را به‌پایان رسانید. او در 1312 در قم ماه‌نامه‌ای به نام «همایون» انتشار داد و از مسایل دینی با زبان تازه‌ای نوشت و در طول آن یک سال که منتشر می‌شد، مقاله‌ای هم از کسروی به‌چاپ رساند.

احمد  کسروی نیز ابتدا در قم تحصیل کرده و به کسوت روحانیون شیعه درآمده بود ولی بعدها به تهران نقل مکان نمود، عبا و عمامه را از بر در آورد و به اسنخدام دادگستری درآمد.

در حالی‌که حکومت وقت آن زمان و حتا خود شاه سعی داشتند با حرف شنوایی مقطعی از آیت‌اله‌های میانه‌رو مانند شریعت‌مداری و لواسانی، بخش مذهبی جامعه را راضی نگاه‌ دارند، آقای خمینی و هم‌فکرانش تلاش می‌کردند دولت‌ها را نامشروع جلوه دهند. کار کردن برای آن‌ها را گناه و پولش را حرام اعلام کردند تا دولت مرکزی را تضعیف نموده و مقدمات حکومت شریعت را فراهم آوردند.

واپس‌گرایان مذهبی در ایران پیش از انقلاب، گویی مال دولت را ثروت همه‌گان به‌حساب نمی‌آوردند و نه تنها برای حفظ آن تلاشی نمی‌کردند، بلکه مخالفت با دولت را تبلیغ می‌نمودند و از خراب‌کاری در ادارات اگر پشتیبانی نمی‌کردند، اما قلبن خوشحال می‌شدند. این تبلیغات در سطح جامعه به نارضایتی‌ها دامن می‌زند و به گونه‌های مختلف اثرات خود را می‌بخشیدند: در شکل پاره کردن روکش صندلی اتوبوس‌ها با چاقو یا شیئ تیز، آسیب‌رساندن به تلفن‌های عمومی و یا حتا خالی‌کردن جاسیگاری ماشین را در وسط خیابان!

مردم «قوه اجراییه» و «ابزار مقاصد» روحانیت

آقای خمینی در بخش کوتاهی زیر عنوان «چرا رضاخان با علما‌ بد بود؟» نادانسته واقعیتی را بازگو کرده است. او «رضاخان» را دشمن علما می‌دانست و می‌نویسد که ملاها «از اصفهان و تبریز و مشهد نهضت کردند، ولی سستی مردم که قوه اجرا‌ مقاصد مدبرانه علما‌ هستند اقدامات آن‌ها را عقیم کرد»

آقای خمینی مردم را «قوه اجراییه» و «ابزار مقاصد» روحانیت می‌پنداشت و از این سخن او به‌درستی معلوم می‌شود که مردم از نهضت روحانیت پشتیبانی نکردند و تلاش آن‌ها در آن زمان عقیم ماند، اما ایشان پیوسته در صدد بودند تا با ایجاد آشوب، مردم را به شورش در مقابل دولت مرکزی وادارند. چنان‌که آقای خمینی خود تصریح می‌کند: «ملاها از همان روزهای اول[،] تصدی رضاخان را بر خلاف مصالح کشور تشخیص دادند و تا توانستند عمومی و وقتی نشد مخفیانه و خصوصی فسادهای خانمان‌سوز او را به مردم گوش‌زد کردند.»

این‌که رضاشاه چقدر برای ایران خوب یا بد بود بحث دیگری است، اما تا آن‌جا که به این به گفتار مربوط می‌شود؛ با وجود عدم تمایل مردم از پشتیبانی نهضت ملاها که از سه سوی اصفهان، تبریز و مشهد پا گرفت، باز روحانیت دست از مخالفت با حکومت مرکزی برنداشتند و «تا توانستند» به‌شکل عمومی و یا «مخفیانه»، به تحریک مردم در مقابل دولت ادامه دادند.

اگر نهضت آقای خمینی به میوه ننشسته بود و در 32 سال حکومت ملایان – لقبی که خمینی خود استفاده کرده – این روزگار بر کشور و چنین جنایاتی بر مردم نرفته بود، ممکن بود برخی متوهم شوند که واپس‌گرایان مذهبی واقعن به‌دنبال براندازی «فسادهای خانمان‌سوز» از جامعه بوده‌اند نه در پی تحکیم پایه‌های قدرت خویش. اما اکنون که فساد در رگ و ریشه حکومت ولایت‌فقیه تا بن رخنه کرده، دچار کدام توهم می‌خواهیم بشویم.

خمینی مخالف روزنامه!

نویسنده کشف‌الاسرار گله‌مند است که او «فسادهای خانمان‌سوز» را گوش‌زد می‌نمود «ولی روزنامه‌های آن‌روز ننگ ایران بودند» و ملاها «را از نظر مردم ساقط کرد[ند] تا آن‌جا که [مردم] آن‌ها را سوار اتومبیل نمی‌کردند و هر عیبی اتومبیل می‌کرد از قدم آخوند می‌دانستند…»

آقای خمینی از همان زمان‌ها با روزنامه مخالف بود و روزنامه‌ها را ننگ ایران می‌شمرد! زیرا روزنامه‌نگاران، یعنی قشر روشن‌فکر جامعه، به نیات سیاهی که ارتجاع در پس چهره داشت واقف بودند، به آن‌ها میدان نمی‌دادند و مردم را از مقاصد شوم آن‌ها آگاه می کردند.

خمینی: «مردم ملاها را قابل آدم حساب نمی‌کردند»!

وقتی آقای خمینی خود چنین اعترافی می‌کند، برای نسل امروز روشن می‌شود مردم چگونه به ملاها نگاه می‌کردند و در مورد این گروه از مردم چگونه می‌اندیشیدند. و شاید همین عقده، آن‌ها را واداشت تا از مردم انتقام بگیرند! شخص متدینی را می‌شناختم که مذهبی سفت و سخت بود و از ‌ آقای خمینی هم تقلید می‌کرد، اما با ملا‌جماعت میانه‌ای نداشت و آن‌ها را سودجو می‌دانست.‌

نویسنده کشف‌الاسرار پس از این مظلوم‌نمایی که «مردم ملاها را قابل آدم حساب نمی‌کردند»، در صفحه دهم به اصل مطلب می‌پردازد و ایرادهایی را که پیوسطه به شیعی‌گری گرفته شده و حکمی‌زاده نیز در اسرار هزار ساله قید کرده، به این ترتیب تنظیم می‌کند:

«1- حاجت خواستن از پیغمبر و امام شرکست یا نه.

2- شفا خواستن از تربت شرکست یا نه.

3- سجده کردن به تربت شرکست یا نه.

4- ساختن گنبد و بارگاه شرکست یا نه.

5- اگر این‌ها شرک نیست پس شرکی که این‌همه اسلام و قرآن با آن جنگیده چیست»؟

و سپس خود یک پرسش دیگر به این سوال‌ها اضافه می‌کند؛ «ما یک سوال دیگر بر این‌ها می‌افزاییم و آن اینست آیا احترام و تعظیم از قبور شرکست یا نه.»

مقایسه طلب شفا از عسل و خاک

خمینی پس از شرح انواع شرک در هشت صفحه در مرام «زروانیه» و «زرتشتیه» و مذاهب ثنویه و مزدک و «اصحاب هیاکل»‌- بت‌پرست‌ها‌- و عقاید «نصاری» و دیگر دیدگاه‌ها، از قرآن نمونه‌هایی می‌آورد که فرق بین شرک و مراسم شیعی را نشان دهد. سپس برای این‌که ثابت کند شفا خواستن از تربت شرک نیست به نقل یک گواه از قرآن می‌پردازد. «سوره نحل آیه 71 [69]: یخرج من بطونها شراب مختلف الوانه فیه شفا للناس ان فی ذالک لایه لقوم یتفکرون»

«در باره زنبور عسل می‌فرماید خارج می‌شود از بدن آن شربتی با رنگ‌های گوناگون که در آن شفا می‌باشد برای مردم و در این آیتی است برای متفکران[.] اینک اگر ما از عسل شفا طلب کنیم برای این‌که خدا در آن شفا قرار داده ما مشرک می‌شویم و [… این] دعوت بشرک می‌کند یا آن‌که شفا خواستن جز توسل و توجه به‌خدا نیست و ماجراجویان بی‌خرد آن‌را پیش خود تفسیر کرده تا دین‌داران را به‌خرافات نسبت دهند».

او برای این‌که از بحث عسل در توجیه شفا خواستن از تربت استفاده کند، در شرح «طراری عجیبی» که «بیاد نویسندگان ماجراجو افتاده» از آن‌ها نقل می‌کند: «شما می‌گویید تربت امام شفای هر درد و امان از هر بلایی است پس بگویید تمام بیمارستان‌ها و داروخانه‌ها و دانش‌کده‌های طب و داروسازی را برچینند» و آن‌گاه «جواب این مغالطه» را این‌گونه می‌دهد: «این بیهوده‌سرایی و یاوه‌گویی برای آنست که مورد استعمال این داروی الهی را شما نمی‌دانید»!

او می‌نویسد: «تمام داروهای الهی و توسلات بامور غیبی وقتی است که طبیعت و اسباب طبیعی که همه از کارخانه خدایی هستند و عمال قدرت حق‌تعالی هستند از کار بایستند و راه چاره جویی از اسباب ظاهریه کوتاه شود و معالجه اطبا‌ و داروهای آن‌ها بی‌فایده شود[.] آن‌گاه خدا یک راه امیدی بروی بندگان خود باز کرده که یک‌سره از خدا و اسباب غیبی مایوس نشوند و دل به‌طبیعت و آثار طبیعت یک‌سره نبندند و از خدای عالم و آفریدگار خود غافل نشوند[.] آن‌گاه این شفا‌جویی گاهی مورد قبول شود با شرایطی که در برداشتن تربت و استعمال آن به‌کار رود[.] والا این‌طور نیست که خدای عالم با این آیه شریفه بخواهد جریان طبیعت را فلج کند و سنت محکمه طبیعت را بهم زند…»

بر پایه گفته خمینی؛ استعمال تربت تضمینی برای تسکین بیماری ندارد چون «این شفاجویی گاهی مورد قبول [واقع] شود». و با این‌که ادعا می‌کند «این‌طور نیست که خدای عالم با این آیه شریفه بخواهد جریان طبیعت را فلج کند» ولی اذعان دارد که «توسلات به امور غیبی وقتی است که طبیعت و اسباب طبیعی که همه از کارخانه خدایی هستند و عمال قدرت حقتعالی هستند از کار بایستند»!

چرا دست‌گاه عظیم «کارخانه خدایی» یک‌باره باید از کار ایستد؟! مگر چه مشکلی برای خداوند پیش خواهد آمد که از کنترل طبیعت عاجز ماند؟ این استدلال با خداوندی که خالق همه چیز است و هیچ چیز بدون اراده او صورت نمی‌گیرد در تضاد است. اما گویا این نکات دغدغه‌های نویسنده کشف‌الاسرار نیستند. منافع صنفی او مورد هجوم قرار گرفته و خدا در این میان نقش وسیله را برا او بازی می‌کند.

اگر همان‌طور که او جابه‌جا در کتابش از خواننده می‌خواهد، خواننده «خرد» را به‌کار گیرد، چگونه می‌توان عسل را با خاک مقایسه کرد؟ عسل یک محصول طبیعی است که در اثر کار و فعالیت پیچیده زنبور عسل به‌دست می‌آید، در حالی‌که از خاک آجر می‌سازند تا ساختمان‌ها را با آن بالا برند. کدام خردی عسل و خاک را برای تسکین بیماری با هم مقایسه می‌کند؟

او می‌پرسد: «مگر آثاری که در داروی داروخانه‌ها می‌بینیم از خود آن‌ها است[؟]» و خود پاسخ می‌دهد «این آثاریست که خدای قادر عالم باین داروها داده». بنابراین «اگر خداپرستی به‌قوه توحیدی که دارد بگوید همان اثری را که خدا بداروها داده بعد از مایوس شدن از کارخانه طبیعت[،] خدای طبیعت به‌مشتی خاک که خون مظلوم فداکاری در راه خدا بروی آن ریخته شده داده تا چشم آرزوی مردم را تا دم مرگ از خود نبرد و اگر خواست با آن داروی الهی شفا دهد و اگر نخواست مریض با یک دل پر محبت از خدای خود و یک چشم امیدوار به آینده جهان پیش‌گاه مقدس او رود…» ص 42.

گویا نویسنده کشف‌الاسرار گمان می‌کرد اگر کسی واژه «خرد» را در گفتارش جار بزند و دیگران را به بی‌خردی متهم کند، خودبه‌خود گفتار او خردمندانه و از روی عقل و منطق خواهد بود! وگرنه اگر قرار بر به کارگیری عقل باشد باید پرسید چرا خداوند یک‌باره تمام آثار شفا بخش داروها را از آن‌ها سلب می‌کند تا بیمار به خوردن خاک پناه برد و اگر خدا خواست او را شفا دهد و اگر نخواست شفا ندهد؟!

وقتی کسی از عسل برای بهبود یک بیماری استفاده می‌کند، به‌دلیل مواد سرشاری است که در آن وجود دارد، اما کدام مواد مفید غذایی در خاک نهفته است؟ خمینی برای توجیه ادعای خود، نخست خواص طبیعی عسل را از آن می‌گیرد و سپس «آثار خدایی» در عسل و خاک تزریق می‌کند و آن دو را در ویترین الهی در کنار هم برای تسکین بیماری قرار می‌دهد. با این‌حال تضمین نمی‌کند که «آثار خدایی» در خاک‌تربت، کار شفا را انجام دهد.

نکته ظریفی که در مورد خاک‌تربت و گفته خمینی در این مورد وجود دارد این‌که، مگر «خون مظلوم فداکار» چندصد هزار یا چند میلیون یا چند تریلیون متر مکعب بوده است که هر چه‌قدر از آن “خاک” برمی‌دارند هنوز به آن خون آغشته است و تا دنیا دنیاست آغشته خواهد ماند و اثر معجزه‌آسای خود را از دست نخواهد داد؟!

مقوله معجزه

نویسنده در صفحه 45 کتاب خود در مورد معجزه می‌نویسد: «دلیل مضحک رسوایی آوردند که اگر معجزه درست بود پیغمبر ابن مکتوم را که کور بود شفا می‌داد و امیرالمومنین عقیل را»، و این پرسش را عنوان می‌کند: «آیا پیغمبری بی‌معجزه صورت می‌گیرد»؟ و برای اثبات گفته خویش، مار شدن عصای موسی را در قرآن مثال می‌آورد و از قول عیسی می‌نویسد: «من مرغ گلی را مرغ جان‌دار می‌کنم و کور مادرزاد را چشم می‌دهم و مردگان را زنده می‌کنم.»

 

سپس برای اثبات معجزه بودن قرآن، از سوره بنی‌اسراییل آیه 90 [88] و از سوره هود آیه 16 [13] شاهد می‌آورد: «این‌ها می‌گویند قرآن را افترا به‌خدا بسته و این از خود او است[.] بگو شما هم ده سوره از پیش خود بیاورید و هر کس را می‌توانید بیاری بخوانید اگر راست می‌گویید و اگر قبول نکردند بدانید این نشانه ایست که با علم خدا نازل شده…» صفحه 47.

نگارنده این سطور، معانی دو آیه فوق را از کودکی در هیت نوباوگان و هیت‌های شب جمعه و پای منبرها بارها می‌شنیدم و پیوسته در همان زمان‌ها به‌این فکر می‌کردم؛ مگر نثر قرآن چگونه نوشته شده که هیچ‌کس نمی‌تواند مانند آن‌را بیاورد؟! بعدها هرچه بیش‌تر متن فارسی قرآن را با شاه‌نامه فردوسی مقایسه می‌کردم، بیش‌تر به نغز بودن، زیبایی و شیوایی نگارش شاه‌نامه پی‌میبردم.  بعدترها که با آثار نمایش‌نامه‌نویس نام‌دار، ویلیام شکسپیر و دیگر متن‌های ادبی آشنا شدم، بیش‌تر به این باور رسیدم که ادعای «ویژگی» قرآن ادعایی پوچ بیش نیست و نه تنها متن‌های زیادی در ادبیات جهان وجود دارد که بسیار زیباتر و شیواتر از قرآن نوشته شده است، بلکه زبان نگارش قرآن یک زبان محاوره‌ای و ابتدایی است.

همیشه می‌گویند برای درک عظمت و زیبایی کلام در قرآن باید آن‌را به زبان عربی خواند. در حالی‌که مثلن برای لذت بردن از متن «رومئو و ژولیت» شکسپیر، نیازی به دانستن زبان انگلیسی نیست. آن متن را به هر زبانی ترجمه کنند به همان اندازه لطیف و زیبا است.

آن‌چه از ترجمه دو آیه در سوره‌های بنی‌اسراییل و هود برمی‌آید اینست‌که از همان زمان عده‌ای به وحی بودن قرآن باور نداشتند و آن سخنان را کلام خود محمد می‌دانستند و دقیقن از همین روی بود که چنین آیه‌هایی برای اثبات وجود ویژگی قرآن در آن وارد شد. درست مانند امروز که جنبش اعتراضی ولایت فقیه را ار بن قبول ندارد ولی سوداگران مدام می‌خواهند خامنه‌ای را به امام زمام وصل کنند.

خمینی در پاسخ به ایرادی که در مورد ابن‌مکتوم و عقیل گرفته شده می‌نویسد: «این‌که می‌گوید چرا ابن‌ام‌مکتوم و عقیل را شفا ندادند و چون چنین چیزی نشد پس معجزه دروغ است حرفی است که اطفال خردسال نیز باید به‌آن بخندند و دین‌داران خردمند باید از آن گریه کنند.»

«اکنون از کودکان کلاس اول سوال کنید که از نشدن یک قضیه یک مطلب کلی استفاده می‌شود مثلن اگر یک‌نفر نرفت پیش طبیب برای معالجه باید بگوییم طب دروغ است والا مریضخانه‌ها و بیمارستان‌ها در عالم دروغ است زیرا اگر راست بود خوب فلان مریض که در خیابان افتاده رفته باشد مریض‌خانه[.] این بی‌خردان گمان کردند که اگر معجزه درست باشد باید پیغمبر و امام دور محله‌ها و برزن‌ها بگردند و بگویند معجزه ‌می‌کنیم کرامت ‌می‌کنیم مثل این‌که دوره گردها می‌گویند آب حوض می‌کشیم فرش می‌تکانیم.»

آیت‌اله در این‌جا به‌عمد و یا به‌سهو فراموش می‌کند عبداله‌بن ام‌مکتوم از اصحاب نزدیک پیامبر بود و محمد چند بار هنگام رفتن به جنگ‌ها او را به‌جای خود در مدینه گذاشت و حتا عبداله در جنگ قادسیه شرکت جست. بنابراین عبداله‌بن ام‌مکتوم هر کسی نبود که در کوچه پس‌کوچه‌های دورافتاده زندگی کند و محمد نیاز داشته باشد چون «آب‌حوض‌کش» در کوچه‌ها جار بزند تا او را بیابد و بینایی او را شفا دهد!

سخن آیت‌اله در مورد این‌که به‌نظر او اطفال خردسال باید به این موضوع به‌خندند مغلطه‌ای بیش نیست. زیرا مگر کودکان کلاس اول تا چه حد می‌توانند از مقوله‌ای که او، آن‌هم با آن انشای شکسته بسته عنوان می‌کند سر درآوردند که به آن پاسخ هم بدهند؟!

بحث غیب‌گویی

غیب‌گویی از دیگر مقوله‌هایی است که از روی اختلاف برداشت از قرآن در میان پیروان فرقه‌های اسلامی پدید آمده. آقای خمینی مخالفان را که به غیب‌گویی ایراد گرفته‌اند، جابه‌جا در متن کتاب «عوام‌فریب» و «ماجراجو» می‌خواند و در صفحه 50 می‌نویسد: «این ماجراجویان یک دست و پای دیگری کردند در مقابل دین‌داران». گویی روشن‌فکران زمان دین‌دار نبودند و یا وهابیون از مذهب اسلام پیروی نمی‌کردند. او ادامه می دهد: «می‌گویند قرآن در چند جا می‌گوید خود پیغمبر غیب نمی‌داند پس چرا دین‌داران غیب‌گویی بپیغمبر بلکه به امام نسبت می‌دهند»؟

و خود این‌گونه پاسخ می‌دهد: «دین‌داران نمی‌گویند که پیغمبر یا امام از پیش خود بی‌تعلیمات خدابی غیب می‌گویند[.] آن‌ها هم بشری هستند که اگر راه تعلیمات عالم غیب به آن‌ها بسته شود از غیب بی‌خبرند و این آیه شریفه که می‌گوید پیغمبر بشری است که غیب نمی‌گوید همین معنی را گوش‌زد می‌کند و گرنه ما گواه داریم از قرآن خدا که با تعلیم خدابی پیغمبران بلکه غیر آن‌ها غیب‌گویی می‌کردند و از امور پنهان و گذشته و آینده خبر می‌دادند.»

وی سپس از سوره جن آیه 26 نمونه می‌آورد: «خدا عالم به‌غیب است[،] مطلع نمی‌کند بر غیب احدی را مگر آن‌هایی را که برای پیغمبری برگزیده که راهی برای آن‌ها باز کند که مطلع شوند بر پیشینیان و کسانی‌که پس از آن‌ها می‌آیند[،] یعنی از گذشته و آینده آن‌ها خبردار کند.»

احمد کسروی

 

نویسنده در ادامه ادله خود برای اثبات غیب‌گویی در صفحه 51 کتاب کشف‌الاسرار از بین دانش‌مندان ایرانی ابوعلی سینا را برمی‌گزیند و از کتاب اشارات او می‌نویسد: «اگر بتو خبر رسید از عارفی که از غیب سخنی گفت و درست بود تصدیق کن او را و بر تو مشکل نباشد ایمان باو زیرا که برای این امر در جاده‌های طبیعت اسبابی است معلوم…»

اگر عارفی از غیب سخن گوید، چگونه انسان می‌تواند از درست بودن آن چیزی که هنوز رخ نداده مطمئن شود که آن‌را تصدیق کند؟! با کدام خرد؟

می‌دانیم جن‌گیری، رمالی و دعانویسی که از زیر مجموعه‌های غیب‌گویی هستند، و امروز نیز در ردیف ابزار دولت دهم قرار گرفته‌اند، اما با مخالفت حکومت ولایت‌فقیه روبه‌رو شد و جن‌گیران را به‌زندان انداختند. گویا تنها ولی‌فقیه حق استفاده از کمک‌ جن‌ها را دارد.

دوگانه‌گی طرح مسایل در قرآن

هم وهابیون به قرآن استناد می‌کنند و هم شیعیان، و می‌شود گفت هر دو گروه می‌توانند حق داشته باشند، چون همان‌گونه که از معانی آیه‌ها بر می‌آید، مسئله غیب‌گویی در قرآن به‌صورت دوگانه مطرح شده. البته این تنها مورد تناقض‌گویی در قرآن نیست. قرآن پر است از مواردی که یک‌دیگر را نقض می‌کنند و گاه همین تناقض‌هاست که مسلمان‌ها را به شاخه‌ها و تیره‌های مختلف تقسیم کرده است.

هر فرقه و گروهی، از قرآن آن چیزی را استنباط می‌کند که به باور و منافع خود نزدیک‌تر می‌بیند، و این خود شاهدی است بر این‌که چون محمد پیام‌های «الهام‌شده از سوی خداوند» را در یک فاصله زمان طولانی در مورد اتفاقات دوران زندگی خویش بیان کرده و کسی نبوده آن‌ها را بنویسد و مرور کند و ایرادات آن‌را رفع نماید، بنابراین قرآن در زمان نگارش با تمام تتاقض‌های خود نگاشته شده است.

علم و اسلام

با این‌که آقای خمینی با علم مخالفت می‌ورزید و از همان آغاز قدرت‌گرفتن خود کوشش کرد دانش‌گاه‌های ایران را زیر عنوان «انقلاب فرهنگی» خلع دانش کند و امروز نیز آن نهضت هم‌چنان ادامه دارد، اما تا آن‌جا که بشود از اکتشاف‌های علمی برای تبلیغ قدرت سود برد، از علم سخن به‌میان می‌آورند.

او می‌نویسد: «قدم‌های بزرگی علم امروز برای آشکار کردن اسرار نهان برداشته[،] خوارق عادات معجزات کرامات بمغیبات که در نظر مادیین جز‌ افسانه‌ها به‌شمار می‌رفت در جهان امروز نزدیک به‌واضحات و فردای علم آن‌را از بدیهیات می‌کند[.] چیزهایی که امروز علما‌ روح اروپا بدان با کمال وجد و سرافرازی به‌خود می‌بالند اموری است که هزارو سیصدسال قبل از این پبغمبر اسلام و امامان شیعیان با صراحت لهحه بی‌تردید و شبه به‌جهان اعلان کردند…»

همیشه چنین بوده که با پدید آمدن هر نوع دانش جدیدی در اروپا، روحاینون برای بهره‌برداری تبلیغاتی، یافته‌های تازه را آن‌قدر قدیم می‌دانستند که هزاروسی‌صدسال پیش در متون دینی آمده، ولی علم تازه بدان دست یافته است! و این داستان هنوز ادامه دارد. اگر یافته‌های نو بشری هزارو سی‌صدسال پیش در متون دینی آمده بوده، پس چرا دانش در عربستان و یا در دیگر کشورهای مسلمان ظهور نکرد و در اروپا طلوع کرد؟ چرا برق را یک عرب اختراع نکرد؟ هم‌چنین تلفن را و هواپیما را و فضا‌پیما را، و چرا آن‌ها که روی کره ماه پیاده شدند از متدینین اسلام که شب و روز قرآن را تفسیر می‌کنند نبودند؟ لااقل آن‌ها باید به‌خوبی از درک آیه‌های قرآن بر‌می‌آمدند!‌

گنبد و بارگاه

از آن‌جا که روحانیت در کیش شیعی همیشه به‌دنبال ایجاد وسیله و یا حلقه ارتباطی بین مردم و خداوند هستند تا کار خویش را که عبارت از سازماندهی آن‌ ارتباط‌هاست از دست ندهند، نویسنده کشف‌الاسرار در صدد دفاع از تمامی آن موارد برآمده است: تربت، استخاره، غیب‌گویی، معجزه، شرکت دادن امامان در سرنوشت بشر و احوال دنیا و ساختن گنبد و بارگاه بر قبر امامان و امامزاده‌ها که در نهایت به خود او ختم شد و از وی امام جدیدی ساخت که دست‌پخت عصر صد سال اخیر تاریخ ایران بود.

خمینی در توضیح گنبد و بارگاه (ص 62) می‌نویسد: «این‌طور از امور گرچه گواه و شاهدی لازم ندارد[،] همین‌که خدا در قرآن از آن‌ها نهی نکرد کفایت می‌کند در روا بون و مانع نداشتن[.] از این جهت هیچ‌کس برای ساختمان خانه خود و طرح ریزی عمارت و پارک خود نرفته ببیند چه دستوری در قرآن رسیده و قرآن هم در این‌باب دستوری نداده[.] به‌مجرد آن‌که در دین از ساختمان جلوگیری نشده هر کس می‌تواند برای خود با هر نقشه که بخواهد ساختمانی درست کند.»

این سخن خمینی با سوره نحل آیه 89 که می‌گوید «و کتاب را بر تو نازل کردیم در حالی که بیان کننده هر چیز است» هم‌خوانی ندارد. هم‌چنین این حرف او برای مثال با روایت امام باقر هم جور نیست: «خداوند تبارک و تعالی هیچ چیزی را که مسلمانان به آن محتاج باشند، فروگذار نکرده است مگر آن‌که آن‌ها را در قرآن، نازل فرمود و برای پیامبر(ص) بیان کرده است.»

اگر بخواهیم قرآن را که ملاک روحانیت است میزان قرار دهیم، مگر خداوند در قرآن دستور خاصی در مورد حجاب صادر کرده که روحاینون اساس دین، و در واقع بقای خود را در پیچیدن بانوان در چندین متر پارچه سیاه می‌بینند؟ همان‌گونه که در قرآن در مورد طرح ریزی عمارت و ساختمان چیزی نیامده و هر کس می‌تواند برای خود با هر نقشه که بخواهد ساختمان درست کند، هیچ دستوری نیز در باره چگونگی حجاب بانوان و یا مدل موی پسرها در قرآن وجود ندارد. بنابراین به‌مجرد آن‌که در باب حجاب و مدل موی پسرها چیزی در قرآن نیامده، پس بانوان می‌توانند هرگونه که دلشان خواست حجاب اختیار کنند و پسران هرگونه که دوست دارند موی خود را آرایش نمایند!

نوسنده کشف‌الاسرار که آیه‌ای مستقیمن در توجیه گنبد و بارگاه‌ها در قرآن نیافته، در ادامه برای نتیجه‌گیری می‌نویسد: «با این وصف در این موضوع سفارش فرموده و ما آیه را با نشانی آن ذکر میکنیم تا راه گفت‌وگو بسته شود[.] سوره حج آیه 33، یعنی کسیکه شعارهای خدایی را [که] عبادت است احترام کند از پرهیزکاری قلب اوست.»

چنان‌که ملاحظه می‌شود، هیچ نشانه‌ای در این آیه به چشم نمی‌خورد تا اشاره و یا سفارشی در مورد ساختن گنبد و بارگاه باشد. عبادت «شعارهای خدایی» هیچ ارتباطی به ساختن گنبد و بارگاه ندارد.

از حدود سال 1344 هجری خورشیدی که وهابی‌ها در حجاز به قدرت رسیدند، با شاخ و برگ‌هایی که شیعیان به دین اسلام داده بودند به مخالفت برخاستند. مورد اختلاف آن‌ها چنان‌که پیش از این اشاره شد، برداشت‌های گوناگون از آیات و احادیث است که یکی از آن موارد همین مسئله ساختن بارگاه بر قبر امامان بوده است.

به‌هر روی آن‌چه آن‌ها را به مخالفت با یک‌دیکر برمی‌انگیخت، حضور در قدرت و روابط مادی زندگی بوده است. شیعیان که گنبد و بارگاه را به‌صورت یک منبع درآمد برای خود درآورده‌اند، حاضر نیستند آن‌ها را از دست بدهند. آن‌چه در این رابطه در ایران آن‌زمان اتفاق افتاد، رویارویی‌ی‌ نیروی روشن‌گر جامعه با نیروهای واپس‌گرای مذهبی بود.

مغلطه: آخرین سلاح

نویسنده کشف‌الاسرار زیر عنوان «دست‌آویز معره‌گیران»، در باره دفن مرده‌ها می‌نویسد (ص 65): «یک دست‌آویز مضحک این معره‌گیرها آنست که در اخبار وارد شده که چهار انگشت قبر ما را از زمین بلند کنید[.] می‌گوید این چهار انگشت بلند کردن و آب پاشیدن هم برای آنست که مساوی زمین شود». سپس پاسخ را در چند شماره دسته‌بندی می‌کند:

«1- این همه جوش و خروش شما و یخه پاره کردن و معرکه گرفتن برای اینست که چرا مردم امر امام را که گفته چهار انگشت قبر بلند باشد اطاعت نکردند[.] خوب اگر شما هم چه مسلمان پاک دین‌داری هستید که برای امر امام سینه چاک می‌زنید چرا برای این‌همه معصیت‌ها که در مرکز شیعه تهران می‌شود هیچ کلمه‌ای نمی‌گویید[؟] خوب بود یک کلمه هم از کشف حجاب ننگین مجلس‌های رقص استخرهای شنا دخترها و پسرهای جوان شرب مسکرات معاملات ربوی بانک‌ها و شرکت‌ها بنویسید[.] این‌ها که علاوه بر اخبار قرآن هم حکم خود را در‌باره آن‌ها کرده پس معلوم می‌شود منظور دیگری در کار است.»

نخست این‌که سخن نویسنده کشف‌الاسرار در مورد کشف حجاب و بهره بانکی و سکوت نویسنده منتقد در مورد آن‌ها مطلقن از حقیقت به‌دور است! حکمی‌زاده در همان ابتدای جزوه خود در مورد قوه عمل مردم می‌نویسد: «اگر توده راستی چیزی را بخواهد دولت چکاره است، رضاشاه با همه نیرو و نفوذش خواست یک چادر دست و پاگیر را از ایران بردارد نتوانست…» گرچه نویسنده منتقد چادر را «دست‌وپاگیر» خوانده، اما حقیقتی را گفته و آن این‌که رضا خان نتوانست با کشف حجاب چادر را از سر زنان باورمند بردارد.

 

در مورد بهره بانکی حکمی‌زاده در صفحه 30 جزوه خود آورده: «شما از قرآن آیه می‌آوردید که تنزل پول حرام است کسی گوش نمی‌دهد ولی اگر پیرزنی بگوید من در خواب دیده‌ام که دادن مالیات یا خدمت سربازی حرام است بر خود من که نویسنده این نامه هستم اثر خواهد کرد».

هم‌چنین در مورد رشوه‌خواری در جزوه‌ حکمی‌زاده آمده: «این‌همه مردم از رشوه‌خواری فریاد می‌زنند ولی می‌بینیم همان‌ها هنگامی که به اداره می‌روند پیش از آن‌که کارمند مربوط سخنی بگوید به‌زبان بی‌زبانی می‌فهمانند که ما برای دادن (حق و حساب) حاضریم.»

مبحث امامت

شاید هیچ بحثی در اسلام به‌اندازه مبحث امامت مورد اختلاف و باعث کشمکش فرقه‌های مختلف اسلامی نبوده است. البته بی‌دلیل هم نیست، چون امامت باعث بهره‌برداری عده‌ای که خود را نایب امام معرفی می‌کنند می‌شود و گروه‌های دیگر با آن مخالفت می‌ورزند. بر پایه همین امامت است که روحانیت در کشور ما دارد به زیست خود ادامه می‌دهد. اگر موضوع امامت در شیعی‌گری مطرح نمی‌شد، طلبه‌ها و روحانیون هم که درصد قابل توجهی از جمعیت کشور را تشکیل می‌دهند، در تولید ملی سهیم شده و برای پیش‌برد کشور مفید واقع می‌شدند.

از همین روی خمینی گفتار دوم از کتاب کشف‌الاسرار را با ایرادی که به امامت گرفته شده آغاز می‌کند: «اگر امامت اصل چهارم از اصول مذهب است و اگر چنان‌چه مفسرین گفته‌اند بیش‌تر آیات قرآن ناظر به‌امامت‌اند چرا خدا چنین اصل مهم را یک بار هم در قرآن صریح نگفت که این‌همه نزاع و خون‌ریزی بر سر این‌کار پیدا نشود.»

روح‌اله خمینی که در حقیقت در این کتاب دعوی حکومت اسلامی دارد، به‌جای پرداختن به پاسخ پرسش، نخست مخالفان را از دم تیغ ادبیات شیوای خود می‌گذراند و سپس می‌نویسد: «اینک ما قبل از جواب اساسی از [به] این پرسش خود را نیازمند می‌دانیم به‌یک‌نظر به‌طور کلی در باره امامت[،] و از خرد می‌خواهیم تا ببینیم امامت را عقل که فرستاده نزدیک خدا است یکی از اصول مسلمه دین به‌شمار می‌آرود و لازم می‌داند که خدای جهان که کارهایش همه بر اساس خرد بنا نهاده شده این اصل را گوش‌زد بشر کند یا نه.»

او پس از سه چهار صفحه مقدمه و از هر دری نوشتن، عالم را به کارخانه‌ای با پنجاه نفر کارمند و یا سرپرست خانواده با ده نفر عائله تشبیه می‌کند که وقتی می‌خواهند دو ماه به مسافرت بروند سرپرستی برای کارمندان و یا افراد خانواده می‌گمارند. پس «پیغمبر اسلام که هزاران قانون‌های بزرگ آسمانی و دستورات محکم الهی آورده و یک نظام بزرگ خردمندانه و یک حکومت خدایی عادلانه برپا کرده می‌خواهد از میان آن‌ها برای همیشه برود و خیانت‌کاران و منافقان را که در سی چهل سال با آن‌ها معاشرت می‌کرده می‌شناسد…» صفحه 108.

و خلاصه خدایی که دنیایی با چنین عظمتی آفریده، از عقل به‌دور است کسی را برای مواظبت از «دستورات محکم» خود در نظر نگرفته باشد بنابراین: «امامت یک اصل مسلمی است در اسلام که خدا تعیین کرده چه در قرآن اسم برده باشد یا فرضا نبرده باشد»

اگر دستورات الهی آن‌چنان «محکم» و «خردمندانه» است که خمینی در کشف‌الاسرار نوشته، پس چه نیازی به نگهبانی از آن‌هاست؟ در این‌جا این پرسش نیز مطرح می‌شود که اگر همه کسانی‌که سی چهل سال به پیامبر و پیش‌برد هدف‌های او و دین او کمک کردند، به‌گفته خمینی یک مشت منافق و خیانت‌کار از آب درآمدند، پس چه تضمینی وجود دارد انسان‌های دیگری که هم‌چون آن‌ها جایزالخطا هستند بتوانند به‌درستی از دین او محافظت کنند؟

با این‌که در قرآن نشانی از امامت وجود ندارد، اما نویسنده به آیه 62 [59] از سوره نسا‌ متوسل می‌شود:

«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ أَطِیعُواْ اللّهَ وَأَطِیعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِی الأَمْرِ مِنکُمْ[.] خدای‌تعالی به‌تمام مومنین واجب نموده اطاعت خود و اطاعت پیغمبر خود و اطاعت صاحبان امر را…» او از خود بر معنی آیه می‌افزاید و ادعا می‌کند که «خدای‌تعالی در این آیه تشکیل حکومت اسلامی را داده است…» صفحه 109. و برای این‌که بگوید «صاحبان امر» همان امامان هستند چند صفحه دیگر را سیاه می‌کند و پس از آن به «گفتار شیعه در باب امامت» می‌پردازد و وعده می‌دهد در صفحات آینده ثابت کند «که پیغمبر اسلام تعیین امام کرده و آن علی‌بن ابی‌طالب است».

برای خمینی کافی است که امامت علی را ثابت کند، زیرا ولایت روحانیون به‌جای امام حق مسلم روحانیت می‌باشد که بحثی در آن نیست! نویسنده که صفحات زیادی برای اثبات امامت سیاه می‌کند، بالاخره از کوره در می‌رود که امامت اصل مسلم اسلام است، «چه در قرآن اسم برده باشد یا فرضن نبرده باشد»!

او با طعنه در پاسخ به این‌که «چرا خدا اسم امام را با نمره شناس‌نامه ذکر نکرده تا خلافت برداشته شود و این همه خون‌ریزی نشود» می‌نویسد: «… اگر امامت یک دروغ است چرا خدا دروغ بودن آن‌را اعلان نکرد تا خلافت برداشته شود و این همه خون‌ریزی نشود»؟

این نیز از همان موارد مغلطه است. باید پرسید امامتی که در آن زمان هرگز وجود خارجی نداشته چگونه خداوند می‌توانست دروغ‌بودن چیزی را که هنوز توسط روحانیون شیعی ابداع نشده بود در کتاب خود اعلام کند؟! لابد خداوند باید در کتاب خود می‌آورد که اگر روزی فرقه‌ای به‌نام شیعه از دین اسلام بیرون آمد و روحانیت آن فرقه خواستند برای خود امام تعیین کنند و با تاسی به امامت، خود را جانشین امام اعلام کنند، از گم‌راهان و دروغ‌گویانند! کسی که خود چنین سخن پوچی می‌گوید، منتقدین را به یاوه‌گویی متهم ‌کند.

دلیل دوم او برای امامت: «قرآن کتاب دعوت به‌دین‌داری در مقابل بی‌دینی است و در حقیقت این کتاب بزرگ آسمانی برای در هم شکستن آرا‌ و عقاید فاسد جاهلیت آمده و چنین کتابی نباید به‌جزییات بپردازد…»

بالاخره ما متوجه نشدیم قرآن آن‌چنان‌که در متن آن آمده شامل تمام چیزهای دنیوی و اخروی می‌شود یا خیر! و چگونه ممکن است گفته فوق را با ادعای پیشین خمینی در همین کتاب متناقض ندانست. خداوندی که حتا تکلیف گمرک و ثبت و کلیه جزییات احتیاج بشر را در قرآن تعیین کرده، چگونه «امامت» که یکی از ارکان دین به‌شمار می‌رود، آن‌قدر به‌نظرش بی‌اهمیت بوده که در کتابش از آن یاد نکند؟!

دلیل سوم: «فرضن در قرآن اسم امامرا هم تعیین می‌کرد[.] از کجا که خلاف بین مسلمان‌ها واقع نمی‌شد[؟] آن‌هایی‌که سال‌ها در طمع ریاست خود را به‌دین پیغمبر چسبانده بودند و دسته‌بندی‌ها می‌کردند ممکن نبود به‌گفته قرآن از کار خود دست بردارند با هر حیله بود کار خود را انجام می‌داند…»

 

شما هر برهانی بیاورید، این جماعت مغلطه تازه‌ای پیش می‌کشند، حتا اگر کوچک‌ترین امکانی برای وقوع آن نباشد. این‌طور که خمینی می‌گوید؛ تمام کسانی‌که اطراف پیامبر جمع شده و به‌او و دین او خدمت می‌کردند، همه حیله‌گرانی بودند به‌دنبال قدرت، و منتظر بودند پیامبر سرش را زمین بگذارد تا آن‌ها برخلاف دستورات قرآن وارد صحنه شوند. پس یاران وفادار پیامبر که در جنگ‌ها کنار او بودند چه شدند و کجا رفتند؟

دلیل چهارم: «ممکن بود در صورتی‌که امام‌را در قرآن ثبت می‌کردند آن‌هایی‌که جز برای دنیا و ریاست با اسلام و قرآن سروکار نداشتند و قرآنرا وسیله اجرا‌ نیات فاسد خود کرده بودند[،] آن آیات را از قرآن بردارند و کتاب آسمانی‌را تحریف کنند…»

در قرآن مطالب زیادی آمده که به‌نفع عده‌ای نیست، به‌ویژه آیاتی که در‌باره مشرکین و مخالفین پیامبر نوشته شده. پس چگونه آن‌ها نتوانستند آن آیات را از قرآن حذف کنند؟ علاوه براین، مگر مسلمانان یکی از دلایل معجزه بودن قرآن را عدم تحریف آن نمی‌دانند؟ اگر آن‌چنان که خمینی فرض می‌کند هر کس می‌توانست در آن دست ببرد، پس دلیل معجزه بودن قرآن از میان می‌رفت!

دلیل پنجم: «فرضن که هیچ‌یک از این امور نمی‌شد باز خلاف از بین مسلمان‌ها بر نمی‌خواست زیرا ممکن بود آن حزب ریاست‌خواه که از کار خود ممکن نبود دست بردارند فورن یک حدیث بپیغمبر اسلام نسبت دهند که نزدیک رحلت گفته…».

مرغ یک پا دارد و تنها روحانیون هستند که می‌توانند کلام خدا را تفسیر کنند، حتا اگر خداوند در کتابش سخنی از آن مقوله نگفته باشد. البته اگر خمینی امروز زنده بود می‌دید نهضتش چنان پیش‌رفت کرده که دیگر نیازی به جعل حدیث و نسبت دادن آن به پیامبر هم ندارند. یک روخانی‌نما روز جمعه می‌رود پشت تریبون نمازجمعه و مستقیمن از طرف خدا سیاست کشور را رقم می‌زند.

نقش روحانیت

حال که نویسنده کشف‌الاسرار با دلایل محکم فوق! امامت را به‌اثبات رساند، به‌سراغ نایب امام می‌رود و گفتار سوم را در باره «روحانیت» با این پرسش آغاز می‌کند: «این‌که می‌گویند مجتهد در زمان غیبت نایب امام است راست است یا نه[؟] اگر راست است حدودش چیست؟ آیا حکومت و ولایت در آن هست یا نه[؟]» اغلب پرسش‌هایی که خمینی به‌صورت مسئله مطرح می‌کند، پرسش‌هایی هستند که حکمی‌زاده در جزوه‌اش برای جماعت فقها مطرح کرده است.

خمینی وارد مرحله‌ای می‌شود تا راه حکومت آینده خود را هموار سازد. پس به زمان سلطنت پهلوی و وکلای مجلس و حدود اختیارات آن‌ها و انتخابات می‌پردازد و چنین می‌نویسد: «از احکام روشن عقل که هیچ‌کس انکار آن‌را نمی‌تواند بکند آنست که در میانه بشر قانون و حکومت لازم است […] و آن‌چه عقل خداداده حکم می‌کند آنست که تاسیس حکومت به‌طوری که بر مردم به‌حکم خرد لازم باشد متابعت و پیروی از آن کسی روا و به‌جا است که مالک همه چیز مردم باشد و هر تصرفی در آن‌ها بکند […] و چنین شخصی که تصرف و ولایتش در تمام بشر بحکم خرد نافذ و درست است خدای عالم است…«

تا این‌جا او تمام تلاش خود را به‌کار می‌برد تا عقل و خرد را دست‌مایه‌ای برای حکومت روحانیت بر روی زمین قرار دهد. حکومتی که «به‌حکم خرد! مالک همه چیز مردم باشد!» و هر تصرفی را که دلش خواست در جان و مال و ناموس مردم اعمال کند و همه به‌حکم عقل‌!

 

سپس او سعی می‌کند تا قدرت را از خدا در آسمان به امام بر روی زمین منتقل کند: «اگر خدا به‌کسی حکومت داد و حکم او را به‌توسط گفته پیغمبر لازمه‌الاطاعه دانست بر بشر نیز لازمست از آن اطاعت کنند و غیر از خدا و یا آن‌که خدا تعیین کرده هیچ حکمی را بشر نباید بپذیرد و جهت هم ندارد که بپذیرد».

این زمینه چینی‌های خمینی از روی نقشه‌ای حساب شده برمی‌آید. چون امامان که همگی از دار دنیا رفته و شیعیان منتطر مهدی موعود هستند و به گفته او: «حکم‌گذاران هم بشری هستند مثل خود او [،] شهوت و غضب دارند شیطنت و خدعه دارند منافع شخصی خود را می خواهند […] و از چنین بشری کسی توقع ندارد که احکامش به‌مصالح عامه باشد…» صفحه 182.

پس چه کسی در این میان شایسته انجام حکم الهی بر روی زمین است؟ روحانیون که نایب امام هستند و در غیاب امام مالک جان، مال و ناموس مردم می‌باشند! خمینی سپس برای محکم‌کاری و صدق گفته‌های خویش در مورد «حکومت الهی» چند آیه از سوره مائده گواه می‌آورد. ظاهرن او نیازی به آوردن ترجمه فارسی آن آیه‌ها ندیده و به‌ ذکر همان عربی آن‌ها اکتفا کرده. شاید به‌نظر او اگر مردم معنی آیه‌ها را ندانند بهتر هم باشد، زیرا او می‌تواند نتیجه‌ دل‌خواه خود را از آیه‌ها به‌دست دهد.

ما در این‌جا ترجمه آیه 49 را با هم مرور ‌می‌کنیم: «و میان آنان بر طبق آن‌چه خدا نازل کرده است داورى کن، و از هواهاى نفسانى آنان پیروى مکن، و از آنان برحذر باش که مبادا تو را از بخشى از آن‌چه خدا به سویت نازل کرده است، منحرف کنند. پس اگر [از داورى حکیمانه‌ات] روى گردانند، بدان که خدا می‌خواهد آنان را به سبب پاره‌اى از گناهانشان مجازات کند؛ و مسلمن بسیارى از مردم فاسق‌اند». [تاکید از مترجم]

ترجمه بالا از پایگاه اطلاعات‌رسانی حسین انصاریان که در دنیای بگیروببند استادان دانش‌گاه، پیش‌وند «حضرت استاد» را به نام او بسته‌اند نقل شده. حال آیا می‌توان گفت که متن این آیه از شاه‌کارهای ادبیات جهان به‌شمار می‌رود و آن‌چنان شیوا نوشته شده که هیچ‌کس نمی‌تواند مثل آن‌را بیاورد؟! نارسایی آن تا حدی است که مترجم محبور شده برای روشن شدن کلام، «از داوری حکیمانه» را به آن بیفزاید و آن‌را در قلاب [] بنویسد تا خواننده منظور آیه را درک کند.

برای آن‌که خواننده تصور نکند اشکال از حضرت استاد حسین انصاریان است که نتوانسته از عهده ترجمه کلام قرآن برآید، ترجمه دیگری از ناصر مکارم از وب‌سایت «قرآن الشیعه» به دست می‌دهیم: «و در میان آن‌ها [= اهل کتاب‏]، طبق آن‌چه خداوند نازل کرده‏، داورى کن‏! و از هوس‌هاى آنان پیروى مکن‏! و از آن‌ها برحذر باش‏، مبادا تو را از بعض احکامى که خدا بر تو نازل کرده‏، منحرف سازند! و اگر آن‌ها [از حکم و داورى تو]، روى گردانند، بدان که خداوند مى‏خواهد آنان را به‌خاطر پاره‏اى از گناهانشان مجازات کند؛ و بسیارى از مردم فاسقند.» [تاکید از مترجم]

به‌نظر می‌رسد مشکلی در متن عربی وجود دارد که مترجم را برای رساندن معنی مورد نظر مجبور به توضیح اضافی می‌کند و این توضیحات در سراسر ترجمه قرآن به‌وفور به چشم می‌خورند. برای ناصر مکارم حتا واژه «آن‌ها» نیاز به توضیح داشته است که منظور از آن‌ها چه کسانی هستند.

نکته برجسته‌ای که در پایان این آیه گفته شده، فاسق خواندن بسیاری از مردم است! در واژه‌نامه دهخدا «فاسق» به‌معنای زناکار، تبه‌کار، فاجر و ناراست‌کردار آمده. آیا بسیاری از مردم زناکارند؟ تبه‌کارند، فاجر و یا ناراست کردار؟

 

خمینی پس از آن‌که از ذکر فارسی آیه‌ها شانه خالی می‌کند، می‌نویسد: «اگر بخواهیم آیاتی که عمومن حکم را مخصوص به‌خدا کرده بشمریم سخن طولانی و دامنه‌دار می‌شود[.] این‌جا باز از همه این چیزها می‌گذریم و از خرد می‌پرسیم که آیا خدایی‌که این‌جهان‌ را با این نظم و ترتیب بدیع از روی حکمت و صلاح خلق کرده و خود بشر را می‌شناخته که چه موجود عجیبی است که در هر یک هوای سلطنت همه جهانست و …» پس نتیجه می‌گیرد «کسی جز خدا حق حکومت بر کسی ندارد و به‌حکم عقل باید خود برای مردم حکومت تشکیل دهد و قانون وضع کند».

او دوباره برای باز کردن دست خود و شرکا در جهت تصاحب حکومت از جانب خدا و مالکیت بر حقوق مردم و جان و مال و ناموس آن‌ها، دورخیز دیگری می‌کند که چه کسی باید حکومت خدا را بر روی زمین تشکیل دهد: «ما که می‌گوییم حکومت و ولایت در این زمان با فقها است [،] نمی‌خواهیم بگوییم فقیه هم شاه و هم وزیر و هم نظامی و هم سپور است[،] بلکه می‌گوییم […] اگر مجلسی از مجتهدین دین‌دار که هم احکام خدا را بدانند و هم عادل باشند […] تشکیل شود و انتخاب یک‌نفر سلطان عادل کنند که از قانون‌های خدایی تخلف نکند […] و همین‌طور اگر مجلس شورای این مملکت از فقها‌ی دین‌دار تشکیل شود یا به‌نظارت آن‌ها باشد چنان‌چه قانون هم همین را می‌گوید به‌کجای عالم برخورد می‌کند»؟

چنین حکومتی که آرزوی دیرین خمینی بود و بالاخره آن‌را در ایران پیاده کرد به کجای عالم برخورد کرد! تمام استدلال خمینی برای این‌که فقها مجلس را در دست گیرند و در امور کشور دخالت داشته باشند در نهایت به‌این خلاصه می‌شود که «به‌کجای عالم برمی‌خورد» آن زمان که خمینی به انتخاب یک «سلطان عادل» رضایت داده بود که از قانون‌های خدایی تخلف نکند، هرگز فکرش را هم نمی‌کرد که یک روز نه تنها سلطان، بلکه امام نیز بشود.

باید از این آقایان فقها پرسید مگر «فقها» بشر نیستند و به گفته خمینی مگر «خدا نمی‌داند بشر چه موجود عجیبی است»؟ پس فقها چه مزیتی بر مردم عادی دارند و چه تضمینی وجود دارد که آن‌ها مال‌پرست و شهوت‌پرست نباشند، دروغ نگویند، دزدی و شیطنت نکنند، خدعه را چراغ راه خود قرار ندهند و بالاخره به‌دنبال منافع خویش نباشند؟ آیا فقها مافوق بشر هستند؟

خمینی در صفحه 208 کشف‌الاسرار امتیاز دیگری برای خود و دیگر فقها در نظر می‌گیرد و در باره شغل روحانی می‌نویسد: «روحانی نباید به‌شغل دیگری غیر از روحانیت که بسط توحید و تقوی و پخش و تعلیم قانون‌های آسمانی و تهذیب اخلاق توده است بپردازد».

در طول 32 سال حکومت ولایت‌فقیه که جامعه ما به‌معنای واقعی کلمه در فساد غوطه‌ور شده است، دیدیم روحانیون چگونه توحید و تقوی و تعلیم قانون‌های آسمانی و از همه مهم‌تر اخلاق را در جامعه پخش کردند! تا جایی‌که امروزه مشکل اصلی در جامعه ایران بی‌اخلاقی است و مردم از دین روی‌گردان شده‌اند.

پس از این‌که خمینی تکلیف شغل روحانی را تعیین می‌کند، وظیفه مردم و دولت را در قبال ملایان در کشف‌الاسرار ترسیم می‌نماید: «وظیفه مردم خصوصن دولت آنست که در بسط نفوذ آنان جدیت و کوشش کنند که با این قوه حفظ استقلال مملکت و عظمت کشور در مقابل سیاست‌های خارجی و حفظ امنیت و آرامش در داخل کشور بهتر و بالاتر از هر قوه می توان کرد و ما بعد از این ثابت ‌می‌کنیم که ارتش کشور نیز باید در تحت نفوذ روحانیت باشد تا از آن بتوان نتیجه های روشن پرقیمت گرفت…»

 

کشف الاسرار مانیفست خمینی است برای بنیان حکومت ایده‌آلش که در آن حتا تکلیف ارتش کشور نیز مشخص و به ملاها سپرده شده است.

نگارنده این سطور در زمان انقلاب از وجود کتابی به‌نام کشف‌الاسرار بی‌اطلاع بود. من در شگفتم آن ایرانی‌های تحصیل‌کرده خارج از کشور که در فرانسه دور او را گرفتند و وی را تا تهران هم‌راهی کردند، آیا این کتاب را نخوانده بودند و نمی‌دانستند خمینی کیست و چگونه می‌اندیشد؟!

بخش‌های متعددی از کشف‌الاسرار رونویسی و نقل قول از نظریات و عقاید دانش‌مندان یونانی، و علامه مجلسی و شیخ صدوق (همین ابن بابویه خودمان) و دیگران است. آن‌چه که از متن کتاب در این نوشتار آمد، دقیقن با متن اصلی مطابق است و چنان‌چه خواننده به‌دلیل عدم رعایت قواعد دستوری و انشا بد متن گرفته شده از کتاب دچار سرگیجه شده باشد، با این‌جانب هم‌درد است.

نگارنده این سطور احساس می‌کند تا مدتی نباید واژه‌های خرد و عقل را به‌کار گیرد، زیرا در کشف‌الاسرار آن‌چنان از این دو واژه به‌عنوان نردبانی در جهت بسط جهالت و تحمیق افکار توده استفاده شده که تنفری از این دو واژه در این‌جانب پدید آمده است.

 

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , , , ,