Saturday, 18 July 2015
15 June 2021
خاتمی و من

«نگاهی به سخنان اخیر سید محمد خاتمی»

2011 May 20

علی انجیدنی/ رادیو کوچه

آبان ماه هفتاد و پنج که زمزمه فعالیت گسترده جناح چپ و کارگزاران برای انتخابات ریاست جمهوری شنیده می‌شد یکی از دوستان که در دفتر تحکیم وحدت فعالیت سیاسی می‌کرد در پاسخ به جمله من که گفتم: «خوب می‌شه اگه دکتر خاتمی قبول کنه نامزد بشه» گفت: «این بابا که دکتر نیست. ما بهش می‌گیم دکتر. فقط لیسانس داره. آدم راست‌گو و شریفیه. ولی فکر کنم به‌درد رییس جمهوری بودن نخوره.» من که اون زمان بیست و پنج ساله بودم و تازه انتخابات مجلس پنجم رو پشت سر گذاشته بودم با شور و احساس تند سیاسی جواب دادم: «مملکت ما دنبال همین آدم‌های صادق و شریف می‌گرده حالا مدرکش رو می‌خوایم چی‌کار؟ مهم شرافتشه. صداقتشه.»

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

از اواخر اون سال فعالیت‌ها شدت گرفت و از یک‌ماه قبل از دوم خرداد 76 درس و کار را ول کردم و تمام و کمال خودم را وقف پیروز شدن خاتمی نمودم. به من مسوولیت تاسیس ستاد‌های فرعی در یک شهر خیلی بزرگ رو داده بودند‌. گفتند: «بودجه تاسیس این ستادها کلن دو میلیون تومان هست. حالا خودت ببین چکار می‌توانی بکنی؟» شروع کردیم‌. با کمک شبانه‌روزی بچه‌ها‌، با کم‌تر از 200 هزار تومان هزینه 160 ستاد فرعی راه انداختیم‌. فقط پوسترها را به ما می‌رساندند و مردم خودشان بقیه هزینه‌ها را می‌دادند. روزها و شب‌هایی بود که هیچ وقت از یاد نخواهم برد. بی‌خوابی کشیدم. تحقیر شدم‌. کتک خوردم تا صبح روز سوم خرداد با سری بالا وارد دانش‌گاه شوم و خطاب به مسوول جامعه اسلامی دانش‌جویان دانش‌گاه‌مان که الان از بزرگان وزارت بهداشت است بگویم‌: «سلام عرض می‌کنم حاج آقا! التماس دعا دارم.» او دست‌گاه فشار سنج جیوه‌ای را به سمتم پرت کرد. شاید خیلی عصبانی بود و آن روز خیلی‌ها این جمله را به او گفته بودند.

وقتی وزیر‌ها‌یش را به مجلس معرفی کرد کمی دل‌خور شدم ولی گفتم‌: «ملاحظات سیاسی را در نظر گرفته است و می‌خواهد فضای کار را به‌وجود آورد.» دلم به حضور چند وزیر خوش بود ولی بودن چند وزیر در کابینه‌اش بدجوری اذیت می‌کرد. کرباسچی را که گرفتند‌، منتظر حرکت شدیدی از خاتمی بودم ولی بعد از ده روز نامه‌ای به رهبر نوشت و کرباسچی را ظاهرن از زندان در‌آورد. دل‌خوریم بیش‌تر شده بود‌. با دوستان می‌گفتیم‌: «چرا آقای خاتمی نمی‌فهمد که کرباسچی خاک‌ریز اول است؟» زمان می‌گذشت و ما همان‌طور که از برخوردهای خاتمی با اتفاقات سیاسی گله‌مند بودیم دل‌مان به آزادی‌های ایجاد شده سیاسی و فرهنگی خوش بود. ماجرای عبداله نوری و مهاجرانی که پیش آمد مطمئن شدم که خاتمی گزینه خوبی برای رییس جمهوری دوران اصلاحات نیست و با بودن او اصلاحات ریشه‌دار و مداومی رخ نخواهد داد ولی چون در آن زمان گزینه به‌تری وجود نداشت به خودم می‌قبولاندم که کاچی به از هیچی. اصلاح‌طلبان صحبت از دویست سال زمان لازم برای اصلاحات می‌کردند و ما هر روز مایوس‌تر از گذشته می‌شدیم. برای این‌که کاملن مایوس نشویم انتخابات سال 78 از راه رسید و مجلس ششم روحیه تازه‌ای به ما داد‌. انگار داروی تازه در رگ‌های‌مان زده‌اند و ما خوش‌حال و شاد می‌توانستیم حداقل دو سال دیگر زیر رگ‌بار حملات  جناح راست و پشت خاک‌ریز پناه گرفتن رییس جمهوری‌مان دوام بیاوریم. سال 80 از راه رسید و باز انرژی روحی ما در پایین‌ترین سطح خود قرار گرفته بود.

تقریبن همه دل‌خوشی‌های‌مان را گرفته بودند و از جبهه جنگ‌مان فقط گوشه همان خاک‌ریز خاتمی مانده بود و بعضی اوقات تق و توقی از مجلس هم بلند می‌شد. به دوستان می‌گفتم‌: «اصلاحات سیاسی فرهنگی نخواستیم چرا حداقل اصلاحات اقتصادی را عملی نمی‌کند. چرا هنوز تمام اقتصاد‌مان به دست همان‌هایی است که می‌خواستند ناطق‌نوری ادامه دهنده راست‌گرای‌شان باشد.» خاتمی در ورزش‌گاه امجدیه به ما گفت که ایستاده است چو شمع و از آتش هراسی ندارد. اشک چشمانش باز دل احساسی ما را تکان داد و در خرداد 80 دوباره به او رای دادیم‌. گفتم‌: «این بار آگاهانه و بدور از احساسات به تو رای می‌دهم و فقط ششماه هم فرصت داری که تغییر را به ما نشان بدهی آقای خاتمی.»

مسافرت تابستانی‌ام تازه شروع شده بود‌. در  بزرگ‌راهی خارج شهر، در بعدازظهر یک روز گرم ، پشت فرمان پیکان صفر کیلومتر در حالی‌که کولرش زور نداشت داخل ماشین را خنک کند و به زور 120 کیلومتر سرعت می‌رفت داشتم به ایران خودرو و مسوولانش فحش می‌دادم و هم‌زمان پیچ رادیو را چرخاندم . قرار بود آقای خاتمی لیست وزرای جدیدش را به مجلس معرفی کند. سرم یخ کرد‌. اولین فحش را آن‌جا به آقای خاتمی دادم. این‌قدر ناراحت شدم که گرما و کولر و ایران خودرو از یادم رفت‌. مثل کسی بودم که به زور بهش تجاوز شده بود. همه ‌جایم می‌سوخت. بیش‌تر از همه غصه اون یک‌ماه و واحدهای را که الکی پاس کرده بودم می‌خوردم‌. هنوز هم بعد از 14 سال از فارغ‌التحصیلی افسوس اون یک‌ماه یاد نگرفتن آن بخش مهم را می‌خورم و خودم را برای بی‌سوادی در آن رشته سرزنش می‌کنم. سال‌های بعد من در سراشیبی نا‌امیدی بودم و مملکت را هم در همین وضعیت می‌دانستم. وقتی قال و قیل و دست و پا زدن‌های مجلس ششم را می‌دیدم نیش‌خندی  تلخ می‌زدم و به زمین و زمان فحش می‌دادم. البته بعد از آن تاریخ آقای خاتمی هیچ‌گاه از دوره فحش‌دهی من بی‌نصیب نبوده‌اند.

وضعیت فکری من و امثال من در حال حاضر در بدبینانه‌ترین فرمت خودش قرار دارد آن‌طور که می‌گوید‌:

اول‌: ایران و ایرانی از دست رفته است.

دوم: دورانی بس طولانی و صعب برای بلند شدن این کشور و مردمش از مصیبت وارد شده نیاز است.

سوم: هیچ نسخه شفا‌دهنده فوری و نیمه‌فوری برای درمان این وضعیت وجود ندارد.

من که شاید نمایان‌گر بخشی از جوانان سابق ایران بوده و در حال حاضر هنوز در ایران زندگی می‌کنم و از دست همه‌چیز و همه‌کس ناراحتم و به زمین و زمان ناسزا می‌گویم از شنیدن سخنان اخیر سید محمد خاتمی ناراحت نشدم. ابتدا از این امر تعجب کردم‌. دوباره حرف‌هایش را شنیدم. احساس کردم این بار نه از سر بی‌عرضگی و استیصال بلکه از سر نگرانی شدید از اتفاقات آینده، دارد حرف می‌زند. محمد خاتمی می‌خواهد بگوید بعد از 1300 سال دوباره لشکر تازی به ایران حمله کرده‌اند ساسانیان برج و بارو را رها کرده‌اند و خود دروازه‌ها را گشوده‌اند. همه دست به دست هم داده‌اند تا اسمی از ایران برجای نماند‌. احساس کردم محمد خاتمی این بار نگران است نه نگران نظامش بلکه نگران کشور است و آینده مردمانش.

 

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , ,