Saturday, 18 July 2015
25 June 2021
روزمرگی‌ها

«برای پسرم…..»

2011 May 25

مهرزاد موسوی‌/ رادیو کوچه

سلام پسرم…

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

نمی‌دانم حالا که این نامه را می‌خوانی چند سالت است، کجای این دنیای بزرگ هستی؟ من هستم یا نه، دنیایی که می‌گویند رو به ویرانی است هست یا نه، ابرها و ماه و باران و شکوفه‌ها مثل همیشه هستند یا نه، مهم‌تر از همه ایران هست یا نه، کوچه و درب قدیمی خانه‌ای که در آن بزرگ شده‌ام هست یا نه، و محله کوچک و مردمان آن روزهایی که تو نمی‌شناسی‌شان.

پسرم

حالا که بزرگ شده‌ای آن‌طور که یادت داده‌ایم، آن‌طور که می‌خواستیم، همان‌طور که من و پدرت دوست داشتیم‌، زندگی کنیم، تو هم آدم خوبی شده‌ای؟ کاش شده باشی.

ما با چیزهایی کودکی و جوانی کردیم که تو بیش‌ترشان را نداشته‌ای‌، نمی‌دانم این خوب است یا نه، ما روزهایی را گذارندیم، سال‌هایی را گذراندیم‌، که برای تو حالا شاید یک افسانه باور نکردنی باشد، بس که عجیب و غیر‌قابل‌ باور است، برای خودمان هم حالا که نگاه می‌کنیم سخت است به پذیریم چگونه ما کودکی کردیم، چه‌طور نوجوان شدیم، بالغ شدیم در فضایی که بودیم، نه نمی‌خواهم بگویم همه‌اش تلخ بود، زمان ثابت می‌کند که چه‌قدرش خوب بود، در بد بودن بیش‌ترشان آن وقت‌‌ها و هم حالا شک ندارم.

مرد کوچکم، می‌دانم بسیاری از تجربه‌های سخت من‌را نخواهی فهمید، هیچ مردی شاید نفهمد زن بودن در جامعه‌ای پر از حصار و اما و اگر یعنی چی، دقیقن نمی‌دانم چه چیزهایی برایت خواهم گفت‌، اما حتمن بیش‌تر از زن بودن خواهم گفت‌، چون این‌ها همیشه دغدغه‌ها و حرف‌های سرپوشیده‌ی من بوده، حرف‌هایی که آن‌قدر زیاد و عادی بود که نمی‌شد گفت، اما برای من تا عمر داشتم و دارم عادی نبوده‌اند.

برایم عادی نبود که وقتی آن‌قدر کوچک بودم که بفهمم اصلن زن و مرد چیست، یک پارچه چهارگوش بزرگ را که گوشه‌هایش تا به زانوهایم می‌رسید سرم کنند برای حفاظتم. برایم عادی نبود که به پذیرم دیگر حق ندارم با پسرهای همسایه بازی کنم، با پسر‌خاله‌هایم دوست باشم، حرف بزنم، با دوست‌های کودکی‌ام دوباره کودکی کنم، بزرگ شده بودم، مگر چند سالم بود؟ نه سال، نهایت ده ساله بودم.

هادی را یادم هست که هر روز با هم مدرسه می‌رفتیم، درسش خوب بود، هوای همه را داشت، اما من دیگر بزرگ شده بودم و ده سالم بود، باید دیگر تنها به مدرسه می‌رفتم. کم کم جنگی که تو خبر نداری شروع شده بود، مدرسه هم دیگر حال و هوای آن روزها را داشت، برنامه‌های امور تربیتی‌ها، دعای طولانی سر صف‌ها، چه می‌فهمیدیم‌، از عمر ما بکاه و بر عمر او بی‌افزا همه این‌ها یعنی چی، فقط این را فهمیده بودم که سارافون آبی فیروزه‌ای با یقه سفید پیش‌دبستانم را با مانتوی سورمه‌ای و شلوار و یک روسری بلند عوض کردند و آموزگارم که موهای بلند بافته‌ی زیبایی داشت دیگر روسری تیره سر کرد و مدیر مدرسه را هم به جرم ساواکی بودن گناه ناکرده‌ی تمام کسانی که آن روزها بیرون‌شان می‌کردند، عوض کردند.

پسرم، حالا دنیای کودکی تو اینترنت و بازی‌های کامپیوتری است و همه‌چیز را می‌توانی در آن‌ها پیدا کنی، اما یادم هست کتاب کودکانه «سیندرلا» را که از اتفاق در کتاب خانه مدرسه جا مانده بود، هر چه‌قدر التماس کردم، امور تربیتی‌مان نداد که بخوانم. سیندرلا برای ما آن موقع کتاب ممنوع بود. هنوز هم یادم هست که چه‌طور کتاب را زیر پاهایش گذاشت و به هیچ کس نداد.

مرد کوچک عزیزم، کودکی‌ام را که به یاد می‌آوردم، می‌بینم چه خوب بود سوار تاب می‌شدم، با بچه‌های کوچه هفت‌سنگ بازی می‌کردم، می‌دویدم، با صدای بلند می‌خندیدم. چه‌قدر زود همه‌چیز تمام شد. بین شش تا نه سالگی، سه سال کودکی کردم، سه سال فقط می‌توانستم گیسوان‌ام را به نسیم بسپارم که نفس بکشند، سه سال حق این را داشتم که در خیابان و کوچه بدوم. آشکار باشم و دیده بشوم و بعد دیواری پیدا و ناپیدا سال‌های سال، میان من و دیگرانی از جنس تو شد. در مدرسه‌ها، در عروسی‌ها، در عزاها، در سمینارها و حتا در خانه‌ها و اتوبوس‌ها… و همه این‌ها به‌خاطر این حرف‌های زیبای ریاکارانه بود که صدف وجودمان از گزند هم جنسان تو محفوظ بماند.

پسرم، برای ما این‌گونه تعریف شده بود که هم‌جنسان تو، هیولاهایی هستند وحشی و افسار گسیخته که انگار هیچ‌چیزشان در اختیار اراده‌شان نیست، دیوهایی که اگر چوب پنبه‌شان رها می‌شد، هر گوهر وجود و صدف زیبایی را که می‌دیدند، تاراج می‌کردند و ما موجوداتی بی‌نوا، بی‌اراده، بی‌توان و البته خناس و همه ذات آفرینش مان وسوسه‌گر، که مدام باید مراقب ایمان شما باشیم که بر باد ندهیم‌ش. که هر‌چه خودمان را بپوشانیم‌، با ایمان‌تر، با تقواتر، بهشتی‌تر و پاک‌تر… پس حالا که این‌طور است چادر در چادر کردند ما را، پستو به پستو، حصار در حصار، قفس در قفس.

خسته‌ام هنوز هم، هنوز هم از آن روزا خسته و بی‌زارم.

هیچ‌وقت دوست نداشتم دختر خوب تعریفی آن‌ها باشم، من دوست داشتم نگاهم را با صراحت در چشم‌های همه بدوزم و حرف بزنم و ببینم‌شان و ببینند مرا، دوست داشتم در خیابان به جای اخم‌کردن و خانم‌بودن، لبخند بزنم و راه بروم. دوست داشتم با پسرهای همسایه، هم دوست باشم، کتاب بگیرم کتاب بدهم، حرف بزنم. دوست داشتم نه او برای من یک معما و نه من برای او یک جدول حل نشده و گنگ باشم. من دوست داشتم آفتاب و مهتاب را ببینم.

پسرم، تو هیچ‌گاه نخواهی فهمید حسرت این که در یک پارک سر برهنه سوار دوچرخه‌شدن و راندن یعی چه، ، نه، این‌ها را حالا ها هم خیلی ها نمی‌فهمند.‌

مدرسه‌ای که تو حالا می‌روی اجبارت می‌کنند که جوراب سفید پوشیده باشی، ولی آن روزها دم درب ورودی مدرسه‌ها باید گوشه شلوارهای سیاه مان را بالا می‌زدیم تا ماموران انتظامات مطمئن باشند که ما جوراب سفید نپوشیده باشیم، در کیف‌مان آینه نداشته باشیم، کتاب رمان نیاورده باشیم… می‌بینی؟! بیش‌تر به یک شوخی می‌ماند، یک شوخی که زندگی ما بود.

تو هیچ‌گاه نخواهی فهمید نوشتن I Love You گوشه برگه دفترت یا در یک یادداشت کوچک چه جرمی داشت برای خطاکاری که جرات کرده بود این کلمه‌های شنیع را بنویسد. نه، تو هرگز نخواهی فهمید لحظه‌ی دردناکی را که به همین جرم تمام نقاشی‌هایم را که هفته‌ها وقت صرف کشیدنش کرده بودم فقط به‌دلیل یک جمله معمولی که در گوشه آن نوشته بودم که به هم‌کلاسی‌هایم هدیه کنم در جلوی رویم ریز ریز کردند یعنی چه، نقاشی‌های پاک و معصومانه‌ی یک دختر شانزده‌ساله که فقط دوست‌داشت بکشد، بنویسد و بخواند و همه مدرسه هم این را می‌دانستند.

نازنین پسرم، هیچ‌گاه درک نخواهی کرد زمانی را که در کتاب‌خانه‌ها به جز کتاب‌های مذهبی و سیاسی کسل‌کننده، هیچ‌چیز دندان گیری برای خواندن نبود، مثل یک کویر زده تشنه و حریص، در گوشه‌های تنگ کدام خانه و کتاب خانه‌ای باید می‌گشتی تا بتوانی یک کتاب خوب پیدا کنی و سال‌ها بعد به‌دنبال نسخه‌های بدون سانسور‌، که از ما به تران چه‌قدر صلاح بدانند که تو بخوانی یا نخوانی، چه ببینی و چه‌قدر ببینی.

مرد بزرگ شده‌ام، فضایی تنگ و تاریک و ذهن‌های بیمار را ندیده‌ای که چه‌طور همه تلفن‌ها و مکالمات را، حرکت چشمانت را، گوشه آستین‌ات را که کی بالا می‌رود، لبه روسری‌ات را که کی کنار می‌رود را کنترل و قضاوت می‌کنند. چه‌طور خنده‌های بی‌ریایت می‌شود جلف‌بازی و شیطنت‌های معصومانه‌ات را محاکمه می‌کنند.

تو و خیلی‌ها نخواهید فهمید حسرت رنگ قرمز پوشیدن، آبی و سبز و نارنجی داشتن یعنی چه، در فضایی که رنگ و زیبایی جرمی نابخشودنی بود در کودکی من و نسل من، تو نخواهی فهمید هر پیچ تلویزون را به چرخانی و سخن‌رانی‌های کسل‌کننده ببینی یعنی چه،

هر روز عزاداری و گریه یعنی چه، هر روز جنگ و کشته و عزاداری، هر روز نداشتن‌ها، نپوشیدن‌ها، نگشتن‌ها، ندیدن‌ها چه به روزگار آدم می‌آورند.

از این زنان و دختران ایرانی الان و هم نسل من و بعد من که شاید ببینی تعجب نکن، از ظاهر اغراق‌آمیزشان، از غلظت رنگ لب‌های‌شان‌، از افراط‌شان در شکستن سدها‌، نبایدها، از بیهودگی برخی حرکات‌شان، از میل شدیدشان برای بروز و ظهور هر‌چه که دارند، این‌ها همه فوران تمام آن سال‌هایی است که گذشت، حالا خیلی‌ها این‌طور جبرانش می‌کنند.‌

می‌دانی پسرکم؟ دلم بیش‌تر نه برای خودم، نه برای آن‌هایی که راهی برای بروز پیدا کرده‌اند، نه برای آنان که می‌دانند و نمی‌توانند، دلم برای کسانی می‌سوزد، برای دوستانم، برای خیلی‌ها… آن هایی که هنوز در مهمانی‌ها آستین و شلوار و چادر دور خود می‌کشند، دیوار می‌شکند و زشت می‌شوند که کسی نلغزد، از آن‌ها خواسته شده، امر شده و تربیت‌شان کردند که نخوانند، نبینند، دیده نشوند و آن‌ها با میل و رغبت پذیرفته‌اند. در پیله‌ای فرو رفته‌اند که نشانی از پروانه‌شدن ندارند. در همان پیله بی‌نفس شده‌اند، هوای تنگ پیله برای‌شان تمام دنیا شده.

برای دوستی دلم می‌سوزد که دیگر یادش رفته بخندد، یادش رفته که می‌توانسته خیلی چیزها بشود، خیلی جاها برود، یادش رفته می‌توانسته به پوست شب دست بکشد، هوار بزند، طغیان بکند، جادو بکند، جادو بشود، یادش رفته می‌توانسته ببالد، یادش رفته که انسا‌ن است قبل از این که زن باشد. نه آن زنی که وجودش فساد آور است و لغزاننده مردها…

این‌هایی‌ که گفتم شاید خیلی‌ها تجربه نکرده باشند و یا طور دیگری تجربه کرده باشند. اما همه‌ی ما تجربه‌های بسیار سختی داشتیم و داریم ….

پسرم،

حالا تو دیگر یک مرد شده‌ای، امیدوارم این‌طور که بزرگ خواهی شد یادت به ماند، هیچ انسان درجه دویی وجود ندارد، زن تنها برای این خلق نشده که وسوسه‌گر موجودی به‌نام آدم باشد. زن کسی است که تو را به دنیا آورده و بعدها فرزند تو را به دنیا خواهد آورد. آفرینش در وجود اوست. زن‌ها را در کتاب‌ها و نوشته‌ها تقدیس نکن.

فقط همین را به یاد داشته باش که آن ها پشت سر تو نیستند، کنار تو هستند‌.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , , 

۳ Comments


  1. آزاد
    1

    دختر های ایرانی مشکل روحی و روانی دارن. تو این متن کاملا مشهوده. جمهوری اسلامی برای ما پسرها هم سخته ولی دخترها عقده ای شدن. این سوالیه که جامعه شناس ها باید روش کار کنن که چرا دخترهای ایرانی انقدر از پسر ها بیشتر تحت تاثیر قرار گرفتند و روانی شدن


  2. سید
    2

    عالی بود……ولی ….!


  3. nargess
    3

    vaghean moteasefam baraye kament gozare aval
    ke khodesh ro ye motekhases ravanshenasi midone
    nazar be ravani bodan khanom ha mide vaghean bazi ha montazeran ta ye neveshte az zan montasher beshe ta biyan va oghde haye forokhofte khodeshono
    be hame zana `taamim bedan …

    matne kheyli ghashangii bod fazaye on zaman ro kheyli khob tosif kardi mercii