Saturday, 18 July 2015
19 June 2021
پس‌نشینی‌تند

«تن‌های فراموش‌شده»

2011 May 25

اکبر ترشیزاد / رادیو کوچه

ایستادم کنار خیابان، جانم داشت در می‌آمد از خستگی از بس که راه رفته بودم از سر صبح. از دست همه عصبانی‌ام به جز خود «امیر» بدبخت. چه توقعی می‌توانم داشته باشم از آن مادر علیل‌اش بنده‌ی خدا. خودم راه افتادم دنبال پیدا کردن یک خوش‌انصافی که راضی بشود سندی، پولی وثیقه بگذارد برای «امیر» تا بتواند حداقل تا زمان دادگاهش بیاید بیرون. هیچ‌کس حاضر نبود این کار را برایش انجام دهد، هیچ‌کس.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

ایکاش دلم می‌آمد و توی رویش می‌ایستادم و به او می‌گفتم که تحویل‌ بگیر امیرجان تحویل بگیر، این عاقبت مبارزه‌کردن برای این مردم است. اگر به او می‌گفتم این‌همه از همه‌ی گروه‌ها انتقاد نکن، یکی را برای خودت نگه‌دار، دو کلام در تایید یکی بنویس و چشمت را چند روزی روی بعضی چیزها ببند، برای این بود که حداقل آینده‌اش تامین بشود. مگر نبودند کسانی که برای خوش‌خوشان برخی‌ها یک ویژه‌نامه درآوردند و عوضش به اندازه‌ی خرید یک آپارتمان پول گیرشان آمد، بودند. اما راستش اگر همه‌ی این روضه‌ها را هم برایش می‌خواندم اولین جوابش این بود، «مگر تو خودت توانستی؟» و حالا من، هم‌کار امیر، روزنامه‌نگار در بند، باید بدوم تا یک سند جور کنم تا دو روز بیاید بیرون مرخصی. خسته‌ام، خسته.

ماشین که نگه داشت سوار شدم. یکی از این پیکان‌های قدیمی بود که تر و تمیز و با سلیقه نوسازی شده بود. روکش چرمی صندلی‌های عقب‌اش برق می‌زد از تمیزی. لم دادم و به راننده مقصدم را گفتم و از او خواستم تا دیگر کسی را سوار نکند. بی‌حوصله بودم و ناامید. نمی‌خواستم چشمم به هیچ‌کدام از مردم نامروت و بی‌معرفت این شهر بیافتد. آن‌هایی که آدم‌هایی مثل من و امیر زندگی‌مان را برای آن‌ها به خطر انداختیم و هدر دادیم و آخرش همه‌شان ما را تنها گذاشتند. سرم را که به صندلی تکیه دادم بی‌اختیار اشک‌هایم جاری شد. از ضبط ماشین یک آهنگ کوچه‌بازاری پخش می‌شد. عجیب است، اولین بار بود که در تمام عمرم از شنیدن چنین آهنگ‌هایی، عصبی که نمی‌شدم هیچ، بدم هم نمی‌آمد.

سرم را که بالا کردم دیدم راننده دارد به صورتم نگاه می‌کند. از زمانی که سوار ماشینش شده بودم این نخستین‌بار بود که چهره‌اش را می‌دیدم. از آن تیپ جوان‌هایی بود که به اصطلاح به آن‌ها بچه‌پایین می‌گویند. با همان آرایش مو و طرز لباس پوشیدن، اما نمی‌دانم که توی چشمان‌اش چه چیزی بود که آدم را با نگاه‌هایش دلخور نمی‌کرد و نمی‌ترساند. گفت:

-ببخشید خواهرم که دخالت می‌کنم ولی من می‌تونم یه سوالی از شما بپرسم؟

-بفرمایین

-دردتون درد بی‌وفاییه نه؟


طرف به کل همه‌چیز را اشتباهی گرفته بود. آمدم که بگویم نه برادر من، جنس مشکل من چیز دیگریست، کمی مکث کردم و باخودم فکر کردم که اگر مشکل بچه‌های‌سیاسی امثال من و امیر بی‌وفایی نیست پس چیست. حالا چه یک‌نفر به تو خیانت کرده باشد چه یک ملت. پس سرم را به علامت تایید تکان دادم. گفت:

-می‌فهمم، به علی می‌فهمم. چون منم کشیدم. خانم من 5 سال پای یکی نشستم، غمشو خوردم. هر چی گفت گوش کردم. کمکش کردم پیش‌رفت کنه. ولی آخرش چی شد؟ هیچی، منو گذاشت و رفت. اما می‌خوام بهتون یه چیزی بگم آروم بشین اگه جسارت نباشه.

– خواهش می‌کنم، بفرمایین

-منم اولش خیلی داغون شدم، سختی کشیدم، شب بیداری کشیدم اما یه روز اومدم به خودم گفتم «افشین» مگه تو واسه دل خودت این‌کارا رو نکردی؟ تو دوسش داشتی پس به‌خاطرش همه‌ی این سختیا رو کشیدی، پس حالام بی‌خیالش شو. خوش‌حال باش که واسه خودت یه کاری کردی، حالا نتیجه داده یا نه اون یه چیز دیگس. بد می‌گم؟

نمی‌دانم چه شد که یک دفعه انگار که دریچه‌ای به رویم باز شده باشد آرام گرفتم. دیدم پربیراه نمی‌گوید. من و دوستم «امیر» برای یک آرمان مبارزه کرده‌ایم که برایمان ارزش‌مند بوده است و آن هم آزادی این مردم و رسیدن‌شان به یک جامعه‌ی پیش‌رفته و مرفه بوده. ما این‌ها را برای دل خودمان کرده‌ایم حالا اگر مردم به این آرمان خیانت کرده‌اند و قدرش را نداسته‌اند، چیز دیگری است. مهم این‌ است‌ که ما با دلمان روراست بوده‌ایم همین. لبخندی زدم و شروع کردم به فکر کردن به این‌که از کجا یکی دیگر را پیدا کنم که سند خانه‌ای، مغازه‌ای، چیزی را به من قرض بدهد تا با آن امیر را از اوین بیرون بیاورم.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,