Saturday, 18 July 2015
19 June 2021
دایره‌ی شکسته

«سهم تو آمرزش، سهم من بخشش»

2011 May 31

مه‌شب‌ تاجیک/ رادیو کوچه

ما باید ببخشیم…ما مرد و زن، ما که به شدت زن هستیم و کم‌تر از آن نیستیم، ما زنان …نه این دفعه تنها ما زنان نیستیم، همه باید ببخشیم زن و مرد و پیر و کودک و نوجوان…اوه…چقدر بخشش، اتفاقاتی می‌افتد که هر روز این بخشش برای ما شدیدتر هم می‌شود، اصلن همه‌چیز هم خوب است…هوا آماده‌ی بخشش است، خوش‌حالم و حس بخشیدن هی می‌آید. فرصت‌ها، شلاق‌وار به سمت من هجوم می‌آورند و من حتا بیش‌تر از بخشش دلم می‌خواهد بخشیده شوم…به خاطر ظلم‌هایی که روا کرده‌ام، به خاطر خباثب روحم، مرا ببخشید، من از ساچمه‌های من، از حلقومم که پر از ساچمه‌های من است، نمی‌توانم دهان بگشایم بگویم ببخشید، می‌پاشد بیرون و سر و رویت ساچمه باران می‌شود شاید فحشی‌ هم خوردی، یک‌هو یک‌دفعه، کسی چه می‌داند؟

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

دمای شهرهای ایران بالا رفته است، هرم گرمای هذیان‌های شبانه‌ی ملتی است که در انتظار بخشش است، ملتی که به راحتی بخشیده است و حال منتظر عفو است تا برود و بعدش آب زرشک بخورد. ببین چه شده است که مرگ هم راضی است به آمدن و بی‌صدا بردن، مرگ دیگر داس و درفشی ندارد، خجالت زده است در این وادی، بیا، بفرما، خوش آمدی تو هم بیا ما ملت بخشش و فراموشی هستیم، من که می‌بخشم، شما را نمی‌دانم، من پانزده سال زندگی عزت‌اله سحابی را در زندان بخشیدم، درد و رنج سال‌ها مبارزه‌اش را در تب‌های بی‌بدیل بخشیدم. من خون ندا و سهراب را هم می‌بخشم، امیر، صانع، محمد و ترانه و بهنود…اوه چقدر من می‌بخشم، من مرگ دردناک سیامک پورزند را در پس دیوارهای قطور تنهایی می‌بخشم، بغض‌ها را هم می‌بخشم، گریه‌های کودکان نسرین و نسرین هم که چیزی نیست، شما بزرگ‌وارید آن‌ها را ببخشید، آخر بچه‌ی سه ساله‌ی یک مادر نمی‌فهمد مادر داشته باشد و نه یعنی چه؟ بچه است، او را دیگر شما ببخشید.

هستیم، نشستیم، و تو با بالاپوشی از هستن و بودن ما ملتی که متعلقیم ما را ببخش، نادانی ما را ببخش که نمی‌فهمیم مجید توکلی در زندان است و مادرش بیمار دیدنش، ما را ببخش که خاک این سرزمین برای ما هم هست، حرف است دیگر باشد، برای ما هم باشد، تا مثل این باشد که با کفش روی گل‌های قالی راه بروی، ما نمی‌فهمیم، این همه درایت و بزرگ‌واری را ما نمی‌فهمیم تو بفهم و ببخش، ببخش تا روزی که در چشم ملتی نگریستی نتوانی تشخیص بدهی که کدام یکی از این‌ها مرده است، کدام‌شان تیره خورده‌اند، کدام اعدام شده‌اند، و کدام زیر شکنجه و کدام زیر بار غصه، به خاطر سپردن هفتاد میلیون چهره آسان نیست، راستی رای جا به جا کردن در حد پنجاه میلیون آسان است، نه، من نمی‌دانم، می‌گویند تو می‌دانی، من می‌بخشم، بغض‌ها و گریه‌ها و لال شدن‌ها را از ترس مرگ و گلوله، آوارگی‌ها را از سرزمین گل‌ها قالی، ولی تو چگونه می‌بخشی؟ زمین این ملک متورم است، متورم گریه‌ها‌ی مادران خاوران، اشک‌های مادران خرداد ماه‌ها، کلنگ بزنی خون می‌ریزد، تو به خاطر این همه خون ببخش، ولی چهره‌ی میلیون‌ها را به خاطر بسپار، سخت است که روزی بشینی و تمام این چهره‌ها برای تو غریبه باشند. اگر چهره‌ها را به خاطر نسپاری، تمام این چهره‌های زیاد را خون که رویت بالا بیاورند…نمی‌خواهد ببخشی، نبخش، به چهره‌ها فکر کن و خون‌ها…آن‌وقت شاید بخشش….می‌دانی که داخل گورها همیشه برگ‌های سبز و گل‌های قرمز اطلسی هست؟

 

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,