Saturday, 18 July 2015
22 June 2021
روز‌مرگی‌ها

«من خوش‌بختم؟ما خوش‌بختیم؟»

2011 June 01

مهرزاد موسوی‌/رادیو کوچه

هفته‌ی قبل برای پسرم‌، از نسل و دوره‌ی خود نوشتم‌، از روزهای کودکی‌، از روزهای جنگ‌، از اجبار‌ها‌، از تنگ‌نظری‌ها‌، از چیزهایی که تجربه مشترک بسیاری بود‌،… و بیش‌تر، از زن‌بودن نوشتم‌، در جامعه‌ای که زنان را به ظاهر ارج می‌نهند ولی در اصل با چشمانی حقیر و گناه‌آلود می‌بینند.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

دوستان‌، هر‌کدام مشترکات خود را در دل نوشته‌ام دیدند با تفاوت‌هایی که هر کس در مسیر تجربه‌های خود داشت‌. در این میان عزیزی پرسید‌، آیا با تمام این دوران سخت و تجربه روزهای تلخ‌، خوش‌بخت هستم یا نه‌؟

جواب من برای دوست خوبم این است.

واقعن نمی‌شود با یک نیم جمله کوتاه نوشت بله یا خیر. خوش‌بختی برای هر کدام از ما معنای متفاوتی دارد‌، و برای خود من معنایی پیچیده‌تر.

در فرهنگ ما مطلوب و آرزو در قالب معشوق آورده شده‌، در عشق .ما خوانده‌ایم تمام زندگی انسان‌ها در این نماد‌های عشق و عاشقی تفسیر شده‌، ما آموخته‌ایم برای رسیدن به معشوق‌، هفت‌شهر عشق را بگذرانیم‌. هفت مرحله‌ی عاشقی‌، هفت‌مرحله که باید در هر طریق‌اش زجری را بر خود هموار کنی‌. از تکه‌ای از وجودت بگذری‌، تا به مطلوب و معشوق نزدیک‌تر شوی‌. رنج‌کشیدن در قاموس ما بسیار مقدس و زیباست‌. در هر کجای ادبیات و تاریخ عشق که نگاه می‌کنی‌، در ادبیات حماسی و شاه‌نامه و…. این رنج و مراحل وجود دارد‌. انگار رسیدن به هیچ مطلوبی آسان نباید باشد و پسندیده هم نیست که آسان باشد …

و با همه‌ی این احوال زندگی هم آسان نیست‌. نباید هم باشد‌. برای رسیدن به روزهای شاد در همه‌ی قصه‌های شاه‌پریان باید بجنگی تا به شاه‌زاده خانم رویایت برسی‌، و حال ما در این زندگی هستیم و غرق در تمام این مشکلات‌، قهرمان اسطوره‌ای قصه‌ی خودمان‌، با اهریمنان‌، مدام در نبردیم‌، برای رسیدن شمشیر می‌زنیم‌، خسته می‌شویم‌، زخمی می‌شویم و می‌گذرانیم شب را به روز و روز را به شب‌، و این نبرد حالاها ادامه دارد‌. از این نبرد خوش‌حالیم‌.

باید لذتی باشد در این جنگیدن که هست‌. نیمی از درد انسان‌های به ظاهر خوش‌بخت و بی‌درد‌، نداشتن این سختی‌ها و این زجر‌هاست‌، که بیهودگی و افسردگی به هم‌راه می‌آورد‌. اگر هر آن چه اراده کنیم را زود به‌دست بیاوریم‌، به همان اندازه خشم‌گین و افسرده و دل‌زده می‌شویم‌. در این حرفی نیست‌. اما آیا در وادی این سختی‌ها من خوش‌بختم؟ ما خوش‌بختیم‌؟

بهانه‌های خوش‌بختی در این دنیای بزرگ برای‌ ما چه بود و چه هست؟ می‌شمارم‌شان. این‌که بتوانیم در جمع کاری و کمی غریبه عقیده خود را بگوییم و نترسیم‌، (این روز‌ها مخصوصن) این‌که با هر اعتقاد و سلیقه‌ای که داریم لباس بپوشیم و بی‌هراس در خیابان راه برویم‌، این‌که مطمئن باشیم حتا آنان که هم مذهب و هم سلک ما نیستند هم در دین خود آزاد باشند و محدودیتی در گرفتن شغل و رشدشان نباشد، ( نه این آزادی شعاری بی محتوا و بی پشتوانه).

این‌که این همه تلخی و هراس و غم نباشد‌، این که برای ریز‌ترین مسایل زندگی‌مان بخش‌نامه و خط و نشان نکشند‌، این‌که در خانه‌ی خودت‌، در لب‌تاپ شخصی خودت به ترسی هم که چه ذخیره کنی و چه بگذاری، این‌که برای تو تعیین کنند اینترنت داشته باشی یا نه، ماهواره داشته باشی یا نه، این‌که برای استخدام در یک اداره باید نماز جمعه بروی، این‌که برای بیمارستان مخصوص‌شان چادر اجباری‌ست‌، این‌که در محل کارت جا نماز آب بکشی و در خانه به تمام آن لحظه‌ها بخندی، این‌که رمز عبورت از گزینش حفظ کتاب مطهری به اجبار باشد.

بترسی از خودت بودن‌، از هزار شخصیتی که مجبوری لحظه به لحظه بازی کنی‌ و حتا‌ مثل خیلی‌ها وقتی از کشور هم بیرون می‌آیی باید ظاهر‌ت را برای روز مبادای برگشتن حفظ کنی. این‌ها اندکی از اجبارهایی است که یک حکومت دینیه افراطی وارد زندگی ما کرده‌، به هم‌راه هزار نکته‌هایی که کمی من می‌دانم و بسیاری دیگران. نمی‌دانم از پس این‌همه سختی‌های ناشمرده و شمرده‌، من خوش‌بختم یا نه‌.

شاید بشود گفت بله، هرکس از دیوار خانه‌ی خود به گذشته نگاه می‌کند در قلب این روز‌های تلخ و سختی که گذراندیم و می‌گذرانیم‌، زندگی هم کردیم‌. هر آن‌چه با دل‌مان بود خوب بود، در همین روزهای سخت عاشقی‌ها را تجربه کردیم. دوستی‌های یک دل را‌، با هم غصه خوردن را‌، و به بهانه‌های کوچک شاد بودن را‌، در همین جست‌و‌جو‌های سخت‌، کتاب خواندیم‌، و چون سخت بود خوب خواندیم و چون سختی فراوان بود آب‌دیده شدیم‌. مقاومت و نهراسیدن را یاد گرفتیم‌. و خود، را در این هیاهوی تیره یافتیم  ……

و هنوز  ادامه دارد این حصارها و دیوارها، که هر روز تنگ‌تر و بلند‌‌تر می‌شوند‌، که اگر نبود خیل مهاجرین و فراریان از کشور دنیا را پر نمی‌کرد‌، که اگر نبود بار این غربت بر شانه‌های خسته‌مان این‌قدر سخت فشار نمی‌آورد.

اما جواب من برای جنگیدن این است‌، چه بخواهیم چه نخواهیم‌، ما به دنیا آمده‌ایم برای مبارزه برای یک نبرد دایمی، این دنیا میدان جنگ بزرگی است‌. خواه جنگ در یک مثلث عشقی هندی است و یا جنگ ستارگان معروف هالیوودی‌، یا جنگ برای رسین به علم و تعالی‌، ویا یک لقمه نان در یک کشور آفریقاییه محروم ….. همه‌ی این‌ها نبرد انسان‌هاست‌. ما در این صحنه‌ی نبرد در کجا قرار داریم‌؟ من کجا قرار دارم؟ در جایی که دوست نداشتم باشم‌.

من مبارزه‌کردن را دوست دارم‌. مطلوبه بی‌در‌د‌سر هیجانی ندارد‌، لذت عمیقی نمی‌دهد‌. اما‌، در این دوران‌های کودکی تا به امروز‌، این تلاش و کوچه به کوچه فتح‌کردن‌ها‌، برای رسیدن به چیزهایی است که طبیعی‌ترین نیاز برای رسیدن به یک زندگی در یک کشور معمولی بوده‌، و نه حتا‌ کشوری ثروت‌مند مانند کشور ما.

نمی‌شود بدون این‌ها از خوش‌بختی گفت‌، زندگی تلخی و شیرینی‌اش چه بخواهیم یا نه، بسته به شغل‌، کار و محیط اجتماعی و فرهنگی ماست‌. نمی‌توان بدون رسیدن به حداقل‌های یک زندگی مادی احساس خوش‌بختی کرد. وقتی مجوز پخش هیچ فیلمت را نداری نمی‌توانی فیلم‌ساز خوبی باشی، وقتی کتاب‌هایت چاپ نمی‌شوند چه‌طور می‌توانی نویسنده خوبی بشوی‌. و همین‌طور وقتی برای نیاز‌های اولیه زندگی‌ات در‌مانده می‌شوی‌، نمی‌توانی احساس خوش‌بختی کنی ….

مبارزه خوب است‌، جنگیدن و آب‌دیده شدن خوب است‌، نه برای به دست آوردن چیزهای بدیهی و ساده‌ی یک زندگی ساده‌، یک نیاز انسانیه معمولی‌.. من این جنگ حقیرانه را دوست ندارم‌. جنگ حقیرانه آدم‌ها را کوچک می‌کند و برای کسانی که قوانین نبرد را ندانند‌، حقارت و پلشتی می‌آورد. دیدن بدی‌ها و تلخی‌های زیاد آدم‌ها را بی‌احساس و بی‌رحم می‌کند‌. احساس می‌کنم آدم‌های متعادلی نشده‌ایم‌، در این جنگ‌های پی‌در‌پی این سال‌ها‌ی سخت‌.

عاطفه و احساس‌مان خش برداشته‌ و به دیدن خون و مرگ و بدی عادت کرده‌ایم‌. تارهای احساس‌مان پاره‌شده، افراطی شده‌ایم‌، تفریطی شده‌ایم‌. هر‌چه هستیم‌، این‌گونه بودن را دوست ندارم. نسل دوران جنگ خود را نسل جامانده می‌داند و من دوران خود را دوران واماندگان،  نسل جامانده با عشق و اعتقاد  مبارزه کرد‌، دوران شاهی را سرنگون کرد، برای وطن جان‌بازانه و سردارانه ایستاد و می‌دانست و ایمان داشت که کار درست یعنی همان.

اما ما نمی‌دانیم چه چیز درست است و چه چیز نیست‌. در جنگ‌های قدرت و ثروت‌، تمام آموزه‌های‌مان رنگ باخته و تردید و شک دغدغه این روزهای ماست‌. باتمام این‌ها خوش‌بختم؟

شاید بشود گفت بله، من خوش‌بختم که سعی می‌کنم قدرت تحلیل و تفکر را بیاموزم‌. خوش‌بختم که زندگی‌ام تکرار زندگی گذشته‌گانم نشده‌، خوش‌بختم که از پس سنت‌های دروغین یک صفحه از حقیقت را می‌توانم بخوانم‌. خوش‌بختم که تارهای احساسم هنوز برای رنج هم نوعم می‌لرزد.‌

برای داشتن همه‌ی این‌ها خوش‌‌بختم‌. اما با چین عمیقی که در پیشانی به یادگار دارم، با فرسودگی از بار تمام جنگ‌های بیهوده‌، با خستگی از فکر روزهای آینده چه کنم. چرا راه دور بروم‌، من با این  دل‌شورگیه همین فردا که می‌آید و نمی‌دانم هنوز چه‌قدر باید قوی باید باشم برایش  و چه‌قدر باید برای یک زندگی معمولی دوید‌، صبح را شب و شب را صبح می‌کنم‌. نام این خوش‌بختی نیست‌. هر چیزی می‌تواند باشد ولی این چین عمیق روی پیشانی و این کابوس‌های شبانه نامش خوش‌بختی نیست…

 

 

 

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , 

۳ Comments


  1. هاجر
    1

    متن زیبا و دوست داشتنی ای بود.ممنون
    موسیقی هم از قبل بهتر بود هرچند باز هم می تواند بهتر و متناسب تر هم باشد


  2. nargess
    2

    mercii dost dashtam kheyli ziba negah karde bodi be etefaghat
    az inke ye tahlil ro be khorde khanande nemidi kheyli khosham miyad va in ke negaheto ba baghiye share mamnonam


  3. میرهاشمی
    3

    سلام و درود و سپاس و دست مریزاد
    بر شما و فرزندتان