Saturday, 18 July 2015
23 September 2020
در دانشگاه ایالتی لاس وگاس صورت گرفت

«نشستی دلنشین با نویسنده رگتایم»

2009 November 24

رودابه برومند/ رادیو کوچه

روز هشتم نوامبر، «ای. ال. دکتروف» مهمان انستیتوی «بلک ماونتن» دانشگاه ایالتی‌لاس وگاس بود تا مراسم اختتامیه جشنواره کتاب  این شهر را با سخنرانی‌آغاز کند، و فصلی از آخرین رمانش «هومر و لنگلی» را بخواند.

دکتروف لحنی صمیمی‌داشت و در طول دو ساعتی‌که صحبت کرد با خاطره‌گویی از دوران کودکی اش و آغاز رابطه خود با کتاب شروع کرد و به روزگار حال رسید.  او این روزها در دانشگاه نیویورک تدریس می‌‌کند، و وصیت کرده که حق انتشار و مالکیت تمام مقالاتش  پس از مرگ وی دارایی این دانشگاه باشند.

20091124-cul-doctrof

خالق هفتاد و هشت‌ساله «رگتایم»، «بیلی بتگیت»، و «رژه»، اولین داستان بلندش را در بیست و نه سالگی نوشته است. « به هارد تایمز خوش آمدید» – هارد تایمز نام کنایه آمیز شهری است که ماجرای داستان در آن‌اتفاق می‌‌افتاد و مفهومش دوران سخت است- اثری وسترن که دکتروف بدون دیدن غرب وحشی نوشته‌است و در آن همه عناصر این ژانر را در هم می‌‌شکند تا اثری ضد وسترن به حساب ‌‌آید.

کار‌های بعدی دکتروف همانندی‌هایی با رمان‌های تاریخی و هر یک به گونه‌ای ریشه در تاریخ و فرهنگ آمریکا دارند. پیش از آغاز پرسش و پاسخ دکتروف به همین نکته اشاره کرد و گفت که به هیچ عنوان خود را نویسنده رمان‌های تاریخی‌نمی‌‌داند، بلکه او تنها داستان گویی است که آن‌چه را دیده و شنیده بازگو می‌‌کند. برادر بزرگترش که به گفته دکتروف قهرمان خانواده‌شان به حساب می‌‌آید، از جنگ جهانی‌دوم داستان‌های بسیاری برای او تعریف کرده، و بیشتر اعضای خانواده و خویشان وی نیز قصه‌گویی را به خوبی‌ می‌‌دانسته‌اند. این شیفتگی‌برای دنبال‌کردن داستان و علاقه به کلمات و لحن گفتار او را به سمت کتابخانه پر و پیمان پدر بزرگش می‌‌کشد، و در روزگاری که نمایش‌نامه‌های رادیویی و گاهی‌سینما رفتن تفریح اصلی‌مردم به شمار می‌آمده، کتاب تبدیل به بزرگ‌ترین جاذبه برای پرکردن اوقات فراغت دکتروف می‌‌شود.

بعد‌ها که وارد کالج می‌‌شود به علت علاقه به نوشتن، درس خبرنگاری را نیز انتخاب می‌‌کند. وقتی‌نوبت تهیه گزارش واقعی‌می‌‌شود به دانشجویان تکلیفی داده می‌‌شود که با کسی‌مصاحبه کنند. دکتروف روانه شهر می‌‌شود و تصمیم می‌‌گیرد که با دربان صحنه «کارنگی هال» گفت‌و گو کند. دکتروف شیفته کارل می‌‌شود که یک آلمانی یهودی مهاجر است و در دوران جنگ از آلمان نازی به آمریکا فرار کرده و به سختی انگلیسی صحبت می‌‌کند. او هر روز با کت و شلوار گشادی که به هم نمی‌‌آیند و پاکت نهارش سر کار می‌‌آید، و چای را با حبه‌های قندی که میان لبانش نگاه می‌‌دارد می‌‌نوشد. تصویری که دکتروف از کارل توصیف می‌‌کند در گزارش آن‌چنان زنده و هیجان‌انگیز از آب درمی‌‌آید که استادش به او مژده می‌‌دهد که تصمیم گرفته آن‌را برای چاپ به روزنامه دانشگاه بدهد و باید عکاس روزنامه را برای گرفتن چند عکس  به سراغ کارل بفرستند. دکتروف با توضیح این‌که کارل به شدت خجالتی است، سعی‌در منصرف کردن استادش می‌‌کند، اما با اصرار بیش از حد او مجبور می‌‌شود بگوید که کارلی وجود ندارد و همه شخصیت‌پردازی و مصاحبه زاییده تخیل خودش بوده‌اند. هنگام بازگویی این خاطره دکتروف گفت که گرچه در این درس رد شد، اما اگر امروز استادش را ببیند، به او خواهد گفت که کاری را کرده که هر خبرنگاری ممکن است انجام دهد.

20091124-cul-doctrof1

با این‌که دکتروف در رشته فلسفه تحصیل کرد، اما درطول تحصیل به سراغ تئاتر رفت و در نمایش‌نامه‌های بسیاری بازی کرد و علاقه او به نمایش به سینما هم کشیده شد. یکی‌از سوال‌هایی‌که به نظر می‌‌آمد همه منتظر شنیدن پاسخش بودند این بود که آیا او از فیلم‌هایی‌که از روی آثارش ساخته شده‌اند راضی است یا نه. پاسخ دکتروف این بود که به هیچ عنوان، و به خصوص «بیلی بتگیت» یک شکست مفتضحانه است. او بسیار جای تاسف می‌‌داند که تهیه  کننده، «رابرت آلتمن» را از پروژه ساخت رگتایم اخراج کرد، چون تنها کسی‌که دکتروف مطمئن بود توانایی به تصویرکشیدن و شخصیت پردازی چنین رمانی را دارد، کارگردانی با مهارت‌های او بوده است.

بخش عمده خلق فضا و شخصیت پیش از شروع فیلم‌برداری توسط کارگردان انجام شده و با کار بازیگر کامل می‌شود

نکته‌ای که دکتروف درباره غیرممکن بودن ساخت یک فیلم موفق از روی کتاب عنوان کرد، در واقع چیزی بود که از آلتمن آموخته‌بود. این‌که بخش عمده خلق فضا و شخصیت پیش از شروع فیلم‌برداری توسط کارگردان انجام شده و با کار بازیگر کامل می‌شود. در این میان توصیفات و قصه گویی نویسنده آن‌چنان دستخوش تغییر می‌‌شود که تکه‌هایی‌از داستان و اشخاص حذف می‌‌شوند.

پرسش دیگری که مطرح شد این بود که آیا خود او قبول دارد که به عنوان یک نویسنده بومی شناخته می‌‌شود؟ و اصولن این قضاوت در مورد یک نویسنده چه واکنشی را در او بر می‌‌انگیزد؟ این پرسش را یک شرکت‌کننده غیرآمریکایی مطرح کرد اما به نظر می‌‌آمد که پرسشی است که برای بسیاری مطرح بوده. پاسخ دکتروف این بود که خودش امیدوار است که داستان‌هایش مسائل انسانی‌را خارج از تصور مرز های  جغرافیائی مطرح کنند، و به دلیل اینکه او ساکن این کشور است، قصد ندارد قصه‌هایش محدود به این مرز‌ها باشند. همان‌گونه که آثار ویلیام فاکنر از شهر کوچکی که ساکن آن‌بود خیلی‌فراتر نمی‌‌روند، اما آنچه بازگو می‌‌کنند، می‌‌تواند قصه و مسئله هر انسانی‌باشد.

آخرین سوالی‌که حاضرین از او داشتند این بود که یک روز کاری‌اش را به‌طور مثل تعریف کند. دکتروف گفت که حدود ۱۰ صبح بیدار می‌‌شود کمی‌خبر می‌‌خواند، بعد تا به خودش بیاید، نوبت ناهار است، سپس چون دیگر مرد مسنی شده باید چرتی‌بزند، و  بعد از ظهربا دوستان به دیدن نمایش‌نامه یا فیلمی برود و شب هم بخوابد. وقتی‌همه را با مثال روز کاری‌اش خنداند، گفت که به طور معمول دو نوبت در روز یکی‌پیش از ظهر و سپس بین ۴ تا ۷  بعد از ظهر برایش پر تمرکز‌ترین اوقات هستند، و بر خلاف بسیاری از نویسندگان علاقه‌ای به نوشتن در ساعت نیمه شب و دیر وقت ندارد. او به اکثر پرسش‌های جدی با طنز پاسخ داد، و با اسم خودش که به خاطر نام «ادگار الن پو» انتخاب ‌شده هم حاضرین را خنداند.

آن‌طور که تعریف می‌‌کرد، روزی بر بالین مادر پیر و بیمارش رفته و پرسیده هدف او و پدرش از انتخاب چنین اسمی برای یک بچه چه بوده؟ و چرا آن‌ها نام کسی‌که نویسنده‌ای  الکلی و مسلول و دیوانه از آب در می‌‌آید بر او می‌گذارند که در فقر هم می‌میرد.

یک نویسنده همواره و پیوسته نیاز دارد تا بنویسد و اگر زمانی‌به بن بست فکری و نبود دستمایه برخورد، باید خیلی‌زیاد بخواند تا رابطه‌اش را همواره با زبان و کلمات حفظ کند

«دکتروف» سخنوری توانا و طناز بود و تیزبینی و نکته سنجی که در روایت بکار می‌‌برد پیش از آن‌که کسی‌گذشت زمان را حس کند، جلسه دو ساعته را به پایان برد. آخرین نکته‌ای که به عنوان سفارش و توصیه به علاقه مندان ادبیات و نوشتن گفت این بود که یک نویسنده همواره و پیوسته نیاز دارد تا بنویسد و اگر زمانی‌به بن بست فکری و نبود دستمایه برخورد، باید خیلی‌زیاد بخواند تا رابطه‌اش را همواره با زبان و کلمات حفظ کند.

«ادگار لورنس دکتروف» متولد سال 1931 از نویسندگان برجسته آمریکا و کاندیدای جایزه نوبل ادبیات سال 2009 است. وی استاد دانشگاه نیویورک سیتی و از نویسندگان اجتماعی آن کشور محسوب می‌شود. پرداختن به جامعه و تاریخ آمریکا از منظری انتقادی مشخصه اصلی بسیاری از آثار «ای.ال.دکتروف» است. وی یکی از بزرگترین منتقدان جورج بوش رئیس‌جمهوری سابق آمریکا بود.

در ایران دکتروف را با رمان «رگتایم» که توسط نجف دریابندری به فارسی ترجمه شده می‌شناسیم. هرچند می‌توان گفت که ارتباط «دکتروف» با ایران، به شکلی بازمی‌گردد به چندسال پیش از انتشار «رگتایم» یعنی همان سال که متن انگلیسی کتاب «آدمخواران تاجدار» رضا براهنی با مقدمه «دکتروف» در آمریکا منتشر شد.

«دکتروف» هم‌چنین تاکنون جوایز معتبری چون «پولیتزر» و «پن فاکنر» را از آن خود کرده‌است.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , ,