Saturday, 18 July 2015
14 July 2020
دایره‌ی شکسته

«من یک پیپ نیستم»

2011 June 04

مه‌شب‌ تاجیک/ رادیو کوچه

«رنه ماگریت» (Rene Magritte) در 21 نوامبر سال 1898 در «لسین» در ناحیه‌ی «آنوا»‌ی بلژیک به دنیا آمد. پدرش بازرگان بود و دو برادر کوچک‌تر از خود داشت به نام‌های «ریموند» و «پل» که دومی به شعر علاقه‌مند بود. در دوازده سالگی رنه، آن‌ها به «شاتله» مهاجرت کردند و دو سال بعد مادر رنه خود را در رودخانه‌ای غرق کرد. این واقعه تاثیر سختی در زندگی او گذاشت پس از آن به هم‌راه دو برادر و پدرش به «شارلروا» رفت. سه سال به دبیرستان رفت و بعد از آن به آموختن طراحی و نقاشی روی آورد. در سال 1916 در آکادمی هنرهای بروکسل ثبت‌نام کرد و در آن‌جا بود که با شاعران و نقاشان پیش‌رو آشنا شد. «پیر بورژوا»، «ویکتور سرورانکس» و «پیر فلوکه» از آن جمله بودند. ولی در نهایت آن‌ها موفق به جذب رنه نشدند. او با نویسندگان  و نقاشان جوانی که به جای اکسپرسیونیسم بلژیکی از دادایسم و سورئالیسم پاریسی پیروی می‌کردند، به‌تر کنار می‌‌آمد.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

نقطه‌ی عمده‌ی تحول زندگی او در سال‌های 1925 و 1926 به‌وجود آمد. در سال 1925 تصویر کوچکی به سبک سورئالیسم از یک دست و یک پرنده کشید که تا حدودی متاثر از کارهای «مارکس ارنست» بود و این پیش‌درآمدی بود برای تابلوی «سوار گم‌شده» و گسستن او از کوبیسم و فوتوریسم را نشان می‌داد.  در سال 1927 نمایش‌گاهی تک‌نفره برگزار کرد که با استقبال چندانی روبه‌رو نشد و به همین دلیل تصمیم گرفت به پاریس مهاجرت کند. در فاصله‌ی سال‌های 1927 تا 1930 شخصیت هنری مستقل او شکل گرفت. سالوادور دالی در سال 1929 از ماگریت و تعدادی دیگر از شخصیت‌های معروف  مانند «بونوئل» و «پل الوار» دعوت کرد تا به او در «کاداکه» بپیوندند و این زمینه‌ساز دوستی عمیق و طولانی بین آن‌ها شد. آن‌ها در سال 1929 توسط برتون به محفل سورئالیست‌ها پذیرفته شدند و این حادثه صفوف سورئالیست‌ها را به شدت تقویت کرد. در پاریس پای رنه ماگریت و همسرش به گردهمایی‌های منزل «گرترود استاین» باز شد و از این طریق با افراد بیش‌تری آشنا شد و کارهای «پیکاسو»‌، «دوشامپ» و «ارنست پیکاپیا» را از نزدیک دید. در سال 1930 ماگریت و همسرش به بروکسل بازگشتند. در سال 1934 کتابی به نام «ساخته‌های سورئالیستی» منتشر شد و در آن بسیاری از نقاشان معروف به تاثیری که فاشیسم بر نقاشی‌های آن‌ها گذاشته بود اذعان کردند و به شدت به آن تاختند.

ماگریت در پایین تصویر متنی (به فرانسوی: Ceci n'est pas une pipe) را کار کرده‌است که معنای «این یک پیپ نیست» می‌دهد

ماگریت با ذهنیت شاعرانه به نقاشی پرداخت و از اسلوب واقع نمایی در بازنمایی ذهنیاتش بهره برد اما واقع‌نمایی آثارش بازتابی از واقعیت رمزآلود و دنیای ناشناخته هاست.از او به عنوان فیلسوف نقاش یاد می‌کنند. آثارش دوره‌های متفاوتی را نشان می‌دهند، در دوره‌ای، تصاویری از اشیای سنگ‌گونه و در دوره‌ای نقاشی‌هایی از اشیایی که در کنارشان واژه‌های ناهم‌خوان نوشته است. آثار ماگریت مدام در حال تغییر بوده‌اند و در دوره‌هایی بازگشت‌هایی به آثار قبلی خود داشته است، دوره‌بندی و دسته بندی آثارش در کل مشکل است.

از جنجالی‌ترین آثار نقاشی رنه مگریت می‌توان به تابلوی «این یک پیپ نیست» اشاره کرد. در این اثر که در سال ۱۹۲۹ خلق شده، ماگریت یک پیپ کشیده و زیر آن به زبان فرانسه نوشته است «این یک پیپ نیست». این نقاش بلژیکی خود در مورد آثارش می‌گوید: «نقاشی‌های من تصاویر مریی هستند که هیچ‌چیزی را پنهان نمی‌کنند. آن‌ها به نظر اسرارآمیز می‌رسند. وقتی کسی آثار مرا می‌بیند یک سوال ساده می‌پرسد معنی این چیست؟ هیچ معنایی ندارد زیرا رمزالودگی هم فارغ از معناست. غیرقابل درک است. از دیگر آثار مطرح این نقاش آوانگارد می‌توان به تابلوهای «شرایط انسان»، «رازهای افق»، «اتاق شنود»، «جادوی سیاه» و «پسر انسان» اشاره کرد. شماری از مجموعه آثار او که در آن عناصر داخل تابلو به رنگ و شکل آسمان آبی در می‌آیند و یا موجوداتی که نیمه ماهی و نیمه انسان هستند از مشهورترین آثار او به حساب می‌آیند.

در واقع قرار دادن اشیا در جاهای غیر‌عادی، آفریدن اشیا تازه، تغییر شکل اشیا آشنا، عوض کردن ماده اشیا، به کار بردن کلمه و تصویر با هم  از ترکیباتی است که ماگریت همواره از آن‌ها سود می‌جسته است. در آثار ماگریت واقعیت و توهم در هم تنیده‌اند و انسان موجودی است معلق در فضایی گنگ و ابهام برانگیز و آدم‌ها همواره در جست‌وجوی هویت و اشیا در جست‌وجوی جوهره پنهان خویش در جهان معماگونه خود منجمد گشته‌اند. در تابلوی «جنگ بزرگ» که در سال ۱۹۶۴ کشیده شده است، ماگریت مردی با کلاه سیاه لبه‌دار، کت مشکی و کراوات قرمز را به تصویر کشیده است که سیبی سبز رنگ چهره‌اش را پنهان کرده و مانع شناسایی هویت وی شده است. انسان نامریی و پنهانی که در میان میلیون‌ها انسان دیگر زندگی می‌کند، نفس می‌کشد، و می‌میرد.

نقاشی‌های ماگریت سد زمان را در هم می‌شکند. زمان حال واقعی‌تر از یادبود گذشته نیست. ماگریت راه خودش را رفت و بر آن بود تا راز آن‌چه را که دوروبرش می‌گذرد کشف کند. نقاشی‌های ماگریت همیشه دریچه‌هایی هستند گشوده به روی زندگی، اما در واقع منطق زمان و مکان را به یک‌سو می‌نهند تا طبیعت درون اشیا را آشکار کنند و این کشف تجربه‌ای است شگفت‌انگیز.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , , , ,