Saturday, 18 July 2015
21 June 2021
پرسه در دیار غربت

«عادت نمی‌کنم به بی‌وطنی»

2011 June 08

سیمین/ رادیو کوچه

simin@koochehmail.com

سحرگاهی، ز بازی‌گاه طفلان،

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

کودکم با چشم تر برگشت،

و با بغضی که بودش در گلو پرسید:

بگو بابا، مهاجر چیست؟

دشنام است، یا نام است؟

از آن پرسش، دلم لبریز یک فریاد خونین شد،

و مروارید اشکی،

از کنار چشم من، بی‌پرده پایین شد

ولی آهسته چشمم را به پشت دست مالیدم،

و در ذهنم برای آن‌چنان پرسش

جواب نغز پالیدم.

بدو گفتم:«ببین فرزند دل‌بندم،

تو می‌دانی که میهن چیست؟

بگفت: «آری،

تو خود روزی به من گفتی،

که میهن، خانه‌ی اجداد را گویند

زدم بوسی به رخسارش،

و غم‌گینانه افزودم:«اگر در یک شب تاریک،

مشتی دزد و رهزن،

خانه‌ی بابات را سوزند

و هر سو آتش افروزند،

و تو از وحشت دزدان، برون آیی،

و شب‌ها را به روی سنگ‌فرش مردم دیگر بیاسایی،

مهاجر می‌شوی فرزند

مسافر می‌شوی دل‌بند

سرشک تازه‌ای چشمان فرزند مرا تر کرد

و

اندوهی روان‌اش را مکدر کرد،

و آن‌گه گفت‌:

«دانستم

مهاجر آدم بی‌خانه را گویند

ومن مصراع شعر ساده‌اش را ساختم تک بیت

و در زیر لب افزودم:

«نکو گفتی عزیز من،

مهاجر آدم بی‌خانه را گویند

مهاجر قمری بی‌لانه را گویند»

«رازق فانی»

در چهارشنبه‌ای دیگر و در یکی دیگر از آخرین برنامه‌های پرسه‌ای در دیار غربت با شما گوش جان می‌سپاریم به دل‌نوشته‌های «پوران تارمی»، هم‌وطن مهاجری که برای این برنامه نوشته است:

«من یک مهاجرم و لاجرم همواره غریبه. غریبه در سرزمینی که از آن آمده‌ام. سرزمینی که در آن هستم و سرزمینی که به آن خواهم رفت …

من یک غریبه‌ام و چون غریبه‌گان٬ به هر سرزمینی که قدم مینهم زشتی‌ها و زیبایی‌هایش را به‌وضوح می‌بینم….بدون هیچ توهمی، بی‌اندک تعصبی …

من یک مهاجرم و لاجرم همواره غیرخودی. ناآشنایم، با همه‌چیز و همه‌کس…حتا در سرزمین مادری‌ام….که آن‌جا نیز دیگر چیزی از آن من نیست، حتا خاطرات گذشته‌ام.

من یک مهاجرم و لاجرم همواره دل کنده. عادت کرده‌ام به جا‌گذاشتن و جا‌گذاشته‌شدن. از‌ جا‌گذاشتن هیچ‌چیز و هیچ‌کس نمی‌هراسم چرا که نخستین‌بار عزیزترین‌هایم را به یک‌باره در وطن جا گذاشتم …

من یک مهاجرم و لاجرم همواره گریزان…گریزان از آن‌چه که خاطرم را آزرده کند. می‌دانم که تنها راه من در تنگناهای زندگی همواره رفتن خواهد بود، نه ماندن.

من یک مهاجرم و لاجرم همواره منعطف. خوب می‌دانم به هرجا می‌روم باید بپذیرم انبوه چیزهایی را که از آن من نیست…بی جدل…….

و تغییر آن‌چه که از آن من است….حتا خودم…

من یک مهاجرم و لاجرم سهل‌گیر، عادت کرده‌ام به نفهمیدن و فهمیده نشدن.

خوب می‌دانم هرجا که باشم و هرچه تلاش کنم… از آن‌رو که ریشه‌ام در آن‌جا نیست بسیاری چیزها را نخواهم فهمید و سایرین هم از آن رو که خاکم را لمس نکرده‌اند… من را…حالم را……..زبانم……گذشته‌ام، آینده‌ام و دغدغه‌های هر روزه‌ام را نخواهند فهمید.

من یک مهاجرم و لاجرم همواره در شرح و توضیح… عادت کرده‌ام به توضیح آن‌چه که هستم. آن‌چه که بوده‌ام و آن‌چه ترکش کرده‌ام. در برابر چشمان حیرت زده‌ی سایرین… چرا آمده‌ام، چرا نماندم و چرا باز نمی‌گردم…

من یک مهاجرم و لاجرم همواره متفاوت٬ عادت کرده‌ام به یافتن شباهت‌های اندک در بی‌شمار تفاوت‌ها. تفاوت نگاه‌ها. اندیشه‌ها، رنگ‌ها. روح‌ها،جسم‌ها، خواست‌ها و ……

من یک مهاجرم و لا جرم همواره نوع دوم. عادت کرده‌ام به ثانویه‌بودن… به اولویت نداشتن که خوب می‌دانم بر هر زمینی پا بگذارم…هر آن‌کس که باشم….و هر آن‌چه بکنم اولویت با من نیست.

من یک مهاجرم و لاجرم همواره در حسرت٬ حسرت آن‌چه به آسانی از کفم رفته و می‌رود. هر روزه. همه چیز‌. همه کس …

جان کلام‌٬ من یک مهاجرم٬ یک مهاجر ایرانی

عادت کرده‌ام به همه‌چیز، غریبه‌گی٬دل‌تنگی٬ حسرت٬ ترس٬ تنهایی٬ بی‌تفاوتی٬   بی‌شباهتی٬ بی ریشه‌گی٬ بی خیالی٬ بی‌غیرتی‌٬ دل زدگی، دل کندگی… به همه‌‌چیز و همه‌چیز. اما هر‌چه تقلا می‌کنم عادت نمی‌کنم به بی‌وطنی٬ به نیندیشیدن به جایی که همه‌چیز آن روزی از آن من بود و همه‌چیز من از آن او. عادت نمی‌کنم به نیاندیشیدن به هر آن‌چه که می‌توانستم در حضور او باشم و نه در غیاب او.

آری من یک مهاجرم٬ یک مهاجر ایرانی و لاجرم همواره می‌اندیشم به آن‌چه که در نبود من و هزاران من دیگر بر خانه‌ام می‌گذرد و خواهد گذشت.

«یک مهاجر ایرانی»

 

 

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , ,