Saturday, 18 July 2015
24 June 2021
دل نوشته‌ها

«برای هیچ و به خاطر همه‌چیز»

2011 June 12

پ.نون/ داستان/ رادیو کوچه

ا‌ز سر کار برمی‌گردم نزدیک غروب است می‌خواهم زودتر به خانه برسم و به نماز اول وقت. به ترمینال اتوبوسرانی نزدیکیم اما حرکت کند است. نگاه می‌کنم خیابان شلوغ است این چند روز همه‌جا به هم ریخته است. باز این جوان‌ها سر و صدا می‌کنند من نمی‌فهمم چه می‌خواهند که ندارند از ما خوش‌بخت‌تر ملتی در جهان نیست. مسلمون مهم‌تر از آن شیعه. و دارای حکومت اسلامی و باز چه افتخاری از این بالاتر که  اختیارمان به دست امام زمان است  مگر سعادت از این بالاتر هم هست‌؟

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

کاش قدر می‌دانستند و برای هیچ و پوچ آرامش کشور را به هم نمی‌زدند این‌ها شکر دارد، کفران نعمت می‌کنند.

اتوبوس به ایست‌گاه می‌‌ر‌سد خیابان شلوغ است و بیش‌تر آن‌ها جوان هستند داشتیم پیاده می‌شدیم من با خنده و صدای بلند گفتم: «همین بس که مملکت دست این بچه قرتی‌ها بیفتد» صدای زنی از پشت سرم گفت: «چند سال که دست شما شرتی‌ها بود که غلطی نکردید شاید این‌ها کاری کردند.»

وقتی پیاده شدم کناری ایستادم تا ببینم می‌توانم پیدایش کنم و جواب دندان‌شکنی به او بدهم؟ نگاهم به سوی زنی با حجاب ناقص جلب شد که خانمی چادری گفت: «دنبالش نگرد من بودم اگه می‌خواهی لو بدی یا دردسر درست کنی بسم الله. از شما که همه کاری بر میاد‌. »

مات شدم مگر من چطور آدمی به نظر می‌رسیدم حیف که خسته بودم وگرنه آگاهش می‌کردم‌. اما حس امر به معروف و نهی از منکر نداشتم مخصوصن که چند روزی است زنم قهر کرده به خاطر بحثی که با هم بر سر انتخابات داشتیم. صاف توی چشمام نگاه کرد و گفت‌: «تو از دزد و دروغ‌گو حمایت می‌کنی پس خودتم یکی از اونایی.» باورم نمی‌شد او که از همه به‌تر می‌دانست من چقدر روی اعمالم حساسم گفتم: «من منتظر نظر آقا می‌مونم هر‌چی ایشون دستور بده.» گفت‌: «مگه خودت شعور نداری مگه تو حوزه رای‌گیری ندیدی چه خبرا شد؟» آخه ما هر دو توی یک حوزه رای‌گیری کار کردیم همیشه برای این کارها به من اعتماد داشتند. خوب یک خبرهایی شد ولی گاهی بعضی کارها برای مصلحت مملکت لازم است.

در مورد آقا که این‌جور گفت به هم ریختم‌. خلاصه از خانه قهر کرد و رفت‌. سر و صدا‌ها که خوابید شرمنده بر‌می‌گردد.

باید مسیری را پیاده می‌رفتم تا به ایست‌گاه تاکسی مورد نظرم برسم‌. راه افتادم شلوغ بود و معلوم بود که در آخر خیابان گاز اشک‌آور زده‌اند. برای حفظ نظم چاره‌ای نیست آن هم مملکتی که این همه دشمن دارد.

ناگهان هجوم عده زیادی را به سمت خود دیدم تعجب کردم همه جور آدمی بودند زن و مرد پیر و جوان. تعجب کردم چون فکر می‌کردم فقط جوان‌ها جاهلند. می‌دویدند و فریاد می‌زدند: «نترسید ما همه با هم هستیم» خندیدم چون ترسیده بودند.

یک چند‌تایی موتور‌سوار با لباس‌های سر تا پا سیاه دنبال‌شان بودند. الحق که چه هیبتی داشتند. باطوم را می‌چرخاندند، به هر‌کس و هر‌جا که می‌خورد‌. صحنه‌های جالبی نبود ولی چاره چیست کناری ایستادم تا جنجال تمام شود دو تا از این موتور‌سوار‌ها وارد مغازه‌ای شدند و تمام وسایل و شیشه‌ها را شکستند. دلیلش را نفهمیدم هر‌چه هم صاحب مغازه پرسید چرا، جواب ندادند. یکی دو تا باطوم نثارش کردند و ناگهان به طرف جوانی که داشت با موبایلش فیلم می‌گرفت خیز برداشتند موبایلش را گرفتند و کتک مفصلی هم زدند یکی‌شان گفت موبایل رو داغون کن، آن یکی در حالی که موبایل رو نشان می‌داد گفت نه لازم می‌شه. از این گوشی‌های گران‌قیمت جدید بود البته به گمانم به دلایل امنیتی آن را نگه داشت.

می‌دانستم که این بسیجی‌ها سرا پا اخلاص هستند و یک لقمه حرام نمی‌خورند یک موتوری به سمت من آمد مرا در کنجی محصور کرد و شروع کرد به زدن. هر‌چه گفتم من از شما هستم جانم فدای رهبر و من رهگذرم به عربی جواب‌هایی می‌داد و می‌زد. نشستم. یک ضربه محکم به سرم زد که کف پیاده‌رو افتادم.

تا چند دقیقه توان هیچ حرکتی نداشتم. سرم شکسته بود اما خون‌ریزی زیادی نداشت به سختی برخاستم، عصبانی بودم. آمدم فحشی نثار کنم یادم آمد که باید خودم را کنترل کنم و در دل گفتم خوب در همچین موقعیتی چطور می‌توانند دوست و دشمن را تشخیص دهند.

سرم تیر کشید و سوالی در ذهنم درخشید‌: چرا طرف عرب بود؟

با زحمت خود را به ایست‌گاه رساندم و سوار تاکسی شدم در راه راننده فحش و نفرین‌های آب‌داری به بسیجیان می‌داد. آمدم دفاع کنم سرم تیر کشید و دیدم بقیه مسافران با او هم‌راهند. سکوت کردم.

به خانه رسیدم. چقدر جای همسرم خالی بود. این همه سال دوستی‌. بچه نداشتیم ولی به‌ترین دوستان هم بودیم. بارها به او گفتم از من جدا شود او حق دارد بچه‌دار شود ولی گفت من فقط بچه‌ی تو را می‌خواهم. سرم تیر کشید و سوالی از ذهنم گذشت که چرا من به خاطر دفاع از دیگری او را رنجاندم  و از این پرسش ترسیدم ،چون رهبر که دیگری نیست، همه‌کس ما آقاست.

دوش گرفتم و خون خشکیده روی سرم را شستم چپ و راست جای ضربات باطوم روی تنم قرمز مایل به کبود بود.

نمازم را خواندم و تلویزیون را روشن کردم. پیروز انتخابات داشت حرف می‌زد. همیشه چقدر از شجاعتش تعریف می‌کردم. ضد استکبار و ضد صهیونیسم و نترس، اما امشب وقتی که می‌خندد حالت تهوع به من دست می‌دهد. باید به خاطر ضربات باطومی که به سرم خورده باشد و شاید هم معده خالی. سعی می‌کنم چیزی بخورم، ولی نمی‌توانم احساس خستگی و کوفتگی شدید می‌کردم. مسکنی خوردم و همان‌جا روی کاناپه خوابم برد.

قبل از اذان بیدار شدم خواب خوبی نداشتم سرم پر از سوالاتی است که می‌آیند و می‌روند و جواب درستی برای آن‌ها ندارم. آن‌ها را پس می‌زنم چون بعضی کفر‌آمیز است.

در طول راه اداره مردم را چه غم‌گین می‌بینم. انگار همه پیری زودرس دارند عده‌ای دارند تابلوی بیلبورد را که روی آن رنگ سبز پاشیده شده است عوض می‌کنند. سرم تیر می‌کشد و از خود می‌پرسم این‌ها چرا از رنگ سبز می‌ترسند‌؟ و بیش‌تر از سوال از کلمه این‌ها ترسیدم چون خودم را جدا دیدم. در ذهنم شروع به خواندن دعای فرج کردم ولی حس همیشگی را نداشتم.

هم‌کاران در اتاق صبحانه جمعند و بحث می‌کنند. خانم مسعودی می‌گوید: «کجای اسلام گفته اگر کسی حقش را خواست کتکش بزنید. این مامورا چنان می‌زدند که گمان نکنم ایرانی باشند.» یادم آمد که دیروز آن مامور عربی صحبت می‌کرد. یا به‌تر بگویم عربی کتک می‌زد و ادامه داد: «می‌گن اینا رو از لبنان میارن. می‌گن دیشب یک دانش‌جو را از پنجره‌ی خواب‌گاه پرت کردن و. …. » ناگهان آقای جمشیدی مسوول حراست با تندی گفت: «خانم از شما بعیده هر حرفی که می‌شنوید که نباید باور کنید. مملکت امنیت می‌خواد اگه با اینا برخورد نشه سنگ رو سنگ بند نمی‌شه. آمریکا از اینور ایران میاد از اونور در میره.»

خانم مسعودی آمد جواب بده که یکی از هم‌کاران اشاره کرد ساکت باشه و من متوجه شدم.

توی راهرو شنیدم که به خانم مسعودی می‌گفت: «حرف نزنید اینا خطر‌ناکن جیره‌خور رژیمن اطلاعاتی هستن لازم بشه زنشون رو هم می‌فروشن.» چند تا اسم رو به آهستگی گفت در آن میان اسم خودم را شنیدم.

ا‌ز سر کار برمی‌گردم نزدیک غروب است می‌خواهم زودتر به خانه برسم و به نماز اول وقت. به ترمینال اتوبوسرانی نزدیکیم اما حرکت کند است. نگاه می‌کنم خیابان شلوغ است این چند روز همه‌جا به هم ریخته است. باز این جوان‌ها سر و صدا می‌کنند من نمی‌فهمم چه می‌خواهند که ندارند از ما خوش‌بخت‌تر ملتی در جهان نیست.

آن روز با سردرد و پرسش‌های متعاقب آن گذشت و روز بعد در نماز جمعه رهبر اتمام حجت کرد و دستور برخورد داد. مثل همیشه داشتم بی‌چون و چرا می‌پذیرفتم که ناگهان سرم تیر کشید و پرسیدم چرا رهبر آب برآتش نریخت و هر دو طرف را آتشی‌تر کرد. معمولن کار بزرگ‌تر همین است.

از فردای آن روز فضای شهر و ادارات عوض شد. هیچ‌کس حرفی نمی‌زد مردم به هم هشدار می‌دادند و سر‌درد‌ها و پرسش‌های من ادامه داشت و هر روز سر‌درد‌ها کم‌تر و پرسش‌ها بیش‌تر می‌شد. احساس می‌کردم اندیشه‌هایم وسعت یافته و ذهنم روشن شده و مغزم زنده و بیدار.

در اداره بیش‌تر هم‌کاران از من رو بر می‌گرداندند و در جمع ولایت‌مداران هم ناراحت بودم. چه حظی می‌بردند از اعدام و دستگیری و کشتار و به اندازه‌ی کافی راضی نبودند. مثل کسی که دلش هنوز پر آتش است و خون مطلبد تا فرو بنشیند.

یک روز خانم مسعودی را دیدم که گریان از اتاق جمشیدی بیرون آمد پرسیدم: «حالتان خوب است‌؟» با نگاه پر‌خشم جواب داد که: «نه این روز‌ها فقط حال شما خوب است.» می‌خواستم بگویم این روز‌ها حال من هم خوب نیست ولی او یک لحظه هم درنگ نکرد.

وقت ناهار از جمشیدی علت را پرسیدم گفت: «اخراجش کردیم.» پرسیدم: «چرا‌؟» گفت: «مشکل اخلاقی داشت.» گفتم: «ما سال‌هاست خانم مسعودی را می‌شناسیم. زن پاک و نجیبی است.» گفت: «به این بهانه اخراجش کردیم تا دیگه زیادی حرف نزنه چند سال که با شوهرش درگیر شد دیگه حرف سیاسی نمی‌زنه.» گفتم: «ولی این تهمته.» در جوابم خندید و از لابلای دندان‌های زردش بوی لاشه می‌آمد.

یک شب که رهبر، رییس جمهوری را تایید کرد و او شانه رهبر را بوسید ناگهان به یاد داستان بوسه‌ی شیطان بر شانه‌های ضحاک افتادم و ترسیدم، نه از اندیشه‌ام بلکه از این‌که این شیطان جان جوانان طلب کند و همان شد.

در طول این چند ماه خبرهای زیادی شد. بسیاری از کسانی که سال‌ها مطیع و منقاد بودند برچسب منافق و مرتد و خوارج و جاسوس خوردند و روانه زندان و یا بر دار شدند.

من سرگردان بودم من که جز اخبار ایران هرگز سراغ رسانه‌های دیگر نمی‌رفتم مدام دنبال خبر بودم و مقایسه می‌کردم و دروغ بود و دروغ که به خورد مردم می‌دادند. می‌فهمیدم که در طول این سال‌ها نقش یک سیاهی‌لشکر را داشته‌‌ام و بازی‌چه بوده‌ام. حتا از اطلاعاتی‌ها هم بدتر بوده‌ام، چون انگیزه‌ی آن‌ها پول و مقام بوده، امثال من نوکر بی‌جیره و مواجب.

هر‌چه سعی کردم به همسرم بفهمانم که دیگر در این مسیر نیستم باور نکرد و فکر می‌کرد من اطلاعاتی بوده‌ام. با من به خانه بر نگشت.

یک شب جمشیدی مسوول حراست اداره زنگ زد: «بیا برادر بسیجی که کمک لازم داریم‌.» گفتم: «حالم خوب نیست.» گفت: «جان رهبر بیا.» ترسیدم. این روز‌ها بد‌جوری به من مشکوک بود.

در ورودی دانش‌گاه منتظر بودند گفت‌: «بیا که امشب یه درس حسابی به این دانش‌جوهای پر رو بدیم.» همه را جمع کرد و گفت‌: «بزنید، نترسید. کشتید هم باکی نیست یه کافر کم‌تر دنیا به‌تر با من که آب از آب تکون نخوره» و خندید و باز همان بوی لاشه پیچید.

حیرت‌زده نگاهش می‌کردم که باطومی به دستم داد و گفت: «چاقو هم هست.» برای یک لحظه ما‌ه رمضان‌ها که در اداره با چه سوزی قرآن می‌خواند به یادم آمد. پرسیدم: «برای چی؟» گفت‌: «نمی‌شه که فقط با زبون بگی عاشق ولایتم در عمل ثابت کن.»

نزدیک نیمه‌شب بود که اشاره کرد بریم. وارد خواب‌گاه شدیم مثل قوم مغول زدند و شکستند و ..و بلند بلند فحش‌‌های بد می‌دادند و جوان‌های بی‌چاره هر‌چه التماس می‌کردند بی‌نتیجه بود. نمی‌توانستم، دلم می‌سوخت. این‌ها که کاری نکرده بودند و این بهت و بی‌کاری من از نگاه جمشیدی پنهان نماند. آمد کنارم و گفت‌: «فقط مدعی عشق ولایت هستی‌؟ دستی تکان بده.» ناگهان فریاد زدم من دیگر مدعی هیچ چیزی نیستم و به طرف پیرمرد نگه‌بان خواب‌گاه که داشت زیر دست و پای این‌ها کشته می‌شد رفتم و آن‌ها را کنار زدم و گفتم: «شما دیگه چه جور آدمی هستین» که صدای فریاد جمشیدی بلند شد که: «نفوذی‌، نفوذی‌ دستگیرش کنین‌.» با صدای او بر سرم ریختند و پس از پذیرایی مرا به سمت ماشین مخصوص سیاه با توری سیاه که دیدنش دل هر‌کسی را خالی می‌کرد، بردند.

جمشیدی با خشم نگاهی کرد و گفت: «چه آسون بهشت را از دست دادی؟» با آرامشی که تاکنون هرگز نداشته‌ام نگاه عمیقی به او انداختم و گفتم‌: «من جهنم را به هم‌نشینی با تو و امثال تو ترجیح می‌دهم.»

خدایا این من بودم، منی که چشم بسته مطیع و منقاد بودم. با خشم گفت: «خفه» و به داخل ماشین هل داد و این تمام ماجرا بود. پس از آن باز‌پرسی بود و شکنجه و دور تکرار. هر‌چه در پرونده‌ها جست‌وجو می‌کردند چیزی جز یک نوکر وفادار نمی‌یافتند و همین بیش‌تر آن‌ها را مشکوک می‌کرد که من جاسوس یک جایی هستم ولی کجا؟ همین گیج‌شان می‌کرد.

همه این ماجرا‌ها شش ماه طول کشید و 20 روز قبل حکم اعدامم را صادر کردند که در آن من هم مرتد هم جاسوس هستم. حکم اعدام به‌زودی اجرا می‌شود چقدر عجله دارند که جمع و جور کنند و همه‌چیز به حالت اول برگردد‌. حذف کنند، بکشند و پنهان کنند. ولی دیگر هیچ‌چیز به حالت اول بر نمی‌گردد.

همسرم به سختی آن هم بعد از حکم اعدام توانسته بود یک وقت ملاقات بگیرد با کنترل شدید ملاقات داشتیم.

با چشم گریان گفت که هیچ وقت تا بدین حد عاشقم نبوده و حسرت می‌خورد که چرا مرا نشناخته با خنده گفتم: «غصه نخور اگر آن ضربه باطوم نبود من هنوز همان مرد هالو مانده بودم» و از او خواستم گریه نکند چون هیچ چیز مثل اشک او اراده‌ام را سست نمی‌کرد‌. پذیرفت. گفتم: «وصیت‌نامه را بعد از من به تو می‌دهند ازدواج کن. هنوز می‌توانی بچه‌دار شوی‌.» رنجیده نگاهم کرد و چیزی نگفت‌. اشک را پشت پرده‌ی چشمانش نگه داشته بود و رو بر‌گر‌داند و خرامان و خسته که می‌رفت شانه‌هایش را لرزان دیدم.

————————————-

ساعت‌های آخر است، تمام دیشب را نخوابیدم و به اتفاقاتی که در طول چند ماه گذشته افتاده است فکر می‌کردم. باید ترسیده باشم ولی در دلم آرامشی است که هرگز نداشته‌ام. تا یکی دو ساعت دیگر برای همیشه با آفتاب خداحافظی می‌کنم. در واقع دیروز با رگه‌های آفتابی که از پنجره‌ی بالای سلولم تابیده بود برای همیشه خداحافظی کردم. چون آفتاب امروز را نخواهم دید‌. یک جایی خواندم آدم‌ها پر از ظرفیت‌های ناشناخته‌اند، حالا باور دارم‌. تا پیش از این بعضی شب‌ها که به مرگ فکر می‌کردم تمام وجودم را ترس پر می‌کرد ولی حالا احساس می‌کنم منتظر یک خبر خوب هستم. نه، مسافر یک جای خوب هستم.

اذان را نگفته‌اند اما برمی‌خیزم، نماز می‌خوانم برای خدایی که برای پذیرش بندگی‌اش به ما هزاران وعده خوب داد.

نزدیک است که از راه برسند. در طول روزهای گذشته هر وقت نماز می‌خواندم تمسخر و آزار دیدم و نمازم را به نماز یزید و شمر و… تشبیه می‌کردند. اما در دلم خود را شبیه حر می‌دیدم و این به من آرامش می‌داد. آمدند، این دو روز آخر آرام شدند. چون حکم اعدام صادر شد و آتش درون‌شان را نشاند. عادت کرده‌اند. فقط این آرامشان می‌کند که نباشی. غافل از این‌که بعدی از راه می‌رسد و دوباره و دوباره.

من فکر می‌کردم مقدماتی دارد ولی مثل کاسبی که از بس سرش شلوغ است فرصت خوش و بش با مشتری ندارد می‌خواهند زودتر کار را تمام کنند. شاید بشود در راه برگشت آشی، کله پاچه‌ای، عدسی، چیزی بگیرند برای صبحانه اهل منزل.

مرا به بخش پشتی زندان می‌برند دستپاچه هستند. شاید چون صدای اذان بلند است و می‌خواهند نماز اول وقت را از دست ندهند.

دو نفر با روی پوشیده مرا هم‌راهند از پله‌ها بالا می‌رویم در جای مشخص مرا ثابت می‌کنند.

یکی‌شان می‌پرسد‌: «حرفی نداری» و حتا نگفت درخواستی نداری شاید ترسید.

می‌گویم‌: «یک سوال دارم.» می‌گوید‌: «بپرس»  می‌گویم: «تا به حال فکر کرده‌ای چرا شغلی داری که از آن خجالت می‌کشی که باید رو بسته باشی» ‌و ناگهان خشم‌گینانه گفت: «این دم آخر هم دست بر نمی‌داری.»  صدایش بلند بود ولی می‌لرزید  شاید می‌ترسید مرده‌ی من مشخصاتش را به اطلاع همسر، فرزند‌، بچه‌ها، فامیل و همسایه‌اش برساند. فرزندش نان خون‌مال نخورد، همسرش دست خونی‌اش را نگیرد و….

می‌خواستند چشم‌هایم را ببندد. نگذاشتم شاید نگاه پرسش‌گر من ذره‌‌ای در قلب سنگ شده‌ی او اثر کند‌.

مامور و معذور را قبول ندارم آدم‌ها قلب دارند.

طناب را به گردنم می‌اندازد و می‌گوید: «خدایا از من بپذیر» و من در دل می‌گویم: «خدایا  این منی که اکنون هستم بپذیر و گذشته را ببخش من در گذشته کاری نکرده یعنی آشکارا نکرده‌ام. آدم‌فروشی حمله به مردم، شکنجه، اعدام و..اما با این گروه هم‌راه و موافق بوده‌ام اما از پشت پرده بی‌خبر. سیاهی‌لشکرشان بوده‌ام‌. اندوه من از همین است. شاید جانم جبران جهلم باشد. چه گردنی افراشته دارم .» باورم نمی‌شود این من باشم چه پرده‌ها از پیش چشمم کنار رفت. منی که ساده‌ترین چیز‌ها را نمی‌فهمیدم همیشه وقتی اتفاقی می‌افتاد تا تحلیل‌های تلویزیون را نمی‌دیدم نمی‌توانستم اظهار نظر کنم.

بیداری اگر چه درد و شکنجه و زندان و مرگ در پی‌داشت ولی به من احسا‌س زنده بودن داد‌. نمی‌دانم چرا احساس می‌کنم پیش از این زندگی گیاهی داشته‌ام‌.

طناب را به گردنم می‌آویزند. آمران حکم با چهره‌ی پژمرده پایین ایستاده‌اند دو نفر نقاب‌دار به آن سو نگاه می‌کنند و منتظرند‌. یک نفر از آن جمع سرش را به نشانه دستور خم کرد و ناگهان چهره همگی یکی شد حتا می‌توانستم صورت آن دو نقاب‌دار را هم ببینم. همه مثل رهبرشان بودند دسته‌ای کشیده شد صدای مناجات از مسجدی دور می‌آمد. زیر پایم خالی شد. در این دم آخر اولین ضربه باطومی که به سرم خورد و آغازگر همه‌ی این ماجرا شد را به خاطر می‌آورم‌. من برای هیچ زندگی کردم و به خاطر آزاد‌گی که همه چیز است می‌میرم.

 

 

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , ,