Saturday, 18 July 2015
14 June 2021
به‌نام آنکه هردم ادم دست اوست

«دو سال گذشت؛ کجا ایستاده‌ایم؟»

2011 June 13

مطلب‌هایی که در این بخش تارنمای رادیو کوچه منتشر می‌شود یا انتخاب دبیر روز سایت و یا پیشنهاد دوستان رادیو است که می‌تواند از هر گروه یا دسته و یا مرامی باشد. نظر‌های مطرح شده در این بخش الزامن نظر رادیو کوچه نیست. اگر نقد و نظری بر نوشته‌های این بخش دارید می‌توانید برای ما ارسال کنید.

حسین سوری

این روزها بازار نوستالژی در اذهان مردمان ما داغ است. صحبت زمان‌های دور بچگی یا خاطرات کودکی‌مان نیست؛ قرار نیست سوار قالیچه خیال بشویم و برویم به روزهای دور در همین نزدیکی‌ها؛ دو سال پیش در چنین روزهایی ایران صحنه هنرمندی مردمان بود از هر منش و قوم قبیله‌ای؛ مردمان رواداری، تحمل مخالف و خویشتن‌داری را به بهترین وجه ممکن به نمایش می‌گذاشتند. مولفه‌های دموکراسی در تار و پود مردمان شهر انگار نهادینه شده بود. می‌خواستیم بگوییم آهای مردمان دنیا بیایید و ببینید اگر پدران ما در صد و اندی سال پیش طرحی نو در انداختند و مبلغ دموکراسی بودند ما نیز دموکراسی را عینی مشق می‌کنیم.

مخاف هم بودیم؛ ملغمه‌ای از طنز و مطایبه و هجو را رخ در رخ فریاد می‌زدیم اما در عین چند رنگی یک‌رنگ بودیم. یاد گرفته بودیم چماق و مشت‌های گره کرده دردی را دوا نمی‌کند. می‌خواستیم با هزاران ترفند بدیع و تازه در عین رقابت رفاقت هم داشته باشیم. روزها رفت و رفت و آن شور و شعور به آوردگاه انتخابات رسید. صف‌های طولانی و پشت در پشت آذین بسته بودند مساجد و مدارس ما را. چه مبارک روزی و چه فرخنده مردمی، پیر و جوان؛ مرد و زن، شهری و روستایی همه آمدند تا روزی و روزگاری نو رقم بخورد.

روز گذشت، شب فرا رسید! همگان چشم‌انتظار که چه خواهد شد. اما خبرها خوشایند نبود. ولوله در شهر پیچید؛ خستگی در تن جماعت ماند. یک به یک پشت در پشت خبرها آوار می‌شد بر چینی نازک دل‌هایمان. ستاد قیطریه را به زور بستند. هنوز ساعتی نگذشته خبر می‌رسد که فلانی پیروز انتخابات است و در ستاد وزارت کشور برایش صلوات ختم کرده‌اند؟! ساعت از نیمه‌شب نگذشته بگیر و ببند‌ها کلید می‌خورد، در شهر چه خبر است چه شده؟ وسایل ارتباطی یک به یک قطع می‌شوند؛ آمار آرا را که می‌دهند عجیب می‌ماند، چهل میلیون رای خوانده شده هنوز آرای باطله نداریم. رای کاندیدایی به یک باره چند صد هزار پایین می‌آید، مگر می‌شود؟ شاید هم که بشود آخر آن صف‌های طویل آن زنجیره‌های انسانی آن موج سبزی که به‌راه افتاده بود با این اعلام‌ها نمی‌خواند. اصلن عجیب و غریب است. چشم‌هایمان خیره مانده که چه شد و چه خواهد شد؟

خبر می‌رسد آن میر سبز بیانیه داده است.کلامی می‌گوید که تیتر تیترهای سال است: «من تسلیم این صحنه‌آرایی خطرناک نخواهم شد!» شیخ متعجب مانده چهار سال پیش در پانزده استان کشور رای اول بوده، چهار سال فعالیت حزبی کردهاست، روزنامه زده است، گروه‌های مختلفی از او حمایت کرده‌اند آن‌وقت آرا‌ او از آرا‌ باطله بعدن اعلام شده هم کم‌تر است! شیخ می‌خندد و می‌گوید نتایج اعلام شده را قبول ندارم. کاندیدای سوم هم معترض است و به نتایج اعلام شده اعتراض دارد. همگان منتظرند تا واکنش‌ها را ببینند و به اعتراضات وقعی نهاده شود.

اما کاندیدای پیروز اعلام شده جشن پیروزی به راه می‌اندازد و در میدان ولیعصر پایتخت، معترضان را جمعی خس و خاشاک می‌خواند. دیگر مردمان طاقت از کف می‌دهند. آمده بودند بی‌هیچ ادعایی برای تغییر برای ایران برای رای؛ تا دیروز ملت همیشه در صحنه خوانده می‌شدند و حماسه آفریده بودند و تریبون‌های رسمی رای آنان را حواله کرد مشتی به استکبار جهانی خوانده بودند؛ امروز نه تنها جوابی به اعتراض خود نمی‌شنیدند بلکه خس و خاشاک و عامل استکبار جهانی نامیده می‌شدند.

مجال کناره نبود‌. باز هم خیابان همان خیابان بود؛ همان شعور متبلور در گام‌های استوارشان هویدا بود. باز هم خشونت کلامی و مرامی جایی در اعتراضاتشان نداشت. مردم از گره گره مشت از شعار مرگ از نابودی رقیب حرف نمی‌زدند. سکوت و سکوت و سکوت بود؛ اما نه سکوت منفعلانه که ایستاده بر نظر. مطالبه آرای خود را به مدنی‌ترین شکل ممکن به نمایش می‌گذاشتند.

هاله و ژاله و ندا و سهراب هم روزهای خوب ایران را می‌خواستند. آنان می‌خواهند پدران و مادران و خواهران و برادران ایرانی‌شان از هر عقیده و مرام و مسلکی در کنار یک‌دیگر آبادانی و امنیت را در آغوش بکشند

نشد، نخواستند یا باور نداشتند که پاسخ سوال واضح و مبرهن جمعی از مردم مسالمت‌جو نمی‌تواند خشونت عریان و بگیر و ببند و گلوله باشد؛ گره‌ای که به دست باز می‌شد قفلی از کینه و بغض زدند و همگان را راندند. مردمان گوساله و بزغاله و اغتشاش‌گر شدند. هم‌قطاران دیروز خائن و مزدور نام گرفتند. مردمی که در قالب همین نظام رای داده بودند در فردایی آن روز عامل انگلیس و آمریکا شدند که کور کورانه یا عامدانه از آنان خط می‌گیرند. گویی که عقل و شعور خود را یک شبه بر باد فنا داده‌اند!…

شد شد آن‌چه نباید می‌شد. هنوز بعد از دو سال مانده‌ام که با کدام درایت با کدام عقلانیت با سرمایه عظیم میلیونی چنین کردند؟ انتخاباتی که با آن حضور شگفت‌انگیز می‌توانست ضمانت سال‌ها حکومت باشد، می‌توانست دشمنان را مایوس و دوستان را خوشحال کند، می‌توانست اتحاد و یک‌رنگی (در عین تکثر) بروز داده مردمان در دوران ما قبل انتخابات را دو چندان کند و جامعه بر آمده از آن‌را آماده یک جهش بزرگ نماید به کدامین نگاه به این‌جا ختم شد؟!

می‌خواستیم مردم سالاری دینی را نقل هر مجلس و محفلی کنیم و به آن ببالیم اما امروز کرور کرور مردمان از دایره دین‌داری ما بیرون می‌روند. آن چشم‌های مشتاق و قلب‌های امیدوار جایشان را به سینه‌های پر درد و بغض‌های فرو خورده داده‌اند. سرمایه‌های ملی به ثمن بخس به تاراج رفته‌اند، نفت و دلار و ارز را نمی‌گویم؛ آن جای خود، مردمانی که با هزار امید و آرزو بودند اما ناامید و خشمناک عطای مانده را به لقایش بخشیدند و بار هجرت بستند. آنان را می‌گویم. دل‌های بسیاری از آن‌ها این‌جاست به عشق ایران میطپد اما مجال ماندن نیافتند یا بواسطه خشم ما آواره غربت شدند یا تاب و توان ماندن و به چشم دیدن نداشتند.

دو سال گذشته است از آن شعور و هیجان و یک‌دلی چه در چنته داریم؟ جامعه دوشقه شده است؛ مردمان با بغض به هم می‌نگرند؛ مهربانی‌ها را گم کرده‌ایم؛ روز به روز سپهر سیاسی و عمومی ایران بیش‌تر از دیروز جولان‌گاه تندروی عده‌ای ناخیرخواه کینه‌ورز می‌شود. یادمان بیاید 9 سال پیش در مراسم سحابی بزرگ در قالب همین نظام چه گذشت و امروزمان را چه بگویم که زبان قاصر است از این همه جفا و بی‌اخلاقی؛ هاله را راه زندگی می‌بندیم و ژاله‌ها را قربانی می‌کنیم تا به کجا برسیم؟

این بود که می‌خواستید؟ حکومت بر مردمانی سراسر رنجور و نا‌هم‌دل چه طعم خوشی دارد؟ ما می‌خواستیم جمهوری اسلامی مایه امید مسلمانان و فخر بر جهانیان باشد. آیا می‌توانیم امروز هم همین مدعا را داشته باشیم؟ آن همه ایثار شهدا و از خود گذشتگی جان‌بازان را که باید گوارای وجود مردم و مایه مباهات باشد با عبوسی و خشم عده‌ای متظاهر به چنان روزی در آورده‌ایم که مردمان به جای آن خاطرات شیرین شجاعت و ایثار طعم اشک‌آور و باتوم را از بسیج به یاد می‌آورند.

اکنون بعد از گذشت دو سال از آن روزهای خاطره انگیر، خوب نیستیم؛ خودتان هم می‌دانید که خوب نیستید و نیستیم؛ چه فاتح ظاهریش چه آن‌که شما مغلوب می‌خوانیدشان. ایران ملک طلق بنده و شما نیست، ملک مشاع یکان یکان ماست. تمامی ما چه بخواهیم و نخواهیم بر یک کشتی سواریم، شاید عده‌ای این‌را به خوش‌بینی نگارنده حواله دهند اما هنوز باور دارم می‌شود که چشم‌ها را شست جور دیگر دید. هنوز فکر می‌کنم جا برای با هم بودن باقی است. می‌شود به قدرت ظاهری و بی‌پشتوانه ننازید و اسیر یکه تازی نگشت. هنوز می‌توان مردمان را امیدوار کرد‌. می‌شود فردای خوب داشت کافی است لحظه‌ای درنگ کنیم و بی‌طرفانه و غیر‌مغرضانه همین دیروز‌هایمان را ورق بزنیم. کافی است عظمت و خوبی این مردمان را باور کنیم؛ آنان را با عینک خودی و غیرخودی نبینیم. کار آسان می‌شود اگر بخواهیم.

هاله و ژاله و ندا و سهراب هم روزهای خوب ایران را می‌خواستند. آنان می‌خواهند پدران و مادران و خواهران و برادران ایرانی‌شان از هر عقیده و مرام و مسلکی در کنار یک‌دیگر آبادانی و امنیت را در آغوش بکشند. به امید آن‌روز که دور مباد…

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , ,