Saturday, 18 July 2015
21 June 2021
پس‌نشینی‌تند

«نسل سوخته»

2011 June 18

اکبر ترشیزاد/ رادیو کوچه

همه چیز تاریخ سیاست نیست. تمام اتفاقات آن چیزهایی نیستند که ثبت می‌شوند. برخی چیزها آن‌قدر کوچکند که ارزش نوشته شدن را ندارند. اما من گمانم بر این است که اتفاقن همین پیش‌آمدهای ساده‌‌ی نوشته نشده در تاریخ‌اند که به یک نسل هویت می‌دهند. خیلی وقت‌ها پیش آمده است که با خود نشسته‌ام و فکر کرده‌ام که اگر بخواهم به عنوان یک دهه‌ی پنجاهی که نوجوانی‌اش را در دهه‌ی پرتلاطم و مزخرف شصت گذرانده است راوی آن‌چه که بر ما و نسل‌مان رفته است باشم، به دیگران چه خواهم گفت.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

نسل ما از اخلاقیات تعاریف ویژه‌ی خودش را داشت. نسلی که معیار بچه‌ دبیرستانی‌هایش برای فاسد دانستن هم‌کلاسی‌شان، دوست دختر و پسر داشتن بود. در میانه‌ی دهه‌ی شصت اوج خلاف‌کاری یک نوجوان کشیدن یک نخ سیگار در راه مدرسه بود. در آن‌چه که به عنوان اخلاق در ذهن ما ملکه شده بود گناه پسری که به او تعرض‌جنسی می‌شد به مراتب بیش‌تر از کسی بود که فاعل ماجرا بود. می‌گویم تعرض چون این روش معمول بچه‌هایی بود که از زور بازو برخوردار بودند و به قول معروف قلدر مدرسه. آن‌ها بچه‌هایی را که بر و رویی داشتند مورد اذیت و آزار جنسی قرار می‌دادند و این عمل را مایه‌ی افتخار و مباهات‌شان می‌دانستند.

در دهه‌ی شصت همه باید برای زندگی خود یک ایدئولوژی و مرام فلسفی و سیاسی می‌داشتند و پیچیدگی اندیشه و فکر یک ارزش، و سادگی و عدم پیچیدگی ذهنی یک نقص به شمار می‌آمد. غم عمیق بود و شادی سطحی. نسل ما نسل محرومیت بود و سهم تمامی طبقات اجتماعی از این کمبود کم و بیش یک‌سان. امکانات ویژه‌ای برای تفریح وجود نداشت. داشتن ویدئو جرم بود و تازه اگر از پس هزینه‌ها و خطراتش برمی‌آمدی فیلم ارزش‌مندی برای دیدن پیدا نمی‌کردی. ماهواره و کامپیوتر نبود و درها بر روی ارتباط با جهان بیرون بسته. هم‌نسلان من خوب یادشان است که یکی از د‌ل‌خوشی‌های آن نسل مکاتبه‌ی پستی با کارخانجات اتومبیل‌سازی‌غربی برای دریافت کاتالوگ بود. گاهی چند ماه انتظار می‌کشیدیم تا چند عدد کاتالوگ با عکس‌های زیبا و دل‌فریب از دنیای آن طرف آب‌ها به دست‌مان برسد و با همان چند تصویر ساده دو سه ماهی عیش‌مان به راه بود.

ما نسلی بودیم که برای چیزهای کوچک تاوان‌های بزرگ دادیم. شاید باورکردنش سخت باشد اما من هم‌کلاسی داشتم که فقط به جرم به پا داشتن یک جفت جوراب سفید که در آن زمان پوشیدنش برای پسران ممنوع بود از حضور در یک جلسه‌ی امتحانی محروم شد و این به قیمت تجدیدی در آن درس و خراب‌شدن تابستانش تمام شد. کم نبودند کسانی که به جرم به هم‌راه‌ داشتن یک کاست موسیقی چند هفته از مدرسه اخراج می‌شدند و برای‌شان پرونده‌ای درست می‌شد که برخی اوقات به قیمت ردگزینش در کنکور تمام می‌شد.

ما نسل دروغ بودیم. نسلی که درباره‌ی همه چیز ریا می‌کرد و می‌شنید، از علایق و ارتباطات و ایده‌آل‌هایش گرفته تا آرزوهای کوچک و بزرگ و آن‌چه که در پنهان و نهان انجام می‌داد. چرا که فقط با کمک دروغ بود که می‌شد اندکی راحت‌تر زندگی کرد. نسل ما رنج و محرومیت کشید، جبهه و جنگ و کشته و معلول و بمب دید و سوخت و ساخت، چرا که می‌ترسید که هر انتقادش خیانت به خون دوستان و هم‌کلاسی‌هایش باشد که تا دیروز با هم در یک نیمکت می‌نشستند و امروز جای‌شان خالی است. نسل ما نسل سوخته است، همین.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , 

۱ Comment


  1. bahman
    1

    سلام
    به مطلب جالبی اشاره کردید یادم آمد روز اول دبیرستان چون موهایم بلند بود .نمره چهار ماشینش کردند.مدتی بعد چون نماز جماعت حاضر نشدم و در مقابل ناظم حاضر جوابی کردم یک خط کش را توی سرم خورد کردو…خلاصه کار به جایی رسید که اگر وبا می گرفتم خوشحال می شدم که چهار روز مدرسه نمی روم ولی نسل ما خودم را نمی گویم-تا آن جا که بقیه را می شناسم بزرگوار است وجهالت را با تمام وجودش می شناسد.
    موفق باشید.