Saturday, 18 July 2015
23 June 2021
پس‌نشینی تند

«خواب دیدم دوباره کودکم»

2011 June 24

اکبر ترشیزاد/ رادیو کوچه

وقتی کودک بود و جوانان محل را می‌دید که سر کوچه می‌ایستند و زاغ سیاه دختران محل را چوب می‌زنند، دلش غنج می‌زد برای بزرگ‌شدن. قرار و مدارهای عاشقانه را تماشا می‌کرد و دزدکی بوسه‌های پنهانی روی پشت‌بام خانه‌ها را دید می‌زد و با خودش فکر می‌کرد کی می‌رسد آن روزی که او هم این تجربه‌ها را داشته باشد. آن روزها فست‌فود و پیتزا در شهرشان گران بود و غذای از ما بهتران. هروقت که خانواده‌های پول‌دار را می‌دید که براحتی به رستوران می‌روند و پیتزا می‌خورند، دعا دعا می‌کرد زودتر بزرگ شود و سرکار برود و دستش توی جیبش، تا بتواند هر چقدر دلش خواست ساندویچ و پیتزا بخورد.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

نوجوان که بود هر ترانه‌ای را که می‌شنید برایش تازه بود. بزرگ‌ترها که آن‌را می‌شنیدند سرشان را تکان می‌دادند و از حس نوستالژی می‌گفتند، حسی که برای او ناشناخته بود. آدم بزرگ‌ها از آهنگ‌هایی سخن می‌گفتند که آنها را به روزگاران قدیم می‌برد و او با خودش فکر می‌کرد که چقدر بدبخت است که نمی‌تواند مثل آن‌ها به روزگاران قدیم برود. بارها شده بود که می‌نشست و به درد دل و شکایت آدم بزرگ‌ها گوش می‌کرد. آن‌ها از روزگار و بدی‌هایش می‌گفتند و او با خودش می‌گفت که این خیلی بد است که یک نفر مثل او غم و غصه و گرفتاری ندارد تا از آن‌ها پیش دوستانش گله کند. بی‌دردی هم بد دردی است.

چند سال گذشت و او بزرگ و بزرگ‌تر شد. آدم‌های زیادی وارد زندگی‌اش شدند. عاشق شد و درد هجران کشید. خیانت دید و رنج برد. در عشق‌های زیادی شکست خورد و خُرد شد و بعد با خودش فکر کرد که، عجب طعم تلخی دارد این عشق. دستش به دهانش رسید و دایم به رستوران‌های رنگ و وارنگ رفت و خورد و نوشید و بعد کم‌کم حالش به هم خورد از هر چه غذای سریع است. حالا دلش لک می‌زند برای همان اشکنه‌های فقیرانه‌ای که مادرش درست می‌کرد برایش. چقدر هوس یک کاسه آب‌دوغ‌خیار کرده است با کلی نان بیات تلیت کرده‌ی تویش. حالا هرگاه که به ترانه‌های قدیمی گوش می‌کند با خودش فکر می‌کند ایکاش که آن‌ها همان‌طور مانده بودند و یک عده حس و حال آن‌ها را با دوباره‌خوانی‌شان بهم نمی‌زدند.

این روزها آن‌قدر گرفتاری و بدبختی بر سرش ریخته است که دیگر حتا حوصله‌ی درددل کردن با دوستانش را نیز ندارد. حالا وقتی با خودش خلوت می‌کند می‌بیند که چه روزگار خوبی بود قدیم‌ها، ایکاش هیچ وقت بزرگ نشده بود، هیچ وقت.

 

 

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,