Saturday, 18 July 2015
25 November 2020
این ملت شایسته سروری جهان را دارد،

«ملت آرمانی»

2011 July 04

بیژن جانفشان

دیرزمان است، در دور دست موجی از خون ساخته می‌شد. موج سرخی سر به فلک کشیده که بر قله آن زبانه‌های آتش می‌غریدند. این‌جا دره پادشاهان است، این‌جا خود تاریخ است، واپسین آوردگاه.

روبه‌روی دره پادشاهان، دشتی پهناور که بیش از سی‌صد‌هزار سپاه اسکندر مقدونی برای درهم کوبیدن واپسین شهر ایران نعره مستانه سر می‌دهند و به سرعت هجوم می‌آورند اما این‌جا خاک تسخیرناپذیر است. خاک دشمن‌کش و بدون ترحم و بر این خاک همه مردان و زنان دنیای آزاد استوار ایستاده‌اند. انبوه آریاییان ایستاده‌اند انبوهی که بیش از سی‌صد‌تن نیستند. همه سی‌صد تن ملت آرمانی از پنج میلیون جمعیت ایران رودرروی آن موج مهاجم ایستاده‌اند. پشت سر همه، سردار آریوبرزن تنها ایستاده است، چون کوهی سترگ و مغرور و با شکوه که افرادش، آن ملت آرمانی به پشت گرمی او رو به دشمن ستیز می‌کنند.

موج نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود‌. دلاوران ایرانی بیش از پیش به یک‌دیگر نزدیک شدند آن‌ها زیبا با غرور مخصوص آریاییان تزلزل ناپذیر و با شکوه به استقبال مرگ می‌رفتند. سلحشوران ایرانی چنان شمشیر و نیزه خود را در دست می‌فشردند که انگار قبضه شمشیرشان جز‌ جدایی‌ناپذیر از دستانشان است. حالا موج دشمن نزدیک‌تر است، سپاه خصم در خطی ممتد به طول چند کیلومتر از وسط افق به پایین کشیده شده‌اند. موجی از خون جوشان اینک خورشید پشت پرده‌ای به سیاهی و پلیدی قلب چرکین دشمن پنهان شده و تاریکی خون رنگ و عجیبی همه جا را فرا گرفته بود. موج هراسان زین پای‌مردی جانانه آریایی به پشتوانه نفرات بی‌پایان خود و تجهیزات زیاد پیش آمد در برابر آرتش آریایی و ملت آرمانی فنا شدن چند ده هزار نفر سپاه پلیدی چیزی نبود. پس از روزها نابودی و مرگی که بر سپاه یونان گذشته بود، اینک متجاوزین بهترین زمان را یافته بودند موج سیاه مردان پیش‌قراول را بلعید. مردان تسلیم‌ناپذیر سردار آریوبرزن عصاره مردم آن‌ها ملت آرمانی بودند، وقتی بدنشان خرد می‌شد، در خون غرق می‌شدند یا درون شعله‌ها می‌سوختند تا جان دهند فریاد می‌کشیدند پاینده ایران و پس از آن پیکر پاکشان در قلب آن موج سیاه به این سو و آن سو پرتاب می‌شد. خواهران و براران هم خون و هم قبیله پس از روزها نبرد جانانه در کارزار یک به یک نفر به نفر می‌جنگیدند و می‌مردند و روان مقدسشان چون گلی سرخ در آن هوای مسموم رو به آسمان به پرواز در می‌آمد.

اسکندر که به واسطه ارسطو از شاگردان افلاطون به اصطلاح فیلسوف بود بر اثر تلقینات مسموم افلاطون و سایرین که سخت کینه‌توز و بدخواه ایرانیان بودند قرار داشت تا آن‌جا که مردم ما را بربر لقب دادند در حالی‌که یونانیان نمونه تمام عیار عقب‌افتادگی اجتماعی بوده‌اند و هستند

آریایی‌های بیش‌تری، بی‌توجه به آن سیاهی وحشتناک زیر موج درهم کوبیده خون و آتش ناپدید شدند. صد نفر نابود شدند …. صدوپنجاه جنگ‌جو از میان رفتند… دویست روح به بهشت روانه شدند… فریاد مرگ دویست و پنجاه نفر شنیده شد… سی‌صد جسد در میان شعله‌ها جان باختند و سوختند.

و بعد تنها سردار آریوبرزن ماند. تنهای تنها چون تاریخ کشورش که همیشه تنها بود، تنها ماند و با نفرت به آن موج خیره شد. چهره زیبا و بی‌جان هم‌پیمانانش را دوستانش را، خواهران و برادران هم قسمش را که سوگند خورده بودند تا پای جان برای ایران بجنگند و به سردار و ایران وفادار باشند یکایک دید. آن‌گاه رو به سپاه دشمن فریادی بلند کشید که لرزه بر اندام سپاه خصم افتاد و فرمود: «من و یارانم چنان کردیم که باید می‌کردیم. در زمانی‌که همه به کشور پشت کردند ما تنها علیه سیاهی شمشیر کشیدیم و در این راه مردانه جان سپردیم باشد که از خون ما سی‌صد تن رستاخیز ملتی آرمانی دگرباره شود و قلب خصم را از جا به در آورد که آریاییان هرگز شکست نخواهند خورد آن‌گاه چون شیری شرزه بی‌باک و پاک باخته به قلب سپاه دشمن تاخت…….. پس از شکست خوردن یونانیان آتنی در جنگ خِرَد میان دانش‌مندان خود و دانش‌مندان ایرانی و عاجز شدن در برابر نظام حکومتی فوق‌العاده منضبط و پیرو و فراگیر پس از آن‌که در طی صدها سال به یونانیان ثابت شد تا زمانی‌که پادشاهی هخامنشی پابرجا باشد برتری بی‌بدیل در جهان از آن ایرانیان است نقشه شبیخون به ایران را طرح‌ریزی کردند و برای این کار پست‌ترین، حیوان صفت‌ترین رهبر اسپارتی به نام اسکندر را انتخاب کردند.

اسکندر که به واسطه ارسطو از شاگردان افلاطون به اصطلاح فیلسوف بود بر اثر تلقینات مسموم افلاطون و سایرین که سخت کینه‌توز و بدخواه ایرانیان بودند قرار داشت تا آن‌جا که مردم ما را بربر لقب دادند در حالی‌که یونانیان نمونه تمام عیار عقب‌افتادگی اجتماعی بوده‌اند و هستند.

شخص داریوش سوم همانند نیاکان پرافتخار خود فردی آزادمنش، گشاده‌دست و بنده‌نواز و مردم‌دوست بوده و این خصلت‌ها در تمامی افراد خاندان هخامنش بود همان‌طور که نام «هخا» به معنی دوست و یار است. همه بزرگان قوم دوست یار و یاور منش مردم بودند به واسطه چنین مرام و مسلکی بود که ملل تابعه ایران نهایت سو‌استفاده را بردند و در تمام طول دویست و سی سال حکومت مقتدر هخامنشیان خود را جدا نگه داشته و عادات و فرهنگ بی‌مقدار خود را حفظ نمودند.

نابودی شاهنشاهی در برابر هجوم مقدونی به دو دلیل بود. الف) تحمیل نکردن فرهنگ برتر آریایی بر کشورهای مغلوب. ‌ب) وجود خائنین خودفروش و خون‌فروش. پارسیان هرگز آسیبی بر سنت‌ها و رسوم و عادات رعایای خود وارد نکردند پادشاهی با چند ملت و چند فرهنگ روزگار می‌گذرانید، چند فرهنگی این واقعیت را همانند تنوع حیرت‌انگیز زبان‌های اقوام ملل می‌سازد. در پادشاهی هخامنشی یک فرد یونانی هم‌چنان یک یونانی می‌ماند و به زبان یونانی گفتار می‌کرد. یک مصری خود را مصری احساس می‌کرد و به زبان خودش سخن می‌گفت. مردم مطیع شده بودند، اما هم‌چنان به عادات و رسوم خویش وابسته مانده بودند، زعمای این اقوام از این ضعف نهادین نهایت استفاده را بردند. در تمام این مدت سرآمدان و معاریف محلی بر حفظ این رفتار و روش اصرار می‌کردند. در زمان کوروش بزرگ برخورده گشاده با اقوام مغلوب موجب تقویت پادشاهی و شورش نکردن این اقوام شده بود اما زمانه تغییر کرده بود داریوش بزرگ به نیکی با این موضوع اگاهی یافت و درصدد اصلاح امور و ایرانیزه کردن بقای پادشاهی برآمد اما پس از فوت آن بزرگوار این حقیقت محض و یقینی به فراموشی سپرده شد و دیگر وارثان به تایید ظاهری و پرداخت خراج راضی بودند. تغییر ساختار اجتماعی و تغییر درصد نژادی پادشاهی بر مبنای کنترل جمعیت اَنیرانیان و کوچ و پراکندگی آن‌ها هم‌چنین جای‌گزینی آن‌ها با درباریان ایران به طور قطع و یقین سرنوشت پادشاهی را درگون می‌کرد.

اعتقاد بر برتر بودن ایرانیان به طور محسوس در سرتاسر شاهنشاهی پخش نمی‌شد. ضرورتن نمی‌توان سرنوشت کشور را به سرنوشت قوامی نظامی سپرد بلکه در کنار قداست اسلحه باید متروپل پارس از طرف سایرین پرستش می‌شد. در نبود چنین سیاستی بود که به محض اولین ورود مقدونیان به ایران بزرگ اقوام تابعه و سرآمدانشان مصمم شدن تا در راستای خیال پوچ تجزیه از ایران سریعن به صف سردار نیمه پیروز خصم بپیوندند و اخلاص نوکری خود را به سوی او ببرند بنابراین بود که صفوف ارتش پادشاهی در میدان‌های جنگ خالی نابود می‌شد، اسکندر با دادن وعده‌های پوچ و توخالی عوام فریبانه این استراتژی را دامن می‌زد و برای استیلا و برتری خود از اقوام اقماری نهایت استفاده را برد براثر تبلیغات ناهمگنی و چند دستگی موجود را تشدید کرد و به نیات پلید خود نزدیک شد.

خائنین.  در طول تاریخ ایران خائنین دو دسته بوده‌اند. یکی خائنین خودفروش که اساسن ایرانی نبوده‌اند این افراد به واسطه نقل مکان از مرزهای کشورهای دیگر به ایران آمده‌اند. اگر تابعیت را بر اساس خون تعریف کنیم نه کاغذ پاره‌ای به نام شناس‌نامه خواهیم دید که بسیار زیادند این اَنیرانیانی که خود را درون ملت ایران جا می‌کنند و به دروغ خود را ایرانی معرفی می‌کنند. چه تازی چه تورانی چه یونانی، هرگز و تحت هیچ شرایط ایرانی نخواهند شد بلکه حیاتی انگلی را در کنار این ملت ادامه می‌دهد و در کنار تمام مزایا و امتیازاتی که از ایران می‌برد هم‌چنان خود را بیگانه می‌دانند و تنها ظاهرسازیشان به دلیل تصاحب مناسب ثروت و مصادر قدرت است.

نوع دیگر و بسیار خطرناک پیمان‌شکنان، خائنین خون‌فروش هستند. شناسایی این افراد بسیار دشوار است. چراکه اینان ایرانی هستند اما به واسطه طبع طماع و فرصت‌طلبی و بی‌ایمانی به کشور خود خون فروشی می‌کنند، یعنی خون با مقدار ارزش‌مندی که باید حافظ شرافت و شرف ایرانی باشد در برابر وسوسه پول و وعده قدرت می‌فروشند به مردم خود خیانت می‌کنند این افراد کسانی هستند که زمانی در برابر یک مرام و مکتب و یا ایدئولوژی بیگانه خود کم‌بین شده و دربست خود را در اختیار اجانب می‌گذارند تا اَنیرانیان در راستای اهداف شوم و استعماری خود از آنان استفاده سو‌استفاده کنند اینان در واقع یک آلت دست و یک مزدور بی‌شان و شخصیت هستند. هرچه که باشد هربار که نابودی ما رقم خورده به وسیله خائنین داخلی تسریع و تشدید شده است.

حیثیت و اعتبار داریوش سوم باید هم‌چنان و همیشه استوار می‌بود، نام یک رهبر کافی است تا تمام ایرانیان را گرد او بیاورد، بزرگی و عظمت گذشته در زمان جنگ و نابودی نیز به دنبال رهبر است. اما به دلایلی که در بالا آوردم برای همگان این‌گونه نبود خائنینی چون، مَزه، ابولی تس، تیری و تس که از بزرگان کشوری و لشکری بودند پس از نابودی جنگی و سیاسی به پادشاه خیانت کردند و به یونانیان پیوستند. شاخص خائنین پست که در توطئه علیه جان داریوش سوم متفق شدند‌ «بسوس» ساتراپ باختری و «نَ برزَنس» و «بَرزانس» که فرماندهی بخشی از آرتش ایران را به عهده داشت، بودند، زمانی‌که داریوش سوم با اندک مردان وفادار باقی مانده‌اش برای گردآوردن دوباره آرتش و بیرون راندن دشمن وارد این ساتراپ شد. این سه ملعون توطئه کردند که برای حفظ زمین‌ها و ثروت و مقام خود، داریوش را بکشند و با این کار به اسکندر آن دشمن قسم خورده ایرانیان خوش خدمتی کند تا از این راه در حکومت آینده هم نقش داشته باشند. این توطئه در یک شب به اجرا درآمد و خائنین به نیات کثیف خود رسیدند اما از آن‌جا که عاقب خائن روشن است. نَ برزنَس که با بزرگان دیگر به اسکندر تسلیم شده بود. به وسیله اسکندر به بهانه‌ای واهی گردن زده شد. برزانس به وسیله مردم میهن پرست کشته شد و «بسوس» رییس خائنین که اینک خود را شاه می‌خواند به وسیله فداییان داریوش که در تاریخ «ملوفور» شهرت دارند به طرز فجیع و عبرت انگیزی به هلاکت رسید.

اما به طور قطع و ملت ایران ملتی نجیب و اصیل است یک آریای در زمان پیروزی به رهبرش وفادار است و در زمان نابودی وفاداتر. «باتیس» دژبان غزه که به مدت بیست سال ریاست دژ و آبادی‌های مجاورش را داشت تا به آخرین نفس به ایران وفادار ماند در برابر سپاه اسکندر پایداری نمود و در راه میهن و ملت جان باخت.

«رادمهر» سردار داریوش سوم در جنگ «اسیوس» رشادت‌ها و فداکاری‌های بی‌نظیری از خود نشان داد و با تار و مار کردن عده کثیری از سپاهیان خصم آنان را به ستوه آورد و کار را بر ایشان تنگ کرد. رادمهر بی‌محابا به قلب دشمن می‌زد و هم‌چنین مسیر آذوقه و ادوات جنگی سپاهیان دشمن را شناسایی و نابود می‌کرد و با شبیخون زدن‌های بی‌وقفه خواب و آسایش را از چشم دشمن گرفته بود تا به آن‌جا که در جنگ اسیوس اسکندر عده‌ای از زبده‌ترین افراد خود را مامورکرده بود که فقط رادمهر را بکشند هرچند که تمام این گروه به دست رادمهر در جبهه جنگ به هلاکت رسیدند اما تیرهای زهرآگینی که بر پیکر رادمهر اصابت کرده بود باعث شد سردار در راه میهن و ملت جان ببازد.

«مهربُد» سرباز پیاده‌نظام ساده این‌که تا به مرگ به داریوش و ایران وفادار ماند زمانی‌که زوبین‌اندازان یونانی داریوش را در تنگنا گذاشته بودند و هر آن احتمال تیرباران داریوش می‌رفت. مهربُد خود را به روی داریوش انداخت و بدن خود را آماج تیرهای بی‌شمار دشمن کرد تا سرورش آسیب نبیند و اما سردار سرداران آریوبرزن شجاع، آریوبرزن که در تمام نبردهای علیه دشمنان ایران شمشیر زده بود هم‌ر‌اه عده‌ای اندک اما با ایمان و وفادار برای دفاع از مردم بی‌پناه تخت جمشید خود را آماده نبرد کرد سهمگین‌ترین نبردها، در کنار سردار شجاعان، بانو رخشان و فرمانده مانوش شمشیر در دست انتظار دشمنان ایران رای کشیدند.

«تیری دتس» نگهبان دارایی‌ها و خزائن و صاحب اختیار تخت جمشید که خود را به اسکندر فروخته بود از ورود سردار آریوبرزن به تخت جمشید جلوگیری کرد و دروازه‌های شهر را بست. هم‌چنین به اسکندر پیغام فرستاد که تا مردان و زنان وفادار به آریوبرزن و ایران کنترل تخت جمشید را در دست نگمی روند خودش را زودتر به پایتخت برساند تا تیری دتس کلید شهر را به او بدهد و آریوبرزن از سر راه برداشته شود.

اما سردار سرداران آریوبرزن کسی نبود که مردم خود را رها کند، عقب‌نشینی در قاموس او جای نداشت او تسلیم ناپذیر بود. آریوبرزن بلند قامت با چهره‌ای زیبا و خشن و مردانه هم‌راه سی‌صدتن از بهترین مردان و زنان آریایی که لباس مقدس رزم و سربازی پوشیده بود رودررو و جانانه به جنگ با سپاه دشمن پرداخته و پای‌مردی و ایستادگی و از جان گذشتگی این ملت آرمانی کار را به جایی رسانید که اسکندر مجبور به فرار و عقب‌نشینی شده، اما  دوباره به وسیله خائنین مسیری جای‌گزین پیدا کردند و در دره پادشاهان رودرروی همه سی‌صد نفر ملت آرمانی تحت فرماندهی سردار سرداران آریوبرزن شجاع قرار گرفته در این گاه بود که ملت تجلی یافت و این اندک عهد بودند که واژه ملت را ارتقا‌ بخشیدند و به مقام ملت آرمانی رساندند. سردار سرداران آریوبرزن در این دره در کنار همه مردان و زنان هم رزم و هم خونش در راه ملت و میهن دلاورانه و شجاعانه قهرمانانه جان باخت.

ملت آرمانی افکار بلند، اراده‌ای محکم دارد. نگاهش افق‌های دور را می‌نگرد. ملت آرمانی چشم‌انداز گستره اندیشه‌شان وسیع و بال اراده‌شان برای پرواز تا اوج و قله مقصود گسترده است. ملت آرمانی پیروزی بر خویشتن خویش است، تجلی خون و آتش است. سرنوشت محتوم ملت آرمانی پیروزی و مرگ توامن است. مرگی که به جای شکست به آنان پیروزی گران‌سنگی خواهد بخشید. مرگی که رهایی از خواری و ذلت زندگی است به یقین خود پیروزی است.

ملت آرمانی نه خلق است نه امت و نه توده، ملت آرمانی جزء کوچک ولی با ایمان از مردم است. حد اعلا‌ وفاداری و فداکاری است. زمانی‌که همه به فکر منافع شخصی هستند. زمانیکه خودخواهی جز به خانه وطنمان ختم نمی‌شود. این ملت آرمانی است که با پشت پازدن به تمام انگیزه‌های مالی و مادی در راه میهن و ملت جان‌بازی و جان‌فشانی می‌کند. در شب سیاه یاس این ملت آرمانی است که چون اخگری فروزان رهنمای ره‌گم‌کردگان است. ملت آرمانی اعاده‌کننده مردمی خفته در وادی خرافه و ترس است. ملت آرمانی حماسه ورجاوند ایثار، از خود گذشتگی تردید‌ناپذیر است. سلحشوران جوان دست از جان و مال و لذت شسته به پیشواز مرگ می‌روند و چه جانانه می‌روند، در پیش‌گاه ملت آرمانی مرگ خواهد مرد، این ملت شایسته سروری جهان را دارد. چنین است انجام فرجام ما.

 

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , ,