Saturday, 18 July 2015
16 June 2021
دایره‌ی شکسته

«من سرنوشت که را بسازم»

2011 July 05

مه‌شب‌ تاجیک / رادیو کوچه

وقتی در یک ظهر تابستان بچه‌دار شدم یعنی فهمیدم که من هم مادر یک کودک خواهم شد، دنیا دور سرم چرخید، من نه کودکی می‌خواستم نه حس مادرانگی داشتم فقط می‌خواستم یک زن باشم و همین هم از سرم زیاد بود و نمی‌توانستم آن‌طور که می‌خواهم یک زن باشم. وقتی ازدواج کردم آن‌قدر جوان بودم که فکر کنم خوش‌بخت خواهم شد و دنیا پله‌ها را جلوی پایم گذاشته تا یکی یکی بروم و برسم به همان صعود نهایی. دنیا پله‌ها را که هیچ نردبان شکسته‌ی دست‌سازی را هم جلویم نگذاشت، اگر هم گاهی پله‌ای بود به سمت سراشیبی بود که همه می‌دانیم تهش چیست.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

جلوی وسوسه‌ی ازدواج را که نتوانستم بگیرم اما بچه‌دار شدن را به هر قیمتی می‌خواستم مانعش بشوم، من حداقل می‌خواستم گناه‌کار باشم تا گناه را نظاره کنم. که چگونه گناه من بزرگ می‌شود و  هرروز به من یادآوری می‌کند چه غلطی کردم. می‌دانی من به خودم بی‌اعتماد بودم و هیچ اعتماد به نفسی نداشتم که کودکی مال من باشد. مهم نیست که و چه هستی مهم اعتماد کاذبی است که به خودت داری…من نداشتم. رویاپردازی‌های بوی یک کودک و خنده‌اش و وقتی لبان تفی‌اش را روی صورتت می‌چسباند که دلت را بلرزاند به من هیچ اعتماد به نفسی نمی‌داد که بخواهم ور گند خودم را به جاودانگی بکشانم.

من خودم از آن‌هایی بودم که تحقیر شده بودم و حالا در نقش تحقیر کنندگان ظاهر می‌شدم، با دماغی نوک بالا  و از خود راضی هر چیزی را که مطابق میلم نبود به لجن می‌کشاندم و در آن به دیده‌ی تحقیر نگاه می‌کردم با چشم‌هایی که به دیگران این حالت را می‌داد، یعنی من امیدوار بودم که بدهد که چقدر شما پوچ و احمقید و به تحقیر دیگران می‌پرداختم. یک‌بار به دوستم گفتم که من فکر می‌کنم یک خاطره‌ی بد همیشه به مرور زمان از یاد آدم می‌رود….زمان خیلی چیزها را حل می‌کند و دیگر برای تو آزار دهنده نخواهد بود که حتا گاهی بهشان فکر کنی ولی بچه از آن خاطرات بدی است که همیشه تو را آزار می‌دهد و هیچ‌وقت از میزان آزارش کاسته نخواهد شد و تو همیشه به یاد می‌آوری که چه غلط غلیظی کردی، بعد با لب‌خندی حق به جانب نگاهش کردم. دوستم تنها نگاهم کرد و بعد دیگر به من زنگ نزد، بعدها فهمیدم که همان روزها تازه حامله شده بود.

حالا من نمی‌خواهم بگویم همه‌ی حرف‌های من درست است ولی خوب در هر حرف چرتی هم چیزهای خوبی وجود دارد که تو یاد بگیری، الان این جمله را خیلی قشنگ گفتم فکر کنم…من می‌فهمم که کی می‌توانم خیلی تاثیرگذار باشم. ولی در کل آیا بچه‌دار شدن برای ادامه‌ی خودت خودخواهی نیست و یا تو داری از شدت افسردگی میمیری و بهت می‌گویند بچه‌دار شو، انگیزه پیدا می‌کنی، زندگیت هدف پیدا می‌کند و همه چیز خوب می‌شود. این نهایت چی می‌تواند باشد. حالا اگر تو بچه‌دار شدی و فردا پشیمان از آمدن این موجود کوچک که تا وقتی عروسک توست خوب است و وقتی شخصیتی را که خواهد داشت پیدا کرد، هیولایی می‌شود، چکار می‌کنی؟ می‌توانی مثل همیشه بلند بگوی غلط کردم یکی بیاید این گند مرا جمع کند؟ نمی‌توانی و آن‌وقت است که خاک بر سرت شده است.

حالا از همه‌ی این‌ها بگذریم، من چه کنم؟ من الان بلند می‌گویم من غلط کردم، خاک بر سرم یکی بیاید جمع کند این گند مرا…و کسی نمی‌آید…من با این همه غرورم دارم می‌گویم که ببخشید، من اشتباه کردم، الان حتا ناله هم می‌کنم با ندامتم اشک و آه و زاری را هم هم‌راه می‌کنم ولی می‌بینم و می‌دانم که هیچ فایده‌ای ندارد. لب‌خندهای کشدار روی صورت‌ها به من می‌گویند که خاک بر سرم شده. گاهی در این روزها و شب‌هایی که می‌آید و من با نفر دیگری هستم، فکر می‌کنم من واقعن می‌خواستم که بچه‌دار بشوم اگر نمی‌خواستم این همه راجع‌بهش زر نمی‌زدم، چون وقتی بخواهی استوار کاری را نکنی یا کار شروع کرده‌ای را تمام کنی، سکوت می‌کنی و انجام می‌دهی ولی وقتی یک بند می‌گویی راجع بهش معلوم است که داری بازی هم در می‌آوری این وسطا.

هم‌کارم را به خاطر می‌آورم که یک روز آمد سرکار با اشک و آه فراوان که کودکش را دادگاه به همسرش سپرده‌. حالا او می‌میرد بدون کودک، یک ساعت اشک ریخت و گریه کرد و گفت که دادگاه به او گفته که صلاحیت ندارد، که البته، صد البته نداشت، چون بچه‌ی چهار ساله را در خانه تنها گذاشته بود و بسته بودش به پایه‌ی تخت و رفته بود تا موهایش را کوتاه کند و وقتی پدر بچه اتفاقی آمد و صدای کودک گریان را شنید و در را شکست، قیامت به پا کرد و اگر می‌توانست حتا همان یک روز در هفته را هم نمی‌گذاشت تا بچه پیش این زن بماند. بعد که یک ساعت تمام اشک ریخت و دل ما را خون کرد، به دوست پسرش زنگ زد که با هم بروند بیرون تا ناهار بخورند.

واقعیت این است که من الان می‌ترسم که کودکم زشت به دنیا بیاید و یا ناقص، اگر خوب غذا نخورد یا بی‌تربیت بزرگ شود و یا کودن باشد چه…بچه را در راه مدرسه ندزدند و یا سیگاری و معتاد نشود و یا ایدز نگیرد، اگر احمق و ابله بار بیاید تقصیر من است، چاق نشود تا بچه‌ها در مدرسه مسخره‌اش کنند، خدا کند با شخصیت بشود… اصلن من مگر صاحب این بچه‌ام، من نمی‌خواهم همه‌اش نگران دل‌بندم باشم که چه می‌شود، از پریروز که فهمیده‌ام هست دایم با او حرف می‌زنم، احمق نیستم، پس چیم، هنوز هیچی نشده دارم عاشقش می‌شوم…ولی نمی‌توانم، نمی‌توانم بگذارم به دنیا بیاید، اگر بیاید کار هر دوی‌مان زار است، به خاطر خودت هم می‌گویم کوچولو و همین‌طور به خاطر خودم، من با تو نمی‌توانم به جایی برسم… فردا، فردا کلکش را می‌کنم، من نمی‌خواهم مادر یک کودک باشم.

تو داری چیکار می‌کنی؟

عزیز من این همه این بچه را بغل نکن، بگذار توی تختش می‌خوابد، پس فردا که بزرگ‌تر شد و بغلی خودت بی‌چاره می‌شوی. شبی دویست دفعه هم نمی‌خواد بهش سر بزنی…ولش کن، این لوس بار میاد این‌طوری…حالا این صددفعه…تو آخر این بچه را خراب می‌کنی…

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , 

۱ Comment


  1. Taraneh
    1

    درود بر تو نازنین
    منم باردارم و دغدغه های تو رو داشتم ، ضمن اینکه از متفاوت بودن با دیگران در میهمانیها بیزار بودم اما هرگز نمیخواستم که من هم دچار روزمرگی کسالت بار آدمهای دور و برم شوم اما شدم و روزبروز هم بیشتر دارم میشوم. من هم نگرانیهای تو را دارم از دوران ترسناک بلوغش به لرزه می افتم با فکر کردن به کوچکی و ُخردیش و بزرگی مسئولیتی که بر دوش گرفته ام تب میکنم اما به هر روی او دارد میاید به این جهان و ما کاره ای نیستیم و چاره ای هم ند اریم مگر آنکه بهترین ِ خودمان باشیم. تا میتوانیم بخوانیم و بدانیم و بکوشیم اینکه چه بشود”فقط” بر عهده ما نیست
    اما سخن پایانی، منی که پس از ۳ بار مرگ رویانم در درون شکم، امروز به ماههای پایانی رسیده ام و هر ماه برای تندرستی او جشن شادی بر پا کرده ام با کودکم بسیار کم سخن گفته ام. اینکه تو این گونه به فرزندت دلبسته ای نشان بسیار خوبی است. میتوانی و بهترین مادرها میشوی (بیماری که درد ندارد در جستجوی درمان
    نیز نیست ، من و تو دست کم درد را داریم