Saturday, 18 July 2015
18 June 2021
پس‌نشینی تند

«بدرود شهر وارونه‌ی من»

2011 July 06

اکبر ترشیزاد/ رادیوکوچه

از طول و درازی سال‌های دور از وطن همین بس که روزی که ایران را ترک می‌کرد زادگاهش فقط یک ترمینال اتوبوس‌رانی درب و داغان و کوچک داشت و حالا دارد با هواپیما وارد فرودگاه شهرش می‌شود. از هواپیما که آمد پایین و دور و برش را نگاه کرد، تا چشم کار می‌کرد بیابان بود. باد گرم و خشک که توی صورتش زد جا خورد. شنیده بود که فرودگاه را در باغ‌های «شفیع‌آباد» ساخته‌اند، جایی که هزارها هکتار باغ میوه داشت و تابستان‌ها ییلاق مردمی بود که از گرمای تابستان فرار می‌کردند، اما حالا به جای رنگ سبز همه‌چیز سرخ و زرد رنگ بود.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

وارد شهر که شد یک راست به خانه‌ی پدری‌اش رفت. از آن خانه‌ی زیبا و درندشت فقط حوضش به یادگار از دوران قدیم مانده و بقیه‌ی خانه را خواهرها و برادرهایش کوبیده و زمینش را تکه تکه کرده بودند و به جایش چند دست‌گاه آپارتمان درآورده بودند. چمدانش را گذاشت و منتظر نهار نشد و زد بیرون. سر کوچه که رسید دو سه تا پسربچه داشتند بازی می‌کردند. ایستاد و چند دقیقه‌ای تماشای‌شان کرد. بعد راهش را گرفت و رفت. توی کوچه پس کوچه‌ها که راه می‌رفت همه چیز برایش غریبه بود از در و دیوار بگیر تا خانه‌ها و مغازه‌ها. کمی که خسته شد خواست تا جایی بنشیند اما جلوی هیچ خانه‌ای سکویی نبود. یادش آمد که روزگاری دم در همه‌ی خانه‌ها سکوها و سایبان‌هایی بود تا عابران خسته را پناهی دهد. هنوز چند دقیقه‌ای روی پله‌ی جلوی در خانه‌ای ننشسته بود که مردی سرش را از پنجره بیرون کرد و از او خواست تا آن‌جا را ترک کند.

گرسنه‌اش بود و خواست تا غذایی بخورد اما هر چه گشت نشانی از آن رستوران‌ها و قهوه‌خانه‌های قدیم شهر نیافت. وقتی که رفت و توی یکی از این فست‌فودهای شیک و پیک نشست تا غذایش حاضر شود، زیرچشمی جوان‌هایی که دور و برش نشسته بودند و حرف می‌زدند و می‌خندیدند را می‌پایید. عجیب است، هیچ‌کدام از آن‌ها فارسی را به لهجه‌ی محلی حرف نمی‌زنند و به قول معروف همه سعی می‌کنند یک جورهایی با لهجه‌ی تهرانی حرف بزنند. غذا خورده و نخورده زد بیرون. این شهر و مردمانش را دیگر نمی‌شناخت، بیگانه شده بودند برایش. شروع کرد بی‌هدف راه رفتن، آن‌قدر راه رفت که داشت از خستگی از پا درمی‌آمد. کنار یک بزرگ‌راه روی چمن‌ها و زیر یک درخت کوچک دراز کشید و شروع کرد به آسمان نگاه کردن که کسی او را صدا زد. بلند که شد دید یک پیرمرد باغ‌بان با همان لهجه‌ی شیرین شهرشان او را به خوردن نان و ماستش دعوت می‌کند. انگار که دنیا را به او داده باشند کنار پیرمرد نشست و با هم‌دیگر یک دل سیر از روزگار خوش گذشته حرف زدند. وقتی خواست بلند شود آرام یک اسکناس صددلاری را توی جیب کت پیرمرد گذاشت و رویش را بوسید و رفت. قرار بود تا دوهفته ایران بماند اما دو روز بعد بلیط گرفت و برگشت. دیگر این شهر را دوست نداشت همه چیزش عوض شده بود حتا آدم‌هایش. برمی‌گشت تا با همان خاطرات خوش کودکی‌اش زندگی کند نه با تصویری که واقعیت بی‌رحم روبه‌رویش به نمایش گذاشته بود.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , ,