Saturday, 18 July 2015
23 June 2021
دایره‌ی شکسته

«بوی خوش یک زن»

2011 July 12

مه‌شب ‌تاجیک/ رادیو کوچه

نخ‌ها را که پیچاند کمی دستم درد گرفت، نخ‌ها قدیمی شده و دیگر با دستم سازگاری ندارد، انگار که دستم مال خودم نیست، تکان‌هایش مصنوعی است. یک‌هو همه چیز خراب شد. همه چیز خوب پیش می‌رفت و من حتا یاد گرفته بودم برقصم، نه الکی بسیار حرفه‌ای، بعد از اون رقص‌ها نخ‌ها و دست‌ها چفت هم شده بود و وقتی رقص را شروع می‌کردیم، انگار که من در باد می‌پیچیدم. تا این‌که یک روز کار مسخره‌ای کردم و همه چیز خراب شد. همه‌اش هم تقصیر خودم شد. همیشه پدربزرگم به من می‌گفت که عروسک خیمه شب‌بازی باید عاقل باشد وگرنه به فنا می‌رود و من دارم به فنا می‌روم.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

همه‌چیز از یک روز خوب شروع شد. روزهایی خوبی که ما دست‌های او و من و نخ‌ها یکی شده بودیم با هم می‌رقصیدیم، می‌خواندیم، حتا من اپرا یاد گرفته بودم، یک‌بار دوتایی با هم یک رقص شبیه «مایکل جکسون» اجرا کردیم و سالن را ترکاندیم، او نخ‌های مرا جادو می‌کرد و من چشم‌های تماشاچیان را، خوش‌حال بودیم و دنیا مال ما شده بود و دنیای آن روزها دنیای خوبی بود. من و او توانسته بودیم، خیمه شب‌بازی سال‌ها بود که منسوخ شده بود، دوباره زنده کنیم. پدر من از زور بی‌کاری تمام استخوان‌هایش نرم شد و مادرم به خاطر زندگی‌مان مجبور شد برود و از در یک مغازه آویزان شود، یعنی هر بار که در مغازه باز می‌شد می‌کشید به پاهایش و رنج زیادی را تحمل می‌کرد، آن هم مادرم که روزی پدرش بزرگ‌ترین عروسک خیمه‌شب بازی در کل اروپا بود، و بعضی می‌گفتند که او دست خیمه‌شب باز را حرکت می‌دهد. بگذریم. من تنها فرزند چنین خانواده‌ی داغونی بودم و نسل‌مان به فنا رفته بود.

من بعد از تمام شدن درسم تصمصیم گرفتم به دنبال شغلی آبرومند بگردم، می‌خواستم پولی جمع کنم و مادرم را پایین بیاورم که دیگر برای خودش زندگی کند، غبار پیرترش کرده بود و خسته و مریض بود و پایش در اثر برخورد مداوم با در مغازه که هی باز و بسته می‌شد، آرتروز گرفته بود. مدتی رفتم و در یک دکور ثابت ایستادم، دکور یک مغازه بود که کیف و کفش می‌فروخت، یارو صاحب مغازه از عروسک خیمه‌شب بازی قدری می‌فهمید که یک بز از کوانتوم، فقط برای پز روشن‌فکری مرا کنار کفش‌های قرمز 400 دلاری گذاشته بود. و زن‌هایی که کفش را می‌دیدند، آه خدای من چقدر من بدبخت بودم، که هر روز مجبور بودم جیغ‌های بنفش دخترکان را تحمل کنم، که کفش را می‌دیدند و ذوق می‌کردند و محض رضای خدا یک‌د‌‌ونه جیغ که چه عرض کنم، یک آه کوچک کسی برای دیدن من نکشید. تا این‌که آن چهره‌ی مشعشع مرا پشت ویترین مغازه دید، پیرزن چشمانش برق زد و داخل آمد و شروع به صحبت راجع به من کرد، البته اذعان می‌کنم، خوش‌حال‌تر می‌شدم که یکی از آن دخترکان چنین برق نگاهی را مشعشع می‌کرد ولی خوب مهم نبود می‌دانستم که چیز خوبی در انتظارم من است که آن‌جا پیش پیرزن است.

پیرزن برای من دویست دلار پرداخت…البته پرت کرد در صورت فروشنده، نمی‌دانم لابد فکر کرده بود قرار است مرا با ده دلار بخرد، واقعیت این است که همه‌ی انسان‌ها هم شعور درست و حسابی ندارند. مرا در یک کیف بوگندو گذاشت که حصیری بود و تمام تن مرا می‌خورد. ولی با همه‌ی این‌ها می‌دانستم که آینده مال من شده است. حس یک عروسک خیمه شب‌بازی هیچ‌وقت اشتباه نمی‌کند، به خانه‌ی نمور ولی زیبایی رسیدیم، پیرزن کیک زیبایی خرید. راستش یکم ترسیدم. نکند من هدیه‌ی یکی از نوه‌های روانی او می‌شدم که اولین حرکتش این بود که شلوار مرا درآورد تا ببیند من زنم یا مرد و بعد هر چی دکتر بازی بلد است روی من پیاده کند…نه…نه به خودم دل‌داری دادم، هیچ‌وقت یک پیرزن برای دکتر بازی نوه‌اش دویست دلار پول را توی صورت کسی نمی‌کوبد. از همین عروسک‌های پلاستیکی می‌خرد که از اول معلوم است زن است یا مرد. خلاصه ناگهان همه جا سیاه شد. ای بابا مگر قرار است مرا سورپریز کنی، چشم‌های مرا چرا می‌بندی؟

و بدین شکل من عروسک خیمه‌شب‌ بازی یک خیمه‌شب باز فلج شدم. او در صحنه به زمین خورده بود و فلج شده بود، عروسکش باعث شده بود که به زمین بخورد و پاهایش بشکند و قطع نخاعی شود. نمی‌دانم، چه شده بود، چون عروسک‌های قدیمی این کارها را نمی‌کردند. و او عاشق من شد. با هم دست دادیم، نخ‌ها و شروع به چرخیدن کردیم، پیرزن برای پسرش دست می‌زد و می‌خندید، کاش مادر من هم بود تا او هم خوش‌حال می‌شد. من به شغل آبا و اجداد‌ی‌مان بازگشته بودم. امید به زندگی هردوی ما تابیده شد. من و او بعد از سال‌ها یک گروه شدیم و با دنیا به جلو می‌رفتیم، او دست‌های متبحری داشت و من پاهای فرزی، می‌رقصیدیم و سالن‌های خالی و متروکه دروباره به خاطر ما پر می‌شد. روزهای خوبی بود. یک‌بار برایم تعریف کرد که در اجراهای قبلی‌اش عاشق زنی شده که هر شب به تماشای برنامه‌های او می‌آمده است. و او می‌خواسته است که با زن ازدواج کند. و این‌که دستان او عروسک را چنان می‌چرخانده که جادو می‌کرده است. ولی یک شب نخ‌های عروسک در پایش پیچیده و او را به زمین انداخته و او برای همیشه ویلچر نشین شده است. دلم برایش سوخت، چرا عروسک با او چنین کرده؟ البته این وسط یادش رفت که تعریف مرا هم بکند هی می‌گفت من، دست‌های من، دست‌های جادویی من…پس ما چی پاهای ما، پاهای جادویی ما، چش‌مان نافذ ما…بگذریم این سوال برای من بود…

تا این‌که همه‌چیز از یک روز خوب شروع شد، ما می‌رقصیدیم و جمعیت دست می‌زدند، به میان جمعیت رفتیم و شروع به هنرنمایی کردیم. مردم دست می‌زدند و من سنگ تمام می‌گذاشتم. پاهای من سالن را با خود یکی می‌کرد. به سراغ زنی رفتیم و شروع به رقص کردیم، ناگهان دست‌های او مرا به جلو برد و پاهایم هم دوید به سمت زن، شاید باور نکنید اگر بگویم این بار واقعن دست‌های او بود، نه پاهای من و در لحظه‌ای با بوی خوش زن مست او را بوسیدم و دنیا برای من رنگ دیگری شد، من همیشه عروسک‌های خیمه‌شب‌ بازی را بوسیده بودم و چوب‌ها و پارچه‌ها را و هیچ‌گاه چیزی را چنین نرم و لطیف حس نکرده بودم و من عاشق شدم، عاشق یک زن. یک زن با بویی خوش و نرم. فاصله گرفتیم و من گیج بوی او خود را به دست‌های عروسک گردان سپردم، و دیگر هیچ چیز نمی‌دیدم جز او. زن همه چیز من شد. او هم زیاد به کافه می‌آمد و مستقیم به من زل می‌زد. من عاشق او و نگاهش بودم. تا این‌که روزی موقع رقص دو نفره‌ی ما به سمت او رفتیم‌، بویش را از فاصله‌های دور می‌فهمیدم‌. آن روز قیژ و قیژ ویلچر اذیتم می‌کرد. نمی‌دانم اولین بار بود که این صدا را می‌شنیدم. من می‌رقصیدم با شور و حرارت و به سمت او می‌رفتم. عروسک‌گردان دست‌هایش را بلند کرد. همه ساکت شدند، او چیزی به من داد تا من به زن بدهم، حلقه بود. و من آن را از طرف مرد دیگری به زنی که عشقم بود دادم، بازهم مسخ شده بودم. و زن حلقه را قبول کرد. ناگهان فهمیدم که چرا عروسک قبلی او را به زمین پرت کرده بود…زنی که هر دو ما عاشقش بودیم…

من فرار کردم، الان گوشه‌ی یک زیرزمین نمورم که هر روز آب در آن بالاتر می‌آید. من به زودی غرق می‌شوم و مادرم مستعمل. نسل ما منقرض شد. من غرق می‌شوم به خاطر بوی خوش یک زن. ولی من مرد عروسک‌گردان را هل ندادم، آن هم به خاطر بوی خوش یک زن.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , ,