Saturday, 18 July 2015
21 June 2021
پس‌نشینی تند

«روز روزِ تو نیست»

2011 July 14

اکبر ترشیزاد/ رادیوکوچه

روز که روز بدی باشد از اول تا آخرش است. زندگی خیلی از ما مثل یک روز است. بعضی‌ها روز روزشان نیست. روز، روزِ «گیتارزن» نبود عین خیلی‌های دیگر. «جواد‌ منافی» را یادتان هست؟ نیست؟ من می‌گویم برای‌تان. «جواد منافی» یکی از به‌ترین فوتبالیست‌های تاریخ فوتبال این مملکت بود اما روز روزِ «جواد منافی» نبود. وقتی روز روزِ شما نباشد هیچ کاری نمی‌شود کرد حتا اگر مثل «جواد» توی 22 سالگی به‌ترین باشی. حتا وقتی از 40 متری بدون دورخیز شوت می‌کنی به‌ترین دروازه‌بانان هم نتوانند جلویش بایستند.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

روز روزِ «جواد منافی» نبود. رفت، حذف شد، گم شد. چه جورش مهم نیست، جواد تصادف کرد و دیگر جواد دیگر فوتبالیست نشد، چون روز روزِ «جواد منافی» نبود. ایرانی و خارجی هم ندارد. «کارور» را می‌شناسید «ریموند کارور»، همان که به‌ترین داستان‌های کوتاه‌ دنیا را نوشته است. روز روزِ او هم نبود چون با آن همه استعداد، نگه‌بان ‌شب کارخانه بود و وقتی که تازه آمد تا کاری را بکند که برای آن ساخته شد بود، یعنی قرار شد تا یک نویسنده‌ی تمام‌وقت باشد، مرگ امانش نداد، چون روز روزش نبود. شاید بگویی این سرنوشت بسیاری از نویسنده‌هاست، ولی نه ربطی به نوع هنر هم ندارد. «حسن‌ حامد» با استعداد بود، عالی بود، حرف نداشت، می‌نوشت، بازی می‌کرد و کارگردانی. آمد پایتخت تا بشناسندش، قلب کوچکش طاقت زیرزمین‌های نمور تهران را نیاورد. روز روزش نبود «حسن ‌حامد». می‌دانی عجیب این‌ است که تو اگر آدم زنده هم نباشی، مخلوق دست دیگری هم باشی، روز روزت که نباشد بد می‌آوری آخرش. یکی می‌شود «مورچه» یکی دیگر «مورچه‌خوار» که باید صبر کند تا «اتوبوس‌ جهان‌گردی» که سالی یک‌بار از آن حوالی می‌گذرد، بیاید و از روی مخ او رد بشود، چرا؟ چون روز روزِ «مورچه‌خوار» نبود.

«گیتارزن» غم داشت. شاد هم که می‌زد درد و مصیبت بیرون می‌زد از لای سیم‌هایش. روز روزِ «گیتارزن» نبود. روزت که نباشد بچه‌ی اول یک خانواده می‌شوی که پدر و مادرت روی کله‌ی کچل تو استاد می‌شوند و تازه بعد از چند سال یاد می‌گیرند چطور شخصیت یک آدم را خراب نکنند. وقتی که تو وسط آن همه ساز، عاشق سازی می‌شوی که اول باید کل شهرستان کوچکت را بگردی تا در هجده سالگی و با پس‌انداز چهار سال کار بعد مدرسه، یک ساز درب و داغان پیدا کنی و بعد مجبوری گیتار عزیزت را توی کیسه‌گونی پنهان کنی چرا که مجازات در دست گرفتنش در خیابان، یک هفته خوابیدن در کمیته است، معلوم است که روز روزِ تو نبوده که در چنین زمان و مکانی به دنیا آمده‌ای. روز روزِ «گیتارزن» نبود که باید چوب سرسپردگی احمقانه‌ی پدرش به یک ایدئولوژی احمقانه‌تر از خودش را او پس می‌داد و در دانش‌گاه به رویش بسته می‌شد. «گیتارزن» خودش یاد گرفت هر‌چه را که باید می‌آموخت.

وقتی تو جایی زندگی می‌کنی که مردم به جای آن‌که موسیقی را با گوش‌شان داوری کنند با کمرشان نمره می‌دهند، گیتار زدن از هر کار دیگری سخت‌تر می‌شود. این بود که «گیتارزن» روز به روز گوشه‌گیرتر شد و وقتی که بعد از چند سال چشم‌ باز کرد، دید که با این مردم غریبه است، خیلی غریبه‌تر از آن‌که بتواند میان‌شان زندگی کند، پس «گیتارزن» هجرت کرد و رفت. اما روز که روزت نباشد وقتی می‌رسی جایی، که دیگر برای همه چیز دیر شده باشد. «گیتارزن» پیر شده بود و کاری از دستش برنمی‌آمد به جز گیتار زدن. این بود که پایش به یک کافه ایرانی باز شد و شد آن چیزی که نباید می‌شد. «گیتارزن» آهنگ‌هایی را می‌زد که همه‌ی عمر از آن‌ها متنفر بود و صبح تا شب به قردادن مردم زل می‌زد و رنج می‌کشید. آخر شب وقتی که کارش تمام می‌شد، می‌نشست و با مدیر کافه هر کدام یک سیگار می‌گذاشتند زیر لب‌شان و بعد «گیتارزن» آهنگ‌هایی را می‌نواخت که خودش دوست داشت. مدیر کافه هم می‌نشست و با اشتیاق به آن‌ها گوش می‌کرد، آخر می‌دانید او هم یک فیلسوف شکست خورده بود. مدیر کافه هم مثل «گیتارزن» روز روزش نبوده است در زندگی.

 

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , , ,