Saturday, 18 July 2015
19 June 2021
وقتی سال‌روز مرگ شاعری معلوم نیست، هر روز سال‌مرگ شاعر است

«شبح شاعری جن‌زده»

2011 July 14

رضا صدیق/ رادیو کوچه

ادبیات شعری معاصر ما لبریز از شاعرانی‌ست که در ورطه‌ی کلام جسارت‌های فراوانی کرده‌اند. سنت‌شکنی کرده‌اند و کلام را به روایت مدرنی که از آن سوی آب‌ها موجش راه افتاده بود، در چهارچوب زیبایی‌شناسی فارسی قلم زده‌اند. تعدادی از این شاعرها به هر نحوی پررنگ‌تر شدند و بسیاری از چشم‌ها پنهان ماندند. بسیاری که حتا اهل شعر هم از آن‌ها غافل شده و شناختی بر ادبیات و اشعارشان ندارند، خودشان که هیچ. حتا نگارنده نیز از بسیاری از این شاعران تاثیرگذار که وقعی بر ادبیات نهاده‌اند و نام‌شان لای کاهی کاغذها گم شده نیز بی‌خبرم. میل به کشف این دست شاعرها مرا به جوانی رساند که شعرش بیست ساله ماند. شاعری جوان که پیش از بیست سالگی ادبیات شعری‌اش را ناب  شعر می‌خواندند. شاعری که نه تنها کسی از او خبردار نیست، که تنها مجموعه‌ای که می‌توان به سختی یافت، گزیده‌ای از اشعار اوست که نشریه اینترنتی سه‌پنج – ادبیات مستقل ایران – منتشر کرده است. اولین جرقه‌ی کششم به کشف این شاعر، با شعری از «عباس صفاری چخماق» خورد. شعری که نام این شاعر که تنها بیست سال عمر کرد را این‌گونه توصیف می‌کند:

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

فکر می‌کردیم / تی‌شرت چه‌گوارایش را به عمد / پشت و رو می‌پوشد / که بی‌خیال جلوه کند / و دم‌پایی ابری را / در شب افتتاح نمایش‌گاه / چون شلخته‌ترش می‌کند / به‌ پا دارد / از هر رنگی پیدا بود / نوک سوزنی در او جاری است / مثل رنگین‌کمان اما / خودش را تکنی‌کالر می‌پنداشت / دور از جانش مرا / یاد هوتن نجات می‌اندازد / که شبی در کافه فیروز / ناگهان از سر میز بلند شد / و رفت از آن‌سوی خیابان / مجله‌ای بخرد / که شعر جدیدش در آن چاپ شده بود / اما دیگر بازنگشت / ما فکر کردیم دارد / ادای نصرت را در می‌آورد / چند هفته‌ی بعد در تیمارستان / با سه بسته سیگار زر / و مجله‌ای که شعر جدیدش / در آن چاپ شده بود / به ملاقاتش رفتیم.

با خواندن این سطور ذهنم گر گرفت. هوتن نجات؟ نامش را تا به آن روز نشنیده بودم. هوتن نجات کیست؟ از هر شاعری که اطرافم بود می‌پرسیدم؛ هوتن نجات را می‌شناسی؟ و جواب نه بود. کتاب‌فروشی‌های انقلاب را زیر و رو کردم تا کتابی از او پیدا کنم، اما کسی او را نمی‌شناخت. چرا؟ چرا نامی از او نبود؟ فضای مجازی را زیر و رو کردم تا به مجموعه‌ای رسیدم از گزیده‌ای اشعارش. «به یاد بعد از ظهرهای آفتاب»، بالای کتاب نوشته بود؛ شاعری که در بیست سالگی خودکشی کرد.

 هوتن نجات کیست؟ از هر شاعری که اطرافم بود می‌پرسیدم؛ هوتن نجات را می‌شناسی؟ و جواب نه بود

کلمه به کلمه‌ی اشعارش را خواندم. بارهای بار، حتا همین حالا، بارها مرورشان می‌کنم. این شعرها از آن ذهن شاعری چند ساله است؟ چه شاعرانگی در روح او دمیده شده بود که این‌گونه واژه‌ها را کلمه و کلمات را بند به بند می‌کرد تا بند از بند چشم‌هایی که می‌خواند جدا کند؟

چند یادداشت در ابتدا و انتهای کتاب بود. «اسماعیل نوری‌اعلاء»، «رضا حیرانی» و چند تن دیگر از او نوشته بودند. تنها نوری اعلاء او را دیده بوده. از آشنایی‌اش با او می‌گوید. از آن نوجوان سر به هوایی که حواسش به هیچ‌چیز نبوده. از آن روزی که دفترچه‌ی بهم ریخته‌ی اشعارش را به او می‌دهد و می‌رود. می‌رود و خبری از او نمی‌شود تا سال‌های بعد می‌آید و این‌بار با شعرهای دیگرش باز می‌گردد. بین شاعران آن روزها نامی بهم می‌زند. در کافه فیروزه کنار «شاملو» و «نصرت رحمانی» شعر می‌خواند و بی‌اعتنا به اسم‌ها راهش را می‌کشد و می‌رود. ذوق کودکانه‌اش سر به هوا و عاصی‌ترش می‌کند و نه نامش در مجله‌های مهم ادبی دیگر برایش اهمیت دارد و نه حتا جمع‌های شاعران. تنها شعر را دست و پا می‌زند و باز هم بی‌خبر ناپدید می‌شود. نوجوانی که هنوز بیست ساله نشده. نوجوانی که ذاتن شاعر به دنیا آمده. شاعری که زود رفت، تا رنج دنیا را بر گرده نکشد. نه. این شعرها از آن ذهنی نیست که کم‌تر از بیست سال داشته. می‌گویند دفتر شعرهای «به یاد بعد از ظهرهای آفتاب» شعرهای شانزده‌ سالگی اوست. شانزده سال؟ اما مگر می‌شود روحش نیز شانزده ساله بوده باشد؟ این شعرهایی که با ذهن بازی می‌کنند و کلماتش روح را آماج بی‌خودشدگی می‌کنند، چگونه از ذهنی شانزده ساله زاییده شده‌اند؟ و چگونه و چرا در بیست سالگی، زندگی را تمام می‌کند؟ کدام جوان بیست ساله‌ای شاعر، با این شعور شعر و شور واژه، در ابتدای شناخته شدن و یاغی‌گری، و حتا موج شهرت شاعران معاصر، چنین می‌کند با خودش؟ آن‌هم با هزار روایت متفاوت و بی‌خبر از واقعیتی که بر اون گذشت. حتا روز مرگش نیز مشخص نیست… چگونه چنین تاریخ ادبیات ایران سرنخ گم کرده از برای این شاعری که بزرگان شعر معاصر در تحیر نگاهش می‌کردند؟

می‌گویند در پاییز پنجاه و شش خودکشی کرده. روایت مرگش متفاوت است. می‌گویند در تهران و هنگامی که در بیمارستان روانی بوده خودکشی کرده. دیگری از داستان خودکشی او در مقابل بیمارستانی در اهواز سخن می‌گوید و این‌که به دنبال بیماری سرطان و عدم‌پذیرش از سوی بیمارستان در مقابل همان بیمارستان خودش را به زیر چرخ‌های ماشیـن انداخته. دیگری از فشار زمان سربازی‌اش می‌گوید که به این دلیل خودکشی کرده و هیچ‌کس، هیچ‌کس حتا نمی‌داند او چگونه زندگی را بر خود پایان داده است… و گویا هنوز هم معلوم نیست که جنازه‌اش در مسجد سلیمان دفن است، یا یکی از گورستان‌های تهران. هیچ‌کس چیزی از مرگ او و محل دفنش نمی‌داند. هیچ‌کس از او خبری ندارد، جز خبر خودکشی‌اش در یکی از صفحات روزنامه. و این غربت و غریبی در مرگ و حتا رفتن از رنج بی‌نهایت دنیا، برای چه بوده؟ شاعرکی دیوانه که او را یکی از امیدهای شعر موج نوی ایران می‌دانستند. شمس لنگرودی از او این‌چنین گفته؛ یکی از امیدهای شعر ایران، که زود از دنیا رفت. این همه مهجوری آیا خواست هوتن نجات بوده است؟

تمام جواب‌ها نمی‌دانم است. نمی‌دانم‌هایی که شخصیت هوتن نجات را در پرده‌ای از ابهام باقی می‌گذارد. اما اشعار او باقی‌ست. حتا کم و معدود، اما نامش باقی‌ست. نامی که در دوران شکوفایی شعر حجم، با این‌که امضا‌‌اش پای بیانیه‌ی حجم نبوده، در مجله‌ی شعر حجم نامش به‌عنوان شاخه‌ای از شاعران موج نو – که مشکل‌گو اصیل و نثرگرا خطاب می‌شدند، کنار نام‌هایی چون «بیژن الهی»، «پرویز اسلام‌پور»، «بهرام اردبیلی» و… شاعرانی این‌گونه و کهنه‌کار قرار می‌گیرد. شاعری که شاید دو مجموعه‌ی چاپ شده‌ی اشعارش در قبل از انقلاب موجود نباشند و دور از دست‌رس، اما به همت اهل شعر، مجموعه‌ای در فضای مجازی از گزیده‌ی کارهایش منتشر شده که در بر دارنده‌ی معرفی هر آن‌چه از او بوده و به یاد می‌آید است. به ‌قطع او یکی از شاعران مهجور و خوب این مرز است و اشعارش دیوانه‌ کننده‌اند. شعرهایش چنان شاعرانه‌گی را در خود آبستن‌‌اند که گویی هر لحظه در ذهنیت مخاطبی متولد خواهد شد. شعرهایی که باکره‌اند و به‌دور از بازی‌های ادبی مرسوم. شعرهایی که باید خواند. باید مرور کرد و باید به ذهن سپرد. شاعری که باید شناخت، که حق بر گردن ادبیات معاصر دارد. باید کشفش کرد و به هر آن‌که شعر را زندگی می‌کند و شاعرانگی را خواهان است معرفی کرد. شاعری که زود رفت، اما می‌ماند و خواهد ماند در ادبیات معاصر ایران، و بر ماست که او را به هم بشناسانیم و اشعارش را برای هم زمزمه کنیم. این تنها کاری‌ست که می‌توان برای ادای دین به مهجوران پرچم به‌دست شاعرانگی‌ها و شاعران گم‌نام در پستو مانده، به هوتن نجات‌ها، انجام داد.

فلق، از انتظار لبریز شد / چشمم رو به‌سوی پل‌های بی‌شکنجه / که تطاول باد را شکسته بودند چین خورد / و شب، از تصویرهامان بلند شد. / کدام رسالت آخرین رسالت بود؟ /  که رسالت شب، در ما تصویرها را با پیکرهامان هم‌راه ساخت   (بخشی از یک‌شعر بلند هوتن نجات)

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , 

۱ Comment


  1. حمید
    1

    سلام دوست
    هوتن نجات در تهران دفن است
    اگر ادرس مزارش را خاستید یک ایمیل بهم بزنید تا شماره ردیف یا قطعه هوتن نجات را به شما بدهم
    اگر خاستید در سابجکت ایمیل بنویسید هوتن نجان تا بتوانم ایمیلتان را باز بکنم
    منتظر شما هستم
    حمید