Saturday, 18 July 2015
17 June 2021
یادداشتی در‌باره‌ی یک مرگ: احمد ولی کرزی

«وانــا الیــه راجعــون؟»

2011 July 15

پ.مهرکوهی / نامه وارده

 زمانی که فیلم گزارش خاک‌سپاری احمد ولی کرزی با حضور برادر ناتنی‌اش‌، رییس کشور افغانستان را می‌دیدم به یاد فیلم‌های مافیایی افتادم. به‌راستی که خاک‌سپاری احمد ولی کرزی از آن آیین‌های خاک‌سپاری در فیلم‌هایی چون پدر‌خوانده چیزی کم نداشت. خانواده‌ی کرزی دست‌کم از سال‌های شست « شصت» سده‌ی پیش در سیاست افغانستان دست داشته‌اند. پدر وی به دوران پادشاهی ظاهر شاه، هم‌یار یکم «معاون اول» مجلس افغانستان بوده بود و احمد ولی کرزی که تا پیش از سرنگون شدن طالبان در شهر شیکاگو‌ی آمریکا زند‌گی می‌کرد با دست به دست شدن قدرت در افغانستان به کشورش بازگشت و به زودی و با بهره‌گیری از رابطه‌ها و پیوستگی‌های قدرت‌مند خانوادگی و قبیله‌ای جای پای خود را در قندهار بزرگ‌ترین شهر جنوب افغانستان استوار نمود و در جای‌گاه رییس شورای ولایتی قندهار نیروهای ناتو را در آرام‌سازی آن بخش از افغانستان یاری کرد. او توانست با آشتی دادن سران بسیاری از قبیله‌های دشمن در منطقه قندهار پرقدرت‌ترین شخصیت‌های سیاسی آن استان شود. او از راه همین پیوستگی‌های قبیله‌ای در حال گفت‌وگو برای سازش و آشتی با طالبانی‌ها بود. ولی در کنار کار‌های نیک، او توانست از راهی حلال، بازرگانی مواد مخدر در سراسر جهان، به اندوخته‌ای افسانه‌ای دست یابد. وی چندین سال پیش در پاسخ به پرسش یک گزارش‌گر و مستندساز غربی در‌باره‌ی بد آوازه‌گی او و دست داشتن‌اش درقاچاق مواد مخدر گفته بود:«هیچ کس نمی‌تواند چیزی را در این باره ثابت کند»!

دولت و دم دست‌گاه حامد کرزی کوشیده‌اند که مرگ احمد ولی کرزی را سیاسی وانمود کنند ولی کسی که وی را کشت و بر سر کشتن او سر بر داد «سردار محمد» نامی بود که از دوستان نزدیک و خانواده‌گی کرزی‌ها به شمار می‌رفت و برای هشت سالی سرپرستی‌ی جان‌بانان «محافظان» وی را بر دوش داشت. گفته می‌شود که «سردار محمد» پیش از این و برای چند گاهی هم در دفتر امنیتی و جان‌بانی‌ی حامد کرزی کار می‌کرده است. وی بسیار پیش از این فرصت‌های فراوانی برای کشتن این و یا آن کرزی و سپس فرار داشته است. ولی راستی این است که بسیاری از کشت و کشتار‌هایی که در خاک پاک پرآشوب قندهار انجام می‌گیرد، درست مانند فیلم‌ها ی مافیایی و نیز درگیری‌های سران مافیای مواد مخدر در آمریکا و آمریکای لاتین و…جنگی است بر سر  دست‌انداری و به چنگ آوری بازار‌های مواد مخدر. وی پیش از این هم چندین بار از سوی دیگر رقیبان هدف گرفته شده بود و هر بار هم جان به در کرده بود. ولی این باری که او به ندای «‌وانــا الیــه راجعــون‌» پاسخ و لبیک و داد و درست پس از آن که مرده‌ی کشنده او، «سردار محمد»، را برای پندآموزی دیگران بر دار کردند، طالبانی‌ها مسوولیت کشتن وی را بر دوش گرفتند! برادران ارزشی‌ی طالبانی پیش از آن‌که بر سر کار آیند چنین آوازه داده بودند که برای پایان دادن به برادر کشی‌ها و رهایی مردم مسلمان و رنج دیده و جن‌گزده‌ی افغانستان دست به کار جنگ شده‌اند و زمانی که خلیفه‌اله ملا عمر بی‌خرد بر سر کار آید دولتی ارزشی- اسلامی به پا خواهد ساخت و دیگر نه کسی دزدی و مال مردم خوری خواهد کرد و نه کسی دروغ خواهد گفت!

ولی ارزشی‌ها هنوز به کابل نرسیده بودند که با بیل و کلنگ و توپ و تیربار به جان  افغانیان و فرهنگشان افتادند و چنان کشتند و بسوزاندند که مایه‌ی رشک دیگر برادران و هم‌کیشان در دیگر کشور‌های اسلامی که مردمانشان ریشه‌ی بیابان‌نشینی ندارند گشتند. و اکنون هم طالبان برای چنگ انداختن بر چهار پایه و منبر قدرت از هیچ دروغی فرو نمی‌گذارد و انجام ترور‌هایی را که دیگر در توانش نیست بر دوش می‌گیرد تا شاید نام طالبان هم‌چنان در ذهن‌ها لرزه‌افکنی کند. ولی دیر یا زود توان آدم‌کشی‌های طالبان روز به روز کاهش خواهد یافت و ناپاکستانی که عروسک طالبان را می‌چرخاند ناچار خواهد شد با دست شستن از پشتیبانی طالبان در برابر بخشش‌ها و گدا‌نوازی‌ها‌ی آمریکا‌ی اهریمن سرشت سر بر خاک آن ابر قدرت گذارد و با رقصیدنی میمون وار در نمایش «جای دوست کجاست؟ این‌جا!، جای دشمن کجاست؟ آن‌جا!»، مایه‌ی خنده و سرگرمی سیاست‌پردازان آمریکایی شود.

دیر یا زود رسانه‌های غربی هم نام طالبان را به بای‌گانی‌ها خواهند سپرد و در گزارش‌های خود از مرگ این و یا آن پدر خوانده‌ی افغانی به اعلامیه‌های دروغین پذیرش مسوولیت مرگ آن پدر خوانده به‌دست طالبان اشاره‌ای نخواهند نمود. به گمان من اگر ملا عمر خرده‌ای خرد می‌داشت و از جغرافیا چیزی سرش می‌شد و از روزنامه‌نگاری سر در می‌آورد سوارخ گم شده‌ی آوازه‌گری را در جا ی دیگری می‌جست: وی به جای دروغ‌هایی از شمار کشتن احمد ولی کرزی به یافتن نشانی یک نویسنده‌ی ارزشی‌ی ایرانی در پاریس که خیلی هم به ساده‌گی به دست می‌آید می‌پرداخت و به آن پیرمرد کنج کرده در آن خانه که هنوز و در آستانه‌ی مرگ هم از نوشتن واژه‌ی خون مست و حالی به حالی می‌شود پیغام می‌داد که «‌بیا»! و کار وزارت ارشاد و دروغ‌پردازی را به آن تشنه‌ی خون و قدرت وا می‌گذاشت و در پی آن گزینش کا‌رها به راحتی پیش می‌رفت. ای کاش ملا عمر کمی گذشت می‌داشت و آن نیم چشمی را که دارد بر برخی نبود‌ها فرو می‌بست و به روی خود نمی‌آورد که پیر ما شیعه است. در آن گاه که کار به کار‌دان واگذار شود، اگر نیازی به گفتن دروغ‌های ارزشی باشد آن دروغ از کیفیت دیگری برخوردار می‌شود! ای کاش ملا عمر شیعه را کافر نمی‌دانست آن‌گاه جابه‌جایی ی بسیاری از ارزش‌ها راحت‌تر انجام می‌گرفت.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , ,