Saturday, 18 July 2015
25 June 2021
دایره شکسته

«زنی با سینه‌های پوشالی»

2011 July 26

مه‌شب‌ تاجیک/ رادیو کوچه

تازه نشسته بودیم و منتظر بودیم که تا چند لحظه‌ی دیگر این آرامش تبدیل به یک طوفان قلابی و هارت و پورتی شود. آدامس را چسبانده بودیم به مانتوی معلم دماغ عملی فیزیک…خیلی خودخواه بود و دایم از باغ پدریش  در لواسان می‌گفت…یک‌بار یکی از بچه‌ها حساب کرد تعداد باری را که اون تو باغ لواسان بوده اگر جمع و تفریق کنیم این آدم هیچ‌وقت تهران نبوده، این بود که ما هم دست به کار آدامس شدیم. آدامس پدیده‌ای که مطئنم تمام بچه‌ مدرسه‌‌ای‌ها چسباندن آن را در باسن این معلمو اون معلم تجربه کردند. خلاصه بعد از جیغ‌های بنفش خودش، نوبت ناظم بود، ما کلاس خوب و متحدی بودیم و زیر بار هیچ زوری نمی‌رفتیم، یکی دوبار که زور پرزور شد به غلط کردن افتادیم فقط. من میز جلو بودم و  آرزویم بود که از حرف‌های ناظم خنده‌ام نگیرد. خانوم ناظم یک پیرزن شصت ساله بود که آن موقع به نظر ما یک پایش لب گور می‌آمد ولی ما از آزار این زن هم دست نمی‌کشیدیم. یک‌بار دورش حلقه زدیم و با زبان بازی و قربان صدقه رفتنش یک بسته پفک بزرگ مینو رو خورد کردیم ریختیم پشت مقنعه‌اش بعد هم مقنعه را لوله کردیم دادیم بالا، بعد با رشادت آمدیم سر کلاس، فکر کن ببین ما دیگر چقدر خبیث بودیم.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

ناظم آمد با بلندگویش، بلندگو که می‌گویم نه فکرکنی از این بلندگوهای باکلاس‌ها نه، با بلندگوی سبزی فروشی، آن هم قرمز، خدا به سر شاهده. یک‌بار با مادر یکی از بچه‌ها با همان داشت صحبت می‌کرد و یک‌بار دیگر هم با همان بلندگو تمام طول خیابان دبیرستان را دنبال عده‌ای از بچه‌ها که از مدرسه فرار کرده بودند، دوید…فکر کن. خلاصه آمد داخل و ما برپا شدیم. گفت: «واقعن شما به جای خانوم یک مشت لات بی‌سر و پایید. من واقعن برای شما متاسفم که در مدرسه نمونه‌ی ما درس می‌خوانید.» خلاصه کلی الدرم و بلدرم و فحش‌کش شدیم بعد که دید این‌ها که گفته یاسین به گوش خر بوده، و نه می‌تواند مقصر را پیدا کند نه یک کلاس را اخراج، بلندگوی نازنین را از خودش جدا کرد و افتاد به نصیحت. در واقع مجددن همان جریان یاسین خوانی.

یک روز که کاری نکرده بودیم و روزی کاملن عادی بود در باز شد و خدا شاهده یک لحظه برق همه‌ی ما را گرفت. نمی‌دانم، «برد پیت» آن زمان را الان یادم نمی‌آید ولی مستقیم به همان شکل و شمایل وارد کلاس شد. کلاس در بهت و حیرت عجیبی فرو رفته بود و همه رسمن کف آورده بودند. ناظم با همان بلندگو اعلام کرد که آقای «مطهری» معلم فیزیک ما ابلهان هستند تا ببینند کسی می‌تواند وارد المپیاد شود یا نه همه گاوند. البته این را خانوم ناظم واضح نگفت ولی منظورش همین بود. بعد چندتا ضرب‌المثل به سبک خود تعریف کرد چون مثال و ضرب‌المثل را تشخیص نمی‌داد. بعد مقدار متنابهی از «رومینا» دختر خودش حرف زد که حاضرم سرم را بدهم که می‌خواست رومینا را برای آقای مطهری تکه بگیرد. و ما ندیده از این رومینا که این همه زیبا بود و موفق منتفر شدیم. بچه‌ها هیچ‌کدام از این حرف‌ها را البته نشنیدند و همه خود را در لباس سفید عروسی و دست در دست آقای مطهری تصور می‌کردند. تازه آن موقع نه پسرها قصد ادامه‌ی تحصیل داشتند  و نه دخترها و هر دو هم قصد ازدواج داشتند.

خلاصه از فردا مدرسه رنگ و بوی دیگری گرفت و زندگی در وجود بچه‌ها جریان پیدا کرد. دیگر روزهای چهارشنبه هر‌کسی با تب چهل درجه هم در مدرسه حاضر می‌شد و بعد یک گردان را مریض می‌کرد و بقیه هم بقیه‌ را که به جرات می‌توانم قسم بخورم در آن سال نیمی از مردم ایران مریض بودند. ما که تا آن وقت به هر بهانه‌ای منتظر نرفتن به مدرسه بودیم حتا با تن زخمی و هلاک هم خود را به محضر استاد فیزیک می‌رساندیم. و وای وای به حال معلم‌های زنی که برای آقای مطهری عشوه می‌آمدند و یا عشوه‌ای نمیامدند و فقط مجرد بودند. دیگر بلاهایی که سرشان می‌آمد از شوخی‌های آدامسی به شوخی‌های پشت وانتی کشیده شده بود آن هم در حد پرت کردن طوری که طرف با صورت مالیده شود به آسفالت کف خیابان. یعنی یک چیزی در حد بریدن ترمز ماشین. فکر کن. به همین منوال می‌گذشت و هرکس با عشوه‌ی مخصوص خود در کار آقای مطهری بود، از چشم و ابرو بگیر تا برو بالا که البته بالای بچه‌های زمان ما در حد شماره دادن و نامه‌های عاشقانه با بعضی از جملات اروتیک بود.  من هم که در فیزیک یک خر بالقوه بودم روش خود گرفتن و بی‌ا‌همیتی را انتخاب کردم که البته به هیچ‌کجای آقای مطهری هم نبود. فقط بدی این جریان از بین رفتن یک اتحاد بود، یعنی ما به خاطر هدف‌های خودمان مزور شده‌ بودیم و آدم فروش‌، آدم‌فروش‌ ها…

تا این‌که یک روز در باز شد و خانوم ناظم با یک خانومی که دماغش آویزان بود وارد کلاس شد و با لب‌خند فاتحانه‌ای رومینا دخترش را به ثبت رساند. رومینا که ما او را در حد سیندرلایی تصور می‌کردیم و حالا آناستازیا هم نبود معلم زبان شد. او حرف‌های یومیه را هم به زور می‌زد و وقتی می‌خواست بیرون برود هم در می‌زد. در این حد یعنی. و ما هیچ‌کدام هیچ‌کاری نکردیم، چون زنگ بعد با آقای مطهری کلاس داشتیم و مسخ بودیم، یعنی هیچ کاری حتا یک تف هم کف دست‌مان نکردیم بعد با مهربانی دست‌مان را بگذاریم پشت مقنعه رومینا و به او خوش آمد بگوییم. ما در آن برهه‌ی زمانی تا این حد بدبخت و جو زده بودیم. خلاصه مسئله‌ی رومینا با آن دماغ دراز و آویزان به هیچ کجای ما نبود که حتا بخواهیم به او تبریک بگوییم. ولی از حق نگذریم سینه‌های خوش فرم و خوش ترکیبی داشت که به هیچ جای هیکلش نمی‌آمد و خودش هم حداقل این موضوع را می‌دانست. ما هم با همه‌ی مفلوکی آن زمان‌مان می‌دانستیم که چیزهای خوبی است که رومینا دارد.

تا چند وقت بعد که رومینا تبدیل به گودزیلای مدرسه شد. نه که فکر کنید رومینا عرضه‌ی کاری زیادتر از حرف زدن‌های صد تای یک غاز داشت، نه ما بدبخت شده بودیم که آقای مطهری رومینا را تحویل می‌گرفت در حد «جانت جکسون» و به شدت با  او خوش و بش می‌کرد و تن همه‌ی ما را می‌لرزاند. نمی‌دانم چرا مطهری در این حد ابله شده بود، من با خودم کاری ندارم ولی دخترهایی در مدرسه بودند که مثل پنجه‌ی آفتاب. سرآمد علم فیزیک، نقد فمینیستی را خوب می‌فهمیدند، داستان می‌نوشتند، نمایش‌نامه‌های «ایبسن» را به روی صحنه می‌بردند ولی او عاشق رومینا شده بود و من پانزده سال بعد فهمیدم که چقدر سینه‌های رومینا در این امر دخیل بوده است. رومینا هم هم‌چنان با دماغ دراز و مف آویزان به ما انگلیسی درس می‌داد، با لهجه‌ای گواتمله‌ایی. تا این‌که بالاخره همه بر این شدند که این رقیب ابله را از میدان به در کنند، برای این‌که اگر این مطهری را از چنگ ما در می‌آورد برای یک عمر ما خفت و سرشکستگی بود. رومینا عادت داشت تا می‌رسید خودش را روی صندلی  ول می‌کرد یعنی اگر صندلی نبود هم خودش را به همان سمت پرتاپ می‌کرد. در این حد کور بود. خلاصه ما هم به کمک هم صندلی را تمامن آغشته به چسب چوب کردیم و منتظر شدیم که برسد. رسیدن و پرت کردن همانا و چسبیدن رومینا به صندلی همان. مادرش وقتی دید دل‌بندش به صندلی چسبیده آن‌قدر در بلندگو جیغ کشید که از حال رفت. دیگر هیچ‌کاری نمی‌شد کرد که بابای مدرسه را آوردند و او حکم آخر را صادر کرد. باید مانتویش را در بیاورد. رومینا هم با تمام اصراری که اطرافیان می‌کردند گریه می‌کرد و جیغ می‌زد که محال است و همه به نجابت او آفرین می‌گفتند.

در این هیرو ویر هیچ‌کس ما را بیرون نمی‌کرد و ما با دل سیر تماشا می‌کردیم هر چند که می‌دانستیم فاتحه‌امان خوانده است. در این گیر و دار که همه از رومینا خواهش می‌کردند مانتواش را دربیاورد و او سرباز می‌زد ناگهان زن بابای مدرسه که هیکل فربه‌ای داشت  رسید و جیغ زنان یورش برد به سمت رومینا و با گریه و خاک بر سرم خاک بر سرم با کش و قوسی طولانی مانتو را از تنش کند و با چنان زوری این کار را کرد که مانتو و همه چیزش جر خورد ناگهان دو تا پستان گرد کرم رنگ از زیر مانتو قل خورد و افتاد به روی زمین. سینه‌های قلابی رومینا بود که با هنرمندی با ابر تراشیده بودند و او قدر یک موش نر هم پستان نداشت. کلاس رفت روی هوا و بابای مدرسه هم با جیغ خانوم ناظم فراری شد. رومینا رکیک‌ترین فحش‌های عالم را به ما داد. و دیگر پا به مدرسه نگذاشت تا به یک مشت بی‌شعور درس بدهد. ماه بعد آقای مطهری بدبخت و از همه جا بی‌خبر به خواستگاری زنی با سینه‌های قلابی رفت. ما هم بعد از اخراج یک هفته‌ای در تمام مهمانی‌ها سوتین خود را پر از پنبه کرده کلی خاطرخواه پیدا ‌کرده بودیم.

سال‌ها بعد که من هیچی نشدم روزی در رستوران زن بسیار جذابی را دیدم در حد «شارون استون»، البته  این درست که همه‌جایش عملی بود ولی در حد شارون استون زیبا شده بود. حالا پول داشته عمل کرده، خوب که شده بود. قیافه‌اش به نظرم آشنا آمد دقت که کردم البته در حد نیم ساعت زل زدن…یا خدا رومینا بود با پسری بیست و هفت هشت ساله کاپوچینو می‌زد. آشنایی که دادم گفت در انگلیس استاد دانش‌گاه است و دکترای زبان دارد و ایشان پسرخاله‌اشان «هومن» است و البته نامزدشان. همان شکست 15 سال پیش جلوی چشمانم بود. با خنده گفتم که من هم یک کارمندم و در زمینه‌ ادبیات هم چیز به دردبخوری نشدم ولی کماکان سعی می‌کنم. خداحافظی کردیم و ایمیل‌های‌مان را به هم دادیم. و من با دماغ دراز و آویزان و مانتوی قهوه‌ای‌ بدرنگ ره‌سپار خانه شدم. بعدها مطهری را دیدم که یک تار مو هم بر سر نداشت و شکمی اندازه‌ی یک تنور نون تافتون. من آخر سر از هیچ چیز، هیچ چیز نفهمیدم خدا به سر شاهد است.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , , , 

۲ Comments


  1. faryad
    1

    چقدر گوینده بد و بی احساس و ناآشنا متن را می خواند


  2. Pwrya
    2

    حالا من معلم تازه‌کار چجوری بفهمم شاگردام عاشقم هستند؟