Saturday, 18 July 2015
23 June 2021

«تا دیر نشده برگردید»

2011 July 26

مطلب‌هایی که در این بخش تارنمای رادیو کوچه منتشر می‌شود یا انتخاب دبیر روز سایت و یا پیشنهاد دوستان رادیو است که می‌تواند از هر گروه یا دسته و یا مرامی باشد. نظر‌های مطرح شده در این بخش الزامن نظر رادیو کوچه نیست. اگر نقد و نظری بر نوشته‌های این بخش دارید می‌توانید برای ما ارسال کنید.

مهرداد نصرتی مهرشاعر

البته انسان جائزالخطا است و کاملن طبیعی است که در طول زندگی‌اش اشتباهاتی هرچند بزرگ داشته باشد، اما هرگز گمان آن نمی‌رود که کسی تصور کند جائزالخطا بودن انسان به معنای آن باشد که برای او جائز است بر خطای خود با تعصب هرچه تمام تر اصرار بورزد.

خطا برای ما انسان‌ها به مثابه آن است که نادانسته گام در مسیری بگذاریم که به سوی مقصد نیل نمی‌کند‌. انسان عاقل درست از همان لحظه‌ای که این حقیقت را دانست و به خطای خود واقف گشت‌، نه از خود و نه از هیچ جماعت دیگری شرم نمی‌کند که به خطای خود اعتراف نماید‌. چرا که این جا‌، جای شرم نیست‌. شرم در این جا بدترین احتمال را پیش روی انسان قرار می‌دهد‌. بدترین احتمال‌، یعنی آن که فرد به خاطر شرم اقرار به خطا‌، راه انحرافی را هم‌چنان ادامه دهد‌، آن هم در شرایطی که می‌داند با برداشتن هر یک گام‌، به همان اندازه‌، بلکه حداقل دو برابر آن از هدف و مقصد خویش دور می شود‌، چرا که او در شرایطی است که می‌داند‌، خواه، ناخواه‌، باید همه این گام‌ها را دوباره بازگردد و درست از همان نقطه‌ای که مسیر انحرافی شروع شده‌، راه صحیح را برگزیند و دل به راه بسپارد‌. آری‌، آخر کدام انسان عاقلی در چنین موقعیتی به خاطر علت واهی مثل شرم حاضر است باز هم به گام برداشتن در مسیر اشتباه ادامه دهد‌؟ نه‌، …. هرگز‌، انسان عاقل در همان لحظه‌ای که به اشتباه بودن راه واقف شد می‌ایستد و با کمال شجاعت و بدون هیچ هراسی از سرزنش‌ها و سرکوفت‌ها و لومه لائم‌ها‌، مسیر خطا را باز می‌گردد چرا که برای او رسیدن به مقصد هدف است نه به دست آوردن به‌به و چه‌چه های کذایی و از روی ریای کسانی که تعریف از شاه و بادمجان برای شان توفیری ندارد‌. و وای اگر کسی که به مسیر اشتباه پیچیده و در آن به عمد ادامه مسیر می‌دهد راننده اتومبیلی باشد که سرنشینانش به او اعتماد کرده‌اند و منتظرند تا وی آن‌ها را به موقع و در کمال سلامت به مقصد برساند.

اما شرم و هراس از لومه لائم‌ها تنها یکی از عللی است که می‌تواند افرادی با شجاعت کم‌تر را از گرفتن تصمیمی سرنوشت‌ساز برای بازگشت‌، باز دارد.

شرم و هراس از لومه لائم‌ها تنها یکی از عللی است که می‌تواند افرادی با شجاعت کم‌تر را از گرفتن تصمیمی سرنوشت‌ساز برای بازگشت‌، باز دارد

از دیگر علل این عارضه بلامنازعه‌، امیدی است کاذب و شیطانی‌. شیطان در چنین مواقعی دست به کار می‌شود و همه توش و توان خود را به کار می‌گیرد تا شاید بتواند هرچه بیش‌تر و عمیق‌تر، فرد را در منجلاب پیش‌رویش غرق کند‌. دائم در گوش باطن او زمزمه می‌کند که: همین راه را ادامه بده‌، تو زحمت کشیده‌ای‌، نیرو صرف کرده‌ای، چرا باید همه آن زحمات را به هدر دهی؟ تازه، ممکن است (شاید هم صد‌درصد ) در میانه راه میان بری باشد که هیچ‌کس هنوز آن را کشف نکرده است‌، ادامه بده‌، به تو قول می‌دهم با پیدا کردن  «راه ویژه» همه را متعجب خواهی کرد و از این به بعد این راه میان بر فقط و فقط به نام تو ثبت خواهد شد.

قطعن وضعیت چنین انسانی از مورد مثال قبلی به شدت خطرناک‌تر است چرا که در هر حال‌، در نمونه قبلی خود فرد می‌دانست که در حال طی کردن راه اشتباه است و بالاخره یک روز باید همه این راه به خطا رفته را باز گردد و به‌قول شاعر او مصداق کسی است که در وصف او گفته‌اند:

آن کس که نداند و بداند که نداند

لنگان خرک خویش به منزل برساند

حال آن‌که مثال دوم‌، حاوی مصداق فردی است که جاهل است و از جهل خود بی‌خبر:

آن کس که نداند و نداند که نداند

در جهل مرکب ابدالدهر بماند

چنین فردی بعید است روزی بفهمد که ادامه راه خطا به مقصد منتهی نخواهد شد . او تا ابد اسیر این انحراف خواهد ماند و هرگز روی مقصد را نخواهد دید.

این روزها مثال عینی برای موارد بالا ، از قضا ی روزگار قوت روز رسانه ها است و آن‌ها بسته به اوضاع و شدت و حدّت دمکراسی یا منوکراسی حاکم بر آن ها با لهجه‌های گوناگون سیاسی به آن اشاره می کنند یا به تفصیل می پردازند.

قبل از انتخابات سال هشتاد و هشت بود که زمزمه‌هایی برخاست حاکی از آن که : چگونه فردی که از هم اکنون دار و ندار یک نظام را برای ابقای خود به حراج گذاشته و ثمن بخس را برای آن گزاف می‌پندارد می‌تواند حامی آن نظام باشد؟ اما دریغا، دریغا که آن روز آتش حرص رقابت برای سوء‌استفاده از شرایط پیش آمده به جهت ضربه زدن به رقیب دیرینه آن چنان دود و دمی به راه انداخته بود که چشم‌ها را از دیدن حقایق پیش رو ناتوان ساخت‌. البته قلم‌های و زبان هوشیار هم کمابیش به رفتار آمدند و گفتنی‌ها را گفتند. آن قدر هم گفتند و گفتند تا این‌که مطمئن شدند حجت بر رقیب تک‌تاز میدان تمام است و دیگر هیچ عقل سلیم و قاضی عادلی از آن‌ها نخواهد پذیرفت که : نشنیدیم.

در این میان می‌توان به حداقلی غیر قابل انکار اشاره کرد که اگر بزرگان زحمت کشیده و در اطاق بایگانی راکد شورای محترم نگهبان را بگشایند نامه‌ای را از بنده حقیر خواهند یافت به تاریخی قبل از ماجراهای انتخاباتی که در آن مفصلن توضیح داده‌ام که در بطن این قوم چه نوزاد نا‌اهلی را دیده‌ام و در آینده‌ای نه چندان دور از نوجوانی و جوانی آن نوزاد چه خواهیم دید‌. البته هم بنده و هم شما مخاطب بزرگ‌وار به خوبی می‌دانیم که آن‌ها بهتر از من و تو واقعیات را می‌دیدند و به‌تر از من و تو می‌دانند که از این پس چه‌ها خواهیم دید اما اجمالن ادای وظیفه‌ای بود که انجام شد.

بگذریم،

آن چه اهمیت دارد اگر هم ‌دیروز باشد مهم‌تر از آن  امروز و بلکه فردا است .البته نه از آن دیروز ، امروز فردا‌هایی که در آن یک طرفه به قاضی روند و راضی به منزل بازگردند.

در بوق و کرنا کرده‌اند و یک صدا شده‌اند که جریان انحرافی وجود دارد و جریان آن وابسته به فلان جریان است و قس علیهذا‌. سر دسته منحرفین هم عملن یکه تاز عرصه دولت به معنای اخص است و جن می‌گیرد و روح احضار می‌کند و باز هم قس علیهذا. از طرف دیگر تا دیروز می‌کوشیدند که به زور در دهان رییس این آقا بگذارند که بگوید منحرف اعظم را قبول ندارم و رییس هم زیر بار نمی‌رفت و نرفت که نرفت تا این قول را واژه به واژه …. نه … در لفافه و با ایما و هزار ارایه ادبی‌، بر زبان آورد و در عوض دایمن فرمود: به هرکه شما می‌پرستید و من قبول ندارم که من و اویی نداریم و ما یک روح هستیم در دو جسد، امروز هم جنجال به راه انداخته‌اند که اگر یک‌بار دیگر قهر کنی منحرف اعظم و جن‌گیرهای اعظم و نیمه اعظمش را از وسط دو جا می‌کنیم تا خیالت راحت شود‌. اما ایشان هم بی‌خیال این توپ و تشرها وزیر بر می‌دارد و وزیر می‌نشاند تا بگوید‌: منم رستم داستان‌، در این میانه هم یکی می‌گوید حتی یک گرسنه نداریم و آن دیگری می‌گوید: دروغ نگو چون خودم همین الان گرسنه‌ام! گرسنه چه …. بماند. و بماند که این وسط، از بد روزگار، بعد از سی و چند سال نوبت به ما رسید که بر صاحبان پیت‌های نفتی امر‌ونهی کنیم و ما هم از روی ناچاری و قحط‌الرجال شایع و اپیدمیک، مربی تیم خرسالان یا (فکر کنم) رییس او را به نمایندگی فرستاده‌ایم تا لااقل اگر قرار شد در میدان‌های نفتی گل به خودی بزنیم، شمردنش را بلد باشیم. از یک سو هم وکیل الرعایه‌ها، برای دوره بعد رای می‌خواهند و یادشان افتاده این دولت طبق آمارهایی که تا به حال گم شده بودند قانون گریزترین است و از نیرو.های نخبه بی‌بهره است و دولت مردی نمی‌داند و …. باز هم چه خوش‌تان بیاید چه بفرمایید چقدر می‌گویی قس علیهذا‌: قس علی‌هذا.

همه این‌ها حرفی است ولی این که پلمب فکر را شکسته‌اند و اندیشیده‌اند که اگر الان ماهی را از آب بگیریم ممکن است رقبا بگویند «ماهی گرفتن از حوضچه پرورش ماهی، که هنر نیست! ماهی را از حوضچه دربیاورید بندازید در دریا بعد آن را بگیرید تا کسی خیال بد نکند،» هم حکایتی است. بندگان خدا غافل‌اند از آن‌که این ماهی باله‌هایش به دریا برسد شناگر ماهری است و حالا ما بدویم و او شنای کرال برود تا چه پیش آید.

آخر وجدان‌تان(؟) قاضی‌! کدام عقل سالمی می‌پسندد که به خاطر حرف این و آن دو سال دیگر هم صبر کنیم تا این شرایط نفس‌گیر ادامه یابد؟ آخر از کجا مطمئن شویم که تا آن روز دیگر اصلن دیگی مانده باشد که کف‌گیری به ته آن بخورد؟! آن هم با روند فزاینده‌ای که از این جنابان شاهدیم، در قصور از اندیشیدن و وفور به خطا رفتن، آیا اصلن این ماجرا پارادایم بی‌نظیری برای آن کس که جاده اشتباه را به وسوسه شیطان می‌رفت تا شاید میان بری بیابد نیست؟

یک کلام! این راه از اول خطا بود که بود. این هم چسب بر دهان من و ما و دیگران. امروز جلوی این ضرر را بگیرید ما هم انشااله شما را شرم‌سار راه به خطا رفته نمی‌کنیم. ولی یادمان نرود. اگر از شرم متلک‌های این و آن باز هم گام دیگری در این مسیر منحرف بردارید خدا هم که از شما بگذرد‌، مسافران این کاروانی که ساربانی‌اش بر عهده شما مسئولین است هرگز نخواهند گذشت که نخواهند گذشت‌.دیگر خود دانید‌. پس تا بیش تر از این دیر نشده بیایید برگردید.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , ,