شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۴
07 October 2016
نگاهی تاریخی-تحلیلی به وقایع اسلامی‌کردن دانش‌گاه‌ها،

«انقلاب فرهنگی دوم در ایران»

۱۳۹۰ مرداد ۰۵

تذکار از رادیو کوچه: یکی از سیاست‌های کاری در رادیو کوچه انتشار نظرها و نامه و ایده‌های خوانندگان است. بی‌شک رادیو کوچه تایید و یا تکذیبی بر این مطالب ندارد. اما با توجه به روش این رسانه، اگر منطبق با اصول کاری رادیو باشد -که در بخش‌هایی به این نکات اشاره شده است- آن را منتشر خواهد کرد. مخاطب این مطالب در هر شرایطی حق دارند که نوشته‌ای در پاسخ به این نامه‌ها به رادیو ارسال کنند. بی‌شک این نوشته بی‌کم و کاست در پایگاه اینترنتی رادیو کوچه منتشر خواهد شد. برای هر نوع پاسخ به این نوشته شما می‌توانید با آدرس پست اکترونیکی: contact(at)koochehmail.com در تماس باشید.

رضا پرچی‌زاده

پس از حدود سی سال که از ظهور انقلاب اسلامی (1357) در جامعه ایران و فرزند خلف آن، انقلاب فرهنگی (1359)، در دانش‌گاه‌ها و مراکز فرهنگی می‌گذرد، نظام جمهوری اسلامی اخیرن (1388) بار دیگر برای نهاد «دانش‌گاه» دندان تیز کرده، و به نام «اسلامی» کردن آن قصد ایجاد تغییرات اساسی در این نهاد را دارد. بدین ترتیب، چنان‌که به نظر می‌رسد، جمهوری اسلامی در هر سی سال که فاصله بین دو نسل می‌باشد به یک انقلاب فرهنگی بنیادین احساس نیاز می‌کند. این مقاله با پی‌گیری فرآیند تغییر و تحول در ساختار قدرت در ایران در دو دهه اخیر (1370 و 1380) – که هم در مسایل درون-حکومتی هم‌چون جا‌به‌جایی در ساختار قدرت نظام در اثر ظهور و افول طبقات متفاوت سیاسی؛ و هم در مسایل برون-حکومتی هم‌چون تغییر موقعیت و مطالبات اکثریت مردم به علت تحول در معرفت شناسی جمعی آنان نمود پیدا می‌کند – به ریشه‌یابی دلایل، به کارکرد، و به نقد انقلاب فرهنگی دوم در بستر سیاسی ایران می‌پردازد.

واژه‌های کلیدی:

انقلاب فرهنگی دوم، طرح اسلامی کردن دانش‌گاه‌ها، ولایت مطلقه فقیه، تغییر آرایش در ساختار قدرت

هنگامی که زعمای انقلاب سال 1357، ابتدا با سرنگونی نظام شاهنشاهی و سپس با حذف متحدین سابق شان اعم از چپی، ملی‌گرا، یا اسلامی، به این نتیجه رسیدند که برای استحکام هرچه بیش‌تر مواضع خود، باید تنها مرکز مقاومت احتمالی باقی مانده در داخل کشور، یعنی دانش‌گاه، را تسخیر کنند و شخصیت کمابیش مستقل آن را برای همیشه درهم شکنند، با استفاده از نیروی قهریه و پس از زد و خوردهای خونین با و فائق آمدن بر گروه‌های عمدتا چپ‌گرای مخالف نظام که در داخل دانش‌گاه سنگر گرفته بودند، آن را تحت عنوان پرطمطراق «انقلاب فرهنگی»، نزدیک به سه سال، از 1359 تا 1362، تعطیل کردند. سپس نظام جمهوری اسلامی، با تشکیل «ستاد انقلاب فرهنگی»، که بعدها به «شورای عالی انقلاب فرهنگی» تغییر نام داد، قدم در راهی گذاشت که شوروی استالینی در دهه‌های سی و چهل و چین مائوئیست در دهه‌های شصت و هفتاد میلادی پیشاپیش پی‌موده بودند. ستاد – و بعد شورای – مذکور، با شور انقلابی و با اختیارات عملا نامحدود، به قصد ریشه کن کردن هر آن‌چه که در دانش‌گاه به زعم آن با اصول نظام جمهوری اسلامی در تقابل بود، به حرکت درآمد، و با برنامه‌ریزی مدون به بازبینی همه جانبه و جای‌گزینی افراد، ساختارها، و متون دانش‌گاهی پرداخت. هنگامی که سرانجام دانش‌گاه‌ها پس از تعطیلی اجباری چندساله بازگشایی شدند، چهره آن‌ها استحاله عظیمی یافته بود. تمام تلاش صورت گرفته برای اخته کردن دانش‌گاه نوید آن را می داد که نظام دیگر از سوی آن نهاد چندان به چالش کشیده نخواهد شد، و در حقیقت تا مدتی نسبتا طولانی هم کمابیش چنین بود.

اما در سال‌های اخیر، رهبر نظام، سید علی خامنه‌ای، دوباره نوای تازه‌ای علیه دانش‌گاه ساز کرده، و برنامه‌های جدید سفت و سختی را برای ایجاد تغییر و تحول در آن مطرح کرده است؛ که نشان‌گر این حقیقت است که دانش‌گاه علی رغم تمام شدت و حدت‌های قبلی صورت گرفته علیه آن که به تضعیف عمده آن انجامید، در طی سال‌های اخیر دوباره این پتانسیل را به دست آورده که برای نظام خطرساز باشد، یا حداقل این‌که نظام این‌طور احساس می‌کند. اندیشه ایجاد چنین انقلابی از لحاظ نظری به اواخر دهه 1360 بر می‌گردد که خامنه‌ای از طرفی به قصد پاک‌سازی روشن‌فکران و نظریه‌پردازان منتقد یا مخالف نظام‌– که برنامه پشت پرده «قتل های زنجیره‌ای» روی دیگر سکه آن می‌باشد – و از طرف دیگر برای حاشیه‌نشین کردن افرادی که بیش‌تر دست‌پرورده خمینی و «هم‌قطار» و نه «زیردست» خامنه‌ای بودند، و لذا حاضر نبودند تحت سلطه بی‌چون و چرای ایشان قرار بگیرند‌– کسانی که با استناد به اصطلاحی که خود وی در جریان درگیری‌های پس از انتخابات ریاست جمهوری 1388 درباره «یاران سابق» و «معاندان حاضر» به کار برد می‌توان «طلحه و زبیر» نامیدشان – بارها خواستار اسلامى شدن دانش‌گاه‌ها و مراکز علمى و تحقیقاتى – به سبکی که خود وی مورد نظر داشت – شد. در گذر زمان اما تحولات دیگری هم در سطح دانش‌گاه و هم درباره موقعیت دانش‌گاه در مسایل سیاسی-اجتماعی روز به وجود آمد‌– که اوج آن خیزش دانش‌جویی تیر‌ماه 1378 بود – که آن را به مسئله‌ای بیش از پیش حساسیت برانگیز برای نظام و شخص خامنه‌ای تبدیل کرد؛ به طوری که می‌توان گفت که وی در طی دهه اخیر به شیوه‌ای جدی برای «درمان» بیماری دانش‌گاه چاره‌اندیشی می‌کرده است.

در حقیقت دکترین این انقلاب فرهنگی نوین و زیربنای نظری اسلامی کردن دانش‌گاه‌ها و به خصوص علوم انسانی، در سخن‌رانی‌های گاه و بی‌گاه خامنه‌ای در مجامع دانش‌جویی و دانش‌گاهی بیش‌ترین نمود را پیدا می‌کند؛ که نمونه‌ای از آن در کتاب پنج جلدی «نکته‌های ناب» که گزیده‌ای از این قبیل سخن‌رانی‌های وی از سال 1368 تا 1383 را در بر می‌گیرد آمده است. در مجموعه این سخن‌رانی‌ها، تلاش خامنه‌ای بیش‌تر بر این است که تصویر ایده آل خود از دانش‌گاه را ارابه دهد؛ و اذهان عمومی را آماده پذیرش این نظریه کند که در نهاد دانش‌گاه تغییراتی اصولی لازم است. بدین ترتیب، گرچه این سخن‌رانی‌ها عمومن پراکنده‌اند و انتظام تئوریک ندارند، ولی بیان‌گر مواضع رادیکالی می‌باشند که بعدن توسط نهادهای سیاست‌گذاری هم‌چون «شورای انقلاب فرهنگی» و «پژوهش‌گاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی» فورمولیزه شده و به قانون و سیاست اجرایی تبدیل شدند. برای نمونه، قسمت‌هایی از سخنان مندرج در جلد اول این کتاب در زیر می‌آید:

اسلامی کردن دانش‌گاه‏ها یک معنای عمیق و وسیع و جامعی دارد، و به اعتقاد من از نان شب برای دانش‌گاه‏ها واجب‌تر است…. البته عرض کردیم که یک بعد آن هم تدین است، یعنی مظاهر فساد و مظاهر فسق در آن‌جا وجود نداشته باشد، همان چیزهایی که جزو بینات و واضحات است. مسئله دختر و پسر، مسئله بعضی از منکرات و بعضی از محرمات باید نباشد…. ما حتا در کتاب‏های درسی رشته علوم انسانی گاهی می‏بینیم چیزهایی هست که درست بر ضد آن چیزی است که باید باشد. یعنی در آن وارفتگی در مقابل بیگانه، بی‏عزمی در مقابل تهاجم، و تسلیم در مقابل دشمن تعلیم داده می‏شود. خوب این درست نیست. این درست ضد اسلامی بودن است.

اما نکته قابل توجه این است که با وجود تمام نظریه‌پردازی‌ها و چنگ و دندان نشان‌دادن‌های حکومت به دانش‌گاه در طی دو دهه اخیر، خامنه‌ای به علت بحران مشروعیت و قدرتی که از آغاز رهبری خود درگیر آن بود، در عمل هنوز موقعیت را برای اجرایی کردن آن نظریات مناسب نمی‌دید

اما نکته قابل توجه این است که با وجود تمام نظریه‌پردازی‌ها و چنگ و دندان نشان‌دادن‌های حکومت به دانش‌گاه در طی دو دهه اخیر، خامنه‌ای به علت بحران مشروعیت و قدرتی که از آغاز رهبری خود درگیر آن بود، در عمل هنوز موقعیت را برای اجرایی کردن آن نظریات مناسب نمی‌دید. در حقیقت آن‌چه که خامنه‌ای و نظام را به صرافت انداخت که این انقلاب دیگر جای تاخیر ندارد و باید هرچه زودتر عملی شود، خیزش مردمی در اعتراض به نتایج انتخابات ریاست جمهوری دوره دهم در خرداد ماه 1388 بود، که در گذر زمان و به علت خشونت رژیم در برخورد با آن، عملن چهره انقلاب تمام عیار بر ضد نظام به خود گرفت. حال این‌که این خیزش بسیار بیش از این‌که صرف دانش‌جویی و دانش‌گاهی باشد مردمی بود، برای جمهوری اسلامی چندان اهمیتی نداشت و ندارد؛ زیرا که به زعم سردم‌داران این نظام دیگر هنگام آن رسیده است که «سرکوب فکر» در داخل به طور جدی آغاز شود؛ و بدین منظور، نهاد دانش‌گاه که مدت‌ها بود در برنامه تغییرات اساسی قرار گرفته بود، قابل دست‌رس ترین و نمادین‌ترین هدف سرکوب فکر شمرده می‌شود.

بدین ترتیب، پس از انتخابات ریاست‌ جمهوری سال ۱۳۸۸، عملن فصل تازه‌ای درباره دانش‌گاه در حوزه جمهوری اسلامی باز شد، و نظام حملات خود علیه دانش‌گاه را علنی کرد. آغازگر این حملات، به طور طبیعی شخص خامنه‌ای بود که در خلال زورآزمایی سنگین مجموعه نیروهای انتظامی و شبه نظامی با مردم در درگیری های خیابانی، مستقیما معرفت شناسی علوم انسانی را نشانه گرفت و داغ ننگ قابیل را بر پیشانی آن زد. وی در سخن‌رانی خود به مورخه 9/6/1388 در حضور جمعى از اساتید، اعضای هیت‌های علمی و روساى دانش‌گاه‌ها اعلام کرد: «بسیارى از علوم انسانى مبتنى بر فلسفه‌هایى است که مبانى آن‌ها مادیگرى و بى‌اعتقادى به تعالیم الهى و اسلامى است، و آموزش این علوم موجب بى‌اعتقادى به تعالیم الهى و اسلامى مى‌شود، و آموزش این علوم انسانى در دانش‌گاه‌ها منجر به ترویج شکاکیت و تردید در مبانى دینى و اعتقادى خواهد شد.» وی سپس با اشاره به تحصیل حدود دو میلیون از سه میلیون و پانصدهزار دانش‌جوى ایرانی در رشته‌هاى علوم انسانى اظهار کرد: «این مسئله نگران کننده است، زیرا توانایى مراکز علمى و دانش‌گاه‌ها در زمینه کار بومى و تحقیقات اسلامى در علوم انسانى و هم‌چنین تعداد اساتید مبرز و معتقد به جهان‌بینى اسلامى رشته‌هاى علوم انسانى در حد این تعداد دانش‌جو نیست.»

بلافاصله پس از سخن‌رانی‌های خامنه‌ای، پژوهش‌گاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، از سوی شورای عالی انقلاب فرهنگی ماموریت یافت تا به بازنگری رشته‌های علوم انسانی بپردازد. در همین راستا، محمد مهدی زاهدی، وزیر علوم، تحقیقات، و فناوری وقت، «کمیته پی‌گیرى مطالبات مقام معظم رهبرى از وزارت علوم راجع به اسلامى شدن دانش‌گاه‌ها» را در وزارت علوم تشکیل داد، که پس از تصویب راه‌بردی به جهت اسلامی کردن دانش‌گاه‌ها در شورای عالی انقلاب فرهنگی، فعالیت خود را در سه زمینه «استاد، متون درسی، و دانش‌جو» آغاز نمود. چندی بعد، مطابق گفته حمید رضا آیت‌اللهی، رییس پژوهش‌گاه علوم، که بسیاری از سرفصل‌های درسی علوم انسانی با فرهنگ ایرانی-اسلامی هم‌سو نمی‌باشند، چنین تصمیم گرفته شد که برخی از سرفصل‌ها حذف گردند یا مورد تغییر واقع شوند، و کمیته وزارت علوم تصمیم نهایی را به دانش‌گاه‌ها بخش‌نامه کند.

به همین ترتیب، یک ماه پس از آغاز سال تحصیلی 1388-89، محمود احمدی‌نژاد مصوبه شورای عالی انقلاب فرهنگی در حوزه علوم انسانی که به تشکیل شورایی تخصصی زیر نظر شورای عالی انقلاب فرهنگی برای تحول و ارتقا‌ علوم انسانی تصریح می‌نمود را به سازمان‌های مربوطه ابلاغ کرد. بنای آموزش علوم انسانی بر مبنای نظری جمهوری اسلامی، ارتقا‌ آموزش و پژوهش در علوم انسانی و انطباق آن با ارکان و نهادهای این نظام، پاک‌سازی محیط‌های علمی و فرهنگی از افکار مادی، و نفی مظاهر غرب‌زدگی، برخی از سرفصل‌های عملیاتی این شورا بودند. در اسفند ماه همین سال، احمد احمدی، رییس سازمان مطالعه و تدوین کتاب‌های علوم انسانی دانش‌گاه‌ها، با اشاره به این‌که کتاب‌ها باید بررسی شوند تا ابتذال و سخنانی بر خلاف فرهنگ کشور ما در آن‌ها وجود نداشته باشد، لزوم بازنگری هشتاد عنوان کتاب در رشته‌های علوم انسانی را گوش‌زد کرد.

در اواخر شهریور ماه 1389، ابوالفضل حسنی، مدیر کل دفتر گسترش آموزش عالی، اعلام کرد که وزارت علوم، تحقیقات و فناوری قصد دارد پذیرش دانش‌جو در دوازده رشته دانش‌گاهی به ویژه در علوم انسانی و هنر را تا وقتی که سرفصل‌های دروس آن‌ها بازنگری نشده متوقف کند؛ و معاون وزیر علوم هم بلافاصله اعلام کرد که «به یک سری از رشته‌های علوم انسانی دیگر نیازی نداریم». بعدن مشخص شد که این دوازده رشته حقوق، مطالعات زنان، حقوق بشر، مدیریت، مدیریت فرهنگی و هنری، جامعه‌شناسی، علوم اجتماعی، فلسفه، روان‌شناسی، علوم تربیتی و علوم سیاسی می‌باشند. در راستای «بخش ‌انسانی» پروژه اسلامی‌سازی دانش‌گاه،  تعداد زیادی از اساتید دانش‌گاه، به خصوص در رشته‌های علوم انسانی، زودهنگام «بازنشست» شدند؛ و بسیاری از دانش‌جویان دانش‌گاه‌های سراسر کشور نیز اخراج شده و بعضن به زندان افتادند یا به طور کل ناپدید شدند. در تازه ترین قدم، به تاریخ 14/4/1390، کامران دانشجو، وزیر علوم و آموزش عالی ایران، اظهار کرده که «اگر امکانات اجازه بدهد، از آغاز مهرماه سال ‌جاری، دختران و پسران دانش‌جو در کلاس‌های جداگانه می‌نشینند؛ و اگر چنین امکانی نبود، آن‌ها باید در ردیف‌های جداگانه‌ای در کلاس بنشینند.»

می‌توان چنین گفت که سخن‌رانی رادیکال همین کامران دانشجو به مورخه 7/6/1389، عملن فصل‌الخطابی بود در آن‌چه که نظام جمهوری اسلامی می‌خواهد بر سر دانش‌گاه بیاورد:

اگر دانش‌گاهی وجود داشته باشد که در آن متدینین، فرهنگ انتظار و فرهنگ بسیج مورد تمسخر قرار گیرد؛ اگر دانش‌گاهی وجود داشته باشد که صدای اذان ظهر در آن بلند نشود به بهانه این‌که به کلاس‌های درس آسیبی نرساند؛ اگر دانش‌گاهی وجود داشته باشد که روحانی نتواند در آن وارد شود؛ اگر دانش‌گاهی باشد که نه تنها مسجد بلکه یک نمازخانه نیز نداشته باشد که بتوان نماز جماعت را اقامه کرد؛ اگر دانش‌گاهی وجود داشته باشد که نه تنها در تمام ماه محرم و صفر بلکه در تمام طول سال کوچک‌ترین مراسم مذهبی نیز در آن برگزار نشود، و به جایش در چهارشنبه آخر سال گفته شود که اشکال ندارد برقصید و پای‌کوبی کنید؛ اگر دانش‌گاهی وجود داشته باشد که در یک اردوی دانش‌جویی ماشین را نگه می‌‌دارند و به دانش‌جویان می‌گویند «حالا می‌توانید بروید پایین و شروع کنید»، و سپس آهنگ مبتذل می‌گذارند و مراسم آن‌چنانی برگزار می‌کنند؛ در یک کلام می‌گویم خوب است چنین دانش‌گاهی اصلن وجود نداشته باشد؛ چون اگر این دانش‌گاه وجود داشته باشد، مردم ایران، دانش‌جویان، اساتید و کارکنان دانش‌گاه آن را با خاک یک‌سان می‌کنند.

بدین ترتیب، در طول دو سال گذشته، وزارت علوم و سازمان‌های موازی و زیرمجموعه آن، به تلاش خود برای اجرایی کردن این انقلاب فرهنگی – بدون این‌که آن را به این اسم بنامند – ادامه داده‌اند؛ و با تنگ‌تر کردن حلقه عملیاتی خود و شدیدتر کردن محدودیت‌ها، فشار بر روی جامعه آکادمیک را روز به روز افزایش داده اند. بنابراین، چنین به نظر می‌رسد که جمهوری اسلامی، با گذار حدود هر سی سال، که فاصله بین دو نسل می‌باشد، به یک انقلاب فرهنگی بنیادین نیاز پیدا می‌کند. حال سوالی که در مقام مقایسه در ذهن قوت می‌گیرد این است که در جایی که دو حکومت سابق‌الذکر شدیدن ایدئولوژیک شوروی و چین کمونیست در طول حیات نسبتن طولانی مدت خود تنها یک بار به طور رسمی نوای «انقلاب فرهنگی» سر دادند، و با دنبال کردن و یا نفی کردن نتایج همان انقلاب‌ها، به دوباره کاری عمده نپرداختند؛ چگونه است که حکومت ایران، در فاصله‌ای کم‌تر از یک نسل از انقلاب فرهنگی پیشین، در سال‌های اخیر به شدت به تجدید انقلاب فرهنگی و بلکه پی‌ریزی گونه‌ای دیگر از انقلاب فرهنگی در قطع بسیار وسیع احساس نیاز می‌کند؟ برای پاسخ به این سوال باید ابتدا به حوادث و وقایع و تغییراتی پرداخت که در طی سال‌های اخیر در دو سطح مردمی و حکومتی روی داد، و در نهایت حاکمیت را مجبور به جدیت در امر مبارزه با پدیده «تفکر انتقادی» در قالب طرح اسلامی کردن دانش‌گاه‌ها نمود.

می‌توان از این حقیقت شروع کرد که انقلاب فرهنگی اول، در واقع آن‌طور که به نظر می‌رسید، به دلایل متفاوت موفق از آب درنیامد. اول این‌که خود مفهوم «دانش‌گاه» در ذهن ایرانی، اصولن مفهومی سکولار است. این گفته بدین معنی نیست که ایرانی جماعت مفهوم دانش‌گاه را با مفهوم «نهاد ضد دین» یکی می‌داند؛ بلکه بدین معنی است که اصولن انتظاراتی که ایرانیان در طول تاریخ دانش‌گاه داری به معنای مدرن آن – که به بیش از سه ربع قرن می‌رسد – از دانش‌گاه داشته‌اند، انتظاراتی معمولن غیر‌دینی است. فراموش نکنیم که اصولن اولین دانش‌گاه مدرن ایرانی، دانش‌گاه تهران، در سال 1314، با کادری کاملن سکولار و به قصد تعلیم علوم عمدتن سکولار تاسیس شد؛ و به طبع آن تمام دانش‌گاه‌های دیگری هم که بعدها تاسیس شدند – حتا دانش‌گاه آزاد «اسلامی» که بعد از انقلاب تاسیس شد – الگویی سکولار را دنبال کردند؛ و این انتظار دیرپای از دانش‌گاه همیشه و حتا بعد از جرح و تعدیل‌های عقیدتی انقلاب فرهنگی اول و تلاش پی‌گیر نظام برای زیر سلطه حوضه علمیه قرار دادن دانش‌گاه به واسطه شعار غیرعملی «وحدت حوزه و دانش‌گاه» در ذهنیت ایرانی باقی مانده است. لذا چنان‌که نقدی، مسوول دفتر استانی نهاد نمایندگی ولی ‌فقیه در دانش‌گاه‌های آذربایجان شرقی، به درستی گفته: «در ایران، تاسیس مجامع دانش‌گاهی از ابتدا بر اساس تفکیک سکولاریسم بود، و اساتیدی که در دانش‌گاه‌ها حضور یافتند، تربیت‌‌شد‌گان همین مکتب بودند؛ و این روند با شدت و حدت تا پیروزی انقلاب اسلامی ادامه یافت، و پس از انقلاب نیز با وجود برخی فعالیت‌ها این روند کم و بیش ادامه دارد.»

مورد دیگری که به شکست نسبی عملی انقلاب فرهنگی اول انجامید، جنگ طولانی مدت ایران با عراق، خسارات شدید وارد آمده از این جنگ به ایران، و تحریم‌های بین‌المللی علیه ایران در این دوران بود، که حکومت را علی رغم میل باطنی خود متوجه نیروهای متخصص سکولار نمود. به هم‌چنین، پس از جنگ، تکنوکراسی-کاپیتالیسم دوره هشت ساله ریاست جمهوری علی‌اکبر هاشمی رفسنجانی و برنامه‌های بلندپروازانه «توسعه اقتصادی» او، که در علاقه وی به افتتاح مداوم پروژه‌های صنعتی و به مدد آن نام‌گذاری خود به «سردار سازندگی ایران» و «امیر کبیر زمان» مشهود است، در عمل جا را برای بازگشت عمده نیروهای فنی سکولار به کار باز کرد. با این وجود، علوم انسانی کماکان مهجور باقی ماند، و می‌توان گفت که زیر فشارهای اقتصادی کمر‌شکن بعد از جنگ و مشغولیت اغلب مردم به نان و آب در طول دوران «سازندگی»، علوم انسانی، چه در سطح آکادمیک و چه در سطح اجتماعی، عملن از رونق افتاده بود، و به همین دلیل هم کسی به طور عمده کاری به کار آن نداشت؛ گرچه در همین زمان، پروسه ضد‌روشن‌فکری قتل‌های زنجیره‌ای با شدت و حدت تمام در پس پرده به راه خود ادامه می‌داد.

آن‌چه پس از رکودی نسبتن طولانی، دوباره نگاه‌ها را به علوم انسانی معطوف نمود، نه پدیده‌ای خارجی که ظهور طبقه‌ای نسبتن درس خوانده و مطالعه کرده در درون خود نظام بود. این طبقه که آن‌ها را در دوره‌های مختلف و به قصد القا‌ مفاهیم متفاوت، «خط امامی‌ها»، «جناح چپ»، و از همه معروف‌تر در سال‌های اخیر، «اصلاح‌طلبان»، نامیده‌اند، اکثرن خود در اوایل انقلاب جزو بدنه اصلی جمهوری اسلامی بودند، که در سال‌های اخیر و پس از کنار گذاشته شدن تقریبی‌شان از پست‌های مهم کشوری توسط حاکمیت محافظه‌کار، با مطالعه نسبی و عمومن شتاب‌زده و گرته‌برداری شده از پروژه‌های سیاسی-اندیشه‌ای دمکراتیک در غرب، و با ارایه خوانشی نسبتن معتدل و لیبرال از اسلام بر اساس نظریه «قبض و بسط شریعت» عبدالکریم سروش – که در حقیقت بانی فلسفی جنبش اصلاحات می‌باشد – به کار فکری روی آوردند، و پروژه توسعه فرهنگی و سیاسی را در دستور کار خود قرار دادند. این طبقه که چهره‌ای نه چندان آشنا برای مردم، یعنی محمد خاتمی، را به عنوان کاندیدای ریاست جمهوری جناح خود معرفی نموده بود، با تاکید بر قصد خود بر بهبود نیازهای فرهنگی مردم، در برابر علی‌اکبر ناطق نوری، کاندیدای نظام، وارد کارزار انتخاباتی شد؛ و با تکیه بر حمایت پشت پرده هاشمی – که رهبر به طرح او (مطرح شده توسط معاون وی عطااله مهاجرانی) برای تغییر قانون اساسی به منظور کاندیداتوری مرتبه سوم برای پست ریاست جمهوری روی خوش نشان نداده بود – و رای انبوه ملت، پس از تسخیر مسند اول قوه مجریه در سال 1376، قدم به قدم بعد به تسخیر نرم قوه مقننه، شورای شهر تهران، و بسیاری از مواضع حکومتی استراتژیک دیگر پرداخت.

اصلاح‌طلبان پس از به قدرت رسیدن تا حدود زیادی به وعده‌های فرهنگی و سیاسی خود وفادار ماندند؛ و فعالیت‌هایی که به قصد باز کردن فضای جامعه و شرکت دادن مردم در امور سیاسی صورت دادند، در تاریخ جمهوری اسلامی بی‌نظیر بود. از فعالیت‌های مستقیم اصلاح‌طلبان به عنوان یک تشکل سیاسی در راه «قانون‌مند»کردن روابط اجتماعی، باب کردن و تکیه مداوم بر مفاهیمی لیبرال هم‌چون «جامعه‌ مدنی»، «مشارکت مردمی»، و «مردم‌سالاری» بود؛ که به نفی صحت معرفت‌شناسی «خلیفه-شاهی» از مفهوم حکومت می‌پرداخت، و بدین ترتیب به طور تلویحی در برابر مفهوم «ولایت مطلقه فقیه» قرار می‌گرفت که جناح‌های سنتی حکومتی به سرکردگی خامنه‌ای طرف‌دار آن بودند. دیگر تابوشکنی بزرگ اصلاح‌طلبان، افشاگری درباره و پی‌گیری مسئله «قتل‌های زنجیره‌ای» – قتل روشن‌فکران و مخالفان نظام در داخل و خارج کشور از اواخر دهه شصت تا اواخر دهه هفتاد – بود، که برای اولین بار در طول تاریخ جمهوری اسلامی از خط قرمز گذشت و عناصر حکومتی مورد تایید نظام را هدف قرار داد. به همین ترتیب، اصلاح‌طلبان، با چراغ سبز – بیش‌تر از نوع چشمک‌زن – نشان دادن رسمی و غیر‌رسمی به احزابی هم‌چون جبهه ملی و نهضت آزادی – که سال‌ها بود مورد لعن و نفرین جمهوری اسلامی قرار گرفته بودند و عملن خانه‌نشین شده و به پشت پرده رانده شده بودند – فضا را به طور نسبی برای برخواستن صداهایی متفاوت از تک صدای نظام باز کردند.

وابسته به جنبش اصلاح‌طلبی دولتی، روزنامه‌های بسیاری بودند که گرچه لزومن همه دولتی نبودند، ولی به طور صریح یا تلویحی در راستای اهداف اصلاح‌طلبان دولتی حرکت می‌کردند، و بعضن متعلق به سران اصلاح‌طلبان بودند یا توسط آن‌ها اداره می‌شدند. این روزنامه‌ها، که نویسندگان‌شان معمولن متدهای سیاسی-فلسفی مدرن و پسامدرن را به منظور نقدهای عمومن کوبنده از جناح راست دست‌گاه حاکم به کار می‌گرفتند، حیاتی دیگر به زندگی فکری جامعه و به خصوص جوانان بخشیدند. برای اولین بار در تاریخ جمهوری اسلامی، روزنامه‌هایی چون صبح امروز و عصر آزادگان، مونوپولی کیهان و اطلاعات را شکستند، و به محبوب‌ترین و پرفروش‌ترین روزنامه‌های زمان خود بدل شدند.

«تساهل و تسامح»ی که در این دوره به وجود آمد، به ناگزیر به کاهش فشار بر امر انتشارات نیز انجامید. در همین زمان بود که ترجمه‌ها، تالیف‌ها، و ترجمه-تالیف‌های مارکسیستی، هرمنوتیکی، روان‌کاوانه، اگزیستانسیالیستی، پدیدارشناسانه، ساختارگرایانه، پساساختارگرایانه، و نو-مارکسیستی که از قضا همه – به درست یا به اشتباه – به چاشنی سنت بومی احیا‌ شده نقد و تفسیر کلامی-مناظره‌ای هم آمیخته شده بودند، و نقش بزرگی در روند آگاه سازی نسل جوان از امر «چندصدایی» بودن حقیقت در آن سال‌ها بازی کردند، در حجمی وسیع که در تاریخ جمهوری اسلامی‌– و به قطعی وسیع‌تر، در تاریخ یک‌صد سال اخیر ایران‌– بی‌سابقه بود، به منصه ظهور رسیدند. این آثار که بالطبیعه ماهیتی نقادانه و عمومن انقلابی داشتند، در آن سال‌های پس از استبداد مطلق، هم‌چون آبی بودند که بر آتش سرازیر می‌شد، و شاید هم بنزینی که آن را برافروخته‌تر می‌کرد؛ و در کوی و برزن و دانش‌گاه، جلسه‌های رسمی و خودمانی بحث و فحص درباره قابل اعمال بودن این متدها به حکومت ایران و به مفاهیم ولایت مطلقه فقیه و شورای نگهبان و نظارت استصوابی و غیره در میان جوانان و سن و سال دارها باب روز بود.

به هر ترتیب، برآیند تمام حرکات روشن‌گرانه و منتقدانه و صد البته تحریک کننده اصلاح‌طلبان، در نهایت در خیزش دانش‌جویی تیرماه 1378 به اوج خود رسید؛ و پس از سرکوب این خیزش توسط حکومت و تردید اصلاح‌طلبان در دفاع از مواضع دانش‌جویانی که به تحریک آن‌ها به پا خواسته بودند، و سپس تکفیر صریح آن‌ها توسط خاتمی، جنبش اصلاح‌طلبی، از طرفی به خاطر فشار افزایش یافته حکومت بر آن، و از طرف دیگر به خاطر از دست دادن اعتماد مردمی، به تدریج راه سقوط را در پیش گرفت، و در سال‌های اخیر حتا بارها در هسته مرکزی آن افتراق افتاد؛ و امروزه به کشتی سکان شکسته و به گل نشسته‌ای تبدیل شده که هر از چندگاهی وزش باد و خروش امواج آن را به سویی متمایل می‌کند. از آن‌جا که در مقاله‌ای دیگر، داستان خیزش دانش‌جویی و دلایل و شرایط و خط و ربط آن به اصلاح‌طلبان را به تفصیل شرح داده‌ام، در این‌جا فقط تاکید می‌کنم که پس از سال‌ها سکون و خاموشی در امر اعتراض مستقیم جمعی به جمهوری اسلامی، خیزش دانش‌جویی چنان سران نظام را نهیب زد و به فکر فرو برد که تا به امروز برای دانش‌گاه طرح‌ریزی‌های پیش‌گیرانه می‌کنند.

به ادامه سخن درباره اصلاح‌طلبان که بازگردیم، باید گفت که جنبش اصلاحات در ایران، به علت تعلق خاطر و تعهد اخلاقی – یا مطابق قانون اساسی، «التزام عقیدتی و عملی» – نهایی به نظام جمهوری اسلامی، و کوته‌نگری معرفت‌شناسانه در قالب «روشن‌فکری قبض و بسطی»، در راه ایجاد تغییرات، به اشتباه جبران‌ناپذیر روش‌شناختی «گفتمان»‌مداراگرانه با نظام مطلق‌خواه و مطلق‌پروری تن داد که اکنون بیش از دو دهه است خودآگاهانه و مزورانه تلاش بر حذف ایده «جمهوری» از نام خود دارد؛ که در نتیجه، به از دست رفتن فرصت‌های طلایی برای تغییر اساسی نظام انجامید. برای مثال، اکبر گنجی، در نامه سرگشاده مورخه 16/12/1377 خود خطاب به انجمن اسلامی دانش‌گاه مشهد، نوشته بود: «دوم خردادیان فریب تمامیت‌خواهان را نخواهند خورد، و زمین را برای بازی خونین آن‌ها خالی خواهند کرد؛ چرا که تمام پیروزی‌های جنبش جامعه مدنی ایران مرهون عقلانیت و نفی خشونت بوده است.» دست بر قضا، می‌توان این گفته وی را به ساز و کار نهادینه اصلاح‌طلبان بسط داد، که با ارزیابی غلط – و شاید دانسته و تعارفی – از حریف خود، با تلاش شان برای تحمیل گفتمان‌های پوپری و هابرماسی و مانهایمی و آرنتی و غیره به نظامی که از بیخ و بن این حرف‌ها را برنمی‌تافت، بر خلاف محافظه‌کاران، هرگز بر سر ادعاهای خود – به گفته خودشان ((حقوق مردم)) – نایستادند؛ و همیشه سر بزن‌گاه میدان را خالی کردند، و از رویارویی نهایی با جناح حاکم سر باز زدند. در این میان، عبارت «پیروزی‌های جنبش جامعه مدنی ایران»، به خصوص پس از قلع و قمع همه جانبه اصلاح‌طلبان توسط نظام، تلخانه مضحک به نظر می‌رسد.

با این وجود، نباید از این حقیقت گذشت که جنبش اصلاح‌طلبی، با راه‌دادن اکثریت مردم به بازی‌های سیاسی و ایجاد روشن‌گری نظری نسبتن سیستماتیک برای آن‌ها و به خصوص برای قشر دانش‌گاهی و بالا بردن توقع آن‌ها از زندگی و از حکومت، شاید ناخواسته بزرگ‌ترین عامل مستقیمی بود که در سال‌های اخیر، مردم را به سمت حرکات اعتراضی شدیدتر علیه نظام هدایت کرد. به عبارتی دیگر، اصلاح‌طلبان در حالی که خود هرگز خواهان انقلاب نبودند – و هنوز هم نیستند – با فضایی که ایجاد کردند و با مجموعه عوامل اندیشه‌ای که در اختیار جمع قابل توجهی از مردم قرار دادند، ناخواسته آن‌ها را به سمت انقلاب سوق دادند؛ زیرا چنان‌که اکبر گنجی گفته، «تلاش برای انجام اصلاحات ناقص، انتظارات گسترده‌ای برای حل همه مشکلات اجتماعی پدید می‌آورد»؛ و آگاهی سران نظام از چنین حقیقت متناقض و بر هم زننده تعادلی در طبیعت جنبش اصلاح‌طلبی بود که در نهایت آن‌ها را علی‌رغم عدم اعتمادشان به طبقه نسبتن نوظهور جاه‌طلب راست‌های افراطی – که آن‌ها هم به نوبه خود و به گونه‌ای دیگر بر هم زننده تعادل نظام بوده‌اند و پس از این بیش‌تر خواهند بود – در جریان انتخابات ریاست جمهوری دوره دهم به اتحاد موقت با آن‌ها و به ریسک بزرگ تقلب گسترده انتخاباتی علیه «انقلاب مخملی» اصلاح‌طلبان تجدید قوا کرده کشاند، تا بلکه دیگر بار میدان‌داری را به رقیب ندهند، گرچه در عمل هنوز خود صاحب گوی باشند؛ و بدین ترتیب، خطر پرسترویکای حکومتی/انقلاب مردمی محتوم در کوتاه مدت را با خطر کودتای سیاسی-نظامی محتمل در بلندمدت یا حتا میان مدت تاخت زدند.

نباید از این حقیقت گذشت که جنبش اصلاح‌طلبی، با راه‌دادن اکثریت مردم به بازی‌های سیاسی و ایجاد روشن‌گری نظری نسبتن سیستماتیک برای آن‌ها و به خصوص برای قشر دانش‌گاهی و بالا بردن توقع آن‌ها از زندگی و از حکومت، شاید ناخواسته بزرگ‌ترین عامل مستقیمی بود که در سال‌های اخیر، مردم را به سمت حرکات اعتراضی شدیدتر علیه نظام هدایت کرد

از آن‌جا که طبقه «راست افراطی»، یا به تعبیر خود آنان «اصول‌گرایان» – که در برهه‌ای به خطا «چپ مذهبی» هم نامیده شده – در تراژدی انقلاب فرهنگی دوم خود از بازی‌گران اصلی می‌باشد، باید در این‌جا به چگونگی پیدایش این طبقه در صحنه سیاسی ایران بپردازیم. از تمام مسایل فرهنگی و اجتماعی که هم به بیرون و هم تا حدودی به درون حکومت مربوط می‌شود که بگذریم، شاید بتوان گفت که مهم‌ترین عامل درون-حکومتی‌ای – لازم به ذکر است که اصلاح‌طلبان، با وجود سابقه انقلابی‌شان، هیچ وقت توسط نظام به عنوان «خودی» شناخته نشدند – که انقلاب فرهنگی دوم را ایجاب نمود، ظهور پدیده‌ای خزنده اما در نهایت موجد نتایج دراماتیک در ساختار قدرت بدنه نظام بود، که در طول دو دهه اخیر به تدریج آن را از ساختاری با هژمونی «روحانی» صرف به ساختاری با هژمونی «روحانی-نظامی» در قالب «اتحاد شوم» ایدئولوژی و میلیتاریسم مبدل نمود. خیزش این عنصر نظامی به سوی قدرت، تاریخ‌چه‌ای طولانی دارد، که آغاز آن به روزگار پس از درگذشت روح‌اله خمینی و انتقال رهبری به علی خامنه‌ای بازمی‌گردد.

هنگامی که خامنه‌ای در سال 1368 به تدبیر مثلث متساوی‌الساقین رفسنجانی-احمد خمینی-خامنه‌ای، با کنار گذاشتن دقیقه نودی حریف قدر و موجه خود، آیت‌اله حسینعلی منتظری، و با تکیه بر اشاره شبهه برانگیز رفسنجانی در مجلس خبرگان و سپس تاکید احمد خمینی مبنی بر این‌که خمینی وی را برای رهبری پس از خود مد نظر داشته، بر مسند ولایت «مطلقه» فقیه – این واژه که به رهبر اختیارات اجرایی بیش‌تری اعطا می‌کرد، با تلاش پی‌گیر خود خامنه‌ای به عنوان دبیر شورای بازنگری قانون اساسی، در اصل 57 قانون اساسی بازنگری شده سال 1368 به لقب وی افزوده شد – و رهبری ایران نشست، خود به خوبی از این حقیقت آگاه بود که با وجود احراز اسمی مقام رهبری، واجد هیچ یک از سه شرط «اعلم به احکام و موضوعات فقهی یا مسایل سیاسی و اجتماعی یا دارای مقبولیت عامه» که در اصل 107 قانون اساسی جمهوری اسلامی برای انتخاب رهبر آمده بود نمی‌باشد؛ چرا که اعلم از او در فقه و احکام، منتظری و گلپایگانی و اراکی بودند؛ و در عرصه سیاست عملن هاشمی رفسنجانی مطلق العنان و رییس جمهوری برتر از رهبر بود؛ و مقبولیت عامه – گرچه نه کاریزمای از نوع خمینی – هم که البته با منتظری بود.

برآیند فشار و عصبیت تمام این موانع بر سر کسب مشروعیت و قدرت برای خامنه‌ای را می‌توان در حرکات وقت و بی‌وقت وی به قصد حذف مردان قدرت‌مند نظام چون متحدان سابق خود احمد خمینی و علی‌اکبر هاشمی رفسنجانی در عرصه سیاسی؛ کوشش‌های پی‌گیر وی برای حل کردن یا دور زدن مسئله «مرجعیت تقلید» در عرصه علمی و مذهبی با فشار آوردن بر جامعه مدرسین حوزه علمیه قم و تلاش برای وابسته کردن آن‌ها به نظام و تحت بازداشت خانگی نگه‌داشتن منتظری؛ و البته ایجاد کیش شخصیت «پدر روحانی» پیرامون شخص خود در حوزه اجتماعی در طول دوران رهبری‌اش مشاهده کرد. بدین ترتیب، با استناد به نظر کارلایل که «تاریخ دنیا هیچ نیست مگر زندگی‌نامه مردان بزرگ»، می‌توان تلاش بی‌وقفه سید‌علی خامنه‌ای برای صعود به قله مشروعیت و اقتدار مطلق را مهم‌ترین و مداوم‌ترین واقعه ربع قرن اخیر دانست که تمام وجوه داخلی و بین‌المللی ایران را تحت‌الشعاع خود قرار داده است.

با این وجود، وی که خود را در جدال دست تنها برای کسب مشروعیت و قدرت با جناح‌های مختلف جامعه دست به گریبان می‌دید، با آگاهی هوش‌مندانه از این حقیقت که مشروعیت ظاهری و «مطلقه» بودن ولایت فقیه وی تنها تا زمانی کارآمد خواهد بود که اوضاع و احوال کشور آرام باشد، و در هنگام ناآرامی، موقعیت وی ممکن است شکل دیگری به خود بگیرد، در نهایت متوجه اسلحه قدرت‌مند ولی تا آن زمان به طور عمده خارج از معادلاتی شد که در موقع مقتضی بیش‌ترین پتانسیل را برای حفظ وی در مقام قدرت بدون مشروعیت داشته باشد، که همانا ارگان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و زیرمجموعه مستقیم آن بسیج بود.

سپاه که در حقیقت ارتش ایدئولوژیک نظام است، و مطابق قانون اساسی جمهوری اسلامی، مستقیمن تحت نظر رهبری اداره می‌شود، و اصولن از ابتدا (اردی‌بهشت 1358) به نام نگهبانی از «انقلاب اسلامی و ارزش‌های آن»– که مفهومی انتزاعی است، و در عمل به آرا‌ مقام رهبری و عده‌ای خاص از نزدیکان وی قابل فروکاستن می‌باشد – تاسیس شده است، عملن از هر قانونی مصونیت دارد. بدین ترتیب، این ارگان، با اتکا به طبیعت فراقانونی خود، این اختیار را دارد که هرگاه نیاز بداند، با هماهنگی با مقام رهبری و نزدیکان وی، به طور مستقیم وارد صحنه کارزار شده و به هر نحو ممکن ابتکار عمل را به نفع «نظام» در دست بگیرد؛ که این کارکرد، به خصوص در دو دهه اخیر، به طور عمده معمولن دارای ماهیتی سرکوب‌گرانه بوده؛ که خود را در اشکال مختلفی هم‌چون ترور مخالفان نظام چه در داخل و چه در خارج، سرکوب جنبش‌های دانش‌جویی و مدنی، و اخیرن آشوب و چماق‌داری علنی به قصد ایجاد ارعاب و وحشت در دل مخالفان نشان داده. با این وجود، تا زمانی که خمینی در قید حیات بود، با تکیه بر کاریزمای عمیق و جذبه غیر قابل انکارش، هیچ‌گاه به استفاده از سپاه به عنوان ابزاری سیاسی احساس احتیاج نکرد، و این در حقیقت شخص خامنه‌ای بود که در میانه دهه هفتاد، اژدهای خفته سپاه را بیدار کرد و از فترت طولانی پس از دوران جنگ ایران و عراق به درآورد.

بدین ترتیب، روی آوردن خامنه‌ای در مقام رهبر انقلاب و ولایت مطلقه فقیه به سپاه – و به خصوص به جنبه نظامی آن – برای حفظ پستی که بیش از این‌که انتخابی باشد، انتسابی و سپس نگاه داشتنی است؛ بالطبع راه را برای مطرح گردیدن و بلکه قالب شدن ارزش‌های ارگان سپاه به عنوان طبقه‌ای نظامی-اجتماعی و بعدها سیاسی-اقتصادی در ساختار قدرت جمهوری اسلامی هموار کرد. لازم به ذکر است که ارزش‌های فوق‌الذکر، عمدتن ریشه در جهان‌بینی خاص ارگان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی دارد، که در درجه اول، بیش از این‌که فلسفی و ایدئولوژیک باشد، اجتماعی و عملی است. هسته اندیشه‌ای سپاه، خواست‌گاه اجتماعی خود را به طور عمده در طبقات پایین دست یا متوسط رو به پایین جامعه با گرایش‌های بازاری می‌داند، که به ارزش‌های شوونیستی پدرسالارانه آمیخته به محافظه کاری یا ارتجاع مذهبی معتقدند؛ و از قضا همین طبقات، که امروزه اقلیتی نسبتن بزرگ از جمعیت ایران را تشکیل می‌دهند، به طور عمده به شدت پشتیبان ولایت فقیه می‌باشند؛ و به هوای «کیک و ساندیس»‌های حقیقی و مجازی، در گردهمایی‌ها و راه‌پیمایی‌های سازماندهی شده توسط رژیم، جلوی دوربین‌های داخلی و بین‌المللی ظاهر شده و بزرگ‌نمایی می‌شوند. بدین ترتیب، سپاه، با مجال یافتن برای عرض‌اندام در نهادهای سیاست‌گذار نظام، بی‌مهابا به تزریق ارزش‌های طبقات مذکور به این نهادها پرداخت؛ و در برخورد با مسایل مختلف، معمولن ترجیح را بر این گذاشت که به جای تدبیر واقعه، از مشت آهنین استفاده کند. به عبارتی دیگر، اعمال خشونت گسترده و سرکوب همه‌گیر، که طبقه روحانی، به دلیل خواست‌گاه نیمه اشرافی و طبیعت نسبتن محافظه‌کار خود، نسبت به آن همیشه دست به عصا راه رفته بود، اکنون با حضور گسترده و قدرت‌مندانه عناصر میلیتاریستی بی‌نام و نشان و ریسک‌پذیر در ساختار قدرت نظام، به نان شب جمهوری اسلامی تبدیل شد. در این میان، محمود احمدی‌نژاد، به عنوان کاندیدای سازمانی (موقتن) محبوب سپاه برای ریاست جمهوری، به طور خاص پرده دری، دروغ‌گویی، بلوف زنی، تنش‌زایی، و از همه مهم‌تر پوپولیسم را هم به راه‌بردهای ذکر شده در بالا اضافه کرد. امروزه ترکیب ارتجاع خامنه‌ای، میلیتاریسم سپاه، و پوپولیسم احمدی‌نژاد، که به طور عمده ساز و کارهای فاشیسم و نازیسم دهه سی و چهل ایتالیا و آلمان را به خاطر می‌آورد، سیاست اصلی نظام جمهوری اسلامی، هم در صحنه داخلی و هم در عرصه بین‌المللی، را تشکیل می‌دهد.

نتایج میان مدت حضور سپاه در نهادهای سیاسی و اجرایی را می‌توان در پیدایش پدیده «احمدی‌نژادیسم»؛ افزایش شدید فشار بر منتقدان و مخالفان داخلی از جمله تلاش آشکارا فراقانونی و عمدتن خشونت‌آمیز برای ریشه‌کن کردن جنبش اصلاح‌طلبی؛ غیرقانونی اعلام کردن بسیاری از احزاب و تشکل‌های درون نظام و محاکمه و زندانی نمودن اعضای آن‌ها؛ صادر کردن حکم اعدام بسیاری از مخالفان در دادگاه‌های فرمایشی؛ ایجاد جو امنیتی مداوم به قصد مشروع جلوه دادن حکومت نظامی و به کارگیری نیروی قهریه؛ تعطیلی فله‌ای روزنامه‌ها و نشریات بدون برگزاری دادگاه مطبوعاتی؛ به کارگیری کاملن جهت‌گیرانه سازمان صدا و سیما به عنوان ابزاری برای وارونه نشان دادن حقیقت و توجیه سیاست‌های نظام؛ ایجاد انقلاب فرهنگی در سطح دانش‌گاه با اتکا به قوه قهریه؛ تنگ‌تر کردن عرصه بر نهادهای هنری و ادبی؛ افزایش تهدیدهای نظامی و خراب‌کاری‌های چریکی علیه کشورها و دول مخالف نظام؛ بحران سازی بین‌المللی در قالب کمک‌های هنگفت اقتصادی-نظامی به گروه‌های افراطی در خارج از کشور؛ و از همه مهم‌تر، روی آوری به پروژه‌های پر خرج تسلیحاتی و به خصوص برنامه بحث‌برانگیز اتمی که علی‌رغم ادعاهای حکومت در صلح‌آمیز بودن، آن با استناد به این حقیقت که اداره آن به ارگان نظامی تندرو سپاه واگذار شده، به احتمال قریب به یقین به تولید بمب هسته‌ای معطوف می‌باشد، و ظاهرن بهینه‌ترین روشی است که به نظام اجازه ادامه سرکوب ملت در داخل بدون هراس از نهادهای بین‌المللی حقوق بشر را می‌دهد؛ مشاهده کرد.

با این وجود، آن‌چه که در این مقاله درباره سپاه به طور خاص مورد نظر است، تاثیر طرز تفکر نظامی از نوع «سپاهی» در ایجاد انقلاب فرهنگی دوم در ایران می‌باشد. چنان‌که علی آلفونه می‌نویسد: «در سال 1386، سردار محمدعلی جعفری، به سمت فرمانده جدید سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و هفتمین فرمانده تاریخ این سازمان منصوب گردید. وی بلافاصله به ایجاد تغییرات اساسی در ساختار سپاه پرداخت، تا دغدغه اصلی این سازمان که پیش از این دفاع در برابر تهاجم خارجی بود را متوجه مسایل امنیتی داخلی کند. گرچه این تغییرات به طور عمده در ظاهر ارگان سپاه صورت گرفته‌اند تا در باطن آن، اما به هر ترتیب خبر از موج جدید سرکوب اصلاح‌طلبی و جنبش مدنی در ایران می‌دهند.»

داستان «بسیج دانش‌جویی»، به عنوان تشکلی سیاسی-فرهنگی و ایدئولوژیک در بطن دانش‌گاه، داستانی قدیمی است؛ اما حضور این شاخه وابسته به مقاومت بسیج – که خود زیر مجموعه سپاه می‌باشد – در دانش‌گاه، در طول تاریخ جمهوری اسلامی هیچ‌گاه چنین پر رنگ نبوده است. در چندین سال اخیر، تشکیل گردان‌های عاشورا (برادران) و الزهرا (خواهران) – که اساسن ماهیتی شبه نظامی، و در موارد خاص نظامی، و سرکوب‌گر دارند – به عنوان اصلی‌ترین ماموریت بسیج دانش‌جویی در دانش‌گاه‌ها عنوان شده است. لازم به ذکر است که گردان‌های فوق‌الذکر – لزومن گردان عاشورا – در گذشته تنها در مواقع اضطراری، هم‌چون برای سرکوب قیام دانش‌جویی سال 1378، حمله به کوی دانش‌گاه و بازداشت دانش‌جویان پس از انتخابات ریاست جمهوری سال 1388، و از همه مهم‌تر سرکوب معترضان به نتایج انتخابات ریاست جمهوری دوره دهم، دست به عملیات فعال می‌زدند؛ اما با توجه به آن‌چه در بالا ذکر شد، این گردان‌ها پس از این قرار است به ماشین‌های سرکوب تمام وقت درون – و البته بیرون – دانش‌گاه‌ها تبدیل شوند، و شوونیسم سپاه را در قلب دانش‌گاه و در تمام اجتماع رسوخ دهند.

آن‌چه در این میان قابل ذکر است این است که سپاه و عناصر وابسته به آن، علی‌رغم حضور مداوم در دانش‌گاه‌ها به مدد سهمیه‌های فرمایشی، بورس‌‌ها، و امکانات خاص دیگر هم‌چون جزوات رزمندگان و ایثارگران و غیره، به دلیل فقر فرهنگی ذاتی خود، کینه‌ای عمیق از جامعه آکادمیک به دل گرفته؛ که معمولن آن را در قالب تحقیرهایی با ادبیات سخیف مشابه احمدی‌نژادی و با الفاظ و عباراتی چون «سوسول» و «جوجه فکلی» و «بچه قرتی» و غیره در قبال قشر دانش‌گاهی بروز داده است؛ و اکنون که دست بر قضا فرصتی خداداد نصیب سپاه شده، از یک طرف قصد تصفیه حساب طبقاتی با دانش‌گاهیان و از طرف دیگر و در قطعی کلان‌تر قصد ریشه کن کردن «فتنه» از دانش‌گاه را دارد. بنابراین، می‌توان چنین نتیجه گرفت که در حال حاضر موضع نظام در برابر دانش‌گاه در ایران تنها ایدئولوژیک نیست، بلکه تیغ دو دمی است که یک طرف آن ایدئولوژی و طرف دیگر آن شوونیسم قرار گرفته؛ چرا که همان‌قدر که خامنه‌ای و روحانیت ارتجاعی می‌خواهند دانش‌گاه را به حوزه علمیه تبدیل کنند، سپاه و بسیج تندرو هم می‌خواهند دانش‌گاه را به پادگان تبدیل کنند. کامران دانشجو پارسال به صراحت اعلام کرد که «وظیفه دانش‌گاه، تربیت سرباز برای امام زمان است». در این آشفته بازار، هیچ بعید نیست که روح ناآرام «سعید امامی» هم از دیار مردگان سربردارد، و در عدم هرگونه عامل بازدارنده‌ای، پی‌گیر ماموریت ناتمام خویش شود.

بدین ترتیب، نگاهی به نمودار پروسه «تغییرات» در ایران طی دو دهه گذشته، از طرفی به تغییر در خواسته‌های حکومت و بلکه زیاده خواه‌تر شدن آن، و از طرف دیگر به افزایش مطالبات اکثریت مردم در سایه آگاه شدن آن‌ها از سازوکارهای مدنی و سیاسی شهادت می‌دهد؛ که می‌توان آن را در حیطه تاریخ گونه‌شناسی جریان‌های سیاسی-اجتماعی اینطور تعبیر کرد که در جایی که کلیت حکومت با بهره‌گیری از پشتیبانی عمدتن کور اقلیت پایین‌دست جامعه به سمت آلیگارشی امپریالیستی مطلق‌گرایانه پس‌رفت کرده (انقلاب اسلامی به راستی انقلاب «مستضعفان» است، چرا که همواره این مستضعفان بوده‌اند که هیولایی که از دل این انقلاب بیرون آمده را با حمایت پر شور و فرمان‌برداری بی‌چون و چرا بر مسند قدرت نگاه داشته‌اند تا خود بتوانند در سایه این هیولا کماکان «ارزش‌های مستضعفی»شان را حفظ کنند؛ و ضعف بنیادی اصلاح‌طلبان در جذب این قشر جامعه همیشه خاری در پهلوی جنبش اصلاح‌طلبی در ایران بوده)، طبقه متوسط شهرنشین، که اکثریت جمعیت ایران را تشکیل می‌دهد، به مدد عمده جنبش اصلاح‌طلبی – که خواه ناخواه بخشی از نظام جمهوری اسلامی می‌باشد – به سمت ارزش‌های لیبرالیستی، اومانیستی، و دموکراتیک پیش‌رفت کرده است؛ بنابراین می‌توان چنین نتیجه گرفت که درگیری‌های حال حاضر بر سر قدرت در ایران، فراتر از جهت‌گیری‌های سیاسی صرف، یک جنبه عمیق طبقاتی هم دارد؛ و در نهایت، مجموعه تمام این حوادث چندجانبه که در دو دهه اخیر به تغییرات اساسی در ساختار قدرت در کشور و به تغییر مطالبات طبقات متفاوت سیاسی و اجتماعی انجامیده، به اجرا گذاشتن انقلاب فرهنگی دوم توسط حاکمیت چندلایه را اجتناب‌ناپذیر می‌کند. به عبارتی دیگر، چنان‌که میشل فوکو می‌گوید، پروسه اعمال قدرت، در حقیقت پروسه‌ای دینامیک است، که هم از بالا به پایین و هم از پایین به بالا و هم از بالا و پایین به هر سوی دیگر جریان دارد، و تمام عوامل در صحنه را در بر می‌گیرد.

حال، با آگاهی از موارد فوق، می‌توان پروسه «اسلامی کردن» دانش‌گاه را در پس زمینه‌ای دید که ماهیت حقیقی آن را بهتر می‌نمایاند؛ چرا که اسلامی کردن در این‌جا به تعریف نظام جمهوری اسلامی به طور عام و شخص خامنه‌ای و تعدادی نزدیکانش به طور خاص از «اسلام» بازمی‌گردد، که معمولن بر اساس عقاید و منافع طبقاتی روز به روز تعریف یا تفسیر می‌شود؛ و علم و دانش‌آموزی نیز در این وادی البته تعریف خاص خود را دارد. دست بر قضا، این الگوی آموزشی «اسلامی»، در قاموس «شیعه» پیشینه‌ای تاریخی دارد، که نمونه برجسته آن را می‌توان در حدیثی که در «عین الحیوه» ملا محمد باقر مجلسی به امام جعفر صادق منتسب شده مشاهده کرد: «حضرت امام جعفر صادق فرمود که باید علمی را برگزینید که رضای خداوند در آن باشد، زیرا هر علمی مایه نجات نیست؛ و علم نافعی که سبب نجات بشود، منحصر به توحید و امامت و علومی است که از حضرت رسول و ائمه اطهار به ما رسیده است؛ و آن‌چه نرسیده، تفکر در آن‌ها خوب نیست. از سایر علوم نیز آن‌چه برای فهمیدن کلام اهل بیت رسالت لازم است (مانند زبان عربی و صرف و نحو و منطق)، باید خوانده شود؛ و غیر آن یا لغو یا بی‌فایده و تضییع عمر و یا احداث شبهه در نفس است، که بیش‌تر موجب کفر و ضلالت می‌شود.» البته معترضه بگویم که این در جایی است که از طرف دیگر، حدیث بسیار لیبرال‌تری به محمد منتسب است بدین مضمون که «بیابید علم را حتا اگر در چین باشد.» اما این‌که حاکمیت بر اساس کدام حدیث عمل کند، همیشه مسئله سلیقه بوده؛ که خود دلیلی است در میان انبوه دلایل دیگر بر نکوهیده بودن شیوه ارجاع به «روایات» به عنوان معیار عمل فردی و اجتماعی.

بنابراین، مفهوم «اسلامی کردن» دانش‌گاه و به طبع آن علوم انسانی، در حقیقت «مصادره به مطلوب» کردن اسلام است؛ و اصولن «بسط» اسمی مزورانه موضوعی است که در حقیقت «تعلیلی» بیش نیست؛ چرا که وقتی خامنه‌ای و پیروان وی از اسلامی کردن علوم انسانی سخن می‌گویند، در عمل منظورشان «ولایت‌مدار» کردن آن است و نه بومی کردن آن؛ زیرا، چنان‌که تلاش کرده‌ام در کتاب «ترانه‌های مردمی ایران» نشان بدهم، فرهنگ بومی ایرانی-اسلامی – و نه سیاست ایرانی-اسلامی – نه تنها با ایدئولوژی هیت حاکمه حاضر هم‌خوانی ندارد، بلکه در بسیاری موارد حتا نافی آن است. این حقیقت پیشاپیش روشن است که در این فرآیند به اصطلاح اسلامی‌سازی علوم انسانی – که به بومی‌سازی تعبیر می‌شود، مطمئنن با حذف مارکس و نیچه در فلسفه، زکریای رازی و خیام را جای‌گزین آن‌ها نمی‌کنند – البته آن‌ها را هم می‌شود این‌گونه تعبیر کرد که در زمان خود غرب‌زده بودند که از میراث فلسفی یونان بهره گرفتند‌– بلکه فلسفه شیعه «اصولی» که در آن فقیه جانشین امام، همه‌کاره است را مد نظر دارند. در این پروسه، با حذف فروید و یونگ در روان‌شناسی، مطمئنن مولوی و سهروردی را جای‌گزین آن‌ها نمی‌کنند؛ با حذف لورکا و سارتر در ادبیات قطعن به جای‌گزینی آن‌ها با فردوسی و ناصرخسرو رضایت نمی‌دهند. عمده حجم ادبیات کلاسیک ایران به شدت رنگ و بوی سنی و اشعری و البته شاه پرستی و باستان‌گرایی دارد؛ و ادبیات مدرن ایران هم که از بیخ و بن غربی و منحط است.

بدین ترتیب، الگوی «اسلامی» مورد نظر نظام، در حقیقت حتا از جهان‌بینی محدود «بومی» هم «تنگ‌پندار»تر می‌شود؛ و به نوبه خود به دستورالعملی آلیگارشیک و طبقه سالارانه تبدیل می‌گردد که در چاچوبی به شدت کوچک تعریف می‌شود. چنان‌که ریموند ویلیامز می‌گوید، در این پروسه، «سنت انتخابی» جهت‌‌گیرانه‌ای در کار است که قصد دارد هر عنصری را که قابلیت آن را دارد، به درون الگوی انعطاف‌ناپذیر مورد تایید نظام هدایت کند، و الباقی را دور ریخته و از نظر پنهان دارد. پس اصولن بحث اسلامی‌سازی و به طبع آن بومی‌سازی دانش‌گاه‌های ایران، به خصوص در حوزه علوم انسانی، برای نظام، دست‌آویزی مشروعیت بخش بیش نیست، که با تکیه بر آن قصد دارد هم‌زمان به سرکوب واردات آرا‌ و عقاید انتقادی و انقلابی از خارج، و اخته کردن کلیت ناهمگون و مرکزگریز فرهنگ بومی بپردازد، و دانش‌گاهی جماعت و به طبع آن تمام ملت را به خصوص در حوزه اندیشه سیاسی بدون آلترناتیو نظری و در نتیجه عملی بگذارد. به عبارتی می‌توان گفت که این انقلاب فرهنگی دوم در حقیقت نقش «ضدانقلاب اندیشه» حکومتی علیه «انقلاب اندیشه» مردمی را بازی می‌کند. چنان‌که ارنست کاسیرر، در زمان اوج‌گیری نازیسم در آلمان، در کتاب اسطوره دولت، نوشت:

روش‌های اجبار و سرکوب کردن همیشه در زندگی سیاسی به کار رفته‌اند. ولی در اغلب موارد، غرض از این روش‌ها، به دست آوردن نتایج مادی بوده است. حتا دهشتناک‌ترین نظام‌های استبدادی خرسند بوده‌اند به این که پاره‌ای قوانین را بر اعمال مردمان تحمیل کنند، و کاری به کار احساس‌ها و داوری‌ها و اندیشه‌های آن‌ها نداشته باشند. درست است که در تنازعات بزرگ دینی، شدیدترین تلاش‌ها برای این صورت گرفته است که نه تنها اعمال بلکه وجدان مردمان را نیز به زیر فرمان درآورند؛ اما این تلاش‌ها محکوم به شکست بوده‌اند، و فقط احساس آزادی دینی را تقویت کرده‌اند. اکنون افسانه‌های سیاسی از راه دیگری به کار افتاده‌اند. آن‌ها کار خود را با امر کردن به پاره‌ای اعمال و نهی از پاره‌ای دیگر آغاز نکردند، بلکه بر آن شدند که خود انسان را دیگرگون کنند تا بتوانند بر او فرمان برانند.

این انحصارطلبی و تلاش برای نابودسازی آلترناتیوها، البته ریشه در «کوررنگی» یا به طور دقیق‌تر «تک‌رنگ‌بینی‌خواهی» نظامی دارد که اصل اساسی آن «ولایت مطلقه فقیه» می‌باشد. اعتقاد بی‌چون و چرا به اصل «پیشینی» هولناکی که در دل دکترین ولایت فقیه جای گرفته، آن را به طور کامل از دنیای پسینی و از گفتمان و نقد که مفاهیمی این-جهانی‌اند جدا می‌نماید؛ زیرا همان‌طور که هر مفهوم پیشینی «قدیم» است، و بدون نیاز به مداقه و تنها به صرف ایمان و تعبد دربست قابل قبول است – و بسا که این تنها راه مشروع پذیرفتن آن شمرده می‌‌شود، مفهوم ولایت مطلقه فقیه هم با تکیه بر اصل «عطف به ماسبق»، خود را در مقوله مسایل ایمانی-الهی می‌گنجاند؛ و تاکید مداوم و شدید خامنه‌ای در دهه اخیر بر صفت «مطلقه» در لقب خود از همین حقیقت نشات می‌گیرد که او با فراست ذاتی‌اش پیش‌بینی کرده بود که باید در روزگار قلیانات اجتماعی، که به ناگزیر مشروعیت او را به چالش خواهد کشید، منتقدان را با اتکا به جنبه الوهیتی عطف به ماسبقی و فراقانونی مقام خود، به نام «قانون» بر سر جای‌شان بنشاند، و مخالفان را با حربه تکفیر، به نام «محارب علیه خدا»یی که بر مبنای ادعای وی و نظریه‌پردازان حکومتش منشا‌ این قانون است، سرکوب و اعدام کند. باز چنان‌که کاسیرر می‌گوید:

اصولن ولایت مطلقه فقیه، و به طبع آن جمهوری اسلامی که حول «محور» ولایت شکل گرفته، با علم کردن بساط نفی و تعطیل، هر «سوال»ی درباره طبیعت خود را از همان ابتدا به «ناسوال» تبدیل می‌کنند

مورخان تمدن بشری به ما می‌گویند که نوع بشر در مسیر تحول خود از دو مرحله گذشته است. انسان از «هومو ماگوس» (انسان افسون‌گر) آغاز شده، ولی از عصر افسون‌گری به عصر صناعت رسیده است. آن هومو ماگوس زمان گذشته و تمدن بدوی، به «هومو فابر» (انسان صنعت‌گر) مبدل شده است. اگر ما این تمایز تاریخی را بپذیریم، افسانه‌های سیاسی امروز ما امری واقعن تناقض‌آمیز به نظر می‌رسند؛ زیرا آن‌چه ما در این افسانه‌ها می‌بینیم، ترکیب دو فعالیت است که ترکیب‌ناپذیر می‌نمایند. سیاست‌مدار جدید ناچار شده است که دو نقش متفاوت و حتا ناسازگار را در خود جمع کند: باید در آن واحد هم هومو ماگوس باشد و هم هومو فابر. او کاهن یک دین جدید و کاملن غیرعقلانی است؛ اما وقتی که می‌خواهد به تبلیغ این دیانت و دفاع از آن بپردازد، این کار را از روی روش علمی انجام می‌دهد. هیچ چیزی را به دست تصادف نمی‌سپارد؛ هر گامی را از روی حساب و نقشه برمی‌دارد.

اصولن ولایت مطلقه فقیه، و به طبع آن جمهوری اسلامی که حول «محور» ولایت شکل گرفته، با علم کردن بساط نفی و تعطیل، هر «سوال»ی درباره طبیعت خود را از همان ابتدا به «ناسوال» تبدیل می‌کنند؛ و هنگامی که خامنه‌ای در دیدار با دانش‌جویان چنین اظهار می‌کند که «جریان و جنبش دانش‌جویی نباید تصور کند که معارضه با دست‌گاه‌ها جز‌ وظایف اوست؛ بلکه آن‌چه مهم است طرح سوال و مطالبه پاسخ از مسوولان ذیربط است»، در حقیقت هم خود را به کوچه علی چپ می‌زند و هم قصد دارد دیگران را پی‌نخود سیاه بفرستد؛ زیرا که خود او بهتر از هر کس دیگری می‌داند که نظام برساخته – یا به عبارت دقیق‌تر، تکمیل شده توسط – وی، اصولن استعداد و ظرفیت مورد سوال قرار گرفتن را ندارد؛ که اگر داشت، سوال بی‌صدای آن همه را که بازبینی نتایج انتخابات ریاست جمهوری را طلب می‌کردند با گلوله «پاسخ» نمی‌گفت. با استناد به گفته‌های کامران دانشجو هم‌چون «ما عهد بسته‌ایم در دانش‌گاه‌هایمان در مسیر ولایت حرکت کنیم؛ یعنی وقتی حضرت آقا فرمایشی را مطرح کردند و صددرصد مخالف نظرمان بود سمعن و طاعتن در عمل بپذیریم»، و «هر کسی نتواند در مسیر نظام حرکت کند، بدون تعارف باید از جمع برود…. افرادی مورد نیاز ما در دانش‌گاه‌ها هستند که التزام عملی به اسلام و ولایت فقیه داشته باشند»، می‌توان این‌طور نتیجه گرفت که روش برخورد با چنین پدیده مطلق‌گرایانه‌ای، تنها می‌تواند متدی باینری و صفر/یکی باشد، که مصداق آن «فقط هست/فقط نیست» یا «فقط آری/فقط نه» است؛ که به طور عمده – گرچه شاید نه به این شدت و حدت ایدئولوژیکی و دکترینی – در تاریخ سیاسی ایران و به خصوص در حوزه مفاهیم حکومتی، شیوه قالب گفتمان بوده. با این حال، درباره جمهوری اسلامی به طور خاص می‌توان چنین گفت که این نظام با تنظیم و تدوین خودآگاهانه قانون اساسی‌ای به شدت تک‌محورانه و تک‌سالارانه در قالب «ولایت فقیه» در آغاز و سپس اضافه کردن تبصره «مطلقه» – شاید تنها صفتی در طول تاریخ که حتا از خود اسمی که آن را تعریف می‌کرد هم مهم‌تر شد – در سال‌های بعد به آن، با نابود کردن امکان «انتروپی» یا «درگاشت»، از همان ابتدا استعداد تغییر را برای خود در نطفه خفه کرد؛ و در نتیجه در طول چنین مدت نسبتن کوتاهی از پا گرفتن خود به اوجی رسید که اکنون سقوطش را ناگزیر می‌نمایاند؛ زیرا که چنین مدل بسته سیاسی و اندیشه‌ای، در هر گام که به جلو برمی‌دارد، به خود تنها بازخورد تاییدآمیز می‌دهد، و بدون توجه به صداهای دیگر، از خود مطمئن‌تر و راضی‌تر می‌شود؛ که به مثابه بتنی است که هرچه آب می‌خورد، امکان انعطاف را بیش‌تر از دست می‌دهد و متحجرتر می‌گردد.

دقیقن به همین علت است که حال پس از بیش از سی سال که از انقلاب اسلامی می گذرد، نظام، برای به اصطلاح اسلامی کردن دانش‌گاه و طرد علوم انسانی از آن، به ضامن اجرایی نظامی همه‌گیر و تمام وقتی هم‌چون گردان عاشورا – و بسیج به طور کل – نیاز پیدا کرده است. این حقیقت، سخن ژیژک را به خاطر می‌آورد که می‌گوید در روزگار معاصر که ایدئولوژی به خودی خود نمی‌تواند به عنوان عامل کنترل‌کننده و بازدارنده مردم عمل کند، حکومت‌های تمامیت‌خواه، با آگاهی از عدم اعتقاد اتباع خود به ایدئولوژی و الگوی فکری-عملی که آن‌ها از آن طرف‌داری می‌کنند – به زبان ساده‌تر، وقتی که کفگیرشان به ته دیگ ایدئولوژی می‌خورد، برای پیش‌برد مقاصد خود، به طور پیوسته از اهرم فشار فیزیکی (برای مخالفان) و وعده پاداش (برای موافقان) استفاده می‌کنند؛ و تفاوت اساسی «انقلاب فرهنگی دوم» با انقلاب فرهنگی اول هم دقیقا در همین نکته می‌باشد که دیگر حذف و جای‌گزینی متن و گزینش و اخراج استاد و دانش‌جو، به تنهایی افاقه نمی‌کند، و نظام جمهوری اسلامی برای سر پا نگاه داشتن آن باید به طور مداوم متوسل به «نظامی»گری صرف مزدوران خود شود. بنابراین، با توجه به شواهد موجود و وقایع معاصر، می‌توان چنین اذعان کرد که این الگوی ((فرهنگی)) که نظام خوابش را برای دانش‌گاه دیده، و در عمل بر اساس الگوی فعلی ساختار قدرت نظام تعریف و تبیین شده و آدرس آن را بر پیشانی خود دارد، در مقطعی وسیع‌تر، کل جامعه ایران را هدف قرار داده است.

اما نظام جمهوری اسلامی در به عمل درآوردن طرح «رفتارگرایانه» تبدیل توسن سرکش انتقاد به مادیانی رام و سواری بده در بلند مدت تا چه اندازه موفق خواهد بود؟ تجربه نشان داده که مشکل معرفت شناختی حکومت‌های ایدئولوژیکی چون جمهوری اسلامی در حذف علوم انسانی عمدتن لیبرال و غرب محور از یک سو و فرهنگ و ادبیات بومی غیرقابل آشتی با نظام از سوی دیگر به قصد جای‌گزینی آن‌ها با آن‌چه خود «حقیقت ملهمه» می‌پندارند، این بوده که آن‌ها معمولن به دلیل فقر تخیل، که ریشه در تک‌بینی آن‌ها از حقیقت و از دنیا دارد، خود معمولن از ایجاد و یا پیدا کردن جای‌گزین‌های جذاب برای آن‌چه نفی و طرد می‌کنند عاجز بوده‌اند؛ و اصولن جای‌گزین‌های پیشنهادی آن‌ها چنان خشک و تک بعدی و کم عمق – هم‌چون «سوسیال رئالیسم» شوروی سابق، و ادبیات کمونیستی-کارگری چین کمونیست – از آب درآمده، که یا اصلن از جا بلند نشده، یا اگر به ضرب و زور تبلیغ و فشار، پا گرفته، کینه و عداوت و عدم پذیرش مخاطبان را به بار آورده. حقیقت این است که با چنین ترکش کم‌تیری نمی‌توان به جنگ صلیبی رفت. بدین ترتیب، می‌توان گفت که معرفت‌شناسی محدود این‌گونه حکومت‌های تمامیت‌طلب، باعث اصرار بر اشتباه‌شان در تحمیل الگوی اندیشه‌ای بی‌کیفیتی بر ملت می‌شود که هم‌چون تولیدات صنعتی داخلی توان رقابت با محصول خارجی را ندارد، و با همه خرجی که روی آن می‌شود و توانی که برای ایجاد آن به هدر می‌رود و تبلیغی که به نفع آن می‌شود، در نهایت مانند نیروگاه اتمی بوشهر دایم کمیتش لنگ می‌زند و می‌چرخد و می‌رود و ناکام می‌ماند، تا وقتی که آب‌ها از آسیاب افتاد، حسرت نداشتنش خیال افتتاح پروژه دیگری را به مخیله مسوولان امر بیندازد.

از طرف دیگر، مشکل روان‌شناختی چنین حکومت‌های تمامیت خواهی این بوده که هرگز در نظر نگرفته‌اند و یا نخواسته‌اند در نظر بگیرند که علوم انسانی و نحله‌های فکری وابسته به آن یک شبه به وجود نیامده‌اند که بتوان یک شبه آن‌ها را نابود کرد؛ و حظور آن‌ها در حافظه جمعی که در اثر ساز و کارهای دینامیکی آن‌ها با اذهان مردم در طول سالیان و بلکه قرن‌ها شکل گرفته، عملن آن‌ها را به مفاهیمی فرادانش‌گاهی تبدیل می‌کند. این حقیقت درباره ایران، در رابطه با روان‌شناسی جمعی ایرانیان، به خصوص در دوران مدرن، قابل تاویل می‌باشد. نگاهی به تاریخ یک قرن اخیر ایران به وضوح نشان می‌دهد که جامعه ایرانی در طی این صده به شدت مورد هجوم انواع تفکرات شدید و غلیظ انتقادی و بعضن انقلابی در قبال حکومت با ریشه‌های داخلی یا خارجی یا ترکیبی قرار گرفته، که انقلاب مشروطه، جنبش توده، جنبش ملی، انقلاب اسلامی، و جنبش اصلاح‌طلبی مهم‌ترین آن‌ها می‌باشند. این حقیقت که از آن همه حرکات نویدبخش دمکراسی، در نهایت هیچ یک به ترتیبی به بار ننشستند، و آرزوی نهادینه شده ملت برای آزادی را با خود به درون گور کشیدند، اکنون هم‌چون بغضی یک‌صد ساله در گلوی اکثریت افراد جامعه ایرانی نشسته، و در عصر حاضر آن‌ها را به موجوداتی با حساسیت‌های شدید انتقادی در قبال حکومتی تبدیل کرده که دست بر قضا، بدتر از پیشینیان خود، به هیچ صراطی مستقیم نیست. به عبارتی دیگر، اتخاذ موضع شدید نقادانه در برابر نظام جمهوری اسلامی از جانب مردم، در حقیقت سمپتومی از بیماری سیاست زدگی عمومی ایرانیان در قرن اخیر می‌باشد، که در گذار زمان شدیدتر و عمیق‌تر شده. بدین ترتیب، جمهوری اسلامی، برای تفوق خود در زمینه اندیشه، باید در درجه اول برای اپیدمی «سیاست زدگی» ایرانیان درمانی پیدا کند؛ و ممنوع کردن ورق و کاغذ و آدم تنها حکم مسکنی را دارد که در نهایت دردی از نظام دوا نمی‌کند؛ اما از آن‌جا که نظام جمهوری اسلامی خود در طول تاریخ معاصر ایران بیش از همه حکومت‌ها به سیاست زدگی مردم دامن زده است – و می‌زند – بعید می‌نماید که اکنون، به خصوص پس از خوار کردن و آتش گشودن بر مردم، قابلیت برآمدن از پس چنین امر خطیری را داشته باشد.

اما شاید مهم‌ترین مشکل جمهوری اسلامی در برخورد با دانش‌گاه و علوم انسانی به قصد ریشه کن کردن طرز تفکر انتقادی از کشور، مشکل روش شناختی آن باشد. حقیقت این است که خامنه‌ای و نظریه‌پردازان رادیکال نظام وی قصد دارند به شیوه‌ای کلاسیک به جنگ پدیده‌ای بروند که در ذات با تمام «جنبش»های انقلابی طول تاریخ ایران تفاوت دارد. در طی یک قرن اخیر، تمام جنبش‌های انتقادی-انقلابی ایران، خود کمابیش متوجه محورمندی و هسته‌سازی بوده اند؛ چنان‌که در زمان انقلاب فرهنگی اول، سه ایدئولوژی شبیه/متفاوت در قالب سه نهاد گسترده ملی‌گرایان، حزب توده، و مجاهدین خلق، خود با ارایه خوانش‌هایی متفاوت از مواضع ملی-اسلامی، چپ، و چپ-اسلامی، در نهایت به «سازمان‌گرایی» و «مرکزمندی» ایدئولوژیک گرایش داشتند. این مرکزمندی، که از طرفی توان اجرایی سازمانی یک هسته اندیشه‌ای در کوتاه مدت را بالا می‌برد، از طرف دیگر تحت پی‌گرد قرار دادن آن را سهل‌تر می‌کند؛ چنان‌که درباره هر سه نهاد بالا در برهه‌ای از تاریخ اتفاق افتاد که مدتی با حضور در بدنه حکومت و اشغال پست‌های کلیدی (نهضت آزادی و جبهه ملی)، به را انداختن راه‌پیمای‌های و میتینگ‌های کارگری و صنفی (حزب توده)، و عملیات چریکی و تروریستی و بمب‌گذاری (مجاهدین خلق)، هر کدام به نوبه خود جمهوری اسلامی را مدتی به دردسر انداختند، ولی در نهایت هر سه از میدان به در شدند: جبهه ملی – در همه صورت‌های آن – برای مدتی طولانی به پشت پرده رانده شد؛ حزب توده یک بار و برای همیشه از صحنه سیاسی ایران حذف شد؛ و سازمان مجاهدین خلق در تبعید به سازمانی درون‌گرا تبدیل شد. این‌که قتل عام زندانیان سیاسی در سال 1367 عملن آخرین مرتبه‌ای بود که در آن نظام به «کمونیست‌ها» و «منافقین» به عنوان «پدیده‌های قابل‌توجه سیاسی» پرداخت، و این‌که «لیبرال»ها بالاخره در سال 1380 توسط دادگاه انقلاب به طور کامل غیر‌قانونی اعلام شدند، نشان‌گر این حقیقت می‌باشد که این سازمان‌ها در طول دو دهه اخیر نقش چشم‌گیری در صحنه سیاسی ایران بازی نکرده‌اند.

اما در دوره حاضر، و به خصوص پس از سرکوب دو خیزش عمده دانش‌جویی 1378 و مردمی 1388 در اعتراض به مونوپولی نفس‌گیر نظام، مخالفت با جمهوری اسلامی، در میان مردمی که گرایش‌های سیاسی خاص ندارند، و از قضا بیش‌ترین تعداد معترضان – و احیانن غیرمعترضان – را تشکیل می‌دهند، شکلی کاملن نوین به خود گرفته؛ و نظام جمهوری اسلامی، تنها به عنوان یک «نظام با ایدئولوژی مذهبی خاص» نیست که مورد کینه و نفرت مردم قرار گرفته، بلکه اصولن– به لطف دو نظام سلطنتی پهلوی و جمهوری اسلامی‌– نفس مفهوم «نظام متمرکز» و به طبع آن «ذهنیت دینی» به عنوان عامل مشروعیت بخش انباشت و تمرکز قدرت در یک نقطه – راس حکومت – است که نزد اکثریت مردم از اعتبار افتاده، و مترادف «استبداد الهی» شده. فراموش نکنیم که تا به امروز تقریبن تمام نظام‌های حکومتی در طول تاریخ ایران با استفاده از الگوی خلیفه-شاهی که ذاتن ریشه در طرز تفکر دینی دارد بر مردم حکم رانده‌اند؛ و تجربه مردم از دو نظام مرکزیت‌طلب شاهنشاهی پهلوی و جمهوری اسلامی در طول هشتاد سال اخیر و موازی قرار دادن آن‌ها بود که به آنان آموخت نظام متمرکز مطلق خواه که در این خطه از عالم موجودیت خود را همیشه مدیون طرز تفکر مذهبی مردم بوده، در هر پوششی که باشد، با اتکا به اصل پیشینی‌ای که خود را بر آن استوار کرده، همواره استعداد تبدیل شدن به زره‌پوش سرکوب‌گر را دارد؛ و در نتیجه، باید از آن، و مهم‌تر از آن، از طرز تفکر دینی که به ایجاد آن می‌انجامد، اجتناب کرد؛ که این اجتناب در نزد اکثریت مردم مخالف معترض یا غیرمعترض به نظام البته با مفهوم «دین ستیزی» فاصله بسیار دارد.

در این‌جا باید اضافه کرد که جنبش اصلاح‌طلبی هم با توجه به گرایش‌های عمیق مذهبی‌اش و وفاداری‌اش به اصل نظام جمهوری اسلامی، نمی‌تواند از این قضیه مستثنی باشد. از طرفی سروش – که خود در گرماگرم انقلاب اسلامی دبیر ستاد انقلاب فرهنگی بود – که اصلاحات سیاسی-اجتماعی اصلاح‌طلبان ترجمان کمابیش عامیانه و این-جهانی شده تئوری‌های پرطمطراق عرفانی-دینی وی می‌باشد، در طی سالیان اخیر بارها با تعلق خاطر نوستالژیک به «اصل جمهوری اسلامی» و با توسل به متدهای انتزاعی کلی‌گویانه و بعضن متناقض هرمنوتیکی، تلاش کرده با تفاوت قائل‌شدن میان «دین»، که به زعم وی مفهومی ازلی-ابدی و مطلق است، با «معرفت دینی»، که مفهومی تاریخی و دست‌خوش تغییر است، دین را از گرداب مینیمالیستی «پسینی» که بعد از انقلاب در آن غوطه ور شده نجات دهد، و دوباره در جای‌گاه مستحکم «پیشینی» سابق خود مستقر کند – «اسلام سیاه» و «اسلام سبز» کدیور کمابیش ریشه در همین طرز تفکر دارد – و لزوم آن را در ساختار حکومت صالح، اجتناب‌ناپذیر نمایاند. چنان که اکبر گنجی – در استحاله‌ای دیگر – در مانیفست جمهوری‌خواهی، به درستی اظهار کرده:

برخی از اصلاح‌طلبان، مدعی ارایه قرائتی جمهوری‌خواهانه از آرا‌ آیت‌اله خمینی‌اند. گویی در دانش هرمنیوتیک هرج و مرج مطلق حاکم است‌، و لذا هر کس مجاز به هر قرائتی، حتا کاملن متعارض با متن، است. و یا گمان می‌کنند دانش هرمنیوتیک مسیحا‌نفسی معجزه‌گر است که می‌تواند از ته چاه اقتدارگرایی، دموکراسی و آزادی بیرون کشیده و تشنگان را سیراب کند. از آن جالب‌تر این‌که به صراحت می‌گویند ما نباید بگذاریم آیت‌اله خمینی در جبهه مقابل قرار بگیرد. مهم نیست که ایشان به دموکراسی و آزادی اعتقاد داشت یا نه، ضرورﺗ‌ﻬای سیاسی ایجاب می‌کند که او در جبهه دوم خرداد باشد. لذا می‌گوییم او جمهوری‌خواه، دموکرات و آزادی‌خواه بود. این روی‌کرد، استفاده ابزاری برای مقاصد سیاسی نام دارد، نه هیچ چیز دیگر.

از طرف دیگر، نباید این حقیقت را فراموش کرد که اصلاح‌طلبان امروز، خود به طور عمده «خط امامی»های تندروی دیروز می‌باشند که در اواخر دهه اول انقلاب، با انتقال قدرت به جناح محافظه‌کار در قالب رهبری خامنه‌ای و دست‌یاری مصباح و خزعلی و جنتی و غیره، به تدریج «رد صلاحیت» شده و از صحنه سیاست کشور کنار گذاشته شدند؛ و در جایی که پای‌گاه‌های حکومتی خود را از دست داده بودند، برای دوباره به دست‌آوردن جای‌گاه خود در نظام، «مجبور» شدند تغییر رویه داده و از تندروی به «اصلاح‌طلبی» استحاله پیدا کنند؛ و برای تحت فشار قرار دادن جناح حکومتی مقابل خود، بر پشتوانه مردمی (به طور عمده از جنس طبقه متوسط شهرنشین) تکیه کنند. اما حقیقت این است که هسته اصلی اصلاح‌طلبان، با وجود تمام ادعاهای اصلاح‌طلبی و ترقی‌خواهی، عملن هیچ‌گاه به طور کامل از میراث خط امامی خود جدا نشد؛ و می‌توان گفت که اصولن اصلی‌ترین درگیری چپی‌های انقلاب با محافظه‌کاران در تمام طول سالیان پس از درگذشت خمینی این بوده که به آن‌ها ثابت کنند که خود وارث حقیقی خمینی و انقلاب و آرمان‌های وی می‌باشند؛ و این حقیقت حتا امروز هم به شیوه‌ای مبرهن مثلن در نامه مورخه 24/7/1389 محمدرضا خاتمی به سید حسن نصراله – که به مناسبت سفر احمدی‌نژاد به لبنان نوشته شده بود – نمود پیدا می‌کند که در آن می‌گوید: «شما نیک می‌دانید و لازم به یاد آوری نیست که هم اکنون در ایران، یاران کم نظیر امام، السابقون السابقون انقلاب، و وارثان جسمی و روحی آن عزیز سفر کرده، به جرم ایستادگی بر آرمان‌های امام، تحت سخت‌ترین فشارها و بیش‌ترین محدودیت‌ها هستند؛ و صدها تن از فرزندان راستین انقلاب بزرگ اسلامی، به خاطر آن‌که تسلیم انحراف نشدند، در بدترین شرایط در زندان به سر می‌برند..»

بنابراین، درباره اصلاح‌طلبان حکومتی، این نکته به طور خاص حائز اهمیت است که آن‌ها از زمان ظهورشان در صحنه سیاسی ایران نقشی دوسویه بازی کرده‌اند و عمل‌کردی دوگانه داشته‌اند؛ به این معنی که در جایی که نسبت به بدنه اصلی حکومت، پیش‌رو و ترقی‌خواه بوده‌اند، نسبت به خواست اکثریت مردم در قطع وسیع و در بلندمدت حکم عامل بازدارنده را داشته‌اند. اما حقیقت این است که شترسواری دولا دولا نمی‌شود؛ لذا با وجود هم‌سویی نسبی مواضع اصلاح‌طلبان با مواضع اکثریت مردم، ضعف نهادینه آن‌ها در هدایت و به کارگیری موثر جریانی که به طور عمده خودشان ایجاد کرده‌اند – که ریشه در عدم انطباق میان سطح مطالبات آنان با سطح مطالبات اکثریت مردم از این جریان دارد – عامل دیگری است که به رد جایگاه جنبش اصلاح‌طلبی به عنوان رهبر جریان مردمی «مخالف» حکومت می‌انجامد؛ چرا که خیزش مردمی، پس از سرخوردگی عمومی از جریان اصلاح‌‌طلبی درون نظام و در چارچوب قانون اساسی برای مهار کردن پلنگ تیزچنگ و دندان ولایت‌– امری که حجت‌الاسلام والمسلمین کدیور با «تساهل و تسامح» و لطافت طبع قبض و بسطی به «بستن زنگوله به گردن گربه» تعبیر کرده بود، اکنون بسیار بیش از این‌که جهت گیری «اصلاحی» داشته باشد سمت و سوی «انقلابی» دارد؛ و این حقیقت دو سال پیش به وضوح و به شیوه‌ای غیرقابل انکار در برافراشتن علم «مبارزه خیابانی» به قصد براندازی نظام جمهوری اسلامی توسط جماعات میلیونی در سراسر ایران و به خصوص تهران نمود پیدا کرد.

بدین ترتیب، با آگاهی از این حقیقت که این انقلاب نوین اکثریت مردم ایران در درجه اول انقلاب معرفت شناختی در درون خود آن‌هاست تا انقلاب سیاسی-اجتماعی سازماندهی شده با نمود صرفن بیرونی، می‌توان چنین نتیجه گرفت که در این میان هیچ سازمان یا گروه نهادینه مرکزیت طلب و محورمند منتقد یا مخالف جمهوری اسلامی، چه در داخل و چه در خارج، هژمونی ندارد، و نمی‌تواند مدعی رهبری و در نتیجه سازماندهی اعتراضات بشود؛ و این‌که جریان نارضایتی شدید همه‌گیر علیه نظام جمهوری اسلامی، مدتی است توسط صغیر و کبیر، «جنبش سبز» نامیده می‌شود، نباید ناظر را به این اشتباه بیندازد که فکر کند باز هم خود را با «جنبش» سیاسی-اجتماعی سازماندهی شده دیگری در طول تاریخ یک‌صد ساله اخیر ایران – و به جرات در طول تمام تاریخ ایران – روبه‌رو می‌بیند.

در این‌جا البته باید به نکته‌ای توجه کرد، و آن این است که در طول دو سالی که از انتخابات دوره دهم ریاست جمهوری می‌گذرد، برخی اصلاح‌طلبان ورشکسته، با شیوه‌ای انحصارطلبانه، رای «نه» اکثریت ملت به احمدی‌نژاد و به جمهوری اسلامی را به عنوان رای «آری» به حساب خود نوشته‌اند

در این‌جا البته باید به نکته‌ای توجه کرد، و آن این است که در طول دو سالی که از انتخابات دوره دهم ریاست جمهوری می‌گذرد، برخی اصلاح‌طلبان ورشکسته، با شیوه‌ای انحصارطلبانه، رای «نه» اکثریت ملت به احمدی‌نژاد و به جمهوری اسلامی را به عنوان رای «آری» به حساب خود نوشته‌اند؛ و در جایی که در داخل بر اثر بی‌جراتی و بی‌برنامگی خودشان توسط نظام کوبیده شده‌اند، در خارج همه را به این بهانه که جنبش سبز – که در قاموس آن‌ها مترادف ملت است – پشت سر ما و ملک طلق ماست می‌کوبند. اما حقیقت این است که به کارگیری نام «جنبش سبز» درباره این پدیده، بیش از این‌که مفهومی حقیقی داشته باشد – به جنبشی با چارچوب‌های سازماندهی شده اشاره کند – مفهومی کاربردی دارد؛ به این معنی که عده‌ای تبعیدی قصد دارند با متصل کردن اعتراض عمومی و به طور عمده خودجوش مردم به نحله و طرز تفکری خاص و با هدایت آن به سویی مشخص، زعامت آن را به عنوان «پدران معنوی» و «قهرمانان مردمی» در دست بگیرند، و از مزایای آشکار و نهان آن‌– که مهم‌ترین‌اش مرجعیت در قانون‌گذاری و سپس مرکزیت در اجرای آن باشد‌– در صورت ضعف نشان دادن جناح محافظه‌کار حاکم در نظام بهره‌مند شوند. قبول که با مشاهده نارضایتی عمومی و پتانسیل بالای آن، عده‌ای از نظام رانده شده و اکنون در اقلیت گرفته – که در راس آن‌ها هاشمی رفسنجانی می‌باشد – موقعیت را برای ماهی گرفتن از آب گل‌آلود و بازیافتن جای‌گاه خود در ساختار قدرت حکومت از طریق خرج کردن مبالغ هنگفت و تبلیغات گسترده و سازماندهی پراکنده اعتراضات مردمی همه در پشت پرده و تنها تا مدتی محدود مناسب دیدند؛ اما حتا خود آن‌ها هم به خوبی می‌دانستند که در این خیزش بازی‌گرانی بیش نیستند که بود و نبودشان در کلیت قضیه‌– حداقل پس از به خون کشیده شدن درگیری‌های بعد از انتخابات – چندان تاثیری ندارد؛ چنان‌که هاشمی مدت‌هاست از بازی کنار گذاشته شده – و بلکه به اجبار به صف محافظه‌کاران پیوسته‌– و موسوی و کروبی هم با وجود تمام رشادتی که به خرج دادند اکنون تحت بازداشت خانگی و به دور از صحنه عمل قرار گرفته‌اند؛ ولی دیگ قلیان علیه نظام هم‌چنان به انحا‌ مختلف‌– گرچه در حال حاضر روی شعله‌کم‌– در حال جوشیدن است، و در موقعیت‌های مختلف خود را به نمایش می‌گذارد؛ که تظاهرات 25 بهمن 1389، پس از وقفه‌ای یک ساله، نمونه‌ای از آن قلیان بود.

حقیقت این است که دوران «اصلاحات» در ایران با تمام مزایا و معایب و تلخی‌ها و شیرینی‌هایش به سر آمده است، و اکنون در‌ بازه زمانی حدود یک دهه روند اصلاحات چنان باژگونه شده و به قهقرا رفته که اصلاح‌طلبی خاطره‌ای بسیار دور و کم‌رنگ در افق تاریخ ایران به نظر می‌رسد که قرن‌ها پیش به حیات خود خاتمه داده است. بدین ترتیب، روند سیاست‌گذاری و فرهنگ‌سازی، با حذف کامل – حداقل در داخل ایران‌– اصلاح‌طلبان بلاتکلیف توسط نظام، که به اصطلاح آب پاکی را روی دست همه ریخت و کار «جنبش جامعه مدنی» را یکسره کرد، حال به مسیر دیگری افتاده است؛ که در نتیجه، فرآیند مقابله با تمامیت خواهی جمهوری اسلامی از کانال حکومتی و در چارچوب قانون اساسی را بدون رهبری می‌گذارد. این عدم رهبرمندی و مرکزمندی در مخالفت با جمهوری اسلامی از طرفی برای آن نظام غنیمت است، چه آن را در کوتاه مدت و شاید در میان مدت از خطر سرنگونی – چه از طریق پرسترویکای حکومتی و چه انقلاب مردمی – حفظ می‌کند، اما از طرف دیگر سرآغاز زوال مبرهن نظام است که خلقی عظیم را چنان برآشفته و از خود بیگانه کرده که اصولن دیگر به مفهوم «نظام متمرکز» با ساختارهای دینی یا حتا شبه دینی اعتقادی ندارند، حال نماد این نظام می‌خواهد جمهوری اسلامی ولایت مطلقه فقیه باشد یا جمهوری اسلامی قبض و بسطی. چنین وضعیتی در کوتاه مدت نظام را با وضعیت «زمین سوخته» در داخل کشور مواجه می‌سازد که در آن اعتراض چندان محسوسی به چشم نمی‌خورد و به گوش نمی‌رسد، اما حکومت برای حفظ «وضع موجود» باید دایم بر سر پا باشد و هزینه روانی و اقتصادی بدهد، و به اصطلاح خود را تا قطره آخر بچلاند؛ که در آن صورت هر واقعه داخلی (برای مثال، گربه رقصانی‌های راست افراطی، یا کودتای سپاه) یا بین‌المللی (تحریم و حمله نظامی) می‌تواند تعادل آن را به شدت بر هم بزند.

با توجه به شرایط موجود، جمهوری اسلامی تنها ضعف و بلکه تحجر روش شناختی خود را به نمایش می‌گذارد که می‌خواهد «انقلاب ذهن»‌– انقلاب هر فرد در درون خود‌– را به روش کلاسیک بگیر و ببند و قلع و قمع «مراکز فتنه»– که در حال حاضر نماد آن از نظر نظام، نهاد دانش‌گاه می‌باشد‌– سرکوب کند؛ و سرخوش-مردان رابین هود را مثل انصار پیغمبر و بایرون را مثل مسیح مورد تعقیب و آزار و ایذا‌ قرار دهد. مثل آن مثل تازیانه زدن بر آب است و وزیدن تندباد بر نی‌زار. بدین ترتیب، چنین به نظر می‌رسد که دیوار بتنی بلند جمهوری اسلامی که مثل اوینی به پهنای مرزهای کشور، مردم ایران را در تنگنای حصار خود محصور نموده، باید در نهایت نه با فرود آمدن ناگهانی پتکی سهمناک که با چکاچاک مداوم چکشک‌ها – آن‌چه فوکو «مقاومت‌های متکثر» می‌خواند – متلاشی شود؛ و با تلاشی خود فصلی طولانی شده در تاریخ معرفت‌شناسی ایرانیان را پایان بخشد.

Bibliography:

Abrahamian, Ervand (2008).  A History of Modern Iran. Cambridge: Cambridge University Press.

Afary, Janet. Anderson, Kevin B. (2005). Foucault and the Iranian Revolution: Gender and the Seductions of Islamism. Chicago and London: The University of Chicago Press.

Amir Arjomand, Said (2009). After Khomeini: Iran Under His Successors. Oxford: Oxford University Press.

Avery, Peter. Hambly, Gavin. Melville, Charles (1991). The Cambridge History of Iran (vol. vii). Cambridge: Cambridge University Press.

Azimi, Fakhreddin (2008). The Quest for Democracy in Iran: A Century of Struggle Against Authoritarian Tule. Massachusetts: Harvard University Press.

Baqi, Emadoddin (1377/1998). Terazhedi-e Domokrasy dar Iran (The Tragedy of Democracy in Iran). Tehran: Ney Publications.

Ganji, Akbar (1378/1999). Tarikkhane-ye Ashbah: Asibshenasi-ye Gozar be Dolat-e Demokratik-e Tose’egara (The Dark Chamber of the Shades: the Pathology of Transition to the Developing Democratic Government). Tehran: Tarh-e No Publications.

Gheissari, Ali. Nasr, Vali (2006). Democracy in Iran: History and the Quest for Liberty. Oxford: Oxford University Press.

Habermas, Jürgen (1989). The Structural Transformation of the Public Sphere: An Inquiry into a Category of Bourgeois Society. Massachusetts: The MIT Press.

Nourizade, Alireza (2001). Sona-ye Za’feraniye: Revayat-e Sahar az Qatlha-ye Zanjirehi (The Sauna of Za’feraniye: Sahar’s Account of the Serial Murders). Germany: Nima Verlag.

Parchizadeh, Reza (2009). The Epistemological Insinuations of Xayyam to the Seljuqs as a Means of Romantic Escapism for the Victorian Edward Fitzgerald: The Architectonics of the Corruption\Metamorphosis of the Manifestations of a Culture Through Transition. Tehran: Tehran University Press.

— (2010). The Persian Popular Songs, Attributed to Xayyam. Tehran: Zaban-Ketab Publications.

Sorush, Abdolkarim (1388/2009). Qabz-o Bast-e Teorik-e Shari’at: Nazariye-ye Takamol-e Ma’refat-e Dini (The Theoretical Contraction and Expansion of Religion: a Theory of the Evolution of Religious Epistemology). Tehran: Serat Publications.

Ward, Steven R. (2009). Immortal: A Military History of Iran and its Armed Forces. Washington, DC: Georgetown University Press.

Williams, Raymond (1989). “Base and Superstructure in Marxist Cultural Theory.” In Robert Con Davis & Ronald Schleifer (Eds.), The Essays in Contemporary Literary Criticism: Literary and Cultural Studies. New York and London: Longman.

Zizek, Slavoj (2008). The Sublime Object of Ideology. London: Verso.

Internet Sources:

“Andishe-ye Secularism dar Motun-e Darsi-ye Olum-e Ensani-e Daneshgah-ha Qaleb Ast” [Secularism Is the Dominant Attitude in the Humanities’ Textbooks in Universities], Iranazar, October 16, 2010, available in Farsi at http://www.iranazar.net/index.php?option=com_content&view=article&id=5121:2010-09-04-20-00-32&catid=50:2009-06-04-21-28-56&Itemid=82 (accessed October 2010).

Ayatollah Khamenei: the University must not be left to its own devices; disciplinary measures are mandatory [WWW] (August 28, 2010). http://www.radiofarda.com/content/F8_LEADER_ON_STUDENTS_UNITY/2134705.html

“Ayatollah Khamenei: Daneshgah ra nabayad be hal-e xod raha kard; barxord-e enzebati laze mast” [Ayatollah Khamenei: the University must not be left to its own devices; disciplinary measures are mandatory], Radiofarda, August 28, 2010, available in Farsi at http://www.radiofarda.com/content/F8_LEADER_ON_STUDENTS_UNITY/2134705.html (accessed October 2010).

Babapur, Ataollah (April 28, 2010). The Meaning of Islamizing the University [WWW]. http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=117623

“Baznegari-e Hashtad Ketab dar Sazman-e Motale’e va Tadvin-e Kotob-e Olum-e Ensani” [The Revision of Eighty Books by the Institute of Study and Composition of Books in Human Sciences], Medianews, February 26, 2010, available in Farsi at http://www.medianews.ir/fa/2010/02/26/ahmadi.html (accessed October 2010).

“Majles-e Chehelom-e Shohada-ye Jonbesh-e Sabz-e Mardom-e Iran” [The 40th Day Ceremony of the Martyrs of the Iranian People’s Green Movement], Kadivar, August 1, 2009, available in Farsi at http://www.kadivar.com/Index.asp?DocId=2346&AC=1&AF=1&ASB=1&AGM=1&AL=1&DT=dtv (accessed October 2010).

“Ma’na-ye Eslami Kardan-e Daneshgah” [The Meaning of Islamizing the University], Tebyan, April 28, 2010, available in Farsi at http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=117623 (accessed October 2010).

Carlyle, Thomas (1841). On Heroes, Hero-Worship, and the Heroic [WWW]. http://www.dictionary-quotes.com/the-history-of-the-world-is-but-the-biography-of-great-men-thomas-carlyle/

Carlyle, Thomas (1841). On Heroes, Hero-Worship, and the Heroic, Dictionary-Quotes, http://www.dictionary-quotes.com/the-history-of-the-world-is-but-the-biography-of-great-men-thomas-carlyle/ (accessed October 2010).

“Chap-e Mazhabi ya Rast-e Efrati?” [The “Religious Leftist” or the “Extreme Rightist”?], Jebhejomhori, 2006, available in Farsi at http://www.jebhejomhori.com/maghalat/6.21.htm (accessed October 2010).

“Daneshgah-e Moxalef-e Farhang-e Basiji ra Mardom ba Xak Yeksan Mikonand/Moxtassat-e Daneshgah-e Na-Matlub” [People Will Raze to Dust the University Which Stands Against the Basij Culture/The Characteristics of the Undesirable University], Mehrnews, August 29, 2010, available in Farsi at http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=1142534 (accessed October 2010).

“Enteqad-e Khamenei az Tahsil-e Do Million Daneshju dar Reshteh-ha-ye Olum-e Ensani” [Khamenei’s Criticism of the Education of Two Million Students in Humanities], Radiofarda, August 31, 2009, available in Farsi at http://www.radiofarda.com/content/f4_Khamenei_criticize_human_science/1810881.html (accessed October 2010).

Ganji, Akbar (2002). Manifest-e Jomhuri Khahi: Jomhuri-khahi dar barabar-e Mashruteh-khahi, Model-I baraye Khoruj az Bonbast-e Siasi (The Manifesto of Republicanism: Republicanism versus Constitutionalism, a Method to Break the Political Impasse) [WWW] http://www.4shared.com/document/AIcYT-GP/___-__.html

Khaliq, Behruz. The “Religious Leftist” or the “Extreme Rightist”? [WWW] (2006). http://www.jebhejomhori.com/maghalat/6.21.htm

Khamenei’s Criticism of the Education of Two Million Students in Humanities [WWW] (August 31, 2009). http://www.radiofarda.com/content/f4_Khamenei_criticize_human_science/1810881.html

“Name-ye Mohem-e Mohammad Reza Khatami Khatab be Seyyed Hassan Nasrollah: Az Zendanbanan-e Iran Bekhahid Dast az Zolm-o Jafa Bardarand” [Mohammad Reza Khatami’s Important Letter to Seyyed Hassan Nasrollah: Ask the Wardens of the Prisons in Iran to Discontinue their Tyranny and Harassment], The Iranian Home, October 16, 2010, available in Farsi at http://www.theiranianhome.com/article.php?id=9567 (accessed October 2010).

Mohammad Reza Khatami’s Important Letter to Seyyed Hassan Nasrollah: Ask the Wardens of the Prisons in Iran to Discontinue their Tyranny and Harassment [WWW] (October 16, 2010). http://www.theiranianhome.com/article.php?id=9567

“Nam-e Davazdah Reshte-ye Olum-e Ensani ke Baznegari Mishvand E’lam Shod” [The Name of the Twelve Humanities Scheduled for Revision were Declared], Kabulpress, October 24th, 2010, available in Farsi at http://afghanistanpress.com/my/spip.php?article36545 (accessed November 2010).

“Paziresh-e Daneshju dar Davazdah Reshte-ye Olum-e Ensani va Honar Motevaqqef Shod” [The Admission of the Students in Twelve Majors of Humanities and Arts Was Suspended], Committee of Human Rights Reporters, September 19, 2010, available in Farsi at http://www.chrr.biz/spip.php?article11162 (accessed October 2010).

“Pazhuheshgah-e Olum-e Ensani Dorus-e Olum-e Ensani ra Baznegari Mikonad” [The Institute of Human Sciences Reviews the Humanities’ Textbooks], BBC, September, 2009, available in Farsi at http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2009/09/090906_ka_universities_humanities.shtml (accessed October 2010).

People Will Raze to Dust the University Which Stands Against the Basij Culture/The Characteristics of the Undesirable University [WWW] (August 29, 2010). http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=1142534

Secularism Is the Dominant Attitude in the Humanities’ Textbooks in Universities [WWW] (October 16, 2010). http://www.iranazar.net/index.php?option=com_content&view=article&id=5121:2010-09-04-20-00-32&catid=50:2009-06-04-21-28-56&Itemid=82

The Admission of the Students in Twelve Majors of Humanities and Arts Was Suspended [WWW] (September 19, 2010). http://www.chrr.biz/spip.php?article11162

The Desirable Characteristics for the University Professors [WWW] (March 8, 2010). http://www.jahannews.com/vdcau6n6a49nw61.k5k4.html

The 40th Day Ceremony of the Martyrs of the Iranian People’s Green Movement [WWW] (August 1, 2009). http://www.kadivar.com/Index.asp?DocId=2346&AC=1&AF=1&ASB=1&AGM=1&AL=1&DT=dtv

The Institute of Human Sciences Reviews the Humanities’ Textbooks [WWW] (September, 2009). http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2009/09/090906_ka_universities_humanities.shtml

The Revision of Eighty Books by the Institute of Study and Composition of Books in Human Sciences [WWW] (February 26, 2010). http://www.medianews.ir/fa/2010/02/26/ahmadi.html

The Suspending of the Student Admission in Twelve Majors [WWW] (September 19, 2010). http://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=120818

“Tavaqqof-e Paziresh-e Daneshju dar Davazdah Reshte-ye Daneshgahi” [The Suspending of the Student Admission in Twelve Majors], Tabnak, September 19, 2010, available in Farsi at http://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=120818 (accessed October 2010).

“Vizhegi-ha-ye Lazem Baraye Jazbe Asatid dar Daneshgah-ha” [The Desirable Characteristics for the University Professors], Jahannews, March 8, 2010, available in Farsi at http://www.jahannews.com/vdcau6n6a49nw61.k5k4.html (accessed October 2010).

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , ,