Saturday, 18 July 2015
22 October 2020

«چرا دروغ می‌گوییم؟»

2009 December 03

آرش کمانگیر در وب‌سایت شخصی خود درباره‌ی «فضیلت دروغ» چنین می‌نویسد: «وقتی «چرا دروغ می‌گوییم» Why We Lie را برمی‌داشتم تصور می کردم با متنی در مورد نگاه فرگشتی به رفتار آدمیزاد طرف هستم. کتاب روی جلدش اینطور معرفی شده است:

ریشه‌های فرگشتی دروغ گویی و ضمیر ناخودآگاه

The Evolutionary Roots of Deception and the Unconscious Mind
20091203-whu_we_lie-koocheh
کتاب اما چیزی بیشتر، و به نظرم جالب توجه تر، عرضه می کند.
بگذارید این طور بپرسیم: «آیا دروغ بد است؟» یک جواب هوشمندانه به این سوال می‌تواند این باشد: «کدام نوع دروغ؟» دروغی که به دیگران می‌گوییم یا دروغی که به خودمان می‌گوییم؟» به نظر نویسنده هر دو نوع  این دروغ‌ها برای بقای آدمیزاد ضروری هستند. و البته زمانی که حرف «بقا» Survival به میان می‌آید یاد فرگشت Evolution می‌افتیم. کتاب، تا جایی که من خوانده‌ام، استدلال می‌کند که توانایی دروغ گفتن به خود و دیگران، یک میراث مهم فرگشتی است. مثال بزنیم.
آیا دروغ گفتن به دیگران بد است؟ آیا ما به بچه‌هایمان یاد می‌دهیم دروغ نگویند؟ به نظر می‌رسد در ظاهر اینطور است. اما آیا انواعی از دروغ گفتن نیست که اتفاقا فضیلت محسوب می‌شود؟ مثلن زمانی که کسی به بچه‌ی ما هدیه‌ی بی ربطی می‌دهد و ما از بچه می‌خواهیم «از آقا تشکر کن» و اگر بچه بگوید«خیلی ممنون آقا، این خیلی کتاب خوبیه!»درحالی‌که اصلن  اینطور نیست، آیا ما دقیقن به بچه مان یاد نمی دهیم دروغ بگوید؟ در این چهارچوب نویسنده دروغ را اینطور تعریف می‌کند:
«دروغ گویی هرنوع رفتاری است که کارکرد آن ارایه‌ی اطلاعات غلط به دیگران یا جلوگیری از دسترسی آن‌ها به اطلاعات درست باشد.»
با این تعریف رفتارهایی می‌توانند مایه‌ای از دروغ گویی داشته باشند که شاید در نظر اول به آن‌ها مشکوک نباشیم. مثلن  این نکته که اگر قدکوتاه و یا چاق باشی، لباس راه راه افقی نمی‌پوشی و یا این‌که رایحه‌ی واقعی بدنت را زیر عطر و ادکلن مخفی می کنی، هر دو، از جنس ارایه‌ی اطلاعات غلط به دیگران و یا جلوگیری از دسترسی آن‌ها به اطلاعات درست هستند. اینجا اطلاع درست، برای مثال، ابعاد هندسی واقعی فرد است که لزومن نمی‌خواهیم دیگری از آن‌ها مطلع باشد. دست کاری اعضای بدن با عمل جراحی زیبایی و لبخند الکی زدن وقتی اوقاتت تلخ است، نمونه‌های دیگری از این دروغ های «پسندیده» هستند. اما مساله از این هم پیچیده‌تر است.
در یک تحقیق دانشگاهی از دانشجویان داوطلب خواسته شد خود را در ده دقیقه به غریبه‌ای معرفی کنند (صفحه ی ۱۵ کتاب). از این مکالمه فیلم گرفته شد و از فرد معرفی کننده خواسته شد تعداد دروغ‌هایی که در این ده دقیقه گفته است را بشمرد. مشخص شد بطور میانگین در هر ده دقیقه سه دروغ گفته شده است. نکته‌ی مهم این است که در این آزمایش تنها دروغ‌های گفتاری شمرده می‌شدند؛ همه ی ما بلد هستیم چطور بنشینیم، چطور حرف بزنیم، و چطور از حرکات بدن Body Language استفاده کنیم تا در مخاطب تاثیری که می‌خواهیم بگذاریم. این «دروغ» های رفتاری در این آزمایش سنجیده نشدند.

به نظر می رسد توانایی دروغ گفتن به دیگران یکی از مهارت‌های مهم آدمیزاد است که در فرایند فرگشت بدست آورده است. به مثال  آموزش  عمدی دروغ گویی به کودکان برگردیم: بچه‌ای که بلد باشد از نوعی از دروغ که گفتیم ماهرانه استفاده کند اتفاقا «بچه‌ی خوب و باهوشی» است. تحقیق نشان می‌دهد که بچه‌ای که نتواند این نوع از دروغ گویی را یاد بگیرد کاملن ممکن است مبتلا به آتیزم Autism باشد. اما اینهمه درمورد توان ما در فریب دادن دیگران بود. درمورد دروغ گویی به خودمان چه می‌توانیم بگوییم؟ آیا کسی که به خودش دروغ می گوید «ترسو است» و«توان رودررویی با واقعیت را ندارد»
نویسنده دروغگویی به خود را این طور تعریف می کند:
هر فرآیند ذهنی یا رفتاری که کارکرد آن مخفی کردن اطلاعات از خود شخص باشد.
«آیا ما به خودمان دروغ می گوییم؟»  یا شاید بهتر است اینطور بپرسیم: «آیا اساسن ممکن است به خودمان دروغ نگوییم؟»
مثال بزنیم. همه‌ی ما از خودمان «تلقی مثبت» Wishful Thinking داریم. در یک تحقیق بسیار گسترده از از دانش آموزان دبیرستانی آمریکایی مشخص شد ۷۰% آنها معتقدند در رهبری یک جمع بهتر از متوسط عمل می‌کنند. از این عده تنها ۲% معتقد بودند بدتر از متوسط هستند. همه‌ی یک میلیون دانش آموزی که در این تحقیق مورد بررسی قرار گرفتند معتقد بودند در رفتار با دیگران از متوسط بهتر هستند. جالب این است که ۶۰% سوال شوندگان معتقد بودند در این زمینه جزء ۱۰% بالا هستند و ۲۵% خود را در ۱% بالا از نظر رفتار با دیگران می دانستند. این نگاه مثبت به خود فقط منحصر به جوان تر ها نیست: ۹۳% معلمان کالج در یک تحقیق معتقد بودند که از نظر موفقیت کاری بهتر از متوسط هستند.
و مثال آخر: تحقیق نشان داده است که زمانی که افراد ِ «سالم» و «افسرده» را در زمینه‌ی توان درک واقعیت مقایسه می‌کنیم، افراد افسرده دقیق‌تر عمل می‌کنند درحالی که افراد سالم نقش خود را در موفقیت‌ها بیشتر از واقعیت و در شکست‌ها کمتر از واقعیت تخمین می‌زنند. همین طور نشان داده شده است که افراد مبتلا به افسردگی توانایی بهتری در کشف قضاوت دیگران در مورد خود دارند. نکته ی جالب این است که زمانی که یک فرد افسرده با مصرف دارو «بهبود پیدا می کند» تخمین او از موقعیت ها پراشتباه تر می شود. این همه گویا به این معنی است که آن چیزی که به آن«معمولی بودن»می گوییم ممکن است تا حد زیادی وابسته به قدرت فرد در فریب خود باشد.»

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , ,