Saturday, 18 July 2015
11 July 2020

«نفرین‌شدگان»

2011 August 17

مطلب‌هایی که در این بخش تارنمای رادیو کوچه منتشر می‌شود یا انتخاب دبیر روز سایت و یا پیشنهاد دوستان رادیو است که می‌تواند از هر گروه یا دسته و یا مرامی باشد. نظر‌های مطرح شده در این بخش الزامن نظر رادیو کوچه نیست. اگر نقد و نظری بر نوشته‌های این بخش دارید می‌توانید برای ما ارسال کنید.

رضا پرچی‌زاده

امروز فیلم «نفرین‌شدگان» لوچینو ویسکونتی، محصول مشترک ایتالیا و آلمان غربی در 1969 را دیدم. این فیلم، به شیوه‌ای دراماتیک، هم‌زمان با اوج‌گیری نازیسم در آلمان در دهه 1930، داستان افول خاندانی اشرافی را روایت می‌کند. ژانر فیلم‌هایی که داستان افراد نیمه‌تاریخی یا غیر‌تاریخی را در پس‌زمینه وقایع بزرگ تاریخی روایت می‌کنند، معمولن معروف و محبوب بوده است؛ و نمونه‌های مشهور دیگر آن، «خوب، بد، زشت» سرجیو لئونه، «کاباره»ی باب فاس، «دار و دسته‌های نیویورک» مارتین اسکورسیزی، و «هزاردستان» علی حاتمی خودمان هستند. با این وجود، به جز ارزش‌های به‌نفسه‌ی این شاه‌کار سینمایی هم‌چون فیلم‌نامه، کارگردانی، بازی‌گری، فیلم‌برداری، تدوین، نورپردازی، چهره‌آرایی، صحنه‌پردازی، و طراحی لباس، و تصویر‌کردن استادانه واقعه تاریخی «شب خنجرهای آخته» در ژوئن‌ ژوئیه 1934 که در آن نازی‌ها، سران نیروهای نیمه‌نظامی و هم‌جنس‌گرای «اس.‌ای» به فرماندهی ارنست روم، رفیق سابق هیتلر و رقیب اصلی او برای حکومت پس از مرگ رییس جمهوری وایمار، مارشال پل فون هیندنبرگ، را در حرکتی سازماندهی شده قتل عام کردند؛ آن‌چه مرا پس از دیدن این فیلم وا داشت قلم بردارم و این یادداشت کوتاه را بنویسم، شباهت بسیار زیاد میان جو روانی و وقایعی بود که این فیلم تصویر می‌کند با آن‌چه که امروز در ایران وجود دارد و می‌گذرد.

 خلاصه تماتیک این تمثیل خوش‌پرداخت بدین قرار است که اعضای خاندان اشرافی پوسیده اما هنوز نسبتن ‌به‌هم‌‌پیوسته «فون اسنبک»، که جد‌اندر‌جد صاحب کارخانه ریخته‌گری و فلزکاری مشهور فون اسنبک بوده‌اند، با اوج‌گیری نازیسم و حاکم شدن صریح و بی‌پرده اصل «کسب‌قدرت‌به‌هر‌قیمت»، هر کدام برای به دست آوردن منفعت یا قدرت فردی بیش‌تر، به راهی کشیده می‌شود؛ و به قصد تامین منافع شخصی، موازی با جنگ قدرت بی‌اصول و قانون همه‌گیرتری که کشور آلمان و سپس کل جهان را به لرزه درمی آورد و به ویرانی می‌کشد، وارد بازی قدرت می‌شود. این افراد – که مردمی معمولی و بدون ایدئولوژی خاص هستند – از هیچ توطئه و عمل ضد‌اخلاقی و ضد‌اصولی علیه رقیبان خود دریغ نمی‌کنند؛ زیرا که برای آن‌ها هدف، که همانا کسب قدرت است، در درجه اول اهمیت قرار دارد. در این راه، دوستی‌ها به دشمنی‌ها و عشق‌ها به کینه‌ها بدل می‌شوند: فریدریش بلندپرواز، حامی خود بارون یواخیم را به قتل می‌رساند و گناه را به گردن دوستش می‌اندازد تا خود بر مسند ریاست وی در کارخانه و خانواده بنشیند؛ مارتین بی‌بند‌و‌بار و بیمار روانی و منحرف جنسی، که به دخترعموی خردسال خود و نیز به دخترکی یهودی تجاوز می‌کند (که به خودکشی دخترک می‌انجامد)، به قصد انتقام از مادر سلیطه و دسیسه‌چین و لوند خود، بارونس سوفی، به زور با وی هم‌بستر می‌شود تا او را تحقیر کند؛ و گونتر نجیب و احساساتی اما سرخورده و تحقیر‌شده، به نیروهای «اس. اس» می‌پیوندد تا تنفر فروخورده‌اش از اعضای خانواده گرگ‌صفت را در راه «بزرگ»تر و «مفید»تری خرج کند.

آن‌چه در این میان برای بحث ما اهمیت دارد، بیدار شدن عطش قدرت حاضر در لایه‌های زیرین درون هر فرد، و به قول فروید، «نهفته» در ناخودآگاه آدمی، در اثر تحت‌الشعاع ساز‌و‌کارهای قدرت کلان‌تر‌– هم‌چون در سطح حکومت‌– قرار گرفتن است. نیچه و بعد از او فوکو، قسمت عمده جوشش‌های ذهنی خود را معطوف به مطالعه پدیده «قدرت‌خواهی» و «ساز‌و‌کارهای قدرت» در جوامع بشری کردند. خلاصه بسیار ساده شده نظر این دو محقق و مفسر بزرگ این است که روابط قدرت، پدیده‌ای اساسی در بطن بده‌‌بستان‌های میان‌انسانی است. فوکو که خود روان‌شناس هم هست، یک قدم از نیچه پیش‌تر می‌گذارد و سعی می‌کند این روابط را طبقه‌بندی کند، و البته از حالت سنتی رییس‌مرئوسی و امیر‌ماموری صرف خارج کند، و آن را به همه لایه‌ها و جای‌گاه‌های اجتماع تسری دهد. به هرتیب، با استناد کلی به این دو – و البته تا حدودی هم به مارکس و فروید – می‌شود اینطور نتیجه‌گیری کرد که قدرت‌خواهی در ذات بشر وجود دارد؛ و نفس وجود این میل در بشر، پیوسته روابط انسانی را آبستن طنش می‌کند. اما باز چنان‌که فوکو می‌گوید، جوامع در طول تاریخ چارچوب‌ها و آیین‌نامه‌های نسبتن مدون آشکار و نهان و بعضن مفیدی برای اعمال قدرت به کار گرفته‌اند؛ و طریقه اعمال قدرت مثلن هم‌چون پیچ و تاب‌های شدید شلنگ آب قطور آتش‌نشانی رها شده نبوده که بی‌محابا به هر سویی بپاشد. با این وجود، وقتی که نفس قدرت و به دست آوردن و داشتن آن در قطع کلان اصل می‌شود، این چارچوب‌های مدون و نسبتن مفید می‌شکنند، و حرکت قدرت سیلابی می‌شود؛ و به نوبه خود لایه‌های زیرین‌تر و خردتر جامعه را هم تحت‌الشعاع قرار می‌دهد؛ که دقیقن همان چیزی است که فیلم نفرین‌شدگان تصویر می‌کند.

حال گریزی بزنیم به ایران. در این دوسال و اندی که از انتخابات ریاست جمهوری دوره دهم در سال 1388 می‌گذرد، نظام جمهوری اسلامی از یک سو به سرکوب گسترده مردم پرداخته، عده زیادی از آن‌ها را به قتل رسانده، به آن‌ها تجاوز کرده، و آزادی‌های اجتماعی آن‌ها را به شدت محدود کرده؛ و از طرف دیگر در درون خود به جنگ بی‌امان قدرت پرداخته، اصلاح‌طلبان را با خشونت حذف کرده، اصول‌گرایان را برساخته و سپس به سراشیبی سقوط کشانده، و از همه مهم‌تر سپاه و «مشت آهنین»اش را به طور مستقیم وارد معادلات قدرت کرده. همه این‌ها نشان از این حقیقت دارد که به اصطلاح «حیا»ی جمهوری اسلامی ریخته، و دیگر حتا آن خرده‌احترامی که در سال‌های قبل‌تر حداقل در ظاهر برای اخلاق و عدالت اجتماعی قائل بود را هم دیگر نیست. در فرهنگ اسلامی، سوای این‌که کلیت این فرهنگ چیست و چگونه است، اصلی وجود دارد که بر نریختن «قبح» امر شر تاکید می‌کند. مطابق این اصل، گرچه وقوع امر شر، ناگزیر است، اما آن‌چه که شنیع‌تر از نفس امر شر است، همه‌گیر کردن آن به وسیله در معرض عموم قرار دادن یا تعریف کردن آن است. لذا در چندین مورد درباره علی نقل است که در نقش خلیفه اسلام و بر مسند قاضی شرع، برای چند «گناه کبیره» مشابه، با توجه به این‌که در معرض عموم انجام شده یا قرار گرفته بود یا نگرفته بود، چند حکم متفاوت صادر کرد. اما حتا این ابتدایی‌ترین اصل اسلامی هم امروز در حکومت «اسلامی» ایران هیچ جایی ندارد.

بدین ترتیب، اکنون که جنگ قدرت بی‌اصول و بی‌اخلاق میان جناح‌های حاکمیت، بدون توجه به مردم و به وضعشان، کاملن رنگ علنی به خود گرفته و بیداد می‌کند؛ به موازات آن، در سطح جامعه‌ی عمدتن «غیر‌سیاسی» ایران هم موارد آدم‌کشی، تجاوز دسته‌جمعی، و کلاه‌برداری افزایش چشم‌گیری یافته است. این اپیدمی حاد قدرت‌خواه‌شدن بسیاری از آحاد ظاهرن مستقل ‌از‌حکومت در ایران، که معمولن همیشه از ورود خود‌آگاهانه به مقوله سیاست گریزان بوده‌اند و ابا داشته‌اند، بدون شک حاصل در معرض جریان خروشان ساز‌و‌کارهای قدرت حکومتی قرار گرفتن است؛ که به نوبه خود به سقوط اخلاقی آن‌ها نیز منجر شده. یعنی چنین نیست که حساب افراد، از حکومت بالای سرشان جدا باشد، و الحق و والانصاف که «الناس علی دین ملوکهم». آتش قدرت‌طلبی که به خرمن جامعه بیفتد، تر و خشک و بی‌اخلاق و بااخلاق را با هم می‌سوزاند؛ و این ترجمان همان مفهوم «روزمرگی شر» است که هانا آرنت سال‌ها پیش در توصیف روزگار آلمان نازی وضع کرده بود.

دقیقن به دلیل حاکم بودن همین روزمرگی شر بر جامعه امروز ایران است که مجازات‌های شدید هم‌چون اعدام هم دیگر افاقه نمی‌کند. هنگامی که مردمی چنین درگیر ساز‌و‌کار سادو‌مازوخیستی کسب و اعمال قدرت می‌شوند که این فرآیند به نان شب‌شان تبدیل می‌شود، مرزبندی‌های قانونی و اخلاقی اجتماعی برای‌شان به شدت جا‌به‌جا می‌شود. وقتی در جامعه‌ای قانون جنگل حاکم می‌شود، که اصل اساسی آن «بخور یا خورده شو» است؛ ریسک‌پذیری و خطر‌دوستی افراد آن جامعه هم بالا می‌رود. در چنین روزگاری، مآل‌اندیشی انسان‌وار دیگر جایی ندارد، بلکه شهوت آنی گرگانه چنگ زدن و دریدن به هنگام شنیدن بوی خون گرم است که فرمانده می‌شود. وقتی حاکم پر احتشام، با لذت و غضب، هم‌چون هنرپیشه سادیست فیلم پورنوگرافیک خشونت‌آمیز، تجاوز می‌کند و خون می‌ریزد، چرا محکوم یک‌لا‌قبا نکند؟ و این‌چنین است که حاکم و محکوم در آن‌چه می‌کنند به هم پیوندی می‌خورند جدایی‌ناپذیر. با این وجود، حقیقت این است که این نفرین‌شدگان گرگ‌صفت، همه در نهایت خود قربانی‌اند؛ و به بهای فرو‌نشاندن شهوت آنی و پرداختن به «کر‌و‌فر» چندگاهی‌شان، در موقع مقتضی، خود طعمه گرگان دیگر می‌گردند. در این میان، بدا به حال ما که در این روزگار لاکردار که نره غول استبداد «قدرت خانم» را تنگ در آغوش گرفته و می‌فشارد، نفس می‌کشیم، و به خیال خوش رویای کاذبه خواب خرگوشی «اصلاح»، لب از لب باز نمی‌کنیم و دم برنمی‌آوریم!

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , 

۲ Comments

  1. 1

    به نکات و زوایای جالبی اشاره کرده ای و قلم رسایی داری.

  2. 2

    dytim4 hnfbgmlsjyva, [url=http://izwurzawhpbp.com/]izwurzawhpbp[/url], [link=http://oucsvztwvgal.com/]oucsvztwvgal[/link], http://vxqmyoopahtq.com/