Saturday, 18 July 2015
03 December 2021
پس‌نشینی تند

«سبکت را عوض کن استاد»

2011 August 23

اکبر ترشیزاد/ رادیوکوچه

مقاومت در برابر سیاست‌های حاکم بر هالیوود کار دشواری است. سینماگران آمریکایی دو راه بیش‌تر پیش رو ندارند. نخست آن‌که قید کار با سرمایه‌گذاران هالیوودی را بزنند و به سراغ تهیه‌کنندگان مستقل آمریکایی که اتفاقن پرشمار هم نیستند بروند و یا این‌که نگاه‌شان به خارج از مرزها باشد، کاری که بسیاری از سینماگران مشهور و مستقل آمریکایی سال‌هاست که انجام می‌دهند. نمونه‌ی عینی آن تهیه‌کنندگان آسیایی و اروپایی هستند که بارها بر روی فیلم‌های کارگردانان صاحب‌نامی چون «وودی ‌آلن» و «جیم‌ جارموش» سرمایه‌گذاری کرده‌اند. اما گروه اندکی از هنرمندان نیز بوده‌اند که با سرسختی خواسته‌اند تا در هالیوود بمانند و با هر دشواری که هست، آثار خود را بسازند و تن به قواعد موجود در این سینما ندهند. برای یک سینماگر این یک نبرد جان‌فرساست، اما نگارنده بر این باور است که در دراز مدت بازنده‌ی این بازی، هنرمندان خواهند بود نه استودیوهای هالیوودی و کارگردانان در نهایت تن به خواسته‌های طرف مقابل می‌دهند.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

شاید به‌ترین نمونه برای اثبات ادعایم «مارتین ‌اسکورسیزی» کارگردان نام‌آشنای آمریکایی ایتالیایی‌تبار باشد. «اسکورسیزی» از محله‌های پایین نیویورک می‌آمد و برای او خشونت، قتل، فقر و فساد عناصر بیگانه‌ای نبودند، چیزهایی که ردپای‌شان را به خوبی در آثار این هنرمند به جای گذاردند. به عنوان نمونه در یکی از فیلم‌هایش به نام «رفقای خوب» دیالوگ معروفی است که از زبان شخصیت اصلی فیلم که هنوز نوجوان است چنین می‌گوید: «برای من گانگستر بودن به‌تر از رییس جمهوری آمریکا شدن است». وقتی او در سال 1963 از دانش‌گاه فیلم‌سازی نیویورک فارغ‌التحصیل شد بیش از یک دهه از ظهور «مک‌کارتیسم» در آمریکا نمی‌گذشت، سایه‌ی وحشتی که هنوز بر سر بسیاری از هنرمندان و کارگردانان آمریکایی گسترده بود. «اسکورسیزی» با هوش‌مندی تمام دریافته بود که برای بیان سخنان و حرف‌هایش باید زبان استعاره را برگزیند و او آگاهانه این شیوه را انتخاب کرد.

فیلم کوتاه «ریش‌ تراشی بزرگ»، محصول سال ۱۹۶۷، یک فیلم کوتاه ۶ دقیقه‌ای است. «مارتین‌ اسکورسیزی» در این فیلم، داستان شخص بی نامی را روایت می‌کند که جهت تراشیدن ریشش وارد حمام می‌شود. مرد جوان با اصرار بر ادامه‌ی ریش تراشی، زخم‌های عمیقی در صورتش ایجاد می‌کند و در نهایت با تیغ گلو و گردن خود را می‌برد. فیلم با نمایی از خون مرد جوان که به روی زمین و بدن خود مرد می‌ریزد، خاتمه می‌یابد. اثر کنایه‌ای از مداخله آمریکا در جنگ ویتنام بود و نام دیگر فیلم نیز به همین علت «ویتنام ۶۷» بود. «اسکورسیزی» با ورود به سینمای حرفه‌ای دریافت که برای نمایش حقایقی که او می‌خواهد درباره‌ی واقعیت جامعه‌ی آمریکا بگوید، خشونت یک پوشش مناسب است. او می‌دانست که جامعه و اجتماع بی‌رحم است و همیشه ضعیف‌تر نابود می‌شود، «اسکورسیزی» این آگاهی را به به‌ترین شکل ممکن به مخاطبان آثارش منتقل کرد. او در فیلم «خیابان‌های شهر» به عریان‌ترین نوع ممکن خیابان‌ها و فرهنگ نیویورکی و آمریکایی را به نمایش می‌گذارد و در «راننده‌ی تاکسی» آن را به اوج می‌رساند.

«راننده‌ی تاکسی» خشونتی بی‌اندازه را به تصویر می‌کشید. اما آن چیزی که به درستی از سویی باعث شهرت این فیلم و از سویی دیگر موجب انتقاد از آن در آمریکا و گرفتار شدن بسیاری از صحنه‌هایش به تیغ سانسور شد، نشانه‌های آشکاری بود که در اثر «اسکورسیزی» از عصیان و سرکشی نسل پس از جنگ ویتنام در آمریکا و انتقاد و ایستادگی در برابر سیاست‌مردان و حاکمان، آن هم به خشن‌ترین شکل ممکن یعنی ترور به چشم می‌آمد. «راننده‌ی تاکسی» با وجود جنجال‌های هنگام نمایش فیلم، پنج سال بعد هم دوباره بر سر زبان‌ها افتاد، وقتی که «جان‌ هینکلی» یک توطئه‌ی ترور برای رییس ‌جمهوری وقت ایالات‌متحده یعنی «دونالد ‌ریگان» ترتیب داد و علت آن را تاثیر عمیق این فیلم عنوان کرد. این انتقادات کارگردان از سیاست‌ها و فرهنگ موجود در جامعه‌ی سرمایه‌داری، در فیلم‌های دیگری مانند «گاو خش‌مگین» نیز به وضوح دیده شد. این روش حتا در فیلم «سلطان‌ کمدی» هم به روشنی ادامه یافت، یک هجویه‌ی تیره و تار درباره رسانه و شهرت که به وضوح با فیلم‌های پرشوری که او تا به این زمان ساخته بود تفاوت داشت اما سخن اصلی همان بود که بود.

در نهایت اما این هالیوود بود که پیروز ماجرا بود. در تمامی این سال‌ها خشونت در فیلم‌های «مارتین ‌اسکورسیزی» بهانه بوده است، حاشیه‌ای برای رساندن مخاطب به متن که همانا چیزی نبوده به جز انتقاد از نظام سرمایه‌داری و روابط خشن، بی‌رحم و ماندگار حاکم بر جامعه‌ی معاصر آمریکا. آکادمی «اسکار» اما با نادیده گرفتن او و فیلم‌هایش، گویا پیام پنهانی برایش می‌فرستاد، «سبکت را عوض کن». آن‌چه که از «دارو دسته‌های نیویورکی» آغاز شد و با «هوانورد»، «رفتگان» و «جزیره‌ی شاتر» ادامه یافت و متاسفانه از سوی بسیاری از منتقدین به سهو یا عمد دیده نشد، چرخش زیرکانه‌ی خشونت از حاشیه به متن در آثار «اسکورسیزی» بود. این وارونگی محتوایی موجب شد تا پس از سال‌ها موج جوایز و تقدیرهای هالیوود که تا کنون به بهانه‌های مختلف او را نادیده گرفته بود، به سوی این استاد کهنه‌کار سینما روانه شود. خشونت بی‌محتوا و تو خالی که به عریان‌ترین شکلی در «رفتگان» دیده می‌شود، به‌ترین خوراک برای مصرف‌کننده‌ی آمریکایی بود. استقبال توده‌ی مخاطبان آمریکایی و فروش فقط 130 میلیون دلاری در آمریکا، نشانه‌های خوبی برای دوست‌داران «اسکورسیزی» نبودند. به هر روی افول و سقوط استاد ادامه دارد و به گمان من می‌رود تا عاقبت تلخی را برای یک کارگردان هنرمند رقم بزند که شایسته‌‌ی او و کارنامه‌ی پربار فیلم‌سازی‌اش نیست، آیا «هوگو» یک پایان تلخ برای کارنامه‌ی هنری «اسکورسیزی» است یا شروعی دوباره؟ کسی چه می‌داند.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , , , ,