Saturday, 18 July 2015
03 December 2021
پس‌نشینی تند

«وصف‌العیش، نصف‌العیش»

2011 September 12

اکبر ترشیزاد/ رادیو کوچه

همیشه یه احساسی تو زندگی بهم می‌گفت که گرچه مامان و بابا سعی می‌کردن که نشون بدن  روابط‌شون پر از عشق و صفاست، اما در نهان هیچ خبری نیست. خوب البته همیشه نشونه‌هایی وجود داشت که خودش رو بروز می‌داد اما من سعی می‌کردم اونارو نادیده بگیرم. برای مثال وقتی از بین همه‌ی هنرمندا و خواننده‌های غربی بابام با «شکیرا» حال می‌کرد، بقیش دیگه برام معلوم بود، البته بگم بابا همیشه سعی می‌کرد رد گم کنه. مثلن هر وقت که زل زده بود به ماهواره و داشت خیره به رقص شکم شکیرا نگاه می‌کرد، تا من سر می‌رسیدم می‌گفت: «یعنی دخترم، من عاشق صدای این زنم» که البته اگه شما باور می‌کنین که صدای «شکیرا» از نافش بیرون می‌یاد، منم کردم.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

ازون طرف مادرم هم اوضاع و احوالش به‌تر از بابا نبود. من همیشه عاشق «وودی ‌آلن» و فیلماش بودم اما هر بار که مادرم چند دقیقه‌ای با من می‌نشست پای یه فیلم‌ فلسفی با کلی غرولند بلند می‌شد و می‌گفت: «دختر صدبار بهت گفتم این فیلمارو نیگاه نکن افسرده می‌شی ها» اما یک‌بار که داشتم «ویکی ‌کریستینا‌ بارسلونا» رو می‌دیدم اتفاقی اومد تو اتاق منو، چشمش که افتاد به «خاویر باردم» دست و پاش شل شد و دیگه از پای تلویزیون بلند نشد که نشد. وقتی هم که آخر فیلم من کلی غر زدم که این از بدترین فیلم‌های «وودی ‌آلنه» با هیجان گفت: «نه مامان عالی بود، راستی این پسره بازی‌گره اسمش چی بود؟» هیچی چشش بدجوری «خاویر باردم» رو گرفته بود. البته بگم در این مورد خاص سلیقش خیلی به من نزدیک بود. من بر‌خلاف دخترای هم سن و سال خودم هیچ‌وقت از پسرای لپ گل‌انداخته‌ی جیگرنما خوشم نمی‌اومده که نمی‌اومده، از ایرانیش بگیر تا خارجیا. حالا اگه همه کشته مرده‌ی «انریکو» و «دی‌کاپریو» و «گلزار» و «رادان» باشن، من یه موی «کلینت ‌ایستوود» و «خاویر باردم» رو با همشون عوض نمی‌کنم، سلیقست دیگه. اما یه روز این شباهت سلایق بدجوری به هم نزدیک شدن.

ماجرا از اون‌جایی شروع شد که یه روز بعد‌از‌ظهر من و مامان رو ایوون وایستاده بودیم و داشتیم با همسایه‌ی واحد کناری «الهام» خانم حرف می‌زدیم. این «الهام» خانم یه دختر چهل و خورده‌ای ساله بود که عاشق تشکیل خانواده بود اما تا حالا خدا کسی رو نصیبش نکرده بود. صحبت‌مون گل انداخته بود که یهو در حیاط باز شد و یه جوون حول و حوش سی و هفت، هشت ساله که بعدن فهمیدیم مستاجر تازه‌ی واحد کناری ماست، وارد مجتمع شد. مرد موهای جو گندمی کوتاهی داشت که به سمت بالا شونه زده بود. پوست سبزه‌ی جذابی داشت با صورت استخوونی و گونه‌های بیرون زده. شلوار جین پوشیده بود با یه تی‌شرت دودی رنگ که تقریبن چسب تنش بود. قد و بالا و هیکل خوبی هم داشت، نه قوز کرده بود و نه شیکمش قلمبه زده بود بیرون. خلاصه دردسرتون ندم یهو دیدم چند ثانیه‌ست که عین فیلمای وسترن‌کلاسیک اون داره با حرکت اسلوموشن از وسط حیاط رد می‌شه و منو و مامان و «الهام» خانم با چشمامون قدماشو دنبال می‌کنیم.

با وجود اون‌که چند روزی بیش‌تر از اومدن این آقا که معلوم شد اسمش «فراز»ه به واحد کناری ما نگذشته بود، هر روز دم غروب وارد مجتمع که می‌شد، چند تایی از دخترها و خانم‌های مجتمع می‌رفتن پشت پنجره و دزدکی نگاهش می‌کردن. یه شب حول و حوش ساعت‌ یازده‌ی شب بود. مامان و بابا داشتن ماهواره نگا می‌کردن و برادر کوچیک‌ترم هم تو اتاق موسیقی گوش می‌داد. بعد کلی درس خوندن جزوه‌های دانش‌گاه رو جمع کردم و رفتم حموم تا دوش بگیرم. داشتم تو حموم لباسامو در می‌آوردم که یهو یه صداهایی به گوشم خورد. صدا از پنجره‌ی اتاق‌خواب واحد آقا «فراز» می‌اومد، آخه تو مجتمع ما یکی در میون واحدهای هر طبقه‌، پنجره‌ی اتاق‌خواب و حمام‌شون به نورگیر باز می‌شه. خوب که گوش کردم دیدم صدای خنده و شوخی «فراز» و یه دخترخانم به گوش می‌رسه. فضولیم گل کرد و بدون این‌که دوش رو باز کنم، چراغ حموم رو خاموش کردم و سه پایه‌رو گذاشتم زیر پام و شروع کردم به فال گوش ایستادن. از قدیم گفتن که «وصف‌العیش نصف‌العیش»، خلاصه کار آقا «فراز» و دوست دخترش بالا گرفت و من شاهد صوتی تمام ماجراها تا به انتها. بعد که کار اونا تموم شد منم به سرعت دوش گرفتم و اومدم بیرون.

از اون شب به بعد برنامه‌ی من شده بود گوش به زنگ وایستادن تا این‌که ببینم چه روزی و چه ساعتی دوست دختر آقا «فراز» می‌آد خونه و من بدوم تو حموم و دوباره شریک لذت‌های اونا بشم تا انتها. ازون طرف «الهام» خانم که همیشه دیر از سرکار بر‌می‌گشت و بعدشم عین مرغ می‌گرفت می‌خوابید و از همه‌جا بی‌خبر، رفته بود تو کار آقا «فراز» و این موضوع بدجوری مامانمو که حالا دیگه شیفته‌ی آقا «فراز» شده بود آزار می‌داد. یه روز صبح جمعه، مامان که رفته بود تو راهرو تا به گلدونامون آب بده با عصبانیت و چهره‌ی برافروخته وارد خونه شد. من داشتم درس می‌خوندم و بابا و داداشم ماهواره نگاه می‌کردن. مامان بلند گفت:‌

– این «الهام» خانمم دیگه شورشو در آورده، دم خونه‌ی آقا «فراز» وایستاده بود و بشقاب غذا دستش داش باهاش هره و کره می‌کرد، البته اون بنده‌ی خدا سرشو با نجابت انداخته بود پایینا، ولی این ول نمی‌کرد. خداحافظی که کرد چشش افتاد به من، کلی دست و پاشو گم کرد. می‌دونین به من چی می‌گه دختره‌ی بی‌حیا؟ می‌گه این جوون مردم این‌جا تو تهروون غریبه براش غذا بردم. بعد که دید من به چادر بازش نگاه می‌کنم گفت خدا مرگم بده، سینی غذا دستم بود رومو درس نگرفته بودم. بگو روتو درس نتونستی بگیری یقه‌ی پیرهنت چرا این‌قده بازه.

بعد رو کرد به من و آروم جوری که بابا و داداشم نشنوند ادامه داد:

– «ممه‌ها» رو انداخته بود تو کوچه، «ممه» نگو بگو «همه»

و بعد گوشه‌ی لبشو گاز گرفت. معلوم بود که بدجوری حسودیش شده بود. خوبه تازه از جریان دوست دختره بی‌خبره

یه شب که دوست دختر «فراز» وارد خونه شد تا اومدم برم حموم دیدم دادشم حوله به دست تو راه حمومه که به سرعت پسش زدم و گفتم:‌

– بزار اول من برم بعد تو

و اونم چش سفیدی کرد که:

– تو که ظهر قبل این‌که بری دانش‌کده دوش گرفته بودی

– به تو چه فردا صبح کلاس دارم باید الان برم

– فردا که جمعس

بدجوری سوتی داده بودم خلاصه مامانم وارد ماجرا شد و خوش‌بختانه طرف منو گرفت و به داداشم گفت که بزار خواهرت بره و بعد تو برو، ولی فکر کنم یه جورایی بو برده بود.

دو روز بعد که دوست دختر «فراز» اومد تو مجتمع تا اومدم برم حموم دیدم مامان حوله به‌دست داره می‌ره تو. تا اومدم چیزی بگم یه نگاهی به من انداخت که حساب کار اومد دستم و دیگه جرات نکردم هیچی بگم. بیست دقیقه بعد که مامان از حموم اومد بیرون یه جورایی لپاش گل انداخته بود که نگو. معلوم نبود از حسادته یا لذت؟ خلاصه برنامه‌ی ما تغییر کرد. یه جورایی یه قرار‌داد نانوشته بین من و مامان اجرا می‌شد، یه شب من یه شب اون. هیچ کدومم به روی خودمون نمی‌آوردیم. هر بار هم که چند روز دوست دختر آقا «فراز» دیر می‌کرد جفتمون کلافه می‌شدیم و می‌رفتیم تو لک. البته مامان گرچه که به من بروز ‌نداد اما یه حالی‌ام از «الهام» خانم گرفت، فکر کنم یه چیزایی بهش گفته بود، چون از اون روز به بعد دیگه «الهام» خانم چیزی دم در خونه‌ی آقا «فراز» نمی‌برد. برنامه‌ی زندگی من و مامان این‌جوری شد بود که هر جایی که بودیم مثل جنی که موشو آتیش زده باشن قبل ده شب خونه بودیم، اما یه روز همه‌ی برنامه‌های ما به هم خورد. هر دو باهم به یه مهمونی زنونه دعوت شده بودیم که عمم ترتیب داده بود. مهمونا دیر رسیدن و تا اومدن شام بدن ساعت شد ده شب. نمی‌دونم چه جوری هول هولکی شام خوردیم. مامانم که همیشه به سختی پول به آژانس می‌داد این دفعه با عجله زنگ زد به تاکسی تلفنی و راه افتادیم سمت خونه.

وقتی رسیدیم، دیدیم ای داد بی‌داد بابا تو حمومه و داره دوش می‌گیره. از این طرف هم دوست دختر «فراز» سر رسید. من و مامان دو تایی رفتیم پشت در و هی به بابام غر می‌زنیم که زود بیاد بیرون که ما می‌خوایم دوش بگیریم. بابامم که کلافه شده بود از تو حموم داد زد که:

– ای بابا چه خبرتونه؟ مگه شما دو تا قبل رفتن مهمونی دوش نگرفته بودین؟

من که دیدم اوضاع داره خراب می‌شه گفتم:

– نه بابا جون واسه خودتون می‌گم، آخه دیروز تو ماهواره می‌گفت اگه مردا مدت طولانی تو حموم بمون موهاشون می‌ریزه.

دادشم که با تعجب ناظر ماجرا بود گفت:

– بابا که تنش حق کلشو خورده، چارتا لاخ مو تو سرش بیش‌تر نیست، اونم بریزه، مگه چی می‌شه؟

مامانم برگشت و به داداشم گفت:

– بسه دیگه مزه نریز، کم باباتو مسخره کن

مامانم که دید این حرفا بی‌اثره سرشو کرد تو حموم و به بابام یه چیزی گفت، بابا هم دوشو بست و گفت:

– چی چی؟ دوباره بگو

و مامان آروم آروم یه چیزایی در مورد ارتباط مردونگی و حموم طولانی و عقیم شدن گفت که درست نشنیدم، اما مثل این‌که حرفاش نتیجه داد. بابا گفت خیلی خوب صب کن الان میام. اما بعد این‌که بابا دوشو بست و رفت لباس بپوشه یهو بی‌سر و صدا شد. بعد از یکی دو دقیقه که من و مامان با اضطراب بهم نگاه می‌کردیم، مامان آروم گفت:

– شما حالت خوبه؟

بابا جوابی نداد و فقط دو سه بار بلند سرفه کرد که یعنی بله حالم خوبه و دیگه هر دوتون خفه شین.

یه ربع بعد که بابا از حموم اومد بیرون، تو چشم هیچ کدوم از ما نگاهی نکرد و یه راست رفت تو رختخواب. دو سه روز بعدش یه جلسه‌ی اضطراری هیت مدیره برگزار شد و در طی اون تصمیم گرفتن آقا «فراز» رو به عنوان تنها مستاجر مجرد ساختمون از مجتمع بیرون کنند. روزی که «فراز» ساک به دست داشت مجتمع رو ترک می‌کرد، چشمای من که خیس خیس بود از حال مامانم خبر ندارم.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , 

۴ Comments


  1. ناشناس
    1

    چقدر مزخرف بود با عرض معذرت


  2. امیر
    2

    چه خانواده فارسی وان با کلاسی، به به. همه تو کف همن


  3. شومبول طلا
    3

    احسنتم به جوانان سی‌و هفت هست ساله کشور که هنوز در حال دوست دختر بازی هستن، ایوول


  4. mohamad
    4

    خدا یکی از این دوست دخترا به ما عنایت کنه