Saturday, 18 July 2015
06 December 2021
کرانه‌های سن

«جنایت در پاریس»

2011 September 17

مصطفا خلجی/ رادیو کوچه

mostafa.k@koochehmail.com

در برنامه این هفته، نگاهی می‌کنیم به دنیای داستانی «ژرژ سیمنون»، یکی از بزرگ‌ترین چهره‌های ادبیات پلیسی و هم‌چنین تصویر شهر پاریس در آثار این نویسنده فرانسوی‌زبان.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

سیمنون به روایت سیمنون

برای ژرژ سیمنون نوشتن مانند کار یک کارآگاه است، با اولین سرنخ شروع می‌کند و جلو می‌رود و کم کم داستان شکل می‌گیرد.

این نویسنده در سال 1955 در گفت‌وگو با «پاریس ریویو» شیوه نوشتن خودش را چنین توصیف می‌کند:

«با نصیحت نویسندگان تازه‌کار شروع می‌کنم. می‌دانید، وقتی جمله زیبایی در کارتان دیدید آن را حذف کنید. خودم هروقت با چنین جمله‌ای در رمان‌هایم برمی‌خورم آن را پاک می‌کنم.

هیچ وقت الگوی طرح داستان را دست نمی‌زنم. گاهی پیش آمده در حال نوشتن داستان نام‌ها را عوض کنم، مثلن فصل اول شخصیت هلن نام دارد و در فصل دوم شارلوت. اما این چیزها را موقع بازنویسی عوض می‌کنم.

نوشتن یک حرفه است، اما من این را قبول ندارم. به نظرم هرکس که فکر می‌کند نیازی ندارد نویسنده شود، هرکس فکر می‌کند می‌تواند کار دیگری انجام دهد باید همان کار دیگر را انجام دهد. نوشتن حرفه نیست بلکه «کار غم» است. نویسنده نمی‌تواند شاد باشد.

چون اگر کسی می‌خواهد هنرمند باشد یعنی به دنبال خودش می‌گردد. هر نویسنده‌ای می‌خواهد خودش را از لابه‌لای شخصیت‌هایش پیدا کند، از میان نوشته‌هایش. به نظرم آدم‌های زیادی این مشکل را دارند. به همین دلیل کتاب می‌خوانند تا پاسخ را پیدا کنند، اگر پاسخی وجود داشته باشد.

وقتی نوشتن را شروع کردم فکر نمی‌کردم مشتری داشته باشم. حقیقت این است که با نوشتن داستان‌های تجاری کار را شروع کردم تا زندگی‌ام بگذرد، اما به این کارها نوشتن نمی‌گفتم. جدا از این کارها عصر هر روز می‌نشستم و برای خودم می‌نوشتم و اصلن فکر نمی‌کردم آن نوشته چاپ شود.

به‌طور ناخودآگاه همیشه دو سه موضوع در ذهن دارم، منظورم دو سه رمان یا حتا ایده رمان نیست. حتا به نظرم این موضوع‌ها به درد رمان نمی‌خورد. در واقع مسایلی هستند که مرا نگران می‌کنند.

امروز شروع کردم به نوشتن درمورد یکی از آن ایده‌ها، کاملن آگاهانه. گفتم روز آفتابی قشنگی است. یاد فلان بهار افتادم و غیره. باید فضاسازی کرد. بد نیست در شهری در ایتالیا باشیم یا شاید هم فرانسه یا آریزونا و کم کم دنیای کوچکی در ذهنم شکل گرفت با چند شخصیت.

این شخصیت‌ها تاحدودی از آدم‌های واقعی که می‌شناسم سرچشمه می‌گیرند و تا حدودی هم از تخیل. و بعد آن ایده قبلی می‌آید و جای خودش را باز می‌کند. این شخصیت‌ها هم همان مشکلاتی را دارند که من در ذهنم دارم.

همیشه شروع کارم با یک مسئله جغرافیایی است. این مرد و این زن کجا هستند. چه چیزی آن‌ها را به حرکت درمی‌آورد. این مسئله اصلی است. بعد از این رمان را فصل به فصل می‌نویسم. هیچ نقشه‌ای ندارم، فقط اسم شخصیت‌ها، سن آن‌ها و نام خانوادگی آن‌ها را می‌دانم. هیچ چیز دیگری نمی‌دانم.

روز اول نوشتن می‌دانم که در فصل اول چه رخ می‌دهد. روز بعد فصل دوم و الی آخر. وقتی رمانی را شروع می‌کنم روزی یک فصل می‌نویسم. محال است روزی را از دست بدهم. مثلن اگر دو روز مریض شوم تمام چیزهایی که قبلش نوشته‌ام را می‌ریزم دور و دیگر سراغ آن رمان نمی‌روم. البته رمان‌های تجاری را این‌طور نمی‌نویسم.

رمان‌های من همیشه درمورد یک شخصیت هستند و دیگر شخصیت‌ها از دید او توصیف می‌شوند. یکی از دلایل کوتاه بودن رمان‌هایم این است که این‌طور نوشتن برای پنج شش روز راحت است و بعد از آن خیلی سخت می‌شود. خسته می‌شوم.

وقتی نامه خواننده‌ها به دستم می‌رسد واقعن خوش‌حال می‌شوم. از سبک من تعریف نمی‌کنند، نامه آن‌ها شبیه نامه به روان‌پزشک یا دکتر خصوصی است. می‌گویند تو ما را درک کردی.

با ماشین تحریر می‌نویسم. و همان‌طور که گفتم چون روزی یک فصل می‌نویسم، نشستن پشت ماشین تحریر واقعن مرا خسته می‌کند. هر روز می‌نویسم، از صبح خیلی زود تا ظهر و بعد از آن استراحت می‌کنم.»

کمیسر مگره جوانمرد ادبیات فرانسه

عمده شهرت و اهمیت ژرژ سیمنون مدیون خلق شخصیت کارگاه «ژول مگره» است.

شک نیست که مگره در ادبیات فرانسه شخصیت نام‌داری‌ست. اما مشی انسانی او در مقام یک کمیسر به گونه‌ای‌ست که خواننده با خود می‌گوید این مگره بالاتر از یک قهرمان داستان پلیسی‌ست. او انسانی‌ست که می‌شود جوان‌مرد ادبیات فرانسه‌اش خواند. فقط در پی این نیست که مجرم را به تله بیندازد، مچش را بگیرد و بعد پی کارش برود.

در بین رمان‌های مربوط به ادبیات پلیسی کمیسر مگره ویژگی‌های خاصی دارد که همان‌ها باعث شده‌اند رمان‌های ژرژ سیمنون، نویسنده بزرگ بلژیکی مشهور شوند و تا این اندازه مورد استقبال قرار گیرند. کمیسر مگره کم‌تر پیش می‌آید عصبانی شود. او برخلاف کارآگاهان بزرگی مثل هرکول پوآرو یا شرلوک هلمز، ازدواج کرده و به همسرش علاقه خاصی دارد.

البته کمیسر مگره در همه رمان‌های ژرژ سیمنون حضور ندارد. اما از وقتی خلق شد در اغلب رمان‌ها شخصیتی سرزنده و در عین حال نگران و مهربان دارد. او می‌تواند عاطفه‌اش را با صداقت نشان دهد و با مردم مهربان باشد. مگره در رمان‌های اول سیمنون آدم ساده‌ای‌ست. اما به تدریج دست‌خوش تحول می‌شود. در وجودش مهر‌ه‌ای رشد می‌کند که آدم‌ها را به او می‌کشاند.

رمان «مشتری شنبه‌ها‌« این‌طور است. مردی رنج‌دیده و دایم‌الخمر مدت‌ها کمیسر مگره را تعقیب می‌کند تا با او درد دل کند. برای این‌کار شنبه‌ها همیشه به اداره او می‌رود و به تدریج به مشتری شنبه‌ها تبدیل می‌شود. دست آخر شبی قبل از آن‌که مگره به خانه‌اش برسد به آن‌جا می‌رود و قبل از شام نقشه‌اش را با او در میان می‌گذارد. این مرد لئونار پلانشون نام دارد. پلانشون می‌خواهد همسرش را با مردی دیگر که به زندگی او رخنه کرده بکشد.

این مسئله زمانی طرح می‌شود که پاریس درگیر سرقت‌های زنجیره‌ای‌ست و مگره مشغول آن است. با این حال مگره بی‌آن‌که بخواهد آن مرد را از نقشه‌اش منصرف کند فقط می‌گوید هر روز به او تلفن کند. مرد دو روز به مگره تلفن می‌زند. بعد دیگر نمی‌زند. مگره نگران می‌شود. جست‌وجوهاش را شروع می‌کند. به کافه‌ها و رستوران‌ها سر می‌زند. می‌فهمد آن مرد گم‌و‌گور شده است. دست آخر توطئه‌ی پلیدی را در خانه‌ی همان مرد کشف می‌کند. همسر پلانشون به هم‌راه آن مرد او را سر به نیست کرده‌اند.

توصیف پاریس در آثار سیمنون

سیمنون تمام رمان را در خیابان‌های سرد و مه‌آلود پاریس پیش می‌برد. از کافه‌ها و خیابان‌ها پاریس می‌گوید. فضای دلهره و نگرانی می‌سازد تا دل‌مشغولی مگره را به‌تر نشان دهد. سیمنون در این رمان اصرار عجیبی به توصیف خیابان‌های پاریس دارد. که البته از سر تعمد است. پاریس همیشه در رمان‌های او ملموس بوده است. خودش به یک شخصیت بدل شده است. شاید برای این است که بگوید عجیب نیست در پاریس با آن جاذبه‌هاش کسی هم پیدا می‌شود که با دوز و کلک زن و زندگی را از دست یکی دیگر در بیاورد و بعد قصد جانش را بکند.

مگره در این رمان یک تفاوت عمده هم با دیگر پرونده‌هاش دارد. در رمان دختربچه‌ای هست. او دختر پلانشون است. تمام دل‌خوشی این پلانشون همین دختر است. مگره از همه‌ی کسانی که به نوعی مرتبط با قضیه قتل هستند سوال و جواب می‌کند. اما هیچ‌وقت با این دختربچه رودررو نمی‌شود. هرچند ممکن است اطلاعاتی داشته باشد که قطعن دارد. علتش در این است که کمیسر مگره و همسرش هیچ‌وقت بچه‌دار نشدند. سیمنون هم زمانی که اغلب این رمان‌هاش را می‌نوشت بچه‌ای نداشت. چون وقتی با زن اولش ازدواج کرده بود او نمی‌خواست بچه‌ داشته باشند. سیمنون هم هیچ‌وقت نمی‌خواست در رمان‌هاش موقعیتی خلق کند که مگره با بچه‌ها رودررو شود.

با این حال مگره این‌بار هم از راه نوعی دل‌شوره و دل‌واپسی از یک طرف و ایمان نابش به غریزه انسانی از طرف دیگر جنایت را کشف می‌کند. او به تجربه این را فهمیده است که عقده‌های انسانی در زندگی روزمره سر باز می‌کنند و دست آخر به خشونت و جنایت کشیده می‌شوند. در داستان‌های پلیسی اغلب این زیاده‌خواهی بوده که مسبب قتل بوده. در «مشتری شنبه‌ها»‌ هم این آز و شهوت است که به خون ریختن می‌انجامد. زن قانع نیست. مرد هم از روی زیاده‌خواهی عادت کرده به دست‌درازی. هر دو برای یک زندگی نو دست به قتل مردی می‌زنند که تصور می‌شود مزاحم است. هرچند وقتی جنایت لو می‌رود آن زن و مرد چنان نفرتی از هم پیدا می‌کنند که انگار هیچ وقت زیر یک سقف نبوده‌اند.

عشق کمیسر مگره به پاریس

رمان «مگره می‌ترسد» هم، برعکس بسیاری از ماجراهای مگره که اغلب در شهر محبوبش پاریس اتفاق می‌افتد، در یک شهرستان دوره‌افتاده روایت می‌شود. مگره حین سفری کاری و برای دیدار از دوستی قدیمی به شهر محل اقامت او می‌رود و ناگهان با جنایت‌هایی روبه‌رو می‌شود که مردم را ترسانده و پلیس را از کشف‌شان ناتوان ساخته است. او به‌رغم میل‌اش وارد ماجرا می‌شود و در پایان موفق به حل معما می‌شود.

مگره نماد یک پاریسی باهوش از طبقه متوسط است که در این رمان نوستالژی پاریس و بازگشت به آن مهم‌ترین دغدغه مگره می‌شود و در پایان نیز وقتی او را در پاریس آفتابی اولین روزهای بهار می‌بینیم کاملن حس می‌کنیم حال آقای کارآگاه خیلی به‌تر است.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , , , 

۱ Comment

  1. 1

    wh0cd781098 cost of viagra