Saturday, 18 July 2015
30 November 2020
این‌جا آسیاست- تایلند- قسمت دهم

«بانکوک و سرخوشی‌های بی‌پایان»

2011 October 13

سحر بیاتی/ رادیو کوچه

این‌جا آسیاست، پایتخت پر هیاهوی تایلند، بانکوک، من مسافر خاورمیانه‌ای خط استوا ایستاده‌ام به تماشای لب‌خند مردمان سرزمینی که سهم‌شان از دنیا پذیرایی از مسافرانی است که به عشق آفتاب شرق، زنان مطیع و خریدهای ارزان قیمت رنج سفر به دوش می‌کشند و در این شهر پرسه می‌زنند.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

این‌جا همیشه آفتابی است شاید به خاطر همین آفتاب هم باشد که لب‌خند واکنشی جدا‌ناپذیر از مردمان این سرزمین شده است. گیج و مبهوتم برای قضاوت کردن نیامدم باید یاد بگیرم قضاوت را از نوشته‌هایم بردارم قضاوت سهم مخاطب است، اوست که تصمیم می‌گیرد ناسزا بگوید به آن‌چه نوشته‌ام یا هم‌راه شود و با من بیاید به شرق دور هر کسی از نگاه خود هم‌راه می‌شود؛ من قاضی نیستم فقط باید ببینم و بنویسم اصلن چرا من باید می‌نوشتم فرشته‌های این شهر دروغین هستند؟ شاید فرشته بودن تعریف خودش را برای هر کسی داشته باشد. من فقط باید قصه را روایت کنم.

گاه خوش‌بین، گاه بدبین به لب‌خند و مستی و زن، در سرزمین خوش‌گذرانی و بی‌خیالی اصلن انگار نه انگار ساعت هم هنوز اختراع شده، ساعت چه اهمیتی دارد؟ سپیده‌دم یا نیمه شب هر لحظه برای خوش‌گذرانی راهی هست، راهی تا بی‌نهایت بدون فکر بی‌خیال، رها …

این‌جا آسیاست، جایی که سرخوشی را ساعتی نیست و آفتاب را سر از نفس افتادن، این‌جا شهر فرشته‌هاست راست یا دروغ قضاوت با شما.

مردی است اهل سوئد میانه‌سال و کمی غم‌گین، به سبک کابوهای فیلم‌های غربی لباس پوشیده، برای صبحانه دیر بیدار شدم و صبحانه هتل تمام شد و «مک دونالد» تنها راه چاره بود. میز خالی پیدا نمی‌کنم  فقط صندلی‌های کنار مرد سوئدی که داشت با قهوه‌اش بازی می‌کرد، خالی است جلو می‌روم و درخواست نشستن می‌کنم‌، علت بی‌حوصلگی‌اش را که می‌پرسم قصه یکی از فرشته‌های تایلندی را روایت می‌کند، انگار منتظر کسی بود تا قصه‌اش را بشنود.

«توم» برای بار سوم به تایلند آمده اولین‌بار همه چیز خوب و خوش‌گذشته و او با دوستانش بار دوم راهی تایلند شده است که دوستانش را به ماساژ معروف تایلندی توصیه می‌کند. ماساژی که زن و مرد نمی‌شناسد همه را راضی می‌کند و خستگی سفر از تن به در می‌برد. ماساژور زنی بوده جوان به گفته «توم» زیباتر و گرم‌تر از همه زنانی که تا پیش از آن دیده بوده. قصه با علاقه عجیبی که دخترک به «توم» نشان می‌دهد ادامه پیدا کرده. دخترک هیچ پولی از او نپذیرفته و پانزده روز عاشقانه با او رابطه داشته. همه جای «بانکوک» و «پاتایا» را به او نشان داده و علاوه بر معشوقه نقش راه‌نما را نیز بازی کرده است. هنگام وداع دخترک چنان اشک می‌ریخته که «توم» حسابی به‌هم می‌ریزد. باورش شده دخترک با بقیه زن‌هایی که تا پیش از آن دیده فرق داشته. دختری فقیر از خانواده‌ای فقیر که کار شبانه‌روزی‌اش را رها کرده تا پانزده روز با «توم» باشد و حتا حاضر به دریافت یک «بت» (واحد پول تایلند) هم از او نشده و هنگام وداع  اشک ریخته و هق هق کرده.

تا این‌جای قصه برای «توم» لذت‌بخش است می‌گوید: «زنان اروپایی سرد هستند، به ندرت پیش می‌آید که برای مردی گریه کنند، اولین‌بار بود که زنی برای من اشک می‌ریخت و انگار با رفتن من دنیایش تمام می‌شد.»

قصه با تماس‌های پی در پی دخترک به سوئد ادامه پیدا می‌کند. اشک‌های دخترک پشت تلفن و دل تنگی‌اش برای «توم» که مردی میان‌سال است جذاب بوده و به او حس قدرت و برتری می‌داده، دوستانش نگاه دیگری به او داشتند انگار برنده مسابقه برترین مرد را یافته بودند. بعد از چند ماه دخترک دیگر تماسی با «توم» نمی‌گیرد. تماس‌های او هم بی‌پاسخ می‌ماند تا این‌که مرد سوئدی برای بار سوم و این بار با نگرانی برای وضعیت حال و روز دخترک راهی بانکوک می‌شود. «توم» می‌گوید‌: «فکر کردم اگر پیدایش کردم به او پیشنهاد ازدواج بدهم، مطیع بود، بی‌توقع و هم‌راه بود، عاشق هم که بود. من هم که تنها بودم.»

روز اول خبری از دخترک در مغازه ماساژ نیست اما بلاخره «توم» دخترک را در یک بار تایلندی می‌یابد، سلام او بی‌پاسخ می‌ماند و دخترک با تعجب به او نگاه می‌کند و می‌گوید که او را نمی‌شناسد… «توم» می‌گوید: «فکر کردم به خاطر مشتری جوانی که دارد نمی‌خواهد اعلام آشنایی کند. فردا دوباره به سراغ محل کارش رفتم آن‌جا بود اما باز هم مرا نشناخت.»

حیرت کرده از این همه عشق و اشک و پی‌گیری، می‌گوید‌: «فکر کنم خواب دیده بودم، یعنی من دیوانه شده‌ام‌؟ حتا به او گفتم می‌خواهم با تو ازدواج کنم اما لب‌خند زد و سرش را تکان داد. شاید اشتباه کردم. نکند اصلن او «اتانا» نبود؟»

صبحانه‌ام که تمام می‌شود «توم» و سردرگمی‌هایش را تنها می‌گذارم و به راه می‌افتم با پرسش‌های تازه‌، حالا با قصه عاشقی مرد سوئدی و دختر تایلندی بیش‌تر از قبل گیج و مبهوتم، زنان تن‌فروش تایلندی هیچ شباهتی به زنان تن‌فروش دیگر ندارند‌، حس گرم عشق و دوست داشتن در چهره‌های‌شان موج می‌زند، انگار به دنبال سواری با اسب سفیدند، اما چطور حالا سوار و اسب سفیدش را نمی‌شناسند؟

سوار بر «توک توک» می‌شوم تا به هتل بازگردم و با دوستان راهی «سافاری» شوم، باغ وحشی که باید ما در قفس یک ون حبس باشیم و حیوانات آزاد را نظاره کنیم.

«توک توک» همان موتور سه چرخه‌های قدیمی خودمان است همان‌ها که «نان خشکی‌های» قدیم کلی سبد آویزانش می‌کردند و نان خشک می‌گرفتند به جایش سبدهای پلاستیکی می‌دادند. حالا این‌جا از آن به عنوان تاکسی استفاده می‌شود و «توک توک» نام دارد، تاکسی هم هست اما «توک توک» سواری هم لذت‌بخش است. هم نوستالژیک هم ارزان‌، هر چند آن‌‌قدر رانندگان بانکوک بد می‌رانند که گاه «اشهدت» را با صدای بلند می‌خوانی و چشمت را می‌بندی تا آخرین لحظه حیاتت را ناظر نباشی.

بیش‌تر از «سافاری» دلم ماساژ تایلندی می‌خواهد و بخت ‌یارم می‌شود و رفتن عقب می‌افتد، ماساژ تایلندی هم چیزی نیست که برای لذت بردن از آن نیازمند گشت‌زدن باشی هر کجا اراده کنی ده‌ها مغازه کوچک و بزرگ هست برای این ماساژ معروف.

باید انتخاب کنم ماساژ کف پا‌، ماساژ با روغن‌، ماساژ تایلندی و ماساژ ماهی‌ها و …

ماساژ کف پا را انتخاب می‌کنم، کفش‌ها را باید هنگام ورود به مغازه  از پا در بیاوری و روی مبلی راحت و نرم لم بدهی. زنی میانه‌سال و کمی فربه یک لگن آب، برس و حوله می‌آورد تا کف پایم را بشوید، شستن کف پای من و هم‌راهانم همان و بلند شدن صدای قهقه ما ایرانی‌های قلقلکی همان. آن‌قدر می‌خندیم و قهقه می‌زنیم که چند توریست اروپایی که دل‌شان خوش «ریلکس» کردن بود از خواب می‌پرند و خنده ما به آن‌ها هم سرایت می‌کند. از درد پهلوهام طاقتم تمام می‌شود و برس را از ماساژور محترم می‌گیرم تا خودم پاهایم را بشویم و با این حرکت من، صدای خنده تایلندی‌ها به آسمان می‌رود و همه نگاه می‌کنند و می‌خندند.

بلاخره پاها در حوله‌ای پیچیده می‌شود و زن ماساژور کارش را با آغشته کردن ساق و زانو و کف پا به روغن، آغاز می‌کند. انگار همه دردهایی که در طول تمام عمرت داشتی با دست‌های زن از پاهایت بیرون می‌زند، لذتی که در ماساژ کف پای تایلندی هست در هیچ کجای دنیا نیست. نا‌خودآگاه خوابی عمیق بی‌درد و رنج مرا فرا می‌گیرد که زن به کف پایم می‌رسد و باز خنده، خنده و خنده، انگار این لب‌خند و شادمانی ویروسی است لذت‌بخش در هوای تایلند، از «توک توک» سواری تا ماساژ و فارسی حرف زدن برخی فروشنده‌ها که از گفتن کلمه «خ» عاجزند و جنسی را نشان می‌دهند و می‌گویند: «هوشگله»، همه می‌توانند با لب‌خند یا قهقهه‌ای تو را مهمان کنند.

ماساژ که تمام می‌شود، یک چای مخصوص سرو می‌شود و من تازه انگار جان می‌گیرم برای پرسه زدن در عصرهای بانکوک. امشب که پاهای ما جان تازه گرفته باید پرسه بزنیم تا می‌توانیم در کوچه‌ها و پس‌کوچه‌های این شهر پرهیاهو. هر چند که توصیه شده از شب‌های تایلند بترسید و مراقب کیف‌های‌تان باشید.

در میان پرسه‌های شبانه می‌رسیم به صدایی آشنا از «تنبک» و «ویولن» و صدایی شبیه «عباس قادری» که: «پارسال با هم دسته جمعی رفته بودیم زیارت» می‌خواند. بله، رستورانی ایرانی به سبک فیلم‌های قدیمی ایرانی با کلی نوستالژی از آن‌چه فقط در فیلم‌ها دیده بودیم و بس …

این‌جا آسیاست، شبی تب‌دار در شهر فرشته‌ها، شهر ماساژهای معروف و زنان پر رمز و راز، شهر رستوران‌ها و بارهای تا سپیده‌دم، شهر پرسه‌های ناامن و پرسش‌های بی‌شمار.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , , , , , , ,