Saturday, 18 July 2015
02 December 2020
قسمت دوم

«دریا پر از کروکودیل است»

2011 October 24

مازیار مهدوی‌فر/ رادیو کوچه

همیشه مادرم را مادر، برادرم را برادر و خواهرم را خواهر صدا می‌زدم، اما روستایی که در آن زندگی می‌کردیم را صدا نمی‌زدم روستا. می‌گفتم: نوا. نوا در زبان ما، به معنای شیار باریک است. روستای ما در عمق دره باریکی بود که دو ردیف رشته کوه را از هم جدا می‌کرد.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

یک روز غروب وقتی خسته و کوفته از بازی با دوستانم برگشتم خانه، مادرم گفت: «زود باش آماده شو. باید برویم.» پرسیدم: «کجا؟» گفت: «می‌خواهیم از افغانستان برویم.» فکر کردم باید برویم آن طرف همین دو رشته کوهی که دو سمت روستای‌مان بود. تا آن زمان فکر می‌کردم همه افغانستان، همان جاست. حد فاصل همان دو رشته کوه. نمی‌دانستم افغانستان چقدر وسعت دارد.

ساکی برداشتیم و توی آن چند لباس برای من و یکی برای مادرم و مقداری نان و خرما برای خوردن گذاشتیم. از شوق سفر آن‌قدر هیجان داشتم که می‌خواستم بدوم بیرون و به همه خبر بدهم. اما مادر نمی‌خواست این کار را بکنم و از من خواست آرام بگیرم. خاله‌ام آمد و با مادرم گوشه‌ای رفتند و مشغول صحبت شدند.

بعد مردی از راه رسید که از دوستان قدیمی پدرم بود. بدون این‌که وارد خانه شود، گفت باید زود راه بیفتیم، چون هنوز ماه در نیامده و تاریکی می‌تواند ما را از چشم طالبان یا هر کس دیگری که ممکن است دنبال‌مان باشد مخفی نگه دارد.

از مادرم پرسیدم: «برادر و خواهرم هم با ما می‌آیند؟» جواب داد: «نه. آن‌ها پیش خاله‌ات می‌مانند.» گفتم: «اما برادرم خیلی کوچک است. نمی‌خواهد پیش خاله بماند.» مادر جواب داد: «خواهرت از او مواظبت می‌کند. او دیگر چهارده سالش شده. برای خودش خانمی است.»

– کی بر می‌گردیم؟

– خیلی زود

– چقدر زود؟ آخر من باید برای مسابقه این‌جا باشم.

مادر گفت:

– عنایت، تا حالا ستاره‌ها را دیده‌ای؟

گفتم:

– این موضوع چه ربطی به ستاره‌ها دارد؟

– آن‌ها را بشمار.

– نمی‌شود مادر. خیلی زیادند.

– همه‌شان را بشمار و وقتی تمام شد دوباره از نو بشمار.

منطقه‌ای که ما در آن زندگی می‌کردیم مخصوص قوم هزاره است. هزاره‌ها افغان‌هایی شبیه من هستند، با چشم‌هایی بادامی و بینی‌هایی مشت‌خورده. منظورم تخت‌تر از دیگران است. مثلن تخت‌تر از بینی تو فابیو. شبیه مغول‌ها. بعضی‌ها می‌گویند ما بازمانده‌های لشکر چنگیزخان در افغانستانیم. بعضی‌ها هم ما را بازماندگان کوشان‌ها یعنی ساکنان اصلی و باستانی این سرزمین می‌دانند. همان‌ها که مجسمه بودای بامیان را ساخته‌اند. بعضی‌ها هم ما را برده می‌دانند و با ما مثل برده‌ها رفتار می‌کنند.

خروج از منطقه برای ما بسیار خطرناک بود. این‌که می‌گویم خطرناک بود به این خاطر است که امروز از شرایط آن منطقه بی‌خبرم. اگرچه بعید می‌دانم آن شرایط تا امروز تغییر خاصی کرده باشد.

پشتون‌ها و طالبان با هم فرق دارند اما در بدرفتاری با ما تفاوت خاصی بین‌شان نبود. برای همین، عبور از سرزمین‌های آن‌ها برای ما خیلی خطرناک بود. به همین خاطر بود که ما مجبور بودیم شب‌ها حرکت کنیم. ما سه نفر یعنی من، مادرم و آن مرد که دوست پدرم بود و مادر از او خواسته بود که هم‌راه‌مان باشد.

سه شب تمام پیاده راه رفتیم. در پوششی از تاریکی و تنها راه‌نمای ما نور ستاره‌ها بود. در مسیری که چیزی به نام برق، آن‌جا معنایی ندارد، نور ستاره‌هاست که اهمیت پیدا می‌کند.

ما به سمت قندهار حرکت می‌کردیم.

من پیراهن خاکستری همیشگیم را پوشیده بودم‌. شلوار بلندی پوشیده بودم و ژاکتی که تا زانوهام می‌رسید. مادرم چادر سرش بود اما برقعی هم توی کیفش داشت تا هروقت با کسی روبه‌رو شدیم بپوشدش. می‌خواست کسی متوجه هزاره بودنش نشود و بتواند من را هم، آن تو پنهان کند.

صبح روز اول به کلبه‌ای رسیدیم که برای توقف کاروان‌های تجاری ساخته شده بود. از میله‌های کلفتی که روی پنجره‌ها کشیده بودند می‌شد فهمید که زمانی طلبان آن‌جا را به عنوان زندان استفاده می‌کرده.

کسی آن‌جا نبود که البته برای ما خبر خوبی حساب می‌شد. حوصله‌ام سر رفته بود‌. شروع کردم به تمرین نشانه‌گیری روی حلقه‌ای که آویزان کرده بودم به میله‌ها.

چند تا سنگ برداشتم و سعی ‌کردم از فاصله‌ی صد قدمی حلقه را نشانه بگیرم. تازه یاد گرفته بودم چطور به هدف بزنم که مرد هم‌راه‌مان، همان دوست قدیمی پدرم، دوان دوان آمد طرفم، مچ دستم را گرفت و بازیم نیمه‌کاره رها شد.

روز دوم، یک مرغ شکاری را دیدیم که بالای سر یک الاغ چرخ می‌زد. الاغ مرده بود. پاهایش میان دو تکه سنگ بزرگ گیر کرده بود و به هیچ دردی نمی‌خورد. ما که نمی‌توانستیم بخوریمش.

یادم می‌آید نزدیک «شاجوی» بودیم. جایی در افغانستان که هزاره‌ها خیلی از آن می‌ترسند. می‌گفتند آن‌جا‌، طالبان، ره‌گذرهای هزاره‌ای مثل ما را می‌گیرند و زنده زنده می‌اندازند توی چاه‌های عمیقی که سگ‌ها دخل‌شان را درآورند.

نوزده مرد از روستای من وقتی برای رفتن به پاکستان از این منطقه می‌گذشتند ناپدید شده بودند. اولین بار این ماجرا را از برادر یکی از آن نوزده مرد شنیدم. او برای پیدا کردن برادرش آمده بود شاجوی و تنها چیزی که پیدا کرد بود لباس‌ها و چند تکه از استخوان‌هاش بود.

مثلی میان طالبان رایج بود که می‌گفت: تاجیک‌ها بروند تاجیکستان، ازبک‌ها بروند ازبکستان و هزاره‌ها بروند به گورستان.

روز سوم با تعداد زیادی مرد و زن روبه‌رو شدیم که درون ماشین‌های پر از مرغ و جوجه و تخته‌های پارچه و بطری‌های آب رو به مقصد نامعلومی در حرکت بودند، انگار داشتند از چیز نامعلوم و ناشناخته‌ی فرار می‌کردند.

هر وقت توی مسیر به کامیونی برمی‌خوردیم از راننده می‌خواستیم برای مسیر کوتاهی هم که شده سوارمان کند. اگر راننده، مرد خوبی بود می‌ایستاد و سوارمان می‌کرد. اگر هم آدم بی‌محبتی بود یا به هر دلیلی از دست خودش یا دنیا شاکی بود، پایش را محکم می‌گذاشت روی گاز و فقط گرد و خاکش بود که نصیب ما می‌شد.

من و مادرم به محض این‌که سر و صدای موتور کامیونی را می‌شنیدیم، می‌دویدیم و جایی پنهان می‌شدیم. دوست پدرم کنار جاده می‌ایستاد و به راننده علامت می‌داد تا بایستد. اما فقط از انگشت شستش استفاده نمی‌کرد. او دستانش را کامل باز می‌کرد و تکان می‌داد تا مطمئن شود راننده او را دیده باشد.

وقتی مطمئن می‌شد همه چیز روبه‌راه است ما را صدا می‌زد و ما از گودالی که آن‌جا پنهان شده بودیم، بیرون می‌پریدیم و سوار کامیون می‌شدیم. گاهی جلو و گاهی عقب آن. یک بار که عقب، سوار شدیم دیدیم کامیون پر است از حصیر. شانسی بود که بتوانم خواب راحتی روی حصیرها داشته باشم.

تا رسیدن به قندهار و لحظه‌ای که از رودخانه «قنداب» می‌گذشتیم‌، سه هزار و چهار صد تا ستاره  شمرده بودم.

به جز ستاره‌ها، تعداد پل‌های خراب شده، ماشین‌های سوزانده شده و تانک‌های توقیف شده توسط طالبان را هم شمرده بودم و باعث شده بود خیلی خسته شوم. دوست داشتم برگردم خانه‌ام در «نوا» و با دوستانم بازی کنم.

وقتی رسیدیم قندهار دیگر شمردن ستاره‌ها را گذاشتم کنار. چون اولین باری بود که شهری به این بزرگی می‌دیدم و نور خانه‌ها و لامپ‌های روشن خیابان‌ها حواسم را پرت می‌کرد. خیلی هم خسته شده ‌بودم.

خیابان‌های قندهار آسفالت بود. ماشین‌ها، موتور‌ها، دوچرخه‌ها و مغازه‌های زیادی داشت. همین طور جاهای زیادی که آدم‌ها بتوانند بنشینند و در حالی‌که چای می‌نوشند با هم گپی بزنند. ساختمان‌های بلندی داشت که روی بام‌شان آنتن هوایی بود. باد شدیدی می‌وزید و شهر پر بود از گرد و خاک. آدم‌های زیادی توی خیابان‌ها بودند. انگار هیچ‌کس، خانه‌اش نبود.

بعد از مدتی پیاده‌ روی در شهر، مرد ایستاد و به ما گفت همان‌جا منتظر باشیم تا کارها را راست و ریست کند. اما نگفت کجا و با چه کسی؟ من روی دیوار کوتاهی نشستم و شروع کردم به شمردن ماشین‌های رنگی‌ای که رد می‌شدند. مادر هم همین‌طور گوشه‌ای ایستاده بود. بوی خوب غذای سرخ شده به مشامم رسید. رادیو داشت خبر ناپدید شدن گروهی از آدم‌ها در بامیان و پیدا شدن تعداد زیادی جسد توی یک خانه را پخش می‌کرد. پیرمردی در حالی‌که رد می‌شد دست‌هاش را رو به آسمان گرفت و در حالی‌که گریه می‌کرد گفت:

– خدا به خیر کند.

با این‌که گرسنه و تشنه بودم اما نه آب خواستم نه غذا. دوست پدرم در حالی‌که می‌خندید و مرد دیگری هم هم‌راهش بود از دور پیدایش شد. به مادرم گفت: «امروز شما خیلی خوش‌شانس بودید. این آقا شوکت است. شما را با کامیون خودش می‌برد پاکستان.»

مادرم گفت: «سلام آقا شوکت. خیلی ممنون.» شوکت که مردی پاکستانی بود جوابی نداد. دوست پدرم گفت: «حالا بروید، خیلی زود دوباره هم‌دیگر را خواهیم دید.»

مادر گفت: «به خاطر همه چیز ممنونم. به خواهرم بگو که سفر خوب و راحتی داشتیم.»

مرد گفت: «حتمن.» بعد رو به من کرد و گفت: «موفق باشی عنایت کوچولو. به امید دیدار.» مرا در آغوش گرفت و پیشانیم را بوسید. خندیدم و با خودم فکر کردم اگر قرار است به همین زودی هم‌دیگر را ببینیم، دیگر چرا برای من آرزوی موفقیت می‌کند؟


«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , 

۱ Comment


  1. AYDIN
    1

    ممنون مازیار عزیز
    منتظر بقیه اش هستیم
    بد جائی تموم شد 🙂