Saturday, 18 July 2015
03 December 2021
این‌جا آسیاست- تایلند- قسمت پانزدهم

«هم‌سفر با باران‌های استوایی»

2011 October 30

سحر بیاتی/ رادیو کوچه

سفر سرآغاز زندگی است از عالم ملکوت به کره آب و خاک، از ناکجای تا وهم به سرزمین دیدن، شنیدن و آموختن تا کوچ دوباره از زمین به ناکجایی دیگر. این‌گونه خدا بشر را می‌خواند به سفر به دیدن، رفتن، رسیدن و تازه شدن.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

خسته اما لبریز از یقین به صوت شریف دریافتن تا معنا، سفر بر کمربند استوایی زمین بر مدار سیصد و شصت درجه، در جنوب شرق، ادامه دارد.

آخرین شب بی‌خوابی «پاتایا» روبه طلوع است. طلوعی که سرآغازی دیگر را نوید می‌دهد. همه شب به گشت‌زدن در خیابان «واکینگ استریت» گذشت. آن‌جا که می‌پنداشتم شادترین خیابان جهان باشد. هر چند تا پیش از طلوع خورشید نظر دیگری دارم. شاید رنج پنهان در مردمان این خیابان همه داستان پشت پرده «واکینگ استریت» باشد. چه آن‌ها که جسم و تن حراج می‌زنند، چه آن‌ها که تا صبح چشم به دست مسافران دارند تا از بساط پهن کرده‌شان چیزی بخرند.

خسته و بی‌حوصله به هتل باز می‌گردیم و کوله‌بارمان را یکی یکی می‌بندیم ساعت چهار بامداد اتوبوس به سراغ ما می‌آید برای برگشتن به «بانکوک» و یک راست رفتن به فرودگاه، قصه سفر به سرزمین لب‌خند و شادمانی رو به پایان است.

کوله بارها را که بستیم اتاق‌‌ها را ترک می‌کنیم و به لابی هتل می‌آییم. هنوز یک ربع مانده به وعده رسیدن اتوبوس که مراحل تحویل انجام می‌شود و ما با چشمانی خواب‌آلود روی مبل‌های لابی ولو می‌شویم.

یکی یکی بعد از ما دخترانی با لباس‌های تنگ و خسته از اتاق‌ها بیرون می‌آیند و بعد از امضا برگه‌ای از رزروشن هتل، سوار بر موتورهای سنگین که برخی به عنوان وسیله حمل و نقل عمومی از آن در «پاتایا» استفاده می‌کنند هتل را ترک می‌کنند.

این دختران حراجی تن‌شان را از «واکینگ استریت» به هتل آورده‌اند و حالا نمایش تمام شده است. یکی از دوستانم با دل‌سوزی می‌گوید: «بی معرفت‌ها تا صبح نگرشان نمی‌دارند؟ خب این وقت صبح که هوا هنوز روشن نشده مبادا بلایی سرشان بیایید؟» یکی دیگر از دوستان می‌خندد و می‌گوید: «ساده‌لوح این‌ها به دنبال بلا می‌گردند.» همه می‌خندد غافل از این‌که آن‌ها به دنبال بلا نمی‌گردند به دنبال نان شب می‌گردند.

یکی از پسران مجرد تور ایرانی که از «بانکوک» راهی «تهران» می‌شود آخرین نفری است که اتاقش را تحویل می‌دهد، جای کبودی روی گردنش مسافران تور ایرانی را به پچ پچ و خنده‌های ریز ریز وا می‌دارد.

ما ایرانی‌ها با سی و اندی سال سرپوش بر همه آزادی‌های‌مان هر کجای دنیا که باشیم معنی آزادی و احترام به حریم شخصی دیگران را به سختی درک می‌کنیم. کاش به جای این‌که اول برای آزادی وطن بجنگیم برای آزادی فکر و اندیشه بجنگیم. پچ پچ‌ها و پشت سر هم حرف زدن‌ها و چشم دوختن به سر و پای مسافران دیگر هنوز هم برای ما عادتی است ترک نشدنی.

قضاوت دیگران، چپ چپ نگاه کردن به کسانی که مثل ما لباس نمی‌پوشند، پشت سر مردم حرف زدن، برچسب زدن و … همه این‌ها فرق ماست با پسر جوان و زن میانه سالی که شیفت شب رزویشن هتل هستند و با احترام برگه‌هایی را جلوی دختران می‌گذارند تا امضا کنند و بعد هم برگه را تحویل می‌گیرند و تمام. ما اما تا دور شدن دختران و محو شدن‌شان در گرگ و میش خیابان هم‌چنان با چشم دنبال‌شان می‌کنیم.

اتوبوس با نیم ساعت تاخیر رسید، یک بسته صبحانه قبل از ورود به اتوبوس تحویل ما داده شد و هر کس یک گوشه‌ای برای ولو شدن و قیلوله رفتن یافت و سکوت همه جا را فرا گرفت، هنوز اندکی پیش نرفته بودیم که باران هم‌راه ما شد تا خود «بانکوک» هر چند در طول مسیر هر کس چرتش پاره شده بود چشم دوخته بود به پسر جوان و کبودی روی گردنش.

مسیر بازگشت به «بانکوک» زود گذشت. شاید هم در خواب‌های بریده بریده من به نظرم نیامد. پرواز «ماهان» مسافران ایرانی را به «تهران» باز می‌گرداند و دو ساعت بعد از آن پرواز «ایرمالژیا» ما مسافران خانه به دوش‌، ساکنان خانه دوم را به «کوالالامپور» صف مسافران «تهران» را گروه پنج نفره ما با حسرتی غریب نظاره می‌کرد. با بغض و سکوت.

با خودم فکر می‌کردم اگر من هم در این صف ایستاده بودم هشت ساعت دیگر خانه بودم، خانه‌ای که چراغش را پدرها و مادرها روشن نگه داشته‌اند و چشم به راه ما هستند.

اما در خانه‌های دوم کسی چشم انتظار ما نیست و هیچ چراغی هم روشن نیست…

غرق در افکار خودم بودم که صدای گریه دخترک تایلندی چون نجات غریقی از دل بغض و خیال بیرونم کشید، دخترک در آغوش یک مرد اروپایی میانه سال زار زار گریه می‌کرد. مرد اروپایی هم اشک می‌ریخت و دخترک را محکم چسبانده بود به خودش، دخترک آن‌قدر ظریف بود که در میان بازوان برجسته و قد بلند و شانه‌های فراخ مرد گم شده بود.

یاد «توم» افتادم مسافری که به عشق دخترک تایلندی به «بانکوک» بازگشته بود و مرغش از قفس پریده بود.

بلاخره ما هم بارها را تحویل دادیم و از پلیس گذرنامه گذشتیم اما در گیت‌های خروجی پرواز چشم‌مان افتاد به هم‌سفران ایرانی که نالان و غم‌گین نشسته بودند به انتظار، پرواز «ماهان» هنوز از «تهران» به «بانکوک» نرسیده بود و با این حساب معلوم نبود آن‌ها چند ساعت دیگر باید منتظر بمانند.

پرواز «ایرمالژیا» اما منتظر مسافرانش بود، مهمان‌دارها از جلوی ما گذشتند و سوار هواپیما شدند با پیراهن‌های بلندی که طرح شلوغی از رنگ‌های آبی و سبز داشت، به نظرم همان‌طور که لباس پوشیدن خود «مالایی‌ها» بی‌تناسب است و اصلن امروزی نیست لباس مهمان‌دارهای‌شان هم از سایر پروازها بی‌تناسب‌تر و قدیمی‌تر است. لباس‌هایی که بیش‌تر به لباس پلوخوری شبیه بود. یعنی اگر حادثه‌ای برای هواپیما رخ می‌داد با این دامن‌های بلند و تنگی که روی زمین کشیده می‌شود. این مهمان‌دارها به ما کمک می‌کردند یا ما باید آن‌ها را از وسط راهروهای هواپیما جمع می‌کردیم؟

نمه نمه‌های باران تبدیل شده بود به رگباری تند هم‌راه با رعد و برق، اما هواپیمای «ایرمالژیا» بدون هیچ تاخیری پرید و ما از ترس دست‌های یک‌دیگر را محکم در دست گرفته بودیم. تمام مسیر رعد و برق و باران از نفس نمی‌افتاد، هرگز از این فاصله به تماشای برق ننشته بودم و صدای رعد را نشنیده بودم.

باز هم در راه برگشت، مسیر به نظرم کوتاه‌تر بود و هنگام فرود رعدهایی که انگار مثل شلاق به بنده هواپیما می‌خورد کم کم داشت سکته‌مان می داد. مهمان‌دارها خون‌سرد اصلن انگار نه انگار آسمان زیر و رو شده نشسته بودند و با هم گپ می‌زدند.

بلاخره هواپیما در فرودگاه «کوالالامپور» به زمین نشست و ساکنان استوا بدون هیچ دلهره‌ای سفر را گذراندند و ما ساکنان خاورمیانه‌ای همیشه آرزومند باران به اندازه سوار شدن بر تمام بازی‌های وحشت‌ناک‌ترین شهر بازی دنیا استرس و دلهره را تجربه کردیم.

سوار شدن بر «مونوریل» فرودگاه و عبور از پلیس گذرنامه و تحویل بار و در خروج.

جاده فرودگاه تا «کوالالامپور» زیر باران تند استوایی انگار غرق شده باشد، هر چند راننده‌های تاکسی «کوالالامپور» هم هیچ حس یا نگرانی به این بارش‌ها ندارند، بلاخره پس از یک ساعت می‌رسیم به خانه، خانه‌هایی با چراغ خاموش، روشن کردن چراغ با من اما خالی بودن یخچال و شکم‌های گرسنه را چه کنیم؟

باز هم «کوالالامپور» این بار باید راهی شوم برای خرید میان فروش‌گاه‌های بزرگ و کوچک، سوپرمارکت‌ها و رقابت چند برند بزرگ و سرشناس در مالزی و هزاران برند مواد خوراکی و بهداشتی باید گزینه‌های مورد نظر را بیابم هم برای سیر کردن شکم از گرسنگی هم نجات خانه از غبار غربتی که از نبودن ساکنانش به دل دارد.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , ,