Saturday, 18 July 2015
26 November 2020
قسمت ششم

«دریا پر از کروکودیل است»

2011 November 21

مازیار مهدوی‌فر/ رادیو کوچه

دویدم سمت پارچه‌های کهنه‌ای که روی طناب گوشه حیاط آویزان بودند. این پارچه‌ها را معمولن زیر در می‌گذاشتیم تا جلوی ورود هوای سرد را بگیرند. اما نمی‌دانستم چوب‌دستی‌ای که کاکا رحیم خواسته بود به چه درد می‌خورد. وقتی این موضوع را فهمیدم که کاکا رحیم دستور داد بروم توی فاضلاب و کمکش کنم کثافت‌های جمع شده روی سوراخ فاضلاب را کنار بزنیم. من قبول نکردم چون برای این‌جور کارها اصلن آمادگی نداشتم.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

کاکا رحیم سرم فریاد کشید و گفت وقتی خودش که مرد به این بزرگی و صاحب مسافرخانه است این کار را می‌کند، پس برای من که یک الف‌بچه هستم و تازه از صدقه سر او آن‌جا مانده‌ام هم نباید کار سختی باشد. سرم را انداختم پایین. من واقعن الف‌بچه بودم. خیلی کوچک. حتا از بعضی تکه‌های زباله شناور توی فاضلاب هم کوچک‌تر بودم.

 آخرش مردان دیگری به کمک کاکا رحیم رفتند و من از افتادن در فاضلاب نجات پیدا کردم. البته مجبور شدم تا چند روز جلوی چشم کاکا رحیم ظاهر نشوم.

ما چند کارگری که در آشپز‌خانه کار می‌کردیم یک اتاق جدا داشتیم. پنج نفر بودیم. بین ما مرد میان‌سالی بود که من خیلی زود به او علاقه‌مند شدم. مرد مهربانی بود که به من خیلی چیزها یاد می‌داد. راجع به این‌که چطور خودم را به کشتن ندهم و جوری کار کنم که کاکا رحیم از دستم راضی باشد. توی مسافرخانه، اتاق‌های اختصاصی برای آدم‌هایی بود که پول بیش‌تری داشتند. اتاق‌های بزرگ برای خانواده‌هایی که بچه هم داشتند مثل همان اتاقی که من و مادرم آن‌جا بودیم. و بخشی هم بود برای خواب‌گاه مردان. من هیچ‌وقت با اتاق‌های خصوصی سر و کاری نداشتم. حتا بعدترها. کارگرهای دیگری این اتاق‌ها را تمیز می‌کردند. آدم‌ها می‌آمدند و می‌رفتند و به زبان‌هایی صحبت می‌کردند که من از آن سر در نمی‌آوردم. همیشه مسافر خانه پر بود از دود و سروصدا. اما من، هیچ‌وقت خودم را وارد هیچ ماجرایی نمی‌کردم و سعی می‌کردم همیشه از هر دردسری دور بمانم.

بعد از این‌که آن‌ها فهمیدند من چندان به درد آشپزخانه نمی‌خورم، شروع کردم به بردن چای در مغازه‌ها. چند بار اول خیلی می‌ترسیدم مبادا اشتباه کنم یا سرم کلاه بگذارند، اما کم‌کم کارم را یاد گرفتم و همان هم زمینه‌ساز به‌ترین اتفاقی شد که ممکن بود برایم بیفتد. بین همه مغازه‌ها، یک جای ویژه بود که خیلی دوستش داشتم. مغازه صندل‌فروشی که هر روز حدود ساعت ده صبح، شیر، چای و نان تندوری مخصوص برای صاحبش، استاد صاحب می‌بردم. مغازه‌ی استاد صاحب نزدیک یک مدرسه بود. سینی را روی میز کوچکی می‌گذاشتم. به استاد صاحب سلام می‌گفتم؛ همان‌جور که کاکا رحیم به من یاد داده ‌بود. پول را می‌گرفتم و خیلی سریع بدون این‌که معلوم شود سکه‌ها را می‌شمردم. برای این‌که ممکن بود استاد صاحب فکر کند ما به او اعتماد نداریم. کاکا رحیم چندین بار این کار را با من تمرین کرده بود. بعد با استاد صاحب خداحافظی می‌کردم و به جای این‎که مستقیم بروم سمت مسافرخانه، قدم‌زنان به طرف خیابانی می‌رفتم که پشت حیاط مدرسه بود و آن‌جا منتظر می‌ماندم تا وقت زنگ تفریح شود.

از صدای زنگ و باز شدن درها و ریختن بچه‌ها توی حیاط لذت می‌بردم و دوست داشتم صدای فریاد کشیدن‌هاشان را بشنوم و آن‌ها را در حال بازی کردن توی حیاط تصور کنم. خودم را می‌دیدم در حال فریاد کشیدن و بازی کردن با دوستانم در نوا. توی سرم آن‌ها را به اسم صدا می‌زدم، توپ را شوت می‌کردم و با یکی از بچه‌ها که توی بادبادک‌بازی تقلب کرده بود جروبحث می‌کردم. یا با خودم می‌گفتم این منصفانه نیست که من توی بوزول بازی بیرون زمین بنشینم، چون استخوانم را گم کرده‌ام. همان استخوانی که باید قبلش حتمن توی دیگ جوشانده می‌شد. آرام آرام در حالی‌که توی فکر بودم قدم می‌زدم و به صدای بچه‌ها گوش می‌دادم. قدم می‌زدم چون اگر کاکا رحیم در حال راه رفتن، من را می‌دید کم‌تر عصبانی می‌شد تا وقتی‌که همان‌طور ایستاده بود‌م و زل زده‌ بودم به حیاط مدرسه.

بعضی وقت‌ها که صبح زود چای را می‌بردم مغازه، بچه‌ها را در حال رفتن به مدرسه می‌دیدم. همه، شسته رفته، تمیز و شانه کشیده. به من احساس بدی می‌داد و سرم را برمی‌گرداندم. نمی‌توانستم نگاه‌شان کنم. اما با این حال وقت زنگ تفریح باز هم دوست داشتم صدای‌شان را بشنوم.

– می‌دانی عنایت، من هرگز این‌طوری فکر نکرده بودم.

– چطوری فابیو؟

– این‌که شنیدن صدای چیزی با دیدن آن فرق داشته باشد. انگار شنیدن از دیدن، کم‌تر دردناک است. تو می‌توانی با شنیدن صدای چیزی آن را توی رویاهایت آن‌جور که دوست داری تصور کنی.

– درست است فابیو. حداقل در مورد من که همین‌طور بود.

– من توی یک اتاقی در حال نوشتن کتابی بودم که بالکنش مشرف بود به حیاط یک مدرسه ابتدایی. بعضی وقت‌ها که برای خوردن قهوه دست از کار می‌کشیدم، پدر و مادرها را می‌دیدم که برای بردن بچه‌ها آمده‌اند مدرسه. بچه‌ها را تماشا می‌کردم که به محض شنیدن صدای زنگ می‌دویدند توی حیاط و صف می‌بستند و روی نوک پاها بلند می‌شدند تا سرک بکشند توی جمع پدر، مادرها که دست‌های‌شان را تکان می‌دادند و سعی می‌کردند از میان آن‌ها پدر یا مادر خودشان را پیدا کنند. وقتی هم که پیدای‌شان می‌کردند چشم‌های‌شان درشت می‌شد و با تمام قدرت فریاد می‌زدند. آن لحظه انگار همه دنیا از نفس کشیدن باز می‌ماند حتا درخت‌ها و ساختمان‌ها. تمام شهر نفسش را توی سینه حبس می‌کرد. بعد از آن تازه سوال پرسیدن‌ها شروع می‌شد. درس چطور بود؟ امروز چه مشقی داری؟ شنا چطور بود؟ مادرها زیپ ژاکت بچه‌ها را می‌کشیدند بالا تا بچه‌شان سرما نخورد و کلاه‌شان را می‌کشیدند روی پیشانی و گوش‌شان. بعد هم می‌نشستند توی ماشین‌هاشان و می‌رفتند.

– آره فابیو. من هم این‌ صحنه‌ها را گاهی دیده‌ام.

– حالا چطور است عنایت؟ می‌توانی به این صحنه‌ها نگاه کنی؟

من دوتا پیراهن داشتم. هروقت یکی را می‌شستم، آن را روی طناب پهن می‌کردم و دومی را می‌پوشیدم. وقتی هم که خشک می‌شد آن را می‌گذاشتم توی ساک کنار تشکم. هر روز غروب هم چک می‌کردم لباس‌هایم سرجای‌شان باشند.

روزها و هفته‌ها و ماه‌ها گذشت و کاکا رحیم فهمید من کارگر خوبی هستم. نه این‌که بخواهم مبالغه کنم. من در رساندن چای در مغازه‌ها خیلی ماهر بودم. لیوانی نمی‌انداختم. شکر قهوه‌ای را هم نمی‌ریختم زمین. خلاصه، هیچ‌وقت کار احمقانه‌ای نمی‌کردم. مثلن سینی‌ای را توی مغازه‌ای جا بگذارم یا مهم‌تر از همه این‌‌که همیشه همه‌ی پول را برمی‌گرداندم. حتا کمی هم بیش‌تر. چون بعضی از مغازه‌دارهایی که مرتب برای‌شان چای می‌بردم، یعنی یک‌بار صبح حدود ساعت ده و یک بار هم غروب حدود ساعت سه، چهار، مرا دوست داشتند و به من انعام می‌دادند. آن موقع نمی‌دانستم که انعام‌ها را می‌توانم برای خودم نگه دارم. می‌بردم تحویل کاکا رحیم می‌دادم. هرچند فکر می‌کنم کار درستی بود. چون اگر محاسباتم اشتباه می‌شد و مبلغ بیش‌تری انعام برمی‌داشتم ممکن بود کاکا رحیم اعتمادش را به من از دست بدهد و من هم نمی‌خواستم جای خواب و زندگیم را از دست بدهم.

اما یک روز که باد شدیدی می‌وزید و آسمان پر از گردوخاک شده بود، یکی از مغازه‌دارها، یعنی استاد صاحب، همان صاحب مغازه صندل‌فروشی که خیلی هم دوستم داشت از من خواست چند دقیقه‌ای با او بنشینم و چای بنوشم. نمی‌دانستم کار درستی هست یا نه. اما بعد فکر کردم چون او از من خواسته، بی‌ادبانه است اگر خواسته‌اش را رد کنم. دوزانو نشستم روی فرشی که روی زمین پهن بود.

– چند سالت هست عنایت؟

– نمی‌دانم.

– حدودن؟

– ده سال.

– مدتی هست که توی مسافرخانه کار می‌کنی؟ درست است؟

– حدود شش ماه استاد صاحب.

– شش ماه

در حالی‌که فکر می‌کرد نگاهی به آسمان انداخت و گفت:

– هیچ‌کس تا حالا این‌قدر طولانی با رحیم کار نکرده. معلوم است حسابی از تو راضی‌ست.

– کاکا رحیم هرگز نگفته از کار کردن من راضی‌ست.

استاد صاحب گفت: «آفرین پسر. اگر او شکایتی ندارد معنایش این‌ست که خیلی خوش‌حال است. حالا می‌خواهم از تو سوالی بپرسم و تو باید حقیقت را به من بگویی. باشد؟» سرم را تکان دادم یعنی باشد.

– از کارت در مسافرخانه راضی هستی؟

– منظورتان کاری‌ست که کاکا رحیم در مهمان‌خانه به من داده؟ البته که راضیم.

سرش را تکان داد و گفت: «نه. نپرسیدم بابت کاری که رحیم به تو داده از او ممنون هستی یا نه. خوب، معلوم است راضی هستی. باید از بابت این‌که به تو جایی برای خواب داده، چیزی برای خوردن شام و کاسه ماستی برای ناهار از او ممنون باشی. اما منظور من این‌ست که آیا کارت در مسافرخانه را دوست داری؟ تا حالا به تغییر شغلت فکر کردی؟

– یعنی یک شغل دیگر؟

– بله.

– چه جور شغلی؟

– مثلن فروشندگی.

– فروختن چه چیزی؟

– هرچیزی که بخواهی.

– مثل همان پسرهایی که با جعبه‌های چوبی‌شان توی بازار می‌گردند و چیز می‌فروشند استاد صاحب؟

– بله. همان‌ها.

– راستش اولین روز به این موضوع فکر کردم. اما آن موقع زبان این‌جا را بلد نبودم. الان می‌توانم خوب حرف بزنم اما نمی‌توانم چیزی بخرم تا بتوانم آن را بفروشم.

– هیچ پولی برای خودت کنار گذاشته‌ای؟

– چه پولی استاد صاحب؟

– پولی که رحیم به عنوان حقوق کارت در مهمان‌خانه به تو می‌دهد. پول را می‌فرستی خانه یا آن را همین‌جا خرج می‌کنی؟

– استاد صاحب، من برای کار در مهمان‌خانه پولی نمی‌گیرم. فقط آن‌جا زندگی می‌کنم.

– راست می‌گویی؟ یعنی این رحیم دندان‌گرد حتا نیم روپیه هم به تو نمی‌دهد؟

– نه

– لعنت بر شیطان. گوش کن. می‌خواهم به تو پیشنهادی بدهم. توی مهمان‌خانه بابت کار به تو غذا و جای خواب می‌دهند اما اگر برای من کار کنی من به تو پول می‌دهم. جنس از من، کار از تو و سود بین ما تقسیم می‌شود. اگر بیست روپیه بفروشی پانزده تا مال من، پنج تا هم مال تو. مال خود خودت. نظرت چیست؟ هر کار بخواهی می‌توانی با پول خودت انجام بدهی.

– اما اگر بخواهم برای شما کار کنم، کاکا رحیم دیگر اجازه نمی‌دهد توی مسافرخانه بخوابم.

– مشکل خاصی نیست. برای خوابیدن جا زیاد هست.

– واقعن؟

– واقعن.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , ,