Saturday, 18 July 2015
04 December 2020
دایره‌ی شکسته

«زادروز رادیو جان»

2011 December 01

مهشب تاجیک/ رادیو کوچه

زادروز یک رادیو که می‌شود، می‌رسد، آن هم رادیویی که با خط‌مشی‌های رایج تعریف یک رادیو در داخل کشور تفاوت‌های عمده دارد، منظورم دقیقن راست‌گویی و خبررسانی به معنای واقعی است و یا انتقاد کردن و به چالش کشیدن، همان‌گونه که وظیفه‌ی یک رسانه است، یعنی تو کودکی داری که تنها دست او را نگرفتی و راه ببری، تو کودکت را از میدان‌های مین، بمباران‌ها و میدان‌های جنگ به مقصد رسانده‌ای. فکر کردم نوشتن جملات تکراری که رادیو چند ساله می‌شود و چقدر خوب است که به این‌جا رسیده و ما چقدر خوش‌حال هستیم، حق مطلب را در مورد این‌که چه خون دل‌ها خورده شده که رادیو امروز این‌جا تولد دو ساله بودنش را جشن می‌گیرد ادا نمی‌کند، زبان شعر، شاید زبان رساتری باشد. به هر روی نمی‌توانم این جمله تکراری قشنگ را نگویم که رادیو جان زادروز دو سالگیت خجسته. شاید تو هم مانند «بنجامین باتن» در دو سالگی به اندازه‌ی یک پیرمرد هفتاد ساله رنج کشیدی تا به این‌جا رسیدی. زادروزت خجسته رادیو جان.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

اما سرزمینی نیست در آن

که جایی از ما می‌گریزند

کوه را غرق کنم بین خورشیدهایی

تو آخرین‌شان بودی و شاید بین دو بار آمدن و رفتن جایم عوض می‌شد

نامم را به تو بخشیدم

دست‌هایم

من را می‌دزدیدند

چرخ‌هایی

که گم شدند

روی راهی که

من را به هیچ‌کجایت

حتا اسمم را دزدیده‌ام از لب‌های‌ که بوسه تمنا ست وقتی

اشک لباس تو را می‌دوزد

همان برگ‌های درخت چنار

بالای سرم

تو روی تنم می‌کشیدی نقش خورشید را توی

دشت‌های مردادی

 

چه‌قدر نبودنت

نمی‌رساندم

این را که پر نمی‌کند سایه‌ی تمنا‌یم

رودهای منتهی به الکل و شیرعسل

شیپور نمی‌زدم فقط

گوش می‌دادم به تنت وقتی

نوبت حرف‌هایت سر می‌رساند

نمی‌خواهم بدزدمت از این‌همه شب نمی‌خواهم نبودنت

توی قله‌ها

و رودهایم

نمی‌خواهم که ندانی من در برابر‌ت

نیستم ایست‌گاه واجب من

می‌ایستم

و هوایی تازه می‌شود

توی کافه‌ها‌یی کمی کنار تو بودن تو نبودن تو

کمی روشن

تو گفته بودی

خودت را از من دزدیدی

و من

همه شب‌هایم

توی لحاف نارنجی رود‌ها‌‌یی

که دارم ماهی قرمز توی صدام

که دارم ماهی قرمز

باران که نمی‌بارد

باد که نمی‌وزد

فقط برگ‌ها‌یی از چنار می‌افتد

صدایت که نمی‌دانم کجاست

دست‌هایت که نمی‌دانم به چه راهی ست به صورت‌گری

دست‌هایت برای شام

هر نفس که زنده می‌شوم هر قله دیگرست

من نباشم از این‌همه

ایستادن میان دشت

بشقاب پر نمی‌شود

قناری کوچک میان تنم

حتا یک کلمه

داستان ما نیست مال ما همه شب‌های غریبان است شمعی

که آتشت زدم

برویم جایی

برویم حتا

گلو‌یی دارم مثل یک گربه‌ی وحشی

دارم به اسم‌ها عادت دیرینه‌ای می‌کنم

آن‌زمان‌که فرش قرمز تو

مال گربه‌ی من باشد

گربه‌ی من

هم توی طشت‌های شیر فلج می‌شود

توی راه‌های منتهی به شیشه‌های ودکا راه‌های قالب‌های پنیر

تو کجایی

به صورتی دیگر

نان و کره در ویار روزهای مردادی

هم یواش‌تر

به جشن سایه‌ها می‌روم

با کفش‌های تمیز‌م

می‌روم وقتی که تازه می‌شود نشست آن سمت‌ها‌یی

که هوایی دارد ماهی قرمز

اسم کوچکت را سایه‌ای از من

می‌پرسد

من

می‌پرستمش وقتی

بت‌هایم

طشت‌ها‌یی

به خاطرات دور به خاطرات نقره‌ای توی جیب‌های نظامی‌ام

داد می‌زنم

ایست‌گاه بدون من

خانم قرمز

خانم لباس دکمه‌دار

خانم ساختمان چند دکمه روی در

بعد باز می‌شود که در

خانم آدرس من به کوچه‌ی

من خیابان کنار مدرسه

آجرهای سه‌سانتی و خانم

دانه‌های زیتون توی گلویم

و بعد صحنه می‌رود به

تاریکی چشم‌هایم

دست‌هایم

می‌روند به راهی که گم شدند

حتا اسمم

آیا صبح بیدار که می‌شوم

آیا که سایه روی دیوار همان دیوار

آیا گربه‌ی وحشی

خورشید می‌کشاندم به روز خورشید

همان که من همان مهتابی قشنگ گونه‌هات همان

برق عقاب روی ستیغ برف‌گیر که

سرم می‌خورد به سقف

جغد‌ها ولی همیشه می‌دانند هوای

اما خورشید چیزی ست که پرده‌های کتان

نمی‌گذرانند روزهای جمعه را

شب‌های کوسه‌ها ولی یک گربه یک جغد یک

قناری کوچک میان

راهی به هیچ کجا

که جایی از ما می‌گریزند

روی راهی که من را به هیچ کجا‌یت

تو گفته بودی

ایست‌گاه واجب من

شعر از «الهام ملک‌پور»

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , ,