Saturday, 18 July 2015
05 December 2020
قسمت دهم

«دریا پر از کروکودیل است»

2011 December 19

مازیار مهدوی‌فر/ رادیو کوچه

رفتیم سراغ مرد قاچاق‌چی. توی اتاقی که پر بود از دود تریاک و مردانی که در حال نوشیدن چای بودند و کنار گاز پیک‌نیک نشسته بودند و تریاک می‌کشیدند. مرد قاچاق‌چی قبل از هر چیز سراغ پول را گرفت. اما ما پولی که او می‌گفت را نداشتیم. هر چه توی جیب‌مان بود ریختیم بیرون. سکه‌ها و اسکناس‌ها را جدا کردیم و همه را ریختیم روی میزی که جلوی مرد بود. تپه کوچکی از پول درست شد. گفتم این همه‌ی پولی هست که می‌توانیم به تو بدهیم. حتا یک سکه دیگر هم نداریم. مدتی از سر تا پامان را برانداز کرد انگار می‌خواست برای‌مان کت و شلوار بدوزد. بعد گفت: «با این پول حتا نمی‌توانید بلیط اتوبوس از اینجا تا مرز را بخرید.» من و صوفی به هم‌دیگر نگاه کردیم. مرد، یک تکه از سیبی را که داشت پوست می‌کند با چاقو برداشت و گذاشت توی دهانش و گفت: «بسیار خوب. من شما را می‌برم ایران. اما وقتی رسیدیم باید همان‌جایی که من می‌گویم کار کنید.»

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

گفتم: «کار؟»

نمی‌توانستم چیزی که می‌شنیدم را باور کنم. او نه تنها داشت ما را می‌برد ایران، بلکه می‌خواست برای‌مان کار هم پیدا کند. «من سه یا چهار ماه اول حقوق‌تان را برمی‌دارم برای خودم. بسته به این‌که سفرتان چقدر برایم خرج بردارد. بعد از آن شما آزادید تا هر کاری دوست دارد بکنید. اگر خواستید همان‌جا بمانید و اگر نخواستید می‌توانید از آن‌جا بروید.»

صوفی ساکت و آرام بود طوری که فکر می‌کردی همین الان است که چشم‌هایش را ببندد و شروع کند به نماز خواندن. من از دود تریاک و تاریکی اتاق گیج شده بودم و داشتم با خودم فکر می‌کردم چه کلکی در کار است، چون قاچاق‌چی‌ها معمولن کلکی توی کارشان بود. اما حقیقت این بود که ما پول بیش‌تری نداشتیم و مرد قاچاق‌چی باید به بلوچ‌ها و ایرانی‌ها پول می‌داد تا ما را ببرند آن طرف مرز و این کار نیاز به پول داشت. پس پیشنهاد او چندان عجیب هم نبود. ما که بچه‌هایش نبودیم و طبیعی بود که او نمی‌خواست سر مسافرت ما پولش را از دست بدهد. ضمن این‌که من خودم را به عنوان دوست کاکا رحیم به او معرفی کرده بودم و این باعث می‌شد که بتوانم بیش‌تر به او اعتماد کنم. این شد که من و صوفی با او موافقت کردیم. گفت:

«فردا صبح ساعت هشت، پشت همین در باشید.»

ساعت هشت بیرون در؟ اما ما هیچ‌کدام‌مان ساعت نداشتیم. یعنی هیچ‌وقت در عمرمان ساعت نداشتیم. وقتی در نوا زندگی می‌کردم ساعت را از روی طول سایه‌هامان حدس می‌زدیم. وقتی خورشید می‌آمد بالا و موذن اذان می‌گفت و خروس‌ها آواز می‌خواندند، معنایش این بود که صبح شده است. اما در قتا این سر و صدای شهر بود که باعث می‌شد بیدار شویم. ولی هیچ‌وقت مشخص نبود ساعت چند است. به همین خاطر ما تصمیم گرفتیم آن شب نخوابیم.

توی خیابان قدم زدیم و با شهر خدا‌حافظی کردیم. صبح که شد قاچاق‌چی، ما را برد به مکان دیگری که تا آن‌جا بیست دقیقه پیاده راه بود. تا ظهر همان‌جا ماندیم و ناهار ماست و خیار خوردیم که خیلی چسبید. شاید به این دلیل که آخرین ناهاری بود که در پاکستان می‌خوردیم.

اول، سوار اتوبوسی شدیم که ما را برد سمت مرز. اتوبوسی که صندلی‌های زیادی داشت. ما به عنوان مسافر غیرقانونی سوار نشدیم. بلکه بلیط داشتیم و مثل آدم‌های مهم نشستیم روی صندلی. خیلی خوش‌حال بودیم. هرگز فکر نمی‌کردیم سفرمان به ایران این‌قدر آسان باشد. اگر چه تمام سفر این‌قدر آسان نبود. اما حداقل شروعش خوب بود.

در مرز به گروه دیگری از آدم‌ها ملحق شدیم. سر جمع شدیم هفده نفر. سوار تویوتایی شدیم که فقط چهار تا صندلی داشت که آن‌ها هم توسط قاچاق‌چی‌ها اشغال شد. ما هفده نفر را هم چپاندند عقب ماشین. شده بودیم مثل زیتون. یکی از آن مردان ریش‌بلند هم همسفرمان بود. مرد چاق و ژولیده‌ای که انگار اصلن از من خوشش نمی‌آمد. تلاش می‌کرد مرا هل بدهد و از کامیون پرتاب کند بیرون. اگرچه تظاهر می‌کرد که این کار را انجام نمی‌دهد.

مجبور شدم به او بگویم دست از کارش بردارد و دیگر مرا هل ندهد. اما با سر و صدایی که چرخ‌ها و موتور کامیون درست کرده بودند مثل این بود که دارم با یک کوه حرف می‌زنم. تویوتا داشت از یک جاده کوهستانی با دره‌های تنگ و عمیق می‌رفت بالا و همین‌طوری هم بدون هل دادن‌های آن مرد ریش‌بلند داشتم پرت می‌شدم بیرون. مجبور شدم از او خواهش کنم به کارش ادامه ندهد. صوفی هم نمی‌دانست چه‌کار کند. می‌خواست کمک کند، اما نمی‌دانست چگونه.

تا این‌که مرد دیگری که فکر می‌کنم یک تاجیک بود، خیلی آرام از جایش بلند شد و ایستاد. انگار می‌خواست برود و کمی آب بنوشد. ناگهان مشتی به صورت مرد ریش بلند زد و به او گفت مرا ول کند. چون من کاری به کار او نداشتم. هر دوی ما سفر طولانی در پیش داشتیم و هر دو می‌خواستیم به مقصدمان برسیم و دلیلی نداشت هم‌دیگر را آزار دهیم. این کار باعث شد مرد ریش بلند آرام بگیرد و دیگر من را اذیت نکند.

پس از ساعت‌ها به مقصد رسیدیم و به ما گفتند پیاده شویم. دقیقن نمی‌دانم کجا بودیم. یک منطقه کوهستانی خشک و بی آب و علف. همه جا تاریک بود و هیچ نوری نبود، حتا نور ماه. قاچاق‌چی‌ها، ما را داخل غاری پنهان کردند، چون هربار فقط می‌توانستند پنج تا از ما را ببرند توی شهر. وقتی نوبت من و صوفی شد، او را فرستادند عقب و من را نشاندند جلوی ماشین. به من گفتند سرم را بیاورم پایین و چمباتمه بزنم. بعد، دو مرد دیگر هم سوار شدند و نشستند دو سمت من. امیدوار بودم بتوانم از پنجره به بیرون نگاه کنم و مناظر شهر را ببینم اما تمام طول راه را در حد فاصل پاهای آن دو مرد گذراندم و تنها چیزی که می‌دیدم سوراخ‌های کفش‌های‌شان بود. شهری که واردش شدیم اسمش بود «کرمان».

بعضی‌ها خواب ‌بودند. بعضی در حال خوردن چیزی. بعضی‌ها هم داشتند با صدای آرام پچ‌پچ می‌کردند. چند نفر هم ناخن‌های‌شان را می‌گرفتند. مردی در حال دل‌داری دادن به کودکی بود که گوشه‌ای کز کرده و نومیدانه گریه می‌کرد

یک ساختمان دو طبقه. حیاطی پردرخت که دیواری کوتاه، آن را از خیابان جدا می‌کرد. خیابانی که واضح بود نمی‌توانیم برویم و آن‌جا بوزول بازی کنیم. طبقه اول یک دست‌شویی با دوش حمام، دو اتاق‌خواب جادار، با متکاها و قالی‌ها و پنجره‌های فراوان. پنجره‌هایی که همه از بیرون تیره شده ‌بودند. طبقه پایین هم همان‌طور بود، جز دست‌شویی که بیرون و داخل حیاط بود و با درختان سرو پوشیده شده‌ بود. تنها ما و قاچاق‌چی هم‌راهمان آن‌جا نبودیم. گروه‌های دیگری هم در آن خانه بودند که نمی‌دانستم از کجا آمده‌اند. آن‌ها هم مسافران قاچاق بودند.

بعضی‌ها خواب ‌بودند. بعضی در حال خوردن چیزی. بعضی‌ها هم داشتند با صدای آرام پچ‌پچ می‌کردند. چند نفر هم ناخن‌های‌شان را می‌گرفتند. مردی در حال دل‌داری دادن به کودکی بود که گوشه‌ای کز کرده و نومیدانه گریه می‌کرد. یک قاچاق‌چی روی میز نشسته ‌بود و چاقوی بزرگش را تمیز می‌کرد. خیلی‌ها توی اتاق پر از دود، سیگار می‌کشیدند. هیچ زن تنهایی، میان جمع نبود. صوفی و من در مقابل یک دیوار نشسته ‌بودیم و استراحت می‌کردیم. آن‌ها چیزی برای خوردن به ما داده‌ بودند. برنج و سیب‌زمینی سرخ‌کرده. سیب‌زمینی و برنج هر دو خوش‌مزه بود. شاید به این دلیل که ما هنوز زنده‌ بودیم و در خانه‌‌ای بزرگ در ایران بودیم. شاید هم برنج و سیب‌زمینی واقعن خوش‌مزه بود.

ناگهان شروع کردم به لرزیدن. هم‌زمان احساس گرما و سرمای شدید کردم. عرق کرده‌ بودم. نفس که می‌کشیدم صدای سوت‌مانندی از گلویم بیرون می‌آمد. طوری شدید می‌لرزیدم که فکر می‌کردم زلزله هم نتواند چنان تکان شدیدی ایجاد کند.

صوفی گفت:

– موضوع چیست؟

– نمی‌دانم.

– مریض شدی؟

– این‌طور فکر می‌کنم.

– واقعن؟ حالا؟ توی این شرایط؟

گفتم: «برو و آن مرد را خبر کن.»

– کدام مرد؟

– همانی که جلوی مرد ریش‌بلند از ما دفاع کرد.

مردی که باعث شد وقتی در حال سفر با ماشین تویوتا بودیم، استخوان‌های من، ته دره خرد نشود، جلوی من زانو زد و دستش را روی پیشانیم گذاشت. دستانش آن‌قدر بزرگ بود که انگشت‌هاش از یک گوش تا گوش دیگرم کشیده‌ می‌شد.

مرد گفت: «دارد می‌سوزد از تب.»

صوفی انگشتش را توی دهانش گذاشت و گفت: «چه‌کار می‌توانیم بکنیم؟»

-هیچ. فقط باید استراحت کند.

-ممکن است بمیرد؟

مرد دماغش را چروکی داد و گفت: «نه به امید خدا. هزاره کوچولو. کی ‌می‌داند؟ بیا دعا کنیم این‌طور نشود. فکر می‌کنم او فقط خیلی خسته ا‌ست.»

– می‌توانیم به کسی زنگ بزنیم؟ مثلن به یک دکتر؟

مرد به بلوچ‌ها اشاره کرد و گفت: «آن‌ها به او خواهند رسید. من زود برمی‌گردم. پارچه‌ای پیدا می‌کنم، با آب سرد خیس ‌کرده و می‌آورم.»

یادم می‌آید یک چشمم را باز کردم. پلکم به سنگینی اتوی آهنی مغازه صندل‌فروشی استاد صاحب شده ‌بود.

به صوفی گفتم: «نرو.» گفت: «جایی نمی‌روم. نگران نباش.»

مرد با پارچه خیس برگشت. پارچه را به ‌آرامی روی پیشانیم گذاشت و چیزهایی گفت که نفهمیدم.

قطرات آب از روی موهایم ریخت روی صورت و گردن و پشت گوش‌هایم.

از جایی صدای موسیقی به گوشم ‌رسید و فکر می‌کنم پرسیدم: «چه کسی دارد آواز می‌خواند؟»

کسی جواب داد: «رادیوست.»

خودم را در نوا می‌دیدم. داشت برف می‌بارید. مادرم دست‌هایش را روی موهایم کشید. معلم مرده‌ام با مهربانی شعری می‌خواند و از من می‌خواست تکرارش کنم. اما من نمی‌توانستم تکرارش کنم. بعد، کم‌کم به خواب رفتم.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,