Saturday, 18 July 2015
25 October 2020
رازهای زنانه- قسمت پنجم

«یک راز همگانی»

2012 January 28

نعیمه دوستدار/ رادیو کوچه

امروز می‌خواهم رازی را برای‌تان بگویم که «فونیکس»، یکی از میلیون‌ها زن دنیا، فاش کرده و جرات به زبان آوردنش را داشته است. شنیدن این راز خودش برای تمام تحلیل‌های احتمالی کافی است.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

یه نامه نوشتم انداختم تو صندوق انتقادات و پیشنهادات مدرسه. دوم یا سوم راهنمایی بودم. توش چندتا مورد رو ذکر کرده بودم که دوتاشو الان یادمه و الان فقط می‌خوام یکی‌شو این‌جا بنویسم. نوشته بودم «خانونم ایزدی (ناظم وقت) خیلی سر صف صحبت می‌کنه و ما رو تو سرما و آفتاب سر پا نگه می‌داره. حالا روزهای معمولی رو هم در نظر نگیریم، روزهایی هست که ما پریود هستیم و واقعن توان حتا یک دقیقه وایسادن رو هم نداریم. خواهش می‌کنم یه فکری برای این مسئله بکنید لطفن، یا حداقل بگید خانوم ایزدی کم‌تر ما رو سرپا نگه داره.»

نتیجه این شد که یه روز مدیرمون، خانوم مرتضوی که یه خانوم قد کوتاه عینکی بود و لهجه‌ی ترکی هم داشت، سر صف گفت: «برام نوشتین که کم نگه‌تون داریم سر صف‌ و اینا… فک نمی‌کنم 10-15 دقیقه سر صف وایسادن آن‌قدر سخت باشه تحملش» با همین جملات فکر کردم وقتی مدیرمون که یک زنه این مسئله رو درک نمی‌کنه و پیش پا افتاده می‌دونه پس مشکل از منه و با این اوصاف، شرایط سختی خواهم داشت. اون‌موقع‌ها تازه پریود شده بودم. قبلش یه چیزایی تو لفافه از این‌ور اون‌ور شنیده و دیده بودم، اما خیلی کنجکاو نبودم و دنبال اطلاعات بیش‌تر نرفتم. یه دلیلش شاید این بود که اون موقع، یه سری حریم‌ها بود که نمی‌ذاشت راحت با کسی صحبت کنی. کامپیوتر و اینترنت‌ و اینام که نبود. درد، خون‌ریزی، نگرانی از کثیف شدن لباسام، جایی که می‌شینم و می‌خوابم، وسواس شدید به شستن و نگاه کردن صدباره‌ی توالت که مبادا اثری از خون و دستمال و نوار مونده باشه، پوشیدن شلوارای گشاد و بلیزای بلند که برجستگی نوار از رو شلوار معلوم نباشه، رو آوردن به مسکن‌ها، گریه و گریه و گریه و خسته شدن از این وضعیت‌ و استر‌س‌ و استرس و استرس،؛ اولین چیزایی بود که تو 13-14 سالگی باهاش دست و پنجه نرم کردم.

بعدها، هرچی بیش‌تر گذشت، دردها شدیدتر می‌شد و افسردگی‌هام بیش‌تر. دو هفته قبل از پریود، دو سه روز مونده به پریود و کل دوران پریود، زمان‌هایی بودن که بیش‌ترین میزان افسردگی و درد رو تحمل می‌کردم. هرچی بزرگ‌تر شدم، این قضیه بیش‌تر خودشو تو زندگیم نشون می‌داد. در واقع، اون‌موقع‌ها خیلی راحت نمی‌تونستم صحبت کنم درموردش، به خاطر یه جور حجب و حیای سنتی نسل به نسل چرخیده و نهایت کاری که می‌کردم، این بود که هر وقت لباسمو یا ملافه‌ی تشکمو کثیف می‌کردم، پیش مامان گریه می‌کردم از این‌همه درد و سختی مراقبت. مامانم همیشه فقط لب‌خند می‌زد و بغلم می‌کرد و یادم نمیاد چیز زیادی بهم گفته باشه.

در کنار همه‌ی این‌ها، شنیدن و خوندن مسایلی از قبیل این‌که زنی که حیض هست نمی‌تونه وارد مساجد و امام‌زاده‌ها و حرم اماما و اینا بشه، بنا به شرط‌ها و شروط‌ها– که البته ایناشو سالیان بعد فهمیدم– یا سوره و دعاهای سجده‌دار رو نمی‌تونه بخونه، بیش‌تر از 7 آیه از قرآنو نباید بخونه، نباید باهاش هم‌بستر شد و… ، (یعنی آن‌قدر این خون و این زن تو این دوره منفور و نجسه) – و هزار و یک مشت اراجیف لعنتی دیگه، یه خشم و سرخوردگی سرکوب شده و فروخفته در من به‌وجود می‌آورد.

البته این‌ها بخشی از دغدغه‌های خیلی از زن‌ها از بدو بلوغه که شاید میلیون‌ها بار با قلم‌های مختلف به رشته‌ی تحریر در اومده و شاید شماها بیش‌تر از چند ده یا صد مورد از این قسم مطالب رو هم خونده باشید. اما من می‌خوام اضافه کنم که من هنوزم که هنوزه، با 25-26 سال سن، بخش عمده‌ای از اتفاقات مهم زندگیم دست‌خوش این قضیه‌ست. هنوز هم وقتی دچار خون‌ریزی می‌شم و مثه سماوری که شیرشو باز گذاشتین ازم خون می‌ره، در هر حالتی که باشم که سخت‌ترینش تو خواب عمیقه، باید به زور خودمو از تخت بکنم و بشینم تا جایی کثیف نشه. هنوزم مثه آدمای وسواسی صدبار برمی‌گردم و دست‌شویی رو چک می‌کنم. نمی‌تونم حالمو توصیف کنم وقتی سر کار هم می‌رفتم. هنوزم از ترس شدت درد، گاهی پیش‌پیش آن‌قدر مسکن می‌خورم که همه‌ش در نعشگی و خواب به‌سر می‌برم. مضاف بر این‌که جلوی خون‌ریزی رو با این‌کار می‌گیرم و سیکلمو به‌هم می‌زنم. هنوزم باید برای تک تک دوستام توضیح بدم که من تو این تاریخ‌ها از لحاظ روانی دست خودم نیست… عصبانی ‌و متشنجم و توضیح بدم که در عین حال، محبت و توجه بیش‌تری می‌خوام. من هنوز حتا باید برای پدر و مادرم توضیح بدم که این حال خراب ‌من، واسه چیه. من هنوز باید خیلی چیزا رو در این‌مورد به خیلی‌ها توضیح بدم و این توضیحات، فکر می‌کنم بیش‌تر از فرایند و پروسه‌ی اصلی منو دچار تحلیل می‌کنه. آن‌قدر که ترجیح می‌دم فقط مسکن بخورم و از همه‌جا بکنم و به تختم پناه ببرم. و این درد من تنها نیست، درد خیلی از زن‌ها و فقط بخشی از مشکلات این دورانه… فقط یه بخش کوچیک.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,