Saturday, 18 July 2015
26 September 2020
این‌جا آسیاست- ملاکا- قسمت سی‌و‌هشتم

«در اتاق ۱۰۶ هتلی در ملاکا چه گذشت»

2012 January 28

سحر بیاتی/ رادیو کوچه

در برنامه قبلی این‌جا آسیاست سفر به ملاکا را آغاز کردم و رسیدم به کرانه رودخانه ملاکا و موزه‌ای که دوربینم برای آخرین بار در آن عکاسی کرد.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

پس از خراب شدن دوربین روحیه‌های خود را از دست نداده و مسیر اشتباهی کرانه رودخانه را بازگشتیم تا شاید به دریا برسیم، که سر از مرکز شهر درآوردیم در میدان مرکزی شهر که رنگ قرمز حاکم بر ساختمان‌هایش آن را بیش‌تر شبیه ابیانه خودمان کرده بود رسیدیم به چند کلیسای بزرگ و انبوهی از جمعیت توریست، می‌توانم به راحتی ادعا کنم تعداد توریست‌های اروپایی ملاکا دو شایدم سه برابر توریست‌های اروپایی بود که در پایتخت مالزی گشت می‌زنند.

کشتی بزرگی که موزه شده بود و بازارچه کوچکی که در برابر کشتی خودنمایی می‌کرد. و همه و همه نشان از حضور تاریخی هلندی‌ها و انگلیسی‌ها در این شهر داشت، حتا برخی از توپ و تانک‌های‌شان نیز برای عکس گرفتن مسافران در دست‌رس بود.

اما از همه جالب‌تر دوچرخه‌سوارانی بودند که کالسکه‌ای کوچک را می‌کشیدند دوچرخه‌ها و کالسکه‌های‌شان با گل و بلبل حسابی تزیین شده بودند و توریست‌ها هم برای سوار شدن سر و دست می‌شکستند. اول از سوار شدن امتناع کردم. خجالت می‌کشیدم بنشینم و لم بدهم تا مردی میانه سال شایدم مسن پا در رکاب دوچرخه مرا این سو و آن سو ببرد اما به پا داشتن دمپایی لاانگشتی و تاول حاصل از پیاده روی طولانی کنار رودخانه مرا نیز به سواری واداشت. به دنبال دوچرخه‌سوار جوانی بودم که از شانس بنده دوچرخه یک پیرمرد لاغر اندام و نحیف قسمت من شد. یک سیستم بسیار حرفه‌ای هم به دوچرخه‌اش بسته بود و موزیک دوبس دوبسیش جمع ما را به خنده واداشته بود. از او خواستیم ما را به ساحل ببرد و او نیز ما را همه جا برد جز ساحل.

همه کوچه‌ها و پس کوچه‌های این قسمت از شهر پر بود از معابد چینی و با توجه به وجود تعداد زیادی کلیسا و مسجد در شهر می‌شد پیمان خواهر خواندگی ملاکا را با یزد هم بست. حالا مانده‌ام رودخانه جاری در شهر را با زاینده رود مقایسه کرده و پیمان خواهرخواندگی اصفهان و ملاکا را امضا کنم یا به واسطه قرمزی بناهای تاریخی شهر ملاکا و ابیانه را خواهر خوانده بخوانم یا به واسطه بناهای مسجد و معبد و کلیسایش آن را با یزد خواهر بخوانم که از معابد زردشتی و مساجد اسلامی انبوهی یادگار در خود نهان دارد.

در افکار خودم غرق بودم که خنده توریست‌ها از صدای دوبس دوبس دوچرخه که تنها صدای بلند این کوچه پس کوچه‌های ساکت و آرام بود نجاتم داد. اصلن به من چه کی با کی خواهر است و کی با کی برادر.

بلاخره جلوی یکی از رستوران بارها پیاده شدیم و من از سر خوش‌حالی و با بی‌خبری از این‌که رینگت در آن لحظه 721 تومان بوده به جای 20 رینگت 40 رینگت به پیرمرد نحیف دادم و چشمش از شادمانی برقی زد که بیا و ببین.

در رستوران اتراق کردیم تا خستگی در کرده و رفع تشنگی کنیم که گارسون محترم فرمودند سیگار کشیدن در این بخش از شهر ملاکا ممنوع است.

هوا رو به تاریکی می‌رفت و ما همه جا را دیده بودیم جز ساحل، خستگی جاده و پیاده روی طولانی کنار رودخانه و نداشتن جای دیگری برای رفتن ما را به سمت هتل هدایت کرد.

ساعت 9 شب در هتل بودیم با سه اتاق و سه تلویزیون بزرگ ال سی دی در یکی از اتاق‌ها جمع شدیم و تلویزیون را روشن کردیم کانال یک فیلمی از جکی جان نمایش می‌داد به زبان چینی و با زیر‌نویس مالایی، کانال رو اخبار مالایی می‌گفت با زیرنویس چینی، کانال سه اخبار هندی می‌‌گفت با زیر‌نویس مالایی کانال چهار، کانال پنج و در نهایت کانال شش برفک پخش می‌کرد با زبان بین‌المللی، از خیر تلویزیون گذشتیم و لپتاپی روشن کردیم و اینترنتی از خانه همسایه دزدیدیم‌. خبری هم نبود جز تحریم قطعی نفت ایران و روند صعودی قیمت ارز. از خیر اخبار خوشایند گل و بلبلی و خوردن شام نیز گذشته تصمیم گرفتیم زودتر بخوابیم.

هر کس به اتاق خودش رفت‌. من و دوستم هم در اتاق 107 مستقر شدیم. دوست عزیز خیلی زود خوابش برد و من ماندم با ذوق ذوق کردن ستون فقرات از خوابیدن بر تشک نرم هتل، یکی از بدی‌های هتل دیوارهای نازکش بود که صدای نفس کشیدن اتاق 106 را هم به گوشم می‌رساند چه برسد به صداهای دیگر دخترک چینی مستقر در اتاق که البته ذکر جزییات وقایع اتاق 106 در حوزه تخصصی برنامه این‌جا آسیاست نیست و در این رابطه باید به برنامه پاپاراتزی مراجعه کرد.

تا نزدیکی‌های صبح پهلو به پهلو شدم و منتظر پایان صدای اتاق 106 که نفهمیدم کجای داستان بود که خوابم برد.

صبح هم به صبحانه هتل که تا ساعت ده‌و‌نیم سرو می‌شد نرسیدم. وقتی که دوست عزیز از خواب برخواست به ذکر جزییات اتاق 106 پرداختم و او نیز به شدت از خودش رنجید که خوابش برده و از من نیز شاکی شد که بیدارش نکردم.

این‌گونه بود که پی بردم ما در هر مقام و منزلتی که باشیم به اخبار پاپاراتزی و گل‌شیفته‌ای بیش‌تر از اخبار دیگر علاقه نشان می‌دهیم مثل خودم که ذکر جزییات اتاق 106 برایم جذاب‌تر از ذکر جزییات بنای تاریخی موزه ملاکاست.

بار و بندیل‌مان را از هتل به ماشین‌ها منتقل کردیم و تصمیم گرفتیم هرطور شده به ساحل و دریا برسیم. برای رسیدن به وعده‌گاه آب و خاک باید کمی صبور باشیم تا قسمت دیگری از این‌جا آسیاست…

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , ,