Saturday, 18 July 2015
18 September 2020
رازهای زنانه- قسمت هفتم

«رابطه‌ی لباس و تحقیر»

2012 February 04

نعیمه دوستدار/ رادیو کوچه

کم‌تر زنی در ایران هست که به جمع معتقدان به حجاب سفت و سخت تعلق نداشته باشد و از ماموران تذکری نگرفته باشد یا پایش به ون‌های نیروی انتظامی باز نشده باشد. خیلی از زن‌ها حالا پرونده‌ای هم آن‌جا دارند؛ عکسی و شماره‌ای بر سینه که نشان می‌دهد مرتکب جرم بدحجابی شده‌اند. برخوردهای این‌چنینی سن و سال و موقعیت هم بر نمی‌دارد. خانم‌های مسن، خانم‌های تحصیل‌کرده، خانم‌های متاهل و بچه‌دار و خلاصه هر کسی که بدشانسی بیاورد و سر و ظاهرش مورد پسند مامورها قرار نگیرد.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

 داستان برخورد ماموران با حجاب زن‌ها، البته داستان خیلی تازه‌ای هم نیست. از زمانی که حجاب اجباری شد، زن‌های ایرانی مجبور شدند با برخوردهای خشن جامعه در مورد پوشش‌شان کنار بیایند. مسن‌ترها یادشان هست که آن‌وقت‌ها، کمیته با بدحجاب‌ها چه طور برخورد می‌کرد و ضوابط ورود به اداره‌ها و مدرسه‌ها چه‌طور بود.

خیلی از زن‌ها، موقع ورود به اداره‌ها، دانش‌گاه‌ها و حتا مراکز تفریحی و فرودگاه‌ها بازرسی می‌شوند. این‌طوری که حتا زمانی که بلیت یک کنسرت دست‌تان است یا چمدان به دست در حال خروج از کشور هستید، ممکن است خانمی که در اتاق حراست نشسته، به سر و لباس‌تان گیر بدهد و مجبورتان کند آرایش‌تان را پاک کنید یا اصلن نگذارد وارد جایی که می‌خواهید بشوید. تذکرها هم اغلب نه دوستانه که توهین‌آمیز است. کسانی که در جای‌گاه تذکر نشسته‌اند، این قدرت و پشت‌گرمی را از نهادهای قدرت گرفته‌اند که هرجور دل‌شان می‌خواهد با دیگران صحبت کنند و برای‌شان فرقی نمی‌کند که طرف مقابل‌شان صد پله تحصیل‌کرده‌تر باشد یا جای‌گاه اجتماعی بالاتری داشته باشد. صرف ارزشی که رعایت نوع خاصی از حجاب به آن‌ها بخشیده و احساس قدرتی که از نهادهای قدرت می‌گیرند، باعث می‌شود که بتوانند به‌شکلی خشونت‌بار با زنان دیگر برخورد کنند. تا جایی که حافظه‌ی تاریخی ما مجال می‌دهد، جز در موارد معدودی، این برخوردها از طرف جامعه‌ی زنان تحمل و پذیرفته شده است و آن‌ها سعی کرده‌اند با کشیدن دستمالی روی لب‌شان یا جلو کشیدن روسری، غائله را بخوابانند.

این روزها در کنار برخوردهای عمومی مثل حضور گشت‌های ارشاد، دولت ایران تلاش می‌کند تا به هر شکل ممکن پوشش زن‌های ایرانی را در کنترل خود بگیرد و آن را تعریف کند. جدیدترین نمونه‌اش هم طرحی است که با عنوان یک‌سان کردن لباس زنان در اداره‌‌ها در حال اجراست. تا چند وقت دیگر، زنان اداره‌های دولتی ایران، با لباس فرم یک‌سان سر کار خواهند رفت. لباس‌هایی که به گفته‌ی مسوولان، رنگ‌شان هم از قبل تعیین شده و جزو رنگ‌های به اصطلاح زننده و برانگیزنده‌ی توجه نیست.

 در جامعه‌ی سنتی ایران، مرسوم است که به پسربچه‌ها یاد بدهند از خودشان دفاع کنند. اما از دختربچه‌ها توقع می‌رود محجوب و پذیرا باشند و با لب‌خند از کنار خشونتی که به‌ آن‌ها روا داشته می‌شود عبور کنند. گویا این نسخه جواب داده و زن‌های ایرانی، در بیرون و درون خانه، پذیرای همه‌ی تصمیم‌ها و رفتارهایی شده‌اند که نسبت به آن‌ها روا داشته می‌شود. زن‌های ایرانی، همان‌طور که در سکوت حجاب اجباری را پذیرفتند یا دست‌کم از مخالفان حجاب اجباری حمایت نکردند، قدم به قدم مجبور شده‌اند دخالت در حوزه‌ی خصوصی را به عنوان یک رفتار عادی از سوی حکومت بپذیرند.

زن‌های زیادی درباره‌ی حجاب اجباری می‌نویسند. خبرهای زیادی هم درباره‌ی ماجراهای گشت ارشاد و برخورد ماموران نیروی انتظامی با لباس زن‌ها در ایران منتشر می‌شود، عکس‌هایی از کشمکش زن‌ها با مامورها و چهره‌های عصبی و تحقیر شده است. اما زنان کمی، احساس واقعی‌شان را در برخورد با این مسئله مطرح می‌کنند. تک و توکی هم که می‌گویند و می‌نویسند، روایت‌شان روایت خشم و مبارزه است و کم‌تر درون‌شان را می‌کاود.

اما غرض از گفتن تمام این حرف‌ها این بود که یادی کنیم از «پرستو دوکوهکی»، روزنامه‌نگاری که در چنین روزهایی در زندان اوین محبوس است و در یکی از آخرین نوشته‌های وبلاگی‌اش، تلاش کرده این پوسته را بشکند و از قالب زنی پذیرای رفتار خشن در بیاید. او در یادداشتی که به مناسبت روز جهانی منع خشونت علیه زنان نوشته، به برخورد گشت ارشاد با خودش اشاره می‌کند و در نقد رفتار خودش، چند موقعیتی را که در آن مورد خشونت واقع شده و سکوت کرده، توصیف می‌کند و می‌گوید پشیمان است از سکوت کردنش.

«میدان هفت‌تیر تهران، جلوی مسجد الجواد. حدود 4:30 بعدازظهر یکی از آخرین روزهای مهر 90. از سر کار برمی‌گشتم خانه. تازه از ایست‌گاه مترو بیرون آمده بودم و باید صدمتری پیاده می‌رفتم تا به تاکسی‌های خطی میدان نوبنیاد برسم. – خانوم.. خانوم.. خانوم..

طبعن جوابی ندادم. ناگهان دیدم یک خانم چادری سمت راستم است و دیگری سمت چپ و من توی دام گشت ارشاد. سمت چپی گفت: «مگه نمی‌شنوی صدات می‌کنم؟»

گفتم که این همه خانم در خیابان؛ از کجا باید می‌فهمیدم که با من کار دارد. بازوم را گرفت و گفت بیا توی ون. مقاومت کردم. و دلیلش را پرسیدم و توضیح او که: «درسته. تیپت ساده است؛ ولی مانتوت کوتاهه. باید بیای.»

حالا نفر سوم هم اضافه شده بود و از من کارت شناسایی خواست که طبعن نشان ندادم. یکی‌شان بازوم را می‌کشید و دو نفر دیگر ایستاده بودند. این‌جا شاید موقعی بود که باید جیغ و داد می‌کردم و بر سوار نشدنم پافشاری می‌کردم و این‌ها. ولی سوار شدم. بدون حرف بیش‌تری. شاید زیر لب غر می‌زدم اما همین (واقعن چرا واکنش لحظه‌ای‌ام این بود؟). بقیه داستان هم که روتین است: بازداشت‌گاه وزرا، تعهدنامه‌های تایپ‌شده، عکس قدی گرفتن، تماس با خانواده که مانتوی بلند/ شلوار گشاد بیاورند، تحقیر، التماس کردن زنانی که از واکنش همسر/ برادر/ پدر خود می‌ترسند و ….»

این هم یک راز زنانه‌ی دیگر.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , ,