Saturday, 18 July 2015
23 September 2020
این‌جا آسیاست- دستور نوشتن

«شادمانی یک پیروزی و اندوه یک مرگ»

2012 February 04

سحربیاتی/ رادیو کوچه

برای چهلمین برنامه «این‌جا آسیاست» کلی نقشه کشیده بودم، ایده‌های زیادی توی سرم بود حتا این‌که با سردبیر صحبت کنم و تا اطلاع ثانوی و پس از پخش چهلمین برنامه آن را متوقف کنم.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

هیچ صحبتی با سردبیر نکردم و هیچ برنامه ویژه‌ای هم اجرا نکردم. فقط برای اولین‌بار در زندگی‌ام بازی داربی یا به قول گزارش‌گران تلویزیون شهرآورد تهران را در یک بار ایرانی در منطقه مونت کیارای کوالالامپور به تماشا نشستم.

تازه فهمیدم تماشای جمعی فوتبال در یک فضای باز چه لذتی دارد، تا کجا می‌توانی صدایت را بالا ببری و هوار بکشی، تازه فهمیدم صمیمی‌ترین دوستت رو‌به‌رویت قرار می‌گیرد و غریبه‌ای به لطف یک رنگ کنارت می‌ایستد و شادمانی می‌کند.

شاید برای هیچ پسری این تجربه گفتنی نباشد اما برای دختران ایرانی نسل انقلاب اسلامی که هرگز اجازه ورود به ورزش‌گاه‌ها را نداشتند این تجربه دیگری است.

بازی با نتیجه دو بر صفر به نفع استقلالی‌ها بود و یک‌سره صدای کری‌خواندن و شعار دادن‌شان بلند شده بود که در ده دقیقه آخر بازی ورق برگشت سه گل پی در پی پرسپولیس به استقلال، حالا هوار و هورای ما را در پی داشت که بعد از مدت‌ها از تحقیر آبی‌ها یک نفس راحتی بکشیم. الحق و الانصاف هم کم نگذاشتیم و هرچه فریاد داشتیم بر سرشان زدیم و هورا کشیدیم و آن‌قدر جیغ و داد کردیم که احساس می‌کردم همه استرس‌های درونم تخلیه شده و حسابی سر حال و خوش‌حالم.

رقص و پای‌کوبی بعد از بازی هم تماشایی بود. لباس قرمزها شادمان و لباس آبی‌ها پکر و عصبی پراکنده شده و در کوچه قدم می‌زدند. باورشان نمی‌شد بازی برده را به تیم ده نفره پرسپولیس واگذار کرده‌اند.

همه چیز خیلی خوب پیش رفت، جملات گزارشم را در ذهنم سیقل می‌دادم، پس و پیش می‌کردم و مطمئن بودم می‌خواهم از اولین تجربه تماشای جمعی فوتبال با دیگرانی که نمی‌شناختم بنویسم.

مطمئن بودم می‌خواهم از بردی که مدت‌هاست منتظرش بودیم بنویسم، از خیلی چیزها مطمئن بودم که به خانه رسیدم. قرار بر این بود که عکس‌های شب بازی را به محض رسیدن به خانه روی صفحه فیس‌بوک بگذارم که باز کردن فیس بوک همان و دیدن تصویر یکی از دوستانم با نوار سیاه همان، شوکه‌ شدم.

دختری جوان در دهه دوم زندگی که مادر پسرک کوچکی هم بود. می‌دانستم که با مریضی سختی دست و پنجه نرم کرده اما خبر بهبودش را شنیده بودم و حالا خبر فوت‌اش را باید هضم می‌کردم.

دیگر از هیچ چیز مطمئن نیستم، از این‌که برنامه چهلم یا اصلن چهل و یکم قرار است چطور باشد. باید با پروانه‌ای که میان گلوم پرپر می‌زد کنار می‌آمدم.

باید می‌نوشتم با رندی‌های معمول نوشتن، با شیطنت شعارهای آبی‌ها و قرمز‌ها. اما چطور؟

یاد داستان دلقکی افتادم که پس از فوت پسرش برای خنداندن مردم روی صحنه رفت، من هم باید روی صحنه می‌آمدم اما من به اندازه دلقک قوی نبودم پس راست‌اش را می‌نویسم. اگر این برنامه رادیویی نبود، اگر یک سایت خبری بود که بدون متن من هم چیزی از آن کم نمی‌شد حتمن چیزی نمی‌نوشتم.

اما وقتی صفحه ثابتی در روزنامه یا برنامه ثابتی در تلویزیون یا رادیو نصیب یک روزنامه‌نگار می‌شود جایی برای ننوشتن نیست، کاش می‌شد ننویسم. کاش می‌شد اصلن حرفی نزنم برنامه چهلم درست مثل چهلمین روز درگذشت عزیز از دست رفته غم‌گین است و بی‌حوصله، برد سه بر دو پرسپولیس هم نمی‌تواند رخت اندوهی که در دلم نشسته را بربندد و دلهره‌ای که به دل دارم از فردای پسرک کوچکی که حالا مادر زیبا و مهربانش را از دست داده، نمی‌گذارد خوب نقش دلقک را بازی کنم.

چه کسی از فردای خودش خبر دارد که من باید از برنامه چهلم این‌جا آسیاست خبر می‌داشتم ؟

باید با پروانه‌ای که میان گلوم بال بال می‌زند یک جوری کنار بیاییم تا صدایم نلرزد برای خواندن برنامه چهلم.

یاد مصاحبه با «پیمان ابدی» افتادم. بدل‌کار ایرانی سریال آلمانی «کبرا یازده» که درست بیست روز بعد از مصاحبه‌اش با من برای صفحه «قصه‌ها و آدم‌ها»ی روزنامه «تهران امروز» از دنیا رفت. سردبیر تماس گرفت و گفت به فلانی بگویید یک یادداشت بنویسد. فلانی من بودم که در میان اشک‌هام دستور نوشتن داشتم. کاغذ خیسی که به سردبیر تحویل دادم فردای فوت پیمان ابدی منتشر شد. اما سردبیر هیچ وقت نفهمید این نوشتن چقدر درد داشت. چقدر این حرفه روزنامه‌نگاری و کار دلقکی که در شب فوت پسرش مردمان را می‌خنداند به هم شباهت دارد.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , ,