Saturday, 18 July 2015
29 September 2020
هفت‌سنگ- قسمت هفتم

«بازی، اسطوره، زندگی»

2012 February 05

رضا حاجی‌حسینی/ رادیو کوچه

خاطرات سال‌های کودکی و نوجوانی را که مرور می‌کنی، پر هستند از تلخی و شیرینی‌های بازی. بازی‌هایی که با بچه‌محل‌ها شکل می‌گرفت و کم هم پیش نمی‌آمد که آخرش به بحث و جدل، دعوا و بزن‌بزن ختم نشود. در خاطره‌های مانده از سال‌های دور، زیادند دوستانی که در همین دعواها پیدا می‌شدند یا رابطه‌هایی که پس از یک درگیری، به دوستی‌ای عمیق می‌رسیدند. جالب این‌که این ماجرا حتا در اساطیر هم دیده می‌شود:

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

«گیلگمش»‌(Gilgamesh)، آفریده‌ای خدا‌-‌انسان، بر سرزمین «اوروک»(Uruk)  فرمان‌روایی می‌کند و چون چیزی به‌جز خوردن و نوشیدن و هوس‌رانی و ستم‌کاری نمی‌داند، همه‌‌ی چیز‌های خوب را برای خود می‌خواهد. از این رو دختران و زنان را از پدران و همسران‌شان می‌رباید و میان خانواده‌ها آشوب و اندوه به‌وجود می‌آورد، به‌طوری‌ که مردم اوروک از ستم او به جان می‌رسند، پس نزد خداوند‌شان می‌روند و از او می‌خواهند تا موجود دیگری بیافریند که در مقابل گیلگمش از آن‌ها دفاع کند. خداوند‌شان می‌پذیرد و انسانی به نام «انکیدو»‌(Enkidu)  می‌آفریند و به زمین می‌فرستد.

گیلگمش و انکیدو پس از دیدار، ابتدا با هم می‌جنگند اما بعد از آن با هم دست دوستی و مهر می‌دهند و بر آن می‌شوند که تا پایان از یک‌دیگر جدا نشوند. از آن پس با هم یگانه می‌گردند، مانند یک روح در دو جسم. کم‌کم گیلگمش در کنار انکیدو که روانی آرام و شکیبا دارد، خوی ستم‌کارانه‌ی خود را ترک می‌گوید و تصمیم می‌گیرد با یاری وی به جنگ غول شروری به نام «خوم بابا» یا «هوم بابا»‌(Humbaba) برود که از مدت‌ها پیش باعث وحشت و نگرانی مردم سرزمینش شده است. اما پس از پیروزی، در راه بازگشت، انکیدو بر اثر نفرین «ایشتار» (Ishtar)که از حوادث جنبی داستان است، بیمار می‌شود و پس از چند روز در منتهای رنج می‌میرد. بعد از مرگ انکیدو نخستین رنج بر گیلگمش که اکنون دیگر خوی انسانی یافته، آشکار می‌شود. او به حقیقت مرگ پی می‌برد و به دردمندی‌های انسان هوشیار می‌شود. پس در حالی که لحظه‌ای از اندوه مرگ هم‌زادش انکیدو غافل نمی‌ماند و هم‌واره برایش مرثیه‌های غم‌انگیز می‌خواند، در جست‌و‌جوی راز جاودانگی و بی‌مرگی بر می‌آید. سفر‌های بسیار می‌کند و با آفریده‌های گوناگون روبه‌رو می‌شود و از آن‌ها راز جاودانگی را می‌پرسد. همه به او می‌گویند که مرگ سرنوشت بشر است و به جای این‌که به مرگ بیندیشد، بهتر است این چند روزه‌ی زندگی را به شادی بگذراند. اما گیلگمش نمی‌پذیرد. سر‌انجام با رهنمود پیری که راز جاودانگی را می‌داند و پس از گذر از آب‌های مرگ‌زا، گیاه جاودانگی را از ژرفای اقیانوسی به دست می‌آورد. اما آن را نمی‌خورد بلکه بر آن می‌شود گیاه را به اوروک برده و با مردم سرزمینش در آن شریک شود. ولی ماری در یک لحظه از غفلت او استفاده می‌کند. گیاه را می‌رباید و می‌خورد و پوست می‌اندازد و جوان می‌شود (از این رو در فرهنگ نماد‌ها، مار نماد جوانی و جاودانگی است).

آن‌گاه گیلگمش خسته، سرشار از بیهودگی و اندوه‌ناک از سفر ناکام خود به اوروک باز می‌گردد. به نزد دروازه‌بان مرگ می‌رود و از او می‌خواهد که انکیدو را به وی نشان دهد تا راز مرگ را از او جویا شود. دروازه‌بان سایه‌ای از انکیدو را به وی می‌نمایاند. سایه با زبانی نا‌مفهوم، میرایی انسان و غبار شدنش را برای او باز می‌گوید. آن‌گاه قهرمان به پوچی رسیده به سرنوشت خویش تسلیم می‌شود. بر زمین تالار می‌خوابد و به جهان مرگ می‌شتابد…

داستان گیلگمش آن‌قدر شیرین است که حیفم آمد چند خطی از منظور مورد نظرم فراتر نروم و داستان را تا این‌جا برای‌تان نقل نکنم. توصیه می‌کنم این اسطوره را به ترجمه و قلم «احمد شاملو» حتمن بخوانید.

اما برگردیم به دعوا و این‌که دعوا در بازی و حتا در زندگی گاهی باعث نزدیکی و دوستی بیش‌تر می‌شود. دوستی در توضیح این پدیده می‌گفت: «آدم‌ها در دعوا انرژی منفی‌شان را نسبت به هم تخلیه می‌کنند و به همین دلیل ممکن است بعد از دعوا بتوانند انرژی‌های مثبت را جای‌گزین و رابطه‌ی عمیق‌تری با هم برقرار کنند.»

من که از این نوع دوستان و دوستی‌ها زیاد داشته‌ام، شما را نمی‌دانم. پس نتیجه‌ی اخلاقی می‌گیریم که گرچه باید تلاش کرد تا کارمان با دیگران به دعوا نکشد، اما اگر هم کشید می‌شود از نتایج دعوا نترسید و به جای قهر، دوستی و مهر را جای‌گزین کرد. امتحان این ماجرا هم مجانی‌ست، فقط به شرط این‌که قول بدهید یواش دعوا کنید!

اصل حرف من اما از همه‌ی این روایت چیز دیگری بود. این که بازی، عین زندگی است و به همین دلیل خیلی‌ها برعکس آن را هم می‌گویند، یعنی می‌گویند که زندگی، بازی است. بازی‌ها می‌توانند به ما زیستن با تعامل را یاد بدهند و بیش‌تر از آن به ما بیاموزند ‌که از باخت نترسیم و بیش‌تر از حد یک بازی از آن ناراحت نشویم. کاش یاد بگیریم که باخت در هیچ بازی‌ای ارزش غصه و ناراحتی را ندارد و اگر به جای بازی، زندگی را هم بگذاریم، باز همین‌طور باش.

از بازی‌ها خیلی چیزهای دیگر هم می‌شود یاد گرفت. مثلن این که بازی را باید تا آخر ادامه داد و همیشه امیدوار بود. نمونه‌اش هم همین آخرین بازی «استقلال» و «پرسپولیس» که جای تیم برنده و بازنده در ده ‌دقیقه عوض شد. درباره‌ی این امید و اراده خیلی حرف‌ها خواهیم داشت.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , , , , ,