شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۴
17 September 2016
قسمت هفدهم

«دریا پر از کروکودیل است»

۱۳۹۰ بهمن ۱۷

مازیار مهدوی‌فر/رادیو کوچه

بعد از آن بازرسی بدنی پیش‌بینی نشده، چند ساعت پیاده، راه رفتیم تا به نزدیک‌ترین شهر آن حوالی برسیم. اما برایم واضح بود که اتفاق بدی در حال رخ دادن است. ناگهان یک جیپ پلیس ظاهر شد. لاستیک‌هایش سنگ‌ها را پرتاب می‌کردند توی هوا و پلیس‌ها در حالی‌ که فریاد می‌زدند به ما دستور توقف دادند. همگی پا گذاشتیم به فرار. آن‌ها هم شروع کردند به تیراندازی به سمت ما با کلاشینکف‌هاشان.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

همان‌طور که می‌دویدم صدای گلوله‌ها را می‌شنیدم که زوزه‌کشان از کنارم رد می‌شدند. همان‌طور که می‌دویدم به مسابقات بادبادک بازی در تپه‌های غزنی افغانستان فکر می‌کردم. همان‌طور که می‌دویدم به زنان نوا فکر کردم و این‌که چطور قورمه پلو را با یک دسته چوبی بلند هم‌ می‌زنند. همان‌طور که می‌دویدم با خودم فکر کردم در آن لحظه یک سوراخ چه‌قدر می‌توانست برایم مفید باشد. از همان سوراخ‌هایی که ما توی خانه‌مان در نوا داشتیم و من و برادرم برای فرار از دست طالبان آن تو قایم می‌شدیم. به استاد صاحب، صوفی، مرد دست‌بزرگ و آن خانه زیبا در کرمان هم فکر‌کردم.

ناگهان مردی که پشتم می‌دوید تیر خورد، یا لااقل من این‌طور فکر‌ می‌کنم. چون ناگهان افتاد روی زمین، چرخی خورد و از حرکت باز ایستاد. در افغانستان صدای گلوله، زیاد شنیده‌ بودم. می‌توانستم صدای کلاشینکف را از تفنگ‌های دیگر تشخیص‌ دهم. با خودم فکر‌‌کردم الان چه تفنگی مستقیم به سمت من نشانه رفته ‌است؟ من کوچک بودم. حتا کوچک‌تر از گلوله آن تفنگ‌ها. با خودم فکر می‌کردم و تندتر می‌دویدم. وقتی فهمیدم که مثل دود ناپدید شده‌ام، ایستادم، چون به اندازه کافی دور شده بودم. آن موقع بود که به ترک ایران فکر کردم. به اندازه کافی ترسیده بودم. همین شد که ذهنم را آماده سفر به ترکیه کردم.

بگذار ببینیم کجای داستان بودیم. به نقطه بدون بازگشتی رسیده بودم. روزها و هفته‌ها بود که دیگر حتا به روستای خودم در افغانستان، به مادرم، به خواهر و برادرم فکر هم نمی‌کردم. درحالی‌که در ابتدای سفرم خاطرات آن‌ها مانند خال‌کوبی روی چشم، روز و شب با من بود. از روزی که خانه را ترک کردم چهار سال‌ونیم گذشته‌بود. یک سال و چند ماه در پاکستان و سه سال در ایران. «باید حساب همه‌چیز را داشته‌باشی.» این حرفی  هست که زن پیازفروش سر کوچه‌مان می‌گوید. وقتی تصمیم گرفتم ایران را ترک کنم فقط چهارده سال داشتم. دیگر از آن جور زندگی کردن خسته شده‌بودم. بعد از دومین بار اخراجمان، من و صوفی برگشتیم قم، اما بعد از چند روز، او تصمیم گرفت قم را ترک کند، چون فکر می‌کرد آن‌جا خیلی خطرناک است. رفت تهران و در یک پروژه ساختمانی مشغول به کار شد. اما من نه. تصمیم گرفتم مدتی دیگر در همان کارخانه سنگ‌بری بمانم و پول‌هایم را صرفه‌جویی کنم  تا بتوانم پول کافی برای سفر به ترکیه جمع کنم.

چه‌قدر لازم داشتم تا به ترکیه برسم؟ تازه فرض کنیم که رسیدم آن‌جا، چه‌قدر پول باید آن‌جا خرج کنم؟ بعضی وقت‌ها برای فهمیدن چیزی کافیست آن را از کسی بپرسی.  این سوالات را از یکی از دوستان مورد اعتمادم پرسیدم.

– هفت‌صد هزار تومان.

– هفت‌صد هزار تومان؟

– بله عنایت.

-این یعنی حقوق ده ماه کار کردن . این را به دوستم وحید گفتم که یک‌بار تصمیم گرفته‌بود برود ترکیه اما بعدش پشیمان شده‌بود. حقوق من در کارخانه، هفتاد هزار تومان در ماه است. پس باید ده ماه حقوقم را بگذارم کنار بدون این‌که حتا سکه‌ای از آن خرج کنم.

وحید درحالی‌که سوپش را آرام آرام هم می‌زد تا خنک شود، سرش را به علامت تایید تکان داد. من هم قاشقم را توی سوپم چرخاندم. دانه‌های کوچک سیاه، توی خرده‌های نان روی سطح روغنی سوپ شناور بودند. آن‌ها را با نوک قاشق جمع کردم گوشه‌ای و همه را خوردم. بعد هم، همه سوپ را مستقیم از توی کاسه سر کشیدم.

یک روز جمعه، یکی از همان جمعه‌هایی که قبلن گفتم هر کسی به کاری که دلش می‌خواست می‌پرداخت و ما هم طبق معمول مشغول مسابقات تمام نشدنی فوتبال با کارخانه‌های همسایه بودیم، دوستی که قبلن راجع به ترکیه با او حرف زده‌بودم آمد سراغم. در حالی‌که یکی از دستانم روی شکمم بود، کنار زمین بازی، دراز کشیده بودم و نفسی تازه می‌کردم تا دوباره بروم توی زمین. از من خواست چند دقیقه به حرف‌هایش گوش دهم. از جایم بلند شدم. او تنها نبود. یک پسر افغان دیگر هم هم‌راهش بود.

گوش کن عنایت، ما با هم صحبت‌کردیم. تصمیم داریم برویم ترکیه. برای این کار به اندازه کافی پول داریم. آن‌قدر هست که اگر تو هم بخواهی با ما بیایی می‌توانیم پول سفرت را بپردازیم. البته این کار را فقط به خاطر دوستی و برادری با تو انجام نمی‌دهیم. واقعیت این‌است که اگر تعدادمان بیش‌تر باشد شانس بیش‌تری داریم تا سفرمان را با موفقیت به اتمام برسانیم. این‌جوری در مواقع ضروری به هم کمک می‌کنیم. در همان لحظه، تیمی که بعد از ما رفته بود توی زمین مسابقه، گل زد و فریاد خوشحالی‌شان به هوا رفت. پسر، بعد از مکث کوتاهی پرسید:

-چه می‌گویی عنایت؟

-چه بگویم؟

-بگو بله.

از آن‌ها تشکر کردم و پاسخ مثبت دادم. دیگر چه‌کار می‌توانستم بکنم؟

– می‌دانی سفر خیلی خطرناکی درپیش خواهیم داشت؟

– بله، می‌دانم.

– خیلی خطرناک‌تر از سفرهای دیگر

توپ که به تخته‌سنگی برخورد کرده‌بود مسیرش عوض شد و یک‌راست آمد بین دو تا پای من. با نوک کفشم شوتش کردم توی زمین.

صدایم خیلی قوی بود. البته دلیلش نادانیم بود. اگر می‌دانستم چه سرنوشتی در انتظارم است هرگز قم را ترک نمی‌کردم. شاید هم این کار را می‌کردم. واقعن نمی‌دانم

خورشید سرتاسر زمین را روشن کرده‌بود. نورش آن‌قدر زیاد بود که همه‌چیز زرد شده بود، ابرها هم طلایی شده بودند. فقط آن‌جایی که با کوه‌ها تلاقی می‌کردند به رنگ قرمز خون در می‌آمدند. آن موقع هنوز نمی‌دانستم که کوه می‌تواند چه‌قدر بی‌رحم باشد. چند تا علف خشک از زمین کندم و شروع کردم به مکیدنش. گفتم:

«من تا حالا دریا را ندیده‌ام. خیلی چیزها هست که تا حالا توی زندگیم ندیده‌ام و دوست دارم آن‌ها را تجربه کنم. تازه این‌جا هم خیلی خطرناک است . چون مدام باید برای خرید از کارخانه بروم بیرون. می‌دانید چه می‌گویم؟ من آمادگی روبرو شدن با هر خطری را دارم.»

صدایم خیلی قوی بود. البته دلیلش نادانیم بود. اگر می‌دانستم چه سرنوشتی در انتظارم است هرگز قم را ترک نمی‌کردم. شاید هم این کار را می‌کردم. واقعن نمی‌دانم.

شروع کردیم به تحقیق کردن. با آن‌هایی که رفته ‌بودند سمت ترکیه و برگشته‌ بودند صحبت کردیم. حرف‌های گروهی که نتوانسته ‌بودند سفر را با موفقیت به اتمام برسانند را از آن‌هایی که زنده مانده‌ بودند شنیدیم. انگار فقط زنده مانده ‌بودند تا ترس‌هایشان را با ما قسمت‌کنند. شاید هم این کار دولت بود که یکی دو نفر را زنده می‌گذاشت تا برگردند و بقیه را بترسانند. بعضی‌ها توی کوه‌ها یخ‌زده‌بودند، بعضی‌ها توسط پلیس مرزی کشته ‌شده ‌بودند، بعضی‌ها هم توی دریا، در مرز ترکیه و یونان غرق ‌شده‌ بودند.

 یک روز موقع ناهار با پسری هم‌صحبت شدم که صورتش بدجوری مچاله شده‌ بود. نصف صورتش شبیه یک همبرگر «مک‌دونالد» شده‌بود که به مدت طولانی گذاشته باشند توی ماهی‌تابه.

-مک‌دونالد؟

-بله، مک‌دونالد.

-جالب است. بعضی وقت‌ها حرف‌هایی می‌زنی مثل این که: «قدش به بلندی قد یک بز بود.» یک وقت دیگر وقتی می‌خواهی مثال بزنی از مک‌دونالد یا بیسبال حرف می‌زنی.

-خوب کجایش جالب است؟

-این‌که آن‌ها به دو فرهنگ متفاوت برمی‌گردند، دو دنیای متفاوت. حداقل برای من این‌جوری به نظر می‌رسد.

-می‌دانی فابیو، حتا اگر حق با تو باشد، باید بگویم که هر دوی این دنیاها حالا  درون من و بخشی از وجودم هستند.

او برایم تعریف کرد ماشینی که داشت او را از شهر «کاپادوکیا» در ترکیه انتقال می‌داد، دچار یک تصادف شد. توی پیچ یکی از گردنه‌های جاده در استان «آکسارای»، با یک کامیون پر از لیمو تصادف کرده ‌بودند. او هم پرتاب شده بود بیرون و صورتش کشیده شده بود روی آسفالت جاده. پلیس ترکیه او را دستگیر کرده‌ بود و کتکش زده ‌بود. او را تحویل ایرانی‌ها داده بودند و آن‌ها هم تا می‌خورد او را زده ‌بودند. خلاصه این‌که سفرش به اروپا برایش شده بود یک فاجعه‌ی تمام عیار. گفت: «من می‌توانم  پول سفرت به ترکیه را به تو قرض بدهم، اما این کار را نمی‌کنم. چون نمی‌خواهم مسوول بدبختی و رنج تو باشم.»

افراد دیگری هم بودند که همین حرف‌ها را به من زدند، اما بعید می‌دانم آن حرف‌ها را از ته دل زده‌باشند، چون خسیس‌تر از این حرف‌ها به‌نظر‌ می‌رسیدند. تنها چیزی که در آن برهه نیاز داشتم شنیدن یک داستان موفقیت‌آمیز بود. این‌که راجع به کسی بگویند:

«او توانست این سفر را با موفقیت به پایان برساند، او توانست خودش را به ترکیه، یونان یا لندن برساند.» اگر چنین داستانی می‌شنیدم برای سفر اعتماد به نفس پیدا‌ می‌کردم. اگر چنین چیزی می‌شنیدم به خودم می‌گفتم: «اگر او توانست انجامش دهد پس من هم می‌توانم.»

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , ,