Saturday, 18 July 2015
01 October 2020
هفت‌سنگ- قسمت نهم

«بازی سرنوشت»

2012 February 12

رضا حاجی‌حسینی/ رادیو کوچه

بازی سرنوشت چه‌ها که با آدم‌ نمی‌کند. وقتی در جست‌و‌جوی بازی‌ها می‌روم به سال‌های کودکی، در کوچه ‌پس‌کوچه‌ها گم می‌شوم، بعضی دوستانم را از پس سال‌ها پیدا می‌کنم، در خیال با آن‌ها حرف می‌زنم، خاطره‌های مشترک‌مان را با هم مرور می‌کنیم و بعد ناگهان می‌بینم که نیستند. من، تنها، نشسته‌ در جایی بسیار دور از آن کوچه‌ها و خیابان‌ها، گذشته را می‌کاوم. گذشته‌ای که شیرین است و پر از بازی. این‌بار می‌خواهم شما را هم در سفر به خاطره‌ها با خودم ببرم.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

تازه آمده بودیم به محله‌ی جدید. سیلی که آن سال در ارتفاعات تهران آمده بود، بخش‌هایی از محله را شسته و برده بود، اما زندگی هم‌چنان جریان داشت. پدرم شانس آورد که خانه‌ی آرزویش را آن سیل تکان نداد و ما، چند ماه بعد به آن‌جا نقل مکان کردیم. روزهای اول با مادرم می‌رفتیم تا محله را کشف کنیم. کوچه‌ها خلوت بود. من 7‌ساله بودم آن سال و در این گشت و گذارها، چشمم دو دو می‌زد برای پیدا کردن بچه‌های هم‌سن و سال، برای بازی. از همان موقع عاشق بازی بودم. هنوز هم هستم. نمی‌دانم این میل و اشتیاق من به بازی چرا از  سرم نمی‌افتد. گاهی فکر می‌کنم شاید در سال‌های کودکی- چون پدر اجازه نمی‌داد- چنان‌که باید و شاید بازی نکرده‌ام و حالا قرار است این میل تا آخر عمر یا حتا پس از آن با من بیاید. به همین خاطر هم هست که همیشه از پدر و مادرهای آشنا می‌خواهم که به بچه‌های‌شان اجازه بدهند تا دل‌شان می‌خواهد بازی کنند تا مثل من حسرت بازی بر دل‌شان نماند و تا آخر عمرشان همراهی‌شان نکند.

به کوچه برگردیم. به این‌که بچه‌ها کم‌کم پیدا شدند و با هم دوست شدیم. من فکر می‌کردم این من بوده‌ام که آن‌ها را پیدا کرده‌ام و آن‌ها هم هر کدام‌شان معتقد بودند که کشف من، کار خودشان بوده. هنوز هم اولین لحظه‌ی دیدن بعضی از بچه‌محل‌ها را به‌خاطر دارم. با مادرم بودم. داشتیم می‌رفتیم پست‌خانه تا به سنت آن روزها، تمبر بخریم برای جمع کردن که از مقابل یکی‌شان گذشتم. به هم لبخند زدیم و در این لبخند، انگار قول و قرارهای‌مان را گذاشتیم. چند روز بعد هم‌دیگر را پیدا کردیم و تا سال‌های سال دوست ماندیم. در سال‌های اول، رفیق گرمابه و گلستان بودیم. بعد رفیق گاه‌به‌گاه و به هنگام فراغت شدیم و حالا، رفیق بی‌خبریم. بازی سرنوشت ما را از هم جدا کرد و این بازی‌ای است که با خیلی‌ها می‌کند.

دوست دیگری بود که مثل من تازه‌وارد محله بود و چند وقتی بعد از ما به آن محل آمد. از ما کوچک‌تر بود و من قبل از این‌که ببینمش، تعریفش را شنیده بودم. یک روز تازه داشتم از سر کوچه به طرف پاتوق‌مان می‌رفتم و به میانه‌های راه رسیده بودم که ناگهان پسری بور  و عینکی با یک توپ «چهل تکه» در دست، مقابلم سبز شد‌‌. او نه گذاشت، نه برداشت و بی‌مقدمه گفت: «آقا پسر فوتبال می‌کنی؟»

من داشتم به این فکر می‌کردم که آیا فوتبال می‌کنی همان فوتبال بازی می‌کنی است یا نه و هنوز جوابش را نداده بودم که دو ‌آجر یک طرف گذاشت و  دو آجر یک طرف دیگر و  مشغول بازی شد. و من هنوز داشتم فکر می‌کردم که من کی گفتم بازی می‌کنم که خودم خبر ندارم. در ضمن این اولین باری بود که من با توپ چهل‌تکه فوتبال بازی می‌کردم.

بازی سرنوشت این دوست را هم مثل خیلی از آن بچه‌محل‌ها یا به عبارت به‌تر همه‌شان از من جدا کرد و حالا جز یادشان چیزی با من نیست. این بازی‌ای بود که سرنوشت با ما کرد، در حالی‌که هیچ‌کدام‌مان چنین روزهایی را حتا به خواب هم نمی‌دیدیم. رابطه‌ی این روزها با بازی را کم‌تر کسی است که نداند اما برای راهنمایی، همین که بگوییم در ماه بهمن‌ هستیم کفایت می‌کند.

نکته این‌که حاصل بازی‌های پدران ما، سرنوشت و وضع امروز ما شد. به نظر می‌رسد آن‌ها نه خودشان درست بازی کردند و نه این فرصت را برای ما ساختند که خوب بازی کنیم. حالا بازی ما هم آینده‌ی بچه‌های ما را می‌سازد. برای این‌که آن‌ها بازی‌های خوبی بکنند، ما باید چگونه بازی کردن را یادشان بدهیم. هم‌بازی‌شان شویم و در بازی به آن‌ها بگوییم که هستند، چه هستند و چه توانایی‌های عظیمی دارند. کاری که پدر و مادرهای ما یا اصلن بلد نبودند و نکردند، یا بلد بودند و نکردند، یا چنان‌که باید و شاید نکردند… (صدای دوستانم را می‌شنوم که تشویقم می‌کنند)

«کاوه فولادی­نسب»، دوست یک بار دیده و هم‌محلی‌ام،‌ در صفحه‌‌ی فیس‌بوک‌اش نوشته: «گاهی اوقات که دست ‌و دلم به کار نمی‌رود، با حافظ حال می‌کنم. دیوانش را برمی‌دارم و بی‌مقدمه بازش می‌کنم، نه از باب تفال-که اعتقادی به این معنا ندارم- بیش‌تر از سر بازیگوشی، {…} امروز که می‌روم سراغش، می‌گوید: «در می‌خانه ببستند، خدایا مپسند/ که در خانه‌ی تزویر و ریا بگشایند»

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , ,