Saturday, 18 July 2015
24 September 2020
قسمت هجدهم

«دریا پر از کروکودیل است»

2012 February 14

مازیار مهدوی‌فر / رادیو کوچه

آخرش شدیم چهار نفر که خودمان را آماده سفر به ترکیه کرده بودیم. همان وقت‌ها بود که با فرید آشنا شدیم. پسری که در کارخانه نزدیک ما کار می‌کرد و او هم می‌خواست برود ترکیه. قاچاق‌چی که قرار بود کارهای او را ردیف کند پسرعمویش بود. به نظر می‌آمد این موضوع برای ما فرصتی بود که نباید از دستش می‌دادیم. اگر قاچاق‌چی، واقعن پسرعموی فرید بود، فرید به او اعتماد داشت. پس اگر با ما هم‌سفر می‌شد معنایش این بود که ما هم می‌توانستیم به مرد قاچاق‌چی اعتماد کنیم.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

 یکی از روزهایی که مثل همه روزهای دیگر بود، وقتی شیفت‌مان تمام شد، وسایل‌مان را جمع کردیم و ریختیم توی ساک‌های برزنتی‌مان. بعد هم رفتیم سراغ مدیر کارخانه و حقوق‌مان را گرفتیم. با او خداحافظی کردیم و رفتیم ایست‌گاه اتوبوس. سوار اتوبوسی شدیم که مقصدش تهران بود. توی ایست‌گاه تهران، پسرعموی فرید منتظرمان بود. برای‌مان تاکسی گرفت و ما را برد خانه‌اش. نشستیم توی اتاق پذیرایی و چای نوشیدیم. به ما گفت دو روز فرصت داریم تا برای سفر مقداری غذا تهیه کنیم. غذا باید ساده اما مقوی باشد. مثلن میوه خشک، بادام و پسته. گفت یک جفت پوتین خوب و لباس‌های خیلی گرم هم بخریم و البته چند تا لباس باکلاس برای پوشیدن در استانبول. چون  نمی‌شد لباس‌هایی که با آن به سفر کوهستان می‌رفتیم را توی شهر استانبول بپوشیم. حتمن لباس‌هامان پاره می‌شد و بوی بدی می‌گرفت. باید همه چیزهایی که گفت را می‌خریدیم، به‌خصوص پوتین‌ها. پسرعموی فرید در مورد پوتین خیلی اصرار داشت.

رفتیم بازار و خریدها را انجام دادیم. احساس خوبی توی هوا موج می‌زد که نمی‌توانم تعریفش کنم. وقتی برگشتیم، پوتین‌ها را به قاچاق‌چی نشان دادیم. آن‌ها را گرفت دستش و همه جا را بررسی کرد، از بند پوتین‌ها گرفته تا درز و سوراخ‌ها و داخل‌شان را کاملن بازرسی کرد و بعدش به ما گفت که خریدمان خوب بوده. البته او اشتباه می‌کرد. مطمئن هستم او در حرف‌هایش حسن نیت داشت. حداقل به خاطر پسرعمویش. اما مسئله این‌جا بود که او فکر می‌کرد همه‌چیز را در مورد سفر کوهستانی ما می‌داند. درحالی‌که اشتباه می‌کرد. چون خودش هرگز به آن سفر نرفته بود. فقط قرار بود دست ما را بگذارد توی دست یک‌عده دیگر. او یک واسطه بود. فقط باید می‌نشست منتظر، تا یک روز ما به او زنگ بزنیم و بگوییم که رسیده‌ایم ترکیه. درحالی‌که پوتین‌ها را به سمت پنجره گرفته بود و توی نور تماشای‌شان می‌کرد گفت: «سفرتان سه روز طول می‌کشد. این کفش‌ها خیلی محکم‌اند، درست همان چیزی هست که لازم دارید. آفرین به شما. خرید خوبی کرده‌اید.»

صبح روز بعد، یک مرد ایرانی آمد دنبال‌مان. ما را سوار تاکسی کرد و برد به خانه‌ای بیرون شهر. یک ساعت که گذشت اتوبوسی از راه رسید. راننده اتوبوس، هم‌دست قاچاقچی‌ها بود. اما مسافران در جریان نبودند چه اتفاقی قرار است بیفتد. راننده بوق زد و ما تا صدای بوق را شنیدیم از خانه دویدیم بیرون و سوار اتوبوس شدیم. بیش‌تر مسافران زن‌ها و بچه‌ها بودند، اما چند مرد هم بین‌شان بودند که از این کار راننده متعجب شدند و کمی هم اعتراض کردند، اما خیلی زود ساکت شدند. راه افتادیم سمت تبریز. رفتیم سمت مرز. از تبریز که گذشتیم از کناره دریاچه ارومیه رد شدیم. برای کسانی که نمی‌دانند بگویم که دریاچه ارومیه در بخش مرکزی آذربایجان ایران قرار دارد و بزرگ‌ترین دریاچه ایران است. حدودن صد و چهل کیلومتر طول و پنجاه‌و‌پنج کیلومتر هم عرض دارد. توی چرت بودم که بغل دستیم با آرنج زد پهلویم و گفت: «نگاه کن.»

گفتم :«چی؟ » هنوز چشم‌هایم بسته بود.

«دریاچه. دریاچه را ببین.»

سرم را برگرداندم و خیلی آرام چشم‌هایم را باز کردم. از پنجره به بیرون نگاهی انداختم. غروب بود و آفتاب ملایمی به دریاچه می‌تابید. ده‌ها و صدها جزیره کوچک صخره‌ای توی نور آفتاب دیده می‌شد و سرتاسر جزیره‌ها توی زمین و هوا پر از نقطه بود. هزاران نقطه.

«چه بودند آن نقطه‌ها؟»

«پرنده»

«پرنده؟»

بله، پرنده‌های مهاجر. این را مردی که توی صندلی جلو نشسته بود به من گفت.

با دستم آرام ضربه‌ای به پشتش زدم و گفتم:

«آن‌ها واقعن پرنده هستند آقا صاحب؟» او گفت:

«بله، فلامینگو، پلیکان و پرنده‌های دیگر. هلاکوخان، پسر بزرگ چنگیزخان فاتح بغداد در یکی از همین جزیره‌ها دفن شده. این‌جا پر از پرنده و ارواح مردگان است. شاید به همین خاطر هست که این دریاچه اصلن ماهی ندارد.»

«ماهی ندارد؟»

«نه. حتا یکی. آبش خوب نیست. فقط برای بیماری رماتیسم خوب است.»

هوا تاریک شده بود که رسیدیم سلماس. آخرین شهر ایران و نزدیک‌ترین شهر به کوه‌ها. به ما گفتند پیاده شویم و همان‌جا کنار هم بمانیم و ساکت باشیم. بعد هم پیاده توی تاریکی شب راه افتادیم. بدون هرگونه فانوس یا نور دیگری. نزدیکی‌های صبح بود که به دهکده‌ای رسیدیم. خانه کوچکی آن‌جا بود که اولش فکر کردیم برای ما آماده‌اش کرده‌اند، اما وقتی واردش شدیم فهمیدیم آن‌جا خانواده‌ای زندگی می‌کنند. محلی بود برای جمع شدن مسافران غیرقانونی که قرار بود بزنند به کوه‌ها. قبل از ما گروه کوچک دیگری آن‌جا بودند و بعد از ما هم گروه‌های دیگری از افغان‌ها از راه رسیدند. آخرش شدیم سی نفر. حسابی، ترسیده بودیم. فکر می‌کردیم چطور می‌توانیم بدون آن‌که کسی ما را ببیند از کوه عبور کنیم. این را پرسیدیم اما کسی جواب‌مان را نداد. وقتی خیلی اصرار کردیم به ما گفتند به‌تر است همان‌جا آرام بگیریم و سوال‌مان را پیش خودمان نگه داریم.

سفرتان سه روز طول می‌کشد. این کفش‌ها خیلی محکم‌اند، درست همان چیزی هست که لازم دارید. آفرین به شما. خرید خوبی کرده‌اید

دو روز توی همان خانه منتظر بودیم. غروب روز دوم بود که به ما خبر دادند برای سفر آماده باشیم. زیر آسمان پرستاره به راه افتادیم. نور آسمان آن‌قدر بود که نه به نور فانوس یا نور دیگری نیاز داشتیم و نه حتا نیاز بود چشمان‌مان مثل چشم جغد باشد. خیلی خوب می‌شد همه‌جا را دید. حدود نیم‌ساعت در کنار آدم‌هایی که آن‌ها را نمی‌شناختیم راه رفتیم. وقتی به انتهای اولین سربالایی رسیدیم، گروه دیگری را دیدیم که از پشت یک صخره بزرگ ظاهر شدند. اولش ترسیدیم و فکر کردیم سربازها ما را پیدا کرده‌اند. اما خبری از سربازها نبود. آن‌ها سی نفر مسافر غیرقانونی مثل خودمان بودند. باورم نمی‌شد. حالا شده بودیم شصت نفر. شصت مسافر غیر قانونی در یک صف در مسیر کوهستان. البته کار به همین‌جا ختم نشد. نیم ساعت بعد، گروه سوم هم پیداشان شد. آن‌ها زودتر از ما رسیده بودند و همگی روی زمین ولو شده بودند و منتظر ما بودند. نیمه‌های شب که برای استراحت توقف کردیم توانستم یک آمار کامل از مسافران بگیرم. شده بودیم هفتاد و هفت نفر.

ما را بر اساس ملیت و نژاد از هم جدا کردند. غیر از افغان‌ها که کم‌سن‌و‌سال‌ترین گروه بودند، کردها، پاکستانی‌ها، عراقی‌ها و تعدادی بنگلادشی هم بودند. ما را از هم جدا کردند تا مشکلی پیش نیاید. البته تا جایی که ممکن بود. تمام روز در کنار هم شانه‌به‌شانه و بازو‌به‌بازو راه می‌رفتیم، طول قدم‌هامان با هم فرق داشت اما همه با یک سرعت به پیش می‌رفتیم. وقتی در چنین وضعیتی باشی، وضعیتی چنین سخت، آب و غذای کم، نبود جا برای استراحت و هوای بسیار سرد، احتمال جنگ و دعوا و حتا چاقوکشی زیاد می‌شود. به همین دلیل، شاید به‌ترین کار همین بود که گروه‌های قومی مختلف را که با هم دشمن بودند، از هم جدا کنند.

بعد از یک ساعت راه رفتن در یک مسیر خاکی ناهموار در میانه راه تپه‌ای بودیم که چوپانی جلوی راه‌مان را گرفت. سگ دیوانه‌ای هم همراهش بود. چوپان خواست با رهبر گروه حرف بزند. رییس گروه بدون لحظه‌ای فکر کردن دستش را کرد توی جیب ژاکتش و مقداری پول به او داد تا ما را به پلیس لو ندهد. چوپان به آرامی اسکناس‌ها را شمرد، آن‌ها را گذاشت توی کلاهش و به ما علامت داد که به راه‌مان ادامه دهیم. از کنار چوپان پیر که رد می‌شدم دیدم مستقیم زل زده توی چشمانم. انگار می‌خواست چیزی به من بگوید. اما من هرگز نفهمیدم چه چیزی.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , ,