Saturday, 18 July 2015
18 September 2020
زن ایرانی- رابعه شاعره

«نخستین شاعر زن عارف فارسی‌گوی»

2012 February 14

سایه کوثری/ رادیو کوچه

«رابعه بلخی»، ملقب به «زین‌العرب» نخستین شاعر زن عارف فارسی‌گوی است. او دختر کعب، امیر بلخ و معاصر رودکی در دوران حکومت سامانیان بود. براساس منابع موجود، شرح زندگی او را عطار در 428 بیت شعر در الهی‌نامه خود آورده است. روایت عطار به بخشی از زندگی رابعه بعد از دوران مرگ پدرش تا مرگ تراژیک خود رابعه می‌پردازد.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

رابعه داستان زنی ایرانی‌ست که در یک مثلث مردانه پدر، برادر و معشوق اسیر می‌شود:

رابعه آن‌قدر زیبا و لطیف بود که وصف چشمان سیاهش تا دوردست‌ها رفته و اشعار زیبایی به شهرت زیبایی خود می‌سرود. پدرش مدام در خیال رشد و بالندگی او و در فکر آینده دختر رنجورش بود.

چون مرگش فرا رسید، پسر خود حارث را پیش خواند و دختر را بدو سپرد و گفت: «چه شهریارانی که این در گران‌مایه را می‌خواستند و من هیچ‌کس را لایق نشناختم. اما تو چون کسی را شایسته او یافتی خود دانی تا به هر راهی که می‌دانی روزگارش را خرم‌سازی.» پسر گفته‌های پدر را پذیرفت و پس از او بر تخت شاهی نشست و خواهر را چون جان گرامی داشت. اما روزگار بازی دیگری پیش آورد.

روزی حارث به مناسبت پادشاه شدنش جشنی برپا داشت. رابعه به بام قصر رفت تا از نزدیک آن همه شادی و شکوه را به چشم ببیند. ناگهان نگاهش به بکتاش افتاد که به ساقی‌گری در برابر شاه ایستاده بود. بکتاش گاه می‌گساری می‌کرد، گاه آواز می‌خواند و گاه رباب می‌نواخت. رابعه که بکتاش را دید آتش عشق به جانش افتاد و سراپایش را فراگرفت. از آن پس خواب شب و آرام روز از او رخت بربست و بی‌قرار او شد.

پس از یک سال، رنج و اندوه چنان ناتوانش کرد که او را یک‌باره از پای درآورد و بر بستر بیماری افکند. برادر بر بالینش طبیب آورد تا دردش را درمان کند. اما چه سود؟

چنان دردی کجا درمان پذیرد

که جان درمان هم از جانان پذیرد

رابعه دایه‌ای داشت دل‌سوز و غم‌خوار و هم زیرک و کاردان. با هزار ترفند قفل دهان رابعه را گشود و عشق دختر به غلام از سوی او گفته شد.

چنان عشقش مرا بی‌ خویش آورد

که صد ساله غمم در پیش آورد

چنین بیمار و سرگردان از آنم

که می‌دانم که می قدرش ندانم

سخن چون می‌توان زان سرو من گفت

چرا باید ز دیگر کس سخن گفت

رابعه از دایه خواست که ماجرای این عشق را برای بکتاش بازگو کند و خود نامه‌ای برای او نوشت:

الا ای غایب حاضر کجایی

به پیش من نه ای آخر کجایی

بیا و چشم و دل را میهمان کن

وگرنه تیغ گیر و قصد جان کن

اگر پیشم چو شمع آیی پدیدار

و گرنه چون چراغم مرده انگار

بکتاش با خواندن نامه عاشق نگارنده آن شد و با فرستادن پاسخ، مهر رابعه را جواب داد. رابعه وقتی از عشق محبوبش خبردار شد، از جا برخاست و دیگر کارش شده بود روز و شب در وصف معشوق سرودن. بکتاش هم پس از خواندن هر شعر عاشق‌تر و دل‌داده‌تر می‌شد.

مدت‌ها گذشت. روزی بکتاش رابعه را در محلی دید و شناخت و همان دم به دامنش آویخت. اما به جای آن‌که از دلبر نرمی و دل‌داگی ببیند با خشونت و سردی روبه‌رو شد. چنان دختر از کار او برآشفت و از گستاخی‌اش روی درهم کشید که با سختی او را از خود راند:

که هان ای بی دب این چه دلبری‌ست

تو روباهی ترا چه جای شیری‌ست

که باشی تو که گیری دامن من

که ترسد سایه از پیراهن من

عاشق ناامید برجا ماند و گفت: «ای بت دل‌فروز، این چه حکایت است که در نهان شعرم می‌فرستی و دیوانه‌ام می‌کنی و اکنون روی می‌پوشی و چون بیگانگان از خود می‌رانیم؟»

دختر با مناعت پاسخ داد که: «از این راز آگاه نیستی و نمی‌دانی آتشی که در دلم زبانه می‌کشد و هستیم را خاکستر می‌کند، نزدم چه گران‌بهاست. چیزی نیست که با جسم خاکی سروکار داشته باشد. جان غم‌دیده من طالب هوس‌های پست و شهوانی نیست. ترا همین بس که بهانه این عشق سوزان و محرم اسرار باشی. دست از دامنم بدار که با این کار چون بیگانگان از آستانه‌ام دور می‌شوی.»

پس از این سخن، رفت و غلام را شیفته‌تر از پیش برجای گذاشت و خود هم‌چنان به شعر گفتن پرداخت و آتش درون را با طبع چون آب تسکین می‌داد.

روزی دختر عاشق تنها میان چمن‌ها می‌گشت و می‌خواند:

الا ای باد شبگیری گذر کن

زمن آن ترک یغما را خبر کن

بگو کز تشنگی خوابم ببردی

ببردی آبم و آبم ببردی

و چون دریافت که برادر شعرش را می‌شنود کلمه ترک یغما را به سرخ سقا تبدیل کرد. اما حارث از آن روز نسبت به خواهر بدبین شد.

از این واقعه مدتی گذشت و دشمنی بر حارث پادشاه حمله کرد و سپاهی بی‌شمار بر او تاخت. حارث هم پگاهی با سپاهی جوان از شهر بیرون رفت. خروش کوس گوش فلک را کر کرد و زمین از خون دشمنان چون لاله رنگین شد.

حارث سپاه را به سویی جمع آورد و خود چون شیر بر دشمن حمله کرد. از سوی دیگر بکتاش با دو دست شمشیر می‌زد و دلاوری می‌کرد. سرانجام چشم زخمی به او رسید و سرش از ضربت شمشیر دشمن زخم برداشت. اما همین‌که نزدیک بود گرفتار شود، شخص روبسته سلاح پوشیده‌ای سواره پیش صف درآمد و چنان خروشی برآورد که از فریاد او ترس در دل‌ها جای گرفت. سوار بر دشمن زد و سرها به خاک افکند و یک‌سر به سوی بکتاش رفت. او را برگرفت و به میان صف سپاه برد و به دیگرانش سپرد و خود چون برق ناپدید شد. هیچ‌کس از حال او آگاه نشد و ندانست که کیست.

این سپاهی دلاور رابعه بود که جان بکتاش را نجات داد. اما به محض آن‌که ناپدید شد، سپاه دشمن چون دریا به موج آمد و چون سیل روان شد و اگر لشگریان شاه بخارا به کمک نمی‌شتافتند دیاری در شهر باقی نمی‌ماند. حارث پس از این کمک پیروز به شهر برگشت و چون سوار مردافکن را طلبید نشانی از او نجست.

همین‌که شب فرا رسید، رابعه که از جراحت بکتاش دل‌خون بود، نامه‌ای به او نوشت:

چه افتادت که افتادی به خون در

چو من زین غم نبینی سرنگون‌تر

همه شب هم‌چو شمعم سوز دربر

چو شب بگذشت مرگ روز بر سر

چنان گشتم ز سودای تو بی خویش

که از پس می‌ندانم راه و از پیش

دلی دارم ز درد خویش خسته

به بیت‌الحزن در بر خویش بسته

اگر امید وصل تو نبودی

نه گردی ماندی از من نه دودی

نامه مانند مرهم درد بکتاش را تسکین داد و سیل اشک از دیدگانش روان ساخت و به دل‌دار پیغام فرستاد که:

جانا تا کیم تنها گذاری

سر بیمار پرسیدن نداری

چو داری خون مردم چون لبیبان

دمی بنشین به بالین غریبان

اگر یک زخم دارم بر سر امروز

هزارم هست بر جان ای دل افروز

ز شوقت پیرهن بر من کفن شد

بگفت این وز خود بی خویشتن شد

چند روزی گذشت و زخم بکتاش بهبود یافت

رابعه روزی در راهی به رودکی شاعر برخورد. شعرها برای هم خواندند و سوال و جواب‌ها کردند. رودکی از طبع لطیف دختر در تعجب شد و چون از عشقش آگه شد، راز طبعش را هم دانست و چون از آن‌جا به بخارا رفت به درگاه شاه بخارا که به کمک حارث شتافته بود، رسید.

از قضا حارث هم برای عذرخواهی و سپاس‌گزاری همان روز به دربار شاه رفته بود. جشن شاهانه‌ای برپا شد و بزرگان و شاعران بار یافتند. شاه از رودکی شعر خواست، او هم بر پا خاست و چون شعرهای دختر را به یاد‌داشت همه را برخواند. مجلس سخت گرم شد و شاه چنان مجذوب شد که نام سراینده شعر را از او پرسید.

رودکی هم مست می و گرم شعر، بی‌خبر از وجود حارث زبان گشاد و داستان را چنان‌که بود بی‌پرده نقل کرد و گفت شعر از دختر کعب است که مرغ دلش در دام غلامی اسیر شده است. چنان‌که نه خوردن می‌داند و نه خفتن و جز شعر گفتن و غزل سرودن و نهانی برای معشوق نامه فرستادن کاری ندارد. راز شعر سوزانش جز این نیست.

حارث داستان را شنید و خود را به مستی زد. چنان‌که گویی چیزی نشنیده است. اما چون به شهر خود بازگشت دلش از خشم می‌جوشید و در پی بهانه‌ای می‌گشت تا خون خواهر را بریزد و ننگ را از دامان خود بشوید.

بکتاش نامه‌های رابعه را یک‌جا جمع کرده و در صندوقی نگه‌داری می‌کرد. رفیقی داشت ناپاک که از دیدن آن صندوق از حرص این‌که نکند در آن گوهری باشد، مخفیانه در آن را باز کرد و همه نامه‌ها را خواند و بعد برای شاه برد. حارث نامه‌ها را که خواند آتش خشم چنان سراسر وجودش را دربرگرفت که در همان دم کمر به قتل خواهر بربست. ابتدا بکتاش را اسیر و در چاهی زندانی کرد. سپس نقشه قتل خواهر را کشید.

دستور داد تا حمامی آماده کنند و آن سیمین تن را به آن‌جا ببرند و سپس رگزن هر دو دستش را رگ بزند و آن را باز بگذارد. دژخیمان چنین کردند. رابعه را به حمام بردند و از سنگ و آهن در را محکم بستند. دختر فریادها کشید و آتش به جانش افتاد، اما نه از ضعف و دادخواهی بلکه از آتش عشق، سوز طبع، شعر سوزان، آتش جوانی، آتش بیماری و غم رسوایی.

آهسته خون از بدنش می‌رفت و دورش را فرا می‌گرفت. دختر شاعر انگشت در خون فرو می‌برد و غزل‌های پرسوز بر دیوار نقش می‌کرد. هم‌چنان که دیوار با خون رنگین می‌شد، چهره‌اش بی‌رنگ می‌شد و هنگامی که در گرمابه دیواری نانوشته نماند، در تن او هم خونی نماند. دیوار از شعر پر شد و آن ماه پیکر چون پاره‌ای از دیوار برجای خشک شد و جان شیرینش میان خون و عشق و آتش و اشک از تن برآمد.

فردا که به سراغش رفتند، دیوار گرمابه را سراسر پوشیده از این شعر دیدند:

نگارا بی تو چشمم چشمه‌سار است

همه رویم به خون دل نگار است

ربودی جان و در وی خوش نشستی

غلط کردم که بر آتش نشستی

چو در دل آمدی بیرون نیایی

غلط کردم که تو در خون نیایی

چون از دو چشم من دو جوی دادی

به گرمابه مرا سرشوی دادی

منم چون ماهی بر تابه آخر

نمی‌آیی بدین گرمابه آخر

نصیب عشق این آمد ز درگاه

که در دوزخ کنندش زنده آن‌گاه

سه ره دارد جهان عشق اکنون

یکی آتش یکی اشک و یکی خون

به آتش خواستم جانم که سوزد

چه جای توست نتوانم که سوزد

به اشکم پای جانان می بشویم

به خونم دست از جان می بشویم

بخوردی خون جان من تمامی

که نوشت باد ای یار گرامی

کنون در آتش و در اشک و در خون

برفتم زین جهان جیفه بیرون

مرا بی تو سرآمد زندگانی

منت رفتم تو جاویدان بمانی

چون بکتاش از این واقعه آگاه شد، نهانی فرار کرد و شبان‌گاه به خانه حارث رفت و سرش را از تن جدا کرد و هم آن‌گاه بر سر قبر دختر شتافت و با دشنه دل خویش شکافت.

نبودش صبر بی یار یگانه

بدو پیوست و کوته شد فسانه

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , , ,