Saturday, 18 July 2015
19 September 2020
کرانه‌های سن

«مظاهر رنسانس در اروپا»

2012 February 18

سایه کوثری/ رادیو کوچه

هفته گذشته تا این‌جا گفتیم که رنسانس ابتدا در قرن چهارده و پانزده در ایتالیا پدید آمد و از آن‌جا به دیگر کشورهای اروپایی منتشر شد.

اما در قرن شانزدهم و پس از پاگرفتن رنسانس در این کشورها زمینه برای تولد و رشد دو جنبش فکری دیگر هم آماده شد: «جنبش اومانیسم» و «جنبش مذهبی رفرم» یا «اصلاح مذهب.»

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

جنبش اومانیسم

رنسانسی که در ایتالیا و دیگر کشورها به وجود آمد، در اندک زمانی توجه و علاقه محققان و نویسندگان را برای مطالعات بی‌طرفانه و عاری از غرض و شرح و تفسیر درست متون اصلی دوران باستان و آثار کلاسیک آماده کرد و یک نوع گرایش فکری ویژه را به وجود آورد که آن را اومانیسم می‌خوانند.

اصول عمده اومانیسم عبارت بود از: مردود دانستن فرهنگ کهنه اسکولاستیک و بازگشت به سرچشمه‌های حکمت باستان و مطالعه دقیق متون قدیم و اندیشه‌های فیلسوفان، مورخان و شعرا و نویسندگان بزرگ گذشته و شوق شناخت جهان و هرچه در آن است و نیز اعتقاد به قدرت انسان و حق بهره بردن او از زندگی و در یک جمله توجه به مسایل مربوط به انسان و آزادی و حیثیت و شکوفایی فکری او.

اومانیست هم در ابتدا به ادیب یا متفکری می‌گفتند که نسبت به همه علوم و هنرها شناخت داشته و به بررسی مسایل انسانی توجه خاصی داشته باشد، درست همان‌طور که در بیست قرن پیش از آن به ادب و هنر یونان و روم توجه شده بود.

اومانیست‌ها شیفته آزادی یونان در زمان سقراط بودند و می‌خواستند به انسان این امکان را بدهند که آزادانه در مورد مسایل دینی و سیاسی و انسانی بحث کند.

«اسکو» به معنی «محل درس خواندن و آموختن» است و چون در قرون وسطا علم و حکمت فقط در کلیسا تدریس می‌شد، اسکولاستیک به همه دروسی می‌گویند که مربوط به آن باشد.اما با همه این‌ها جنبش اومانیسم در قرن چهاردهم بالاخره از سوی دانته، پترارک و بوکاچیو در ایتالیا درخشش یافت.

اومانیست‌ها تمایل زیادی به قدما و افکار آن‌ها داشتند چون معتقد بودند که قدما واقعن بشر را درک کرده و زیر و بم حالات و روحیات آدمی را استادانه تجزیه و تحلیل کرده‌اند.

در قرون وسطا مردم اروپا آشنایی چندانی با شاه‌کارهای دوران باستان نداشتند. بیش‌تر موضوعات مورد مطالعه علوم دینی و هرچیزی بود که به کلیسا و الاهیات مربوط می‌شد. آن‌قدر که انگار فراموش کرده بودند در جهانی مادی زندگی می‌کنند.

علمای اسکولاستیک معتقد بودند که مسیحیت چهره جهان را دگرگون کرده اما به این نکته که چرا جامعه مسیحی از جامعه غیردینی روزبه‌روز دورتر می‌شود، توجه نمی‌کردند و شاید هم به همین دلیل یکی از دست‌آوردهای رنسانس اومانیسم بود.

هرچند در قرون وسطا هم متفکران و اندیش‌مندانی بودند که میل به آشنایی با آثار دوران باستان داشتند اما کشیشان خشک و متعصب آن روزگار و فضای فکری اسکولاستیک همیشه مانع آن‌ها بود.

پیش از آن یک‌بار در قرن نهم و بار دیگر در قرن سیزدهم فرانسویان به آثار کلاسیک لاتین یونان و روم قدیم رو کردند و خواستند دست به احیا آن بزنند، ولی نفوذ روزافزون کلیسا و حکمت اسکولاستیک مانع آن می‌شد. محققانی هم که در مدرسه الهیات سوربون این کار را آغاز کردند تهدید شدند، چون روسای سوربون اعتقاد داشتند که ترویج آثار کلاسیک و فرهنگ و ادب و افکار دوران باستان قدرت و اعتبار تعلیمات اسکولاستیکی را در معرض خطر و تهدید قرار بدهد.

«اسکو» به معنی «محل درس خواندن و آموختن» است و چون در قرون وسطا علم و حکمت فقط در کلیسا تدریس می‌شد، اسکولاستیک به همه دروسی می‌گویند که مربوط به آن باشد.

اما با همه این‌ها جنبش اومانیسم در قرن چهاردهم بالاخره از سوی دانته، پترارک و بوکاچیو در ایتالیا درخشش یافت.

«دانته» با سرودن منظومه بزرگ «کمدی الهی» به زبان ایتالیایی ثابت کرد که برای خلق آثار ادبی بزرگ نیازی به زبان‌های یونانی و لاتین نیست.

«پترارک»، شاعر ایتالیایی هم نخستین کسی بود که فرهنگ و ادب باستان را احیا کرد و توجه ایتالیا و سراسر اروپای غربی به آثار قدما را برانگیزاند.

«بوکاچیو» هم کتاب «دکامرون» را منتشر کرد که یکی از شاه‌کارهای ادب ایتالیاست. وی در این کتاب با شرح زیبای مصایب دل‌خراش قرن چهاردهم فلورانس به زبان ایتالیایی نشان داد که ادبیات نیازی به زبان لاتین و یونانی ندارد و ایتالیایی‌ها به زبان ملی خود هم می‌توانند شاه‌کار ادبی خلق کنند.

پس از این سه تن به تدریج همه ادبا و اندیش‌مندان به خواندن متون کهن روی آوردند و در اندک مدتی همه آن‌ها را به زبان ایتالیایی ترجمه کردند.

در این میان آثار «افلاطون» و «ویرژیل» بیش‌تر از همه مورد توجه قرار گرفت. رفته رفته توجه و دل‌بستگی به ماورا جای خود را به زندگی زمینی داد و به قول ویل دورانت در کتاب تاریخ تمدن اندیشه مردم از دین به فلسفه و از آسمان به زمین بازگشت.

جنبش اصلاح مذهب

در قرن شانزدهم، هم‌زمان با پیدایش رنسانس، نهضت دیگری به منصه ظهور رسید که وحدت مسیحیت را از میان برد و در مقابل آیین کاتولیک، مذهب تازه‌ای به نام پروتستانسیم به وجود آورد. این جنبش دینی مهم رفرم یا اصلاح مذهب نام دارد. نهضت مذکور در افکار و جامعه آن روز فرانسه و اروپا تاثیرات مهمی کرد و سبب بروز جنگ‌های داخلی و تغییرات اساسی در جامعه کلیسا شد.

یک چنین دگرگونی در افکار و اذهان و یک چنین جهشی در حیات هنری و ادبی موجب شده است که بگویند قرن شانزدهم یکی از باعظمت‌ترین قرون اروپاست. بیان چنین مطلبی بی شک به حقیقت بسیار نزدیک است، زیرا تا آن تاریخ هرگز در قریحه و ذوق بشر تا به این حد شکفتگی و جهش به ظهور نرسیده بود و اندیشه آدمی در راه ترقی و کمال تا به این پایه پیش نرفته و با چنین حدت و قدرتی خودنمایی نکرده بود.

با وجود این نباید از نظر دور داشت که در این قرن علارغم همه جهش‌ها و پیش‌رفت‌ها، بی‌نظمی و کهنه‌پرستی و جمود فکری توام با تعصبات خون‌آلود و مشاجرات لفظی و قلمی و خشونت و جنگ و منازعه نیز فراوان پدید آمد و چه بسا صناعاتی که در ادب و هنر در این قرون آغاز شد اما آن‌چنان که می‌بایست نشکفت و برای نیل به مرتبه کمال هنوز راه درازی در پیش داشت.

به عنوان مثال شعر شعرای انجمن پلیئاد زیاده از حد اشرافی بود و خواه و ناخواه با واکنش و تعرضی بورژوامابانه از طرف مالرب، شاعر معروف فرانسوی قرن شانزدهم و نزدیکانس وی مواجه شد.

بسیار اتفاق می‌افتاد که اومانیست‌ها ضمن مطالعه علوم و معارف گذشته، بی‌تعمق از آن می‌گذشتند و چه بسا متفکران و نویسندگانی که به بشر و حیات آدمی می‌اندیشیدند، اما هرگز برای جهش معنوی و نشو و نما و تکامل روح وی چراغی فرا راهش نمی‌گذاشتند.

نویسندگان و متفکران به عالم درونی بشر و نیکی طبیعت آدمی وثوق و اعتماد کامل داشتند ولی هرگز در این اندیشه نبودند که با صفات و تمایلات بد و ناپسند انسان‌ها معارضه کنند.

در قرن شانزدهم دو نویسنده مبتکر و بلندمرتبه در فرانسه ظهور کردند که بر ادبیات فرانسه و مغرب زمین به طور مستقیم و غیر‌مستقیم تاثیرات شگرفی گذاشتند، یکی «رابله» در نیمه اول قرن و دیگری «مونتنی» در نیمه دوم قرن.

رابله می‌گفت: «آن‌چه می‌خواهی، بکن. »

مونتی اظهار می‌کرد: «چه می‌دانم؟»

و رنسار توصیه می‌کرد: «گل‌های سرخ زندگی را بچینید.»

خلاصه آن‌که ذهن هیچ متفکری در غم و اندیشه اجتماع نبود. همه اندیش‌مندان و ادیبان سرگرم مطالعه علوم و معارف بشری بودند، جمال و جذبات حیات دنیوی و عشق به طبیعت آن‌ها را چنان به خود مشغول کرده بود و هرگونه جهش به کمال اخلاقی و معنوی و حتا توجه به نیکی و احسان و نوع‌دوستی، آن‌گونه که مسیحیت توصیه می‌کرد یا در اذهان شوالیه‌های قرون وسطا وجود داشت، از خاطرشان محو و زدوده شده بود.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , ,